۱۳۹۰ شهریور ۱۳, یکشنبه
Stolen Bedroom
دستم از زیر پتو افتاده بود بیرون و از لبه تخت آویزان بود! هوای اتاق نسبت به زیر پتو سرد بود و من نمیتوانستم باور کنم که برای اولین بار از سرما بیزار شده ام. همینطور که در حالت خواب و بیداری داشتم فکر میکردم که آخرین باری که از سرما متنفر شده بودم کی بوده است... متوجه صدای قطرات باران که به شیشه پنجره برخورد میکرد شدم. صبح حقیقتاً زیبایی بود. دلم هورری ریخت و من متوجه شدم...!بله حقیقت داشت، من از تخت یک نفره ام بیزار بودم...!
۱۳۹۰ شهریور ۹, چهارشنبه
دیوانه خانه
دیگر مطمئن شده بودم که خواب نیستم....با اینکه خرهای بال دار دور و برم در حالی که نیشخند می زدند در حال پرواز بودند!
۱۳۹۰ شهریور ۲, چهارشنبه
درمانگر ِ مسائل زناشویی
بعضی اثرها را باید خواند و خوب هم خواندشان. باید حواست به کوچکترین جزئیات این شاهکار باشد. باید حواست باشد که یک اثر ِ خوب انتظار دارد خوب خوانده شود و تو در آن لحظه انتخاب شده ای آن طور که شایسته است و به بهترین نحو ممکن بخوانیش. تک تک کلمات نیاز به توجه و خوانشی عمیق دارند. باید به خوبی از این فرصت استفاده کنی و لذتش را ببری. باید به تخت بردشان به آرامی بازشان کرد و شروع کرد به خواندنشان و مثلاً به صفحه 133 که رسید خوابت ببرد. خوابی شیرین!
۱۳۹۰ مرداد ۲۸, جمعه
کولاژ
1. حالا که دارم نگاه میکنم نمیتونم بفهمم چرا شروع کردم به وبلاگ نوشتن!؟ اون کسی هم که تشویق به این کارم کرد درست وقتی من شروع کردم به نوشتن به مرور کم کار شد تا دیگه خودشم ننوشت.
2. بعضیها مینویسن که پول در بیارن. بعضی ها مینویسن چون قراره بعداً که مینویسن پول در بیارن. بعضی ها هم مینویسن چون کار بهتری ندارن. بعضی ها هم مثل من خیال برشون میداره که باید حتما بنویسن!...من باید به شما احمقا بفهمونم چقدر متفاوتم...! یا یه چیزی تو همین مایه ها!
3. من انگیزه ام را باید حفظ کنم این تنها کاریست که باید این روزها انجام دهم.
4. یکی از تواناییهای من در تولید منظره ی پیش رویم هستش. من دائم در حال ترسیم آینده هستم. این ولی قسمت خیلی خوب قضیه نیست. قسمت خوبش اینه که اگه الان یه پروانه جلوم مثلا هفت بار بال بزنه تا اینکه هشت بار اون منظره قابلیت داره کلی عوض بشه!
5. من از استفاده ی درست به حروف اضافه در فارسی خیلی اهمیت نمیدهم. Different story in English though!
7. ریحونه تشویقم میکنه بنویسم...من خواب آلود تر از این حرفام اما گویا! خودش شروع کرده !
8. ملت میان پای مزخرفترین عکسایی که تو فیسبوک میذارم لایک میزنن بعد یک عکس از غروب خورشید از مریخ میذارم هیچکس محل نمیذاره. مشکل منم یا اونا؟ شاید مریخ...یا ناسا یا Caltech؟
9. تا زمستان ماندگارم در این کشور گل و بل بل. بیشتر میرم کاخ سعدآباد بجاش!
10. من همینطوریش وقتی حالم خیلی خوب نیست از خیلیا (یعنی خیلیاها) بهتره! چه خجالت آور...چی کار میکنن ملت با خودشون واقعا؟
11. یه زمان هایکو میگفتم! الان اونم نمیتونم بگم!
Follow me on twitter @saman_seyfi. It's just neater than facebook!
2. بعضیها مینویسن که پول در بیارن. بعضی ها مینویسن چون قراره بعداً که مینویسن پول در بیارن. بعضی ها هم مینویسن چون کار بهتری ندارن. بعضی ها هم مثل من خیال برشون میداره که باید حتما بنویسن!...من باید به شما احمقا بفهمونم چقدر متفاوتم...! یا یه چیزی تو همین مایه ها!
3. من انگیزه ام را باید حفظ کنم این تنها کاریست که باید این روزها انجام دهم.
4. یکی از تواناییهای من در تولید منظره ی پیش رویم هستش. من دائم در حال ترسیم آینده هستم. این ولی قسمت خیلی خوب قضیه نیست. قسمت خوبش اینه که اگه الان یه پروانه جلوم مثلا هفت بار بال بزنه تا اینکه هشت بار اون منظره قابلیت داره کلی عوض بشه!
5. من از استفاده ی درست به حروف اضافه در فارسی خیلی اهمیت نمیدهم. Different story in English though!
7. ریحونه تشویقم میکنه بنویسم...من خواب آلود تر از این حرفام اما گویا! خودش شروع کرده !
8. ملت میان پای مزخرفترین عکسایی که تو فیسبوک میذارم لایک میزنن بعد یک عکس از غروب خورشید از مریخ میذارم هیچکس محل نمیذاره. مشکل منم یا اونا؟ شاید مریخ...یا ناسا یا Caltech؟
9. تا زمستان ماندگارم در این کشور گل و بل بل. بیشتر میرم کاخ سعدآباد بجاش!
10. من همینطوریش وقتی حالم خیلی خوب نیست از خیلیا (یعنی خیلیاها) بهتره! چه خجالت آور...چی کار میکنن ملت با خودشون واقعا؟
11. یه زمان هایکو میگفتم! الان اونم نمیتونم بگم!
Follow me on twitter @saman_seyfi. It's just neater than facebook!
۱۳۹۰ مرداد ۷, جمعه
۱۳۹۰ مرداد ۴, سهشنبه
پاپیولاریتی
به آن اندازه ای که شاگرد اول کلاس حاضر است هوش و استعدادش را بدهد و در عوض جذابی و خوشگلی شاگرد آخر کلاس را داشته باشد، شاگرد آخر کلاس هرگز حاضر نیست زیباییش را بدهد و هوش شاگرد اول کلاس را داشته باشد.
۱۳۹۰ مرداد ۳, دوشنبه
یک پارادوکس اخلاقی
همدلی با دیگران کار بسیار خوب و البته آسانی است. از آنجا که انسان محکوم است عواطفش زودتر از عقلش بر انگیخته شود، همدلی با درد و رنج دیگری بسیار آسانتر از همراهی با فکر آنهاست.( اصلا کدام فکر؟) نتیجه این میشود که عده ای نیات خیرخواهانه شان را در جهت اشتباه حرام ِ شری که با آن مواجه اند میکنند. تلاشهایشان درد را علاج نمی کند، صرفا درمان را به تعویق می اندازد. در واقع این خودش بخشی از مرض است. فقر را نمیشود با حفظ جان فقرا از میان برد. فضایل ایثاگرانه حقیقتاً مانع از تحقق امور ناخوشایند انسانها بوده اند...اما چه میشود کرد؟
اشتراک در:
پستها (Atom)