‏نمایش پست‌ها با برچسب اخلاق. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب اخلاق. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۲ آبان ۲۸, سه‌شنبه

طبق برنامه! چه برنامه ای؟

میشود اینطور فکر کرد:
 
تصور کنید حالتی را که کلی کار است که "باید" انجام بدهی. بعد در یک لحظه به خودت می آیی و بعد احساس میکنی چرا انقدر عوض شده ای؟ چرا انقدر زندگی را جدی میگیری؟ این چه وضعش است که بخواهی حتی اندکی نگران کارهایت باشی که روی سرت خراب شده. بعد میروی و مثلا بیرون به وقت تلف کردن. یا  مثلا چرا بجایش ننوشی؟
 
حالا که اینطوری سر کردی دو حالت دارد. یا به کارهایت نمیرسی و بعد وقتی واقعیت با تمام خشونت به سراغت برگشت میفهمی که عقب افتاده ای و احتمالا موقعیتی را از دست داده ای یا بعدا از دست خواهی داد (البته اگر برایت کمی آینده نگری باقی مانده باشد). به هر حال میتوانی سعی کنی درستش کنی. ولی بعدش دوباره به جایی میرسی که باز به این نتیجه میرسی که نباید زندگی را جدی بگیری و ...!
 
پ.ن 1: اینکه زندگی را جدی نگیری هم هنر میخواهد که نداری.
پ.ن.2: چرا نمیروی و در جنگل زندگی نکنی؟
پ.ن.3: اینجا پر است ا ز آدم بیخاصیت.
 

۱۳۹۲ خرداد ۱۲, یکشنبه

پول و دیگر هیچ

لابد شما هم بارها شنیده اید که مثلا طرف در میان صحبتش به نقطه ای رسیده است که میگوید: "...حالا پولش که اصلا مسئله ای نیست...". اولش گمان میکنی که چقدر خوب است که برای طرف اصلا پولش مسئله ای نبوده حالا موضوع هر چه میخواهد باشد. اما بلافاصله بعد این به خاطر آدم می آید که چقدر دروغ است این! چرا که همیشه پول مسئله بوده است اصلا تنها چیزی که همیشه مسئله است پول است! حتی وقتی که دیگر" پولش مسئله ای نیست".

۱۳۹۲ فروردین ۲, جمعه

تصحیح ِ ماکیاولیسم

اینکه باید نقطه ضعف حریف را نشانه گرفت و از همانجا ضربه کاری را وارد کردن یک اشتباه بزرگ است! ضربه کاری هرگز نباید در جایی که انتظار میرود(نقطه ضعف) فرو نشیند. بلکه باید آنرا صرف نقاط قوت حریف کرد یعنی جایی که انتظارش نمیرود! سازه و بخش های ضعیف یک ساختمان به هر حال موجب ریزش آن خواهد شد مهم این است که سازه های قوی را نابود کنی!

۱۳۹۱ تیر ۳۰, جمعه

نفرت همچون مسموميت غذايي

اينكه ممكن است از چيزى متنفر باشى و مثلاً از وجودش تهوع را اساساً در شكمت احساس كنى نبايد شرمنده باشی، بلكه بايد گاهى با تمام وجود نفرت بورزى تا توازن عاطفى و اخلاقى در وجودت برقرار بماند. گاهى بايد تمام محتويات شكمت را از شدت انزجار و تنفر پس بزنى و بالا بياورى و افتخار كنى سيستم گوارشى ات تحمل بعضى از طعمها، بوها، رفتارها، اخلاقها، منشها و وجودها را ندارد.

۱۳۹۰ مرداد ۳, دوشنبه

یک پارادوکس اخلاقی

همدلی با دیگران کار بسیار خوب و البته آسانی است. از آنجا که انسان محکوم است عواطفش زودتر از عقلش بر انگیخته شود، همدلی با درد و رنج دیگری بسیار آسانتر از همراهی با فکر آنهاست.( اصلا کدام فکر؟) نتیجه این میشود که عده ای نیات خیرخواهانه شان را در جهت اشتباه حرام ِ شری که با آن مواجه اند میکنند. تلاشهایشان درد را علاج نمی کند، صرفا درمان را به تعویق می اندازد. در واقع این خودش بخشی از مرض است. فقر را نمیشود با حفظ جان فقرا از میان برد. فضایل ایثاگرانه حقیقتاً مانع از تحقق امور ناخوشایند انسانها بوده اند...اما چه میشود کرد؟

