‏نمایش پست‌ها با برچسب دیگران. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب دیگران. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۳ آذر ۱۳, پنجشنبه

مرگ ِ متن - ۱

برای هرفرد حداقل یک متن وجود دارد که تمام و کمال جذبش بشود. مبهوت کلماتش بشود و همان را بخواند که همیشه میخواسته بخواند با اینکه هرگز نمیدانسته که دقیقا چه چیزی بوده که تمنای خواندنش را داشته. کتابی را شروع  به خواندن میکنی ولی بعد از مدتی کنارش میگذاری. اینکه بگویی جذب کتاب نشدی یک قسمت ِ ماجراست (کتاب خوانهای حرفه ای این مشکل را ندارند) اما قسمت ِ دیگر ماجرا این است که آن متن اصلا مال تو نبوده است. میدانید چه میگویم؟ مثل این میماند که میگویند برای هر زنی حداقل یک مرد مناسبش که باهم خوشبخت شوند آن بیرون است فقط باید پیدایش بکند. برای هر فردی هم یک متنی آن بیرون وجود دارد که خوشبختش میکند فقط باید آنرا پیدا کند. کل ِ ماجرا هم همیشه همین بوده و هست: "بگرد تا پیدایش کنی". چه چیز را؟ هر چیزی را.

نویسنده کیست؟ نویسنده آن خدایی است که میخواهد آن "متن" را تولید کند. این هرس را دارد که خالق آن متن باشد. همان متنی را که دیگران را نشانه بگیرد و خوشبختشان (شاید هم بدبخت) کند. بعضی هایشان میخواهند هر چه بیشتر پیدا کنند آن دیگران را. میخواهند تعداد بیشتری باشند که با متن شان منتهای لذت را میبرند. اما دیگرانی هستند که به فکر آن اقلیت خاص هستند. نمیخواهند همه متنشان "متن" او بشود. فقط آن اقلیت خاص. گاهی اوقات فقط آن یک نفر خاص.

اما کیست که بخواند متن را آنطور که باید؟

من در تمام مدتی که اینجا نوشتم انگار منتظر بوده ام که آن یک نفر متنم را کشف کند و بخواند. هرگز تلاش نکردم که متنم را تبلیغ کنم که شاید آن یک نفر پیدا شود. نمیدانم آن کیست؟ کجاست؟ میتواند هر کسی در هرجایی باشد. حتا ممکن است کسی باشد که فارسی هم بلد نباشد. چقدر غم انگیز که هرگز نخواهم فهمید او کیست و کجاست. متن من هم مانند بسیاری دیگر تنهای تنها بدون اینکه کسی را خوشبخت کرده باشد از این دنیا خواهد رفت.

۱۳۹۳ آبان ۲۵, یکشنبه

نساختن با مشکلات دیگران

خودخواه خود خواسته...

نمیدانم زندگی بقیه چجور است. روابط بقیه با خانواده هایشان چطور است. با دوستان یا همسران و پارتنر هایشان و خلاصه هر کس نزدیکی. اما میدانم چیزی که من مواجه اش هستم عذاب آور شده است دیگر. نمیدانم شاید خاصیت من از همان اول همینطور بوده. اینکه همه می آیند و منفی بافی میکنند برایم! می آیند بجای اینکه چیزهای خوب تعریف کنند چیزهای مزخرفت تعریف میکنند. انگار باید حتما به من گوش زد کنند که ببین ما خیلی زندگیمون سخته! از اینکه همه چیز بد است می گویند. "هوا اینجا خیلی کثیفه" طوری که انگار تنها آنها هستند که مثلا گرفتار هوای کثیف هستند. یا دیگر اینکه: "درسها خیلی سخت اند و من دیگر نمیکشم" طوری که انگار تنها کسی که رو زمین تصمیم به درس خوندن کرده اوست و فقط اوست که گرفتار شده است. انگار فقط اوست که مشکل پول دارد انگار فقط اوست که دلش تنگ شده است انگار فقط اوست که بچه هایش رفته اند آن سر دنیا انگار فقط اوست که باید امتحان زبان بدهد انگار فقط اوست که تنهاست انگار فقط اوست که پدرش مریض است انگار فقط اوست که هم خونه ای بد نصیبش شده انگار فقط اوست که دنبال کار میگردد انگار فقط اوست که آرزوهایش دست نیافتنی هستند یا انگار فقط اوست که آرزو دارد روزی فلان کارا شود انگار مشکل من است که حوصله ات سر رفته انگار تقصیر من است که دیگر مسافرت کمتر میروی انگار من نمیدانم زندگی سخت است و شما میدانید. اینها یعنی چه؟