۱۳۸۹ آذر ۲, سه‌شنبه

سوار بر خر ِ عقل

راه حل نهایی این است که همه خفه شوند! خیلی‌ها به این نتیجه‌گیری خطرناک و تاریک رسیده‌اند. اگر امتداد چیزی را میخواهید قطع کنید، اگر میخواهید چیزی فراموش شود و از موضوعیت بیفتد، اگر میخواهید بهترین انتقاد را به مضحکترین چیزها وارد کنید و اگر میخواهید بر عقلانیت طغیان کنید خفه شوید! چه آنارشیسمی از این نیرومندتر؟ چه چیزی مهلک‌تر از راهپیمایی سکوت؟ این خیلی خوب است که هر روز تعداد بیشتری به این نتیجه میرسند که باید خفه ماند. اما همواره عده‌ای هستند که چاک دهانشان همواره باز است. همیشه عده‌ای هستند که به خیالشان میخواهند کارها را درست کنند. میخواهند اعتراف بگیرند، به حرف بکشانند، حقیقت را دریابند. اینها همیشه بوده و هستند. حالا اینجا بحث تبلیغ پیش می‌آید. عدهای که به بینش خفه ماندن رسیده‌اند تنها زمانی میتوانند آن عده‌ی زرزرو را سوار خر ِ عقل(کنایه) کنند که خودشان قانون خفه ماندگی را بشکنند و دهان باز کنند. متوجه هستید چه وضعیت وحشتناک و دور باطلی است؟ نمیشود خفه ماند و خفه ماندن را یاد داد. هیچ مومجود زرزویی نمیتواند حکمت خفه بودن را درک کند. خفه ماندن و در عین حال زرزر ِ بقیه را تحمل کردن دشوار است. از طرفی هم عقل و منطق فقط بواسطه زِر زدن است که اساساً موضوعیت پیدا میکند. کسی که خفه شده نمیتواند به این سادگیها عاقلانه بودن کنشش و اساساً لزوم وجودش را جلوه دهد. "زر بزن ببینم چه مرگته؟" چه سوالی از این صریح‌تر زر زدن را با وجود همسنگ میسازد. "تا زر نزنی نمیفهمم چته؟" بهمین دلیل خفه شدن و زر زدن دو نقطه‌ی روبروی هم هستند. روشن فکر اگر زر نزند روشن فکر نیست اما چه کنشی روشن فکرانه‌تر از خفه شدن؟ کسی که خفه شده است خطر بی‌عقلی و خل وضع نامیده شدن از جانب زرزروهای عالم را به جان میخرد. پس چاره چیست؟ گویا باید امیدوار بود روزی برسد که همه در یک لحظه به بینش خفه‌گی برسند یعنی کار ارشاد و آموزش از طریق منطق را رها کرد و منتظر فرج و بینشی ناگهانی شد. اما این را تمام زرزروهای عالم زرش را میزنند که امکان پذیر نیست و اگر ندایی بلند شود تنها ندای همین زرزروهاست؛ پس ناچارا بیایید همه زر بزنیم. " بیایید خفه ماندن را ول کنید و تا میشود زر بزنید هر طور و هر جور که میخواهید..." بیایید آنارشیست باشیم.

۱۳۸۸ مهر ۶, دوشنبه

سیگارزدگی

کم کم دارم به آن مرحله‌ی ناخوشایندی میرسم که تحمل تعدادی از اطرافیانم برایم دشوار میشود، درست به سیگاری که به فیلترش رسیده! یعنی میدانید از موجودات دور و برم دیگر چیزی بیشتر از اینها بر نمی‌آید و من بیشتر از اینها نمیتوانم از آنها کام بگیرم. ته سیگارهایی هستند که دیر یا زود باید از شرشان خلاص شد! از این بابت البته هم شرمنده‌ام و هم احساس پریشانی میکنم. شرمنده از اینکه چطور میتوانم انقدر بی‌مقدار باشم که دیگرانی باشند که آنها را تنها موجوداتی بپندارم که قرار است روزی به اتمام برسند و انقدر جنبه و عرضه ندارم که انسانی را با تمام کیفیات تغییر ناپذیرش برای مدتی طولانی تحمل کنم و پریشانم از اینکه مانده‌ام چطوری آن ته سیگار را سر به نیست کنم! کجا بیندازمش که اثری ازش نماند؟ اگر در خانه سیگار کشیده باشید متوجه هستید که چقدر سر به نیست کردن بقایای سیگار از فیلتر گرفته تا بوی دود و خاکستر میتواند دردسرساز باشد. قضیه هم همین جاست. باید حواست باشد که چه کسی میتواند راه به خانه‌ات، به شخصی ترین مکان، به عمق وجودت راه یابد و تو به کدامشان راه میدهی. تا اینجا تقریباً خوب است اما تکلیف آن یه نخ سیگاری که بابت فراموشکاری‌ات ته جیبت جا مانده چیست؟ البته میتواند موضوع درست نقطه مقابل اینها باشد و این من باشم که دیگر چیزی بیشتر از این در چنته ندارد. یعنی مشکل از ریه‌ی من باشد و اختلالی در کام گرفتن پیش آمده. شاید دیگر توان بلعیدن دود و تحمل روح و کیفیات آنها را ندارم، یعنی برایم سخت است موجودی با تمام پیچیدگیهای بعضاً حال بهم زن و بعضاً لذت بخش که حالت گیجی و منگی بسیار کوتاهی را موجب میشدند تحمل کنم و وجودم دیگر نیکوتین اطرافیانم را تحمل نمیکند! در اینصورت باز هم دخلی به این ندارد که هر سیگار به هر حال زمانی تمام میشود و به قول دوستی تنها ته‌اش این میماند: «بعدی رو هستی؟»

۱۳۸۸ شهریور ۱, یکشنبه

حقوق اقلیت

هر جا که می‌روی و میخواهی کاری بکنی که اتفاقاً خلاف اصول ِ اعنقادات (منظورم البته مذهبی است) عده‌ی احتمالاً اکثریتی است میگویند: "مراعات کسایی رو که اعتقاد دارن بکنید." فرض بگیریم اینطور اعتقادات قابل احترام باشد و اکثریتی هم در جامعه ما اعتقادات مشابه داشته باشند و گیرم برای تمام این اکثریت هم مهم باشد که دیگران مراعات حالشان را بکنند. حالا بگویید ببینم کدام اعتقاد و دین و اصول درست و درمانی وجود دارد که وقتی ماهی از سال می آید و چون بقیه (بر فرض محال اکثریت ِ مابقی) بنا به اعتقاداتشان باید عملی به نام روزه گرفتن را انجام دهند به اقلیتی که این عمل را انجام نمیدهد (که البته از دیدگاه دین این اقلیت از بیخ شوت حساب میشن) میگوید: "تظاهر (خواهش میکنم به این کلمه دقت کنید) به روزه خواری حرام است". گیرم حقوق اقلیت و اخلاق و آزاده جانی و فردگرایی و احترام به عقاید و شونصدهزار سال تمدن و تمام این مزخرفات همه کشک، آخر بگو ببینم مرتیکه به تو چه که من آدامس تو دهنمه؟

لطفاً مراعات حال آنهایی که اعتقاد ندارند را بکنید.

۱۳۸۷ بهمن ۹, چهارشنبه

دزدی

اينکه فکر کنیم دزدی مخصوص طبقه‌ی خاصی از آدماست مثلاً آدمای با سطح فرهنگی و تربیتی پايين و یک دکتر و مهندس تحصیل کرده از یک خانواده اصیل عمراً مرتکب دزدی نمیشه خوشبینیه محضه! چرا که هر آدم بدشانسی به تجربه می‌فهمه که دزد همه جا و در هر گروه و طبقه‌ای هست. اصولاً ما همه بالقوه دزديم و اگه تا الان دزدی نکرديم فقط به این خاطره که هنوز وقتش نرسیده و موقعیت مناسب پیش نیومده!

۱۳۸۷ آذر ۴, دوشنبه

لطفاً درکم نکن

گاهی از اینکه مخاطبمان بعد از شنیدن سخنانمان مخصوصاً وقتی نظرمان را در رابطه با چیزی بیان می‌کنیم یا مثلاً از اوضاع و احوال و زندگی شخصی ِ خودمان صحبت می‌کنیم؛ راست بیاید (مخاطب را میگویم) بگذارد کف دستمان و سری تکان بدهد و بگوید: "آره! من درکت می کنم!" یا مثلاً بگوید "می فهمم چی میگی"؛ احتمالاً شدید بهمان بر می‌خورد و عصبانی می‌شویم!

گاه بجای اینکه میل به «فهمیده شدن» داشته باشیم مستقل از اینکه مخاطبمان کیست بیشتر دوست داریم فهمیده نشویم!

۱۳۸۷ مهر ۱۷, چهارشنبه

توان ِ دوستی

[گربه، پرنده و ماده گاو]

گربه: حیوانی دارای چشمانی فوق‌العاده زیبا و فریبنده. اصولاً چیزی به اسم وفاداری در وجودشان نیست. ممکن است یک عمر داشته باشیدش ولی به وقتش چنگ می‌اندازد و اگر هم جای گرم و نرم‌تری پیدا کند بدون توجه به صاحبش می‌گذارد و می‌رود. لازم به ذکر است که این موجودات در ملاء عام هم به مقاربت جنسی می‌پردازند. بچه‌های این حیوان بسیار ملوس‌تر از نوع بالغش هستند.

پرنده: دسته وسیعی از حیوانات را شامل میشوند. در مکانهای مرتفع لانه می‌کنند اصولاً در ارتفاع هستند و دور از دسترس موجودات زمینی. پرواز می‌کنند. به راحتی می‌پرند و می‌روند. در بعضی گونه‌ها اصوات گوشنواز تولید می‌کنند بعضی گونه ها هم بسیار زیبا و خوش رنگ هستند، که پیدا کردن و به دام انداختن این دو گونه‌ی اخیر بسیار دشوارتر است. جز با قفس نمی‌توان آنها را نگه داشت!

ماده گاو: فرقش با دیگر گاوها در این است که میتوان از شیرش هم استفاده کرد.

۱۳۸۷ مرداد ۱۷, پنجشنبه

عملیات انتحاری

آنها آدمهای خوبی هستند...

به نظر آنها خدا خیلی مهربان است
ولی آنها از دست خودشان عصبانی­اند
آنها اصلا خودشان را نمی­بخشند
چرا که گاهی، فقط گاهی خدا از یادشان می­رود
ولی خدا همچنان مهربان است...

آنها به دیگران می­گویند که خدا خیلی مهربان است
ولی می­گویند که از دست خودشان عصبانی­اند
می­گویند اصلا خودشان را نمی­بخشند
چرا که اعتراف می­کنند گاهی، فقط گاهی خدا از یادشان می­رود
ولی خدا همچنان مهربان است...

آنها می­نویسند که خدا خیلی مهربان است
می­نویسند از دست خودشان عصبانی­اند
می­نویسند اصلا خودشان را نمی­بخشند
چرا که اعتراف می­کنند گاهی، فقط گاهی خدا از یادشان می­رود
ولی خدا همچنان مهربان است...

دانلود کنید:
Everybody knows - Leonard Cohen 5.13MB

۱۳۸۶ اسفند ۲۰, دوشنبه

ایدئولوژی ِ زرنگ نبودن

«سادگی» يا چيزی در همين مايه‌ها مفهومی است که اخيراً در ميان جوانان ايرانی (لااقل در ميان دوستان من) فرم جالبی پيدا کرده. تبديل شده به مفهومی که آن-طور-بودن ارزش به حساب می‌آيد و معياری شده برای خوب بودن يا بد بودن ديگران، اعتماد کردن يا نکردن و غيره. که البته هيچ تعريف دقيقی هم در کار نيست گويا يک چيز پذيرفته شده و توافق همگانی در ميان همه است. در مقابلش هم مفهوم ديگری را به نام «زرنگی» قرار می‌دهند و آن را ضد ارزش معرفی می‌کنند! راستش من يکی نمی‌فهمم اين زرنگی يعنی چه ولی تا آنجا که دستگيرم شده يک چيزی در همان مايه‌های «آب-زير-کاهی» يا مثلاً «نقش بازی کردن» يا چيزهايی از همين قبيل است. و شروع می‌کنند در باره‌شان صحبت کردن، وبلاگ نوشتن و کلاً مطرح کردن اين موضوع که اين آدما فلان و بهمانن، که آی انسانيت کجايی، آخ عشق و دوستی پس چرا نيستی، وای چه ما بديم (زرنگيم) بياين خوب(ساده) باشيم و همان طور که گفتم يکجوری ساده بودن را برابر با خوب بودن در اين دنيای به قول خودشان گند گرفته می‌گذارند. اخرش هم تأسف می‌خورند که اول خودشان بعد دور و بری‌هايشان همه و همه بدند. که البته اين کليت ماجراست چون تنوع در اين تبليغات بسيار زياد است.

راستش را بگويم من مدتهاست به اينگونه شعارهای اخلاقی و خلاصه به اين قبيل چيزها بدبينم. چون می‌دانم خيلی اوقات اينجور ایدئولوژی گرايی می‌تواند نوعی پيله‌ی محافظتی، نوعی نيرنگ طبقاتی باشد. یک مثال واضح و خیلی معمول برایتان می‌زنم حالش را ببرید: مثلاً فرضاً شما پسری هستيد که می‌خواهيد مخ دختری را بزنيد، و اتفاقاً عاشقش هم شده‌ايد و حالا به هر دليل مسخره يا شرم آوری به نتيجه مطلوب نرسيده‌ايد و دليل عمده‌اش هم اين بوده که طرفتان برايش همين سادگی خيلی مهم بوده و او هم مثل خیلی های ديگر آنرا در کسی نديده، و حالا شما تبديل به آدمی می‌شويد که از اين ارجيف سر هم می‌کند، تا شايد اين ترفند بگيرد و خلاصه آخرین تیرتان را هم اینگونه می‌زنید. دليل تمام اين کار ها خيلی واضح است؛ و آن اينکه شما تمام اين تبليغات را می‌کنيد تا باز فقط به هدف مطلوب برسيد، به همين واضحی، اگر دقت کنيد با اين تفاسير نه تنها شما از همان سادگی که تبليغش را می‌کرديد فاصله داريد که حتی به آدمی زرنگ هم تبديل شده‌ايد. در بد مخمسه‌ای گير کرده‌ايد! افسوس که دختر ماجرا وضعش از شما بدتر هم هست. چون باز شما آنقدر ساده و احمق بوده‌اید که باور کردید طرفتان واقعا این چیزها برایش مهم است.

آدم می‌تواند بپرسد چرا که نه؟ مگر ما آدمها همواره غیر از این می‌کنیم؟ اراده معطوف به قدرت هم یعنی همین، حتی در سخت‌ترین و نامتعادلترین شرایط هم این میل هست.

چيز هايی هستند، مفاهيمی هستند که اصولاً ماهيتشان جوريست که وقتی بهشان گير می‌دهید فورا در موقيعتی قرار می‌گيرید که خودتان درست روبروی آن موضوع یا آن مفهوم ایستاده‌اید و اولين نفری که مورد اتهام واقع می‌شود خود شما هستید. می‌دانيد ور رفتن با اينجور مسائل يک جورايی خطرناک است. خطرش البته در اين است که فقط ممکن است تمام کاسه کوزه سر خودتان خراب شود. کاسه و کوزه‌ای که در هر صورت از قبل سرتان خراب شده. شما اصلاً این چیزها را می‌گویید تا شر کاسه کوزه‌ها را از سرتان کم کنید، ولی افسوس! اين بحث البته ماهيت روانشناسيک دارد، آخر فرويد و تمام شاگردنش بی‌کار نبوده‌اند که بيايند آبروی آدمها را بريزند، آخر می‌دانید آنها يک چيز را خوب فهميده بودند و آن اينکه اصلاً آبرويی در کار نبوده. يکی از همان چيزها همین زرنگی و سادکی است که به طور خيلی واضح انسانيت و امثالهم را نشانه می‌رود و بدتر گند می‌کشد به همه چی.

در این باره خیلی بیشتر می‌شد نوشت، حالشو نداشتم! بعدا حتما بازم می‌نویسم.

۱۳۸۶ اسفند ۷, سه‌شنبه

چندین خود

اين خيلی بديهی است که آدم از يک سری آدم ِ ديگر خوشش نيايد. شما اينطوری هستيد من هم هستم. يعنی نميشود آدم از همه خوشش بيايد و اين خيلی طبيعی‌ست که از يکسری بدمان بيايد از اينکه مثلاً طرف چه آدم مغروريه يا چقدر اخلاق مزخرفی داره؛ اصلاً گذشته از تمام اين دلايل به قول يکی از دوستانم يکسری هاله‌شان (از خودش حرفی زده‌ها) به آدم نمی‌خورد طوری که شما در همان برخورد اول احساس می‌کنيد از قبل از طرف بدتان می‌آمده. این وسط يک چيز را خوب می‌دانم و آن اينکه اينجور احساس نسبت به اطرافيانم واقعاً مسخره است. به هر حال آدمی که مثلاً مغرور است دليل نمی‌شود من از او بدم بيايد، که اگر راستش را بخواهید من اتفاقاً از آدمهای مغرور خيلی هم خوشم می‌آيد. يعنی می‌دانيد در این بنده خدا فقط اين غرور ِ لعنتی که وجود ندارد، خيلی چيزهای ديگر هستند که او علاوه بر مغرور بودن تمام آنها هم هست و آدم می‌تواند سعی کند که جنبه‌های ديگر طرف مقابلش را هم ببيند و چه بسا خوشش هم بيايد. القصه اينکه انسان فقط يک «خود» (self) ندارد و مجموعه‌ایست از چندين خود (با عرض ارادت به گفتمان پُست-مدرن) طوری که می‌توان تقريباً خيالمان راحت باشد که به هر حال این وسط يکی از همان خودها باب ميلمان پيدا شود و همان را چسبید که اصلاً گرفتش ولش هم نکرد.

۱۳۸۶ بهمن ۱۸, پنجشنبه

فاشیسم ِ وبلاگ نویسی

«غایات وسائل را مباح میکنند.»
ماکیاول

برخی از نوشته‌های هر وبلاگ می‌تواند از آن دست نوشته‌هايی باشد که نويسنده موضع، نظر و يا عقيده‌ی خودش را در رابطه با فلان موضوع نوشته باشد. خب يک نوعش اين است که طرف بيايد راست نظرش را در يک جمله بنويسد و قال فضیه را بکند. ولی این خیلی بدیهی است که کسی اين کار را نمی‌کند. چون هر نويسنده‌ی وبلاگی می‌داند که چنين چيزی در نظر خواننده اصلاً خوشايند و تأثير گذار نيست. و می‌داند که برای مخاطبش بايد دليلی چيزی بياورد تا شايد خوشش بيايد. به همين دليل نويسنده سعی می‌کند چند پاراگراف به نوشته‌اش اضافه کند و با هر زحمتی که شده سعی کند دليل و علت چنين اظهار نظری را در نظر خواننده مقبول و عقيده‌اش را هر چند شاید راديکال موجه سازد. اين دليل‌ها و توجيه‌هايی که نويسنده در موجه ساختن موضع‌اش می‌آورد می‌تواند مثلاً برگرفته از کتابی باشد يا می‌تواند حاوی ديدگاه فلان انديشمند و خوانش او از وی باشد و يا اصلاً می‌تواند پر از سفسطه‌هایی استادانه باشد؛ و خلاصه هر چيزی که نويسنده گمان می‌کند به درد اثبات ايده‌اش می‌خورد می‌تواند اين وسط آمده باشد. اگر شما هم اينجوری وبلاگ نوشته‌ايد بايد بگويم که به دنیای فاشیسم خوش آمدید. البته هيچ جای نگرانی نيست، اين وضعيت (شايد متأسفانه) خيلی طبيعی است. به قول رومن گاری در هر کسی به هر حال تا حدودی فاشيسم وجود دارد. قضيه از آنجايی شروع می شود که مثلاً شما برای اثبات نظرتان به انواع و اقسام منابع و ديگر نظرات متوصل شده‌اید. چيزهايی که اگر قرار باشد جاهای ديگر کارساز نباشند حتی دست به انکارشان هم می‌زنيد. شما از انبوهی از گفته‌ها، نوشته‌ها و انديشه‌ها آنهايی را که به درد کارتان می‌خورد، به درد موجه ساختن نظرتان می‌خورد انتخاب کرده‌ايد و اصلاً به اين کار نداريد که چقدر حقيقتا با آنها موافق هستید. گیرم اصلاً منطق خودتان را در جهت اثبات بکار گرفته باشید همین که ابتدا اظهار نظر کردید بعد توجیه‌اش می‌کنید و خواننده هم که متن شما را می‌خواند و از پشت پرده خبر ندارد, فاشیسم وارد عمل شده است و رَدی از قول ماکیاول در وبلاگ نوشتن شما وجود داشته است. راستش از خدا پنهان که نیست از شما چه پنهان این فاشیسم لعنتی در وبلاگ نوشتن من هم هست. نمونه اش همین نوشته. D:

۱۳۸۶ بهمن ۱۲, جمعه

تهوع در خیابان ِ جمهوری

این فروشنده‌های موبایل در خیابان جمهوری حقیقتاً موجودات حال-بِهم-زنی هستند. البته طبق یک قاعده، که نه طبق یک عادت باید آخرش متذکر شویم: "حالا همشونم که نه بیشتریاشون حال-بهم-زنن". که البته خودتان می‌دانید این هم بیشتر از آن جهت است که یهو یکی از شما آشنا یا نزدیکانش موبایل فروش از آب در نیاید بیایید یخه‌ی ما را بچسبید که چقدر بی‌ادب و بی‌نزاکتم که زِرتی آمده‌ام تمام موبایل فروشها را به حال-بهم-زنی متهم کرده‌ام و شما این وسط کسی را می‌شناسید که موبایل فروش است و اتفاقاً حال-بهم-زن هم نیست. راستش گذشته از این حرفها خودتان که دیگر در جریان هستید این روزها دیگر آدم پیرش در می‌آید تا بخواهد هر نوع حکمی صادر کند و مجبور است آن آخرش یا اولش یک "به نظرم" اضافه کند که البته این کارِ حقیقتا کار خوبیست، ولی باور بفرمایید این فروشنده‌های موبایل واقعاً آدمهای حال-بهم-زنی هستند!

راستش الان که بیشتر فکر میکنم این حال-بهم-زنی کاملا طبیعی است! آخر تقصیر آنها نیست که خیابان جمهوری تبدیل به مرکز خرید و فروش موبایل و دیگر کالاهای جامعه سرمایه داری شده است. خب این چه ربطی به حال-بهم-زنی این بندگان خدا دارد؟ عرض میکنم.

فرض کنید شما قصد خرید یک عدد گوشی تلفن همراه را دارید. یک راهش این است که به نزدیکترین مغازه مراجعه کنید و قال قضیه را بکنید. ولی شما اینکار را نمی‌کنید، چون این خیلی بدیهی است که باید بیشتر پول بدهید و اصلاً حس میکنید که یک جای کار دارد می‌لنگد. اینکه بدون هیچ زحمت اضافی بروی راحت گوشی‌ات را بخری با اینکه حقیقتا کالای درست و مرغوبی هم گیرت آمده باشد زیاد با هم نمی‌خوانند. البته فرض بر این است که برای شما مقدار پولی که قرار است بدهید اهمیت ویژه‌ای دارد. شما آدمی هستید که پولتان را با زحمت جمع کرده‌اید و حالا قرار است تبدیل به کالای مرغوبی هم بکنیدش و البته بدتان هم نمی‌آید که مقداری‌اش را هم ذخیره کنید. پس حاضر می‌شوید بیشتر تحقیق کنید پس پیش به سوی خیابان جمهوری. حالا فاکتورهای دیگری هم اضافه میشود. اینکه مثلاً کدام گارانتی خدمات بهتری می‌دهد. کاری که البته می‌کنید این است که از مغازه‌های مختلف تمام اطلاعات مورد نیاز خودتان را استخراج کنید و بعد از تحلیل سعی می‌کنید از بینشان بهترینشان را پیدا کنید و بروید کار را یکسره کنید.

در خیابان جمهوری و مکانهای مشابه که رقابت تجاری در نزدیکترین فاصله دنبال میشود فروشنده در وضعیت ویژه‌ای قرار دارد. او خوب می‌داند شما دارید یک به یک مغازه‌ها را می‌گردید و قرار است با توجه به اطلاعاتی که می‌گیرید کالایتان را انتخاب ‌کنید. با اینکه می‌داند از بین اینهمه مغازه احتمال اینکه شما از مغازه‌اش خرید کنید کم است ولی مجبور است ( با اینکه دوست ندارد ) آنچه شما ازش می‌پرسید را پاسخ بدهد. این وسط شما در موضع قدرت هستید، شما حق انتخاب دارید که هر کدام از مغازه‌ها را که می‌خواهید انتخاب کنید. فروشنده برای شما صرفا به موجودی تبدیل شده که فقط قرار است اطلاعات ارزنده‌ای در اختیارتان قرار دهد. اطلاعاتی که به احتمال زیاد به ضررش است به هر حال در بین این همه مغازه و چنین رقابت نزدیکی دادن اطلاعات به مشتری و از دست دادنش یک چیز هستند. برای فروشنده بیشتر به یک معجزه می‌ماند که شما دوباره به مغازه‌اش این بار برای خرید برگردید. اینجا او از خریدار بیزار می‌شود و همین می‌شود تبدیل به یک موجود حال به هم زن می‌شود. به سوالات شما دیر جواب می‌دهد، بداخلاق می‌شود، عوضی‌گری می‌کند و ...

اما در کل باز این فروشنده‌ها هستند که برنده می‌شوند! تا زمانی که شما فقط اطلاعات می‌گیرید آنها بازنده‌اند ولی وقتی که شما مجبورید یکجا به این اطلاعات «اعتماد» کنید، فروشنده وارد عمل می‌شود. تمام تلاش را می‌کند تا جنسش را به شما بیندازد و راستش هم می‌اندازد. و حالا شما که از مغازه خارج می‌شوید و خوشحال از اینکه بهترین جا را انتخاب کرده‌اید و بهترین جنس را خریداری کرده‌اید، غافلید که فروشنده با برق در چشم و نیش تا بناگوش باز شده دارد نتیجه حیله گریش را می‌شمرد. یکی دیگر از جنبه‌های حال-بهم-زن این فروشنده‌ها هم همین جاست.


پانوشتها:

[1] دقت کنید اگر شما یکراست بروید کالایتان را از نمایندگی، جایی دور از جایی شبیه خیابان جمهوری بخرید، فروشنده‌ها به این حال-بهم-زنی نیستند.

[2] ولی خودمانیم عجب گوشی‌ای خریدیم‌ها! :دی

۱۳۸۶ دی ۲۹, شنبه

در باب آنچه گفتن ندارد

خب این را که دیگر هر کسی می‌داند؛ که خیلی چیزها، خیلی حرفها هست که آدم می‌داند ولی نباید بگوید. یعنی خیلی چیزها گفتن ندارد دیگر. آخر به کسی چه وقتی یک مدت طولانی ( در حد کفایت طولانی ) با کسی بوده‌ای یا رفت و آمد داشته‌ای و تقریباً تمام پیچ و خم ِ رفتارش و انگیزه‌هایش دستت آمده و خوب می‌دانی اصلاً آن چیزی نیست که نشان می‌دهد -رقت انگیزترین نوع نشان دادن این است که راست جلو رویت حرفش را بزند- و خلاصه اینکه فهمیده‌ای چقدر طرف آب زیر ِ کاه بوده و عجب آدم نابکاری از آب در آمده، حالا بیایی این وسط تمام نابهنجاری‌هایش را یکی یکی فاش کنی و شما هم بفهمید و نُچ-نچُ‌اتان بگیرد که خدا مرگمان دهد عجب آدمهایی پیدا می‌شود این دوره زمانه و بعدش هم بگویید چه آدم خوش شانسی بوده‌ام من که تمام این چیزها را زود فهمیده ام و...! حقیقتاً گفتن ندارد، ولی نوشتن که دارد!

۱۳۸۶ مرداد ۵, جمعه

آن بُردن که حال نمی دهد

اوایل که تازه شطرنج یاد گرفته بودم به تجربه فهمیده بودم اگر دو طرف درست عین هم بازی کنند اصلاً نتیجه جالبی ندارد. منظورم اینه که اگر هر حرکتی که طرف مقابلم می کرد منم عیناً همونو تکرار می کردم آخرش به جایی می رسیدم که موقعیت بازی، محدودیت فضا و کلاً ماهیت بازی شطرنج ایجاب می کرد حرکت دیگری کنم و چون اصول کارم تقلید همان حرکات حریفم بود وقتی به اینجا می رسیدم همه چی بهم می ریخت و احتمالاً در چند حرکت بعدی کارم یکسره میشد. کیش مات! همینطور که بیشتر می گذشت و من با آدمای بیشتری بازی می کردم به این نتیجه رسیدم که حتی بازی محتاطانه و پر از حرکات خنثی هم اصلاً ارضایم نمی کند. البته نه بخاطر اینکه می باختم، نه برعکس اغلب حتی می بردم! فقط میدونین زیاد با اینجور بُردا حال نمی کردم، کیف نمی داد! وقتی هم که می باختم کشتی هام غرق بود. بعدها یاد گرفتم چطور "هر وقت خواستم" به بازیم هیجان بدم. قربانی می دادم، حرکتهای انحرافی می کردم، اعصاب حریفمو خط خطی میکردم، ریسک میکردم خلاصه اینکه رو صفحه شطرنج هر غلطی می کردم. مخصوصاً این قربانی دادن ها و قربانی گرفتنها عجیب حال می داد. و وقتی یک بازیو با قربانی کردن تعداد انبوهی از مهره هام می بردم و قیافه ماتم زدۀ حریف شکست خوردمو که اصلاً نمی دونست چطوری پوزه اش به خاک مالیده شده رو می دیدم بد جوری کیف می کردم. البته این جسارتها تعداد باخت هام رو هم زیاد کرده بود ولی وقتی هم می باختم تمییز می باختم و یه جور تلخی لذت بخشی بود که برام باقی می موند.

در مناسبات اجتماعی هم ماجرا همین ماجرای بازی شطرنج است. مثلاً هنگام شکل گرفتن یک رابطه دوستی، عین هم بازی کردن و بازی محتاطانه قشنگ وجود دارد. که البته طبیعی هم هست و البته ضروری. ولی افرادی هستند که همواره همینطور بازی میکنند. از همان ابتدا پیِ یک بازی متعادل و محتاطانه را می گیرند. هر حرکتی که کنید همان را به شما تحویل می دهند و معمولاً خودشان تمایلی به حرکت کردن ندارند و ترجیح میدهند فقط پاسخ بدهند. این افراد همانهایی هستند که اغلب «با جنبه» خوانده میشوند. با جنبه از آن نظر که به هر کسی ( هیچ کسی ) رو نمی دهند، همانطور رفتار میکنند که شما رفتار میکنید، به طرز تحسین برانگیزی همواره فاصله خود را رعایت میکنند، خلاصه طوری اند که شما به زودی متوجه میشوید که نباید از آنها انتظار چیز بیشتری از آنچه پاسخ میدهند داشته باشید. همیشه محتاطند ( شما بخوانید ترسو ). رفتار وِلرم آنها اگرچه واضح است ولی آدم باورش نمیشود که آخر آدم انقدر باجنبه هم مگر میشود؟!
تصاحب ( چیزی در همان مایه های بدست آوردن دل ) این افراد کاریست دشوار. حتی کسی با حد بالای خلاقیت همچون من ( به هر حال ما چاکر خودمانیم D: ) هم گاهی نمی توانند این افراد را رمز گشایی کنند. ولی شاید اصلاً رمزی در کار نیست. آنها همین اند که هستند، یک انسان با جنبه! شاید این با جنبه بودن از نوعی «تردید» آمده باشد. اینکه همه را راضی نگاه داری و به کسی رو ندهی، نه چیز بیشتری بدهی کمتر بگیری، مهره ای قربانی نکنی، حرکتی انحرافی نکنی و ... میتواند نشانه تردید باشد. نمی دانم! ( اهمیتی هم ندارد ) فقط باید اعتراف کرد که این افراد کم می بازند ( شاید چون اصلا چیزی رو نکرده اند که ببازند ) و این به هر حال نوعی برد است. بردی که به عقیده من نه نشاط انگیز است و نه مزه ای دارد و نه اصلاً حال میدهد.

۱۳۸۶ خرداد ۱۴, دوشنبه

در باب فراموشکاری

شاید در نگاه اول فراموشکاری چیزی منفعل و بی کنش به نظر برسد! چیزی ناشی از خمودی و بی مایگی. نوعی ضعف و کمبود یا حتی نوعی بیماری. ولی به نظرم اینطور نیست، چه آنکه به زعم نیچه درست عکس آن است، یعنی چیزی ست زنده و پویا. وی در کتاب تبارشناسی اخلاق چنین میگوید: "فراموشکاری، به خلاف گمان خام اندیشان، نه چیزی ست به سادگی بی کنش که چیزیست کنشگر و بی هیچ کم و کاست آن قوه مثبت سرکوب است ..."

دشمنان خود، بدبیاریها و حتی کارهای بد خود را زود از یاد بردن و نیز تلخی از دست دادنها یا از دست رفتنها، تلخی جداییها و... را فراموش کردن بیش از هر چیز نشانه طبعی ست سالم و پرمایه! طبعی سرشار از قدرتی باز سازنده و سلامت بخش. کسی که میتواند با یک تکان بسیاری از خوره هایی را که جان دیگران را می خورد مثل تمام "چه باید میکردم، ولی نکردم" ها یا معادل آن "چه نباید میکردم، ولی کردم" ها و تمام "چرا اینگونه بودم یا نبودم!" ها را از خود بتکاند. کلکشان را بکند. وی گوارشی بی نقص دارد و آن گوارش بدکاریها و تلخیها. خلاصه او یک کار تمام کن است. اگر از چنین شخصی بپرسند آیا دشنام را پاسخ گفتی؟ آیا از حق نشناسیش رنجور شدی؟ آیا گناهش بخشیدی؟ با بی حوصلگی هر چه تمامتر میگوید: دشنام؟ گناه؟ کدام دشنام و گناه؟

۱۳۸۶ اردیبهشت ۲۷, پنجشنبه

سپاسگزاری همچون انتقام

چرا زمانی که به انسانی مخصوصا انسانی نیرومند کمکی میشود، وی سپاسگزاری میکند؟
گمان نمیکنم این به خاطر این باشد که مثلا دین آنرا سفارش کرده یا اینکه دستوری وجود دارد که باید چنین کرد یا اینکه احتمالا انسان طبعا رئوف و قدرشناس است. پس جریان چیست؟
زمانی که فردی نیکوکار کمکی به ما میکند درست مثل این است که به قلمروی ما تجاوز کرده. کمک معمولا یعنی، در کاری که "من" باید انجام دهم و به "من" مربوط است "دیگری" دخالت کند. این یعنی تجاوز به حریم من. پس زمانی که فردی از کمک دیگری سپاسگزاری میکند در واقع قصد جبران دارد، نوعی ملایم از انتقام. چون دوست ندارد تجاوز وی را بی پاسخ گذارد و چون اگر نتواند به این طریق جبران کند، ضعیف به نظر میرسد.
این نکته که "انسانها همانقدر سپاسگزارند که انتقام جو" درست است.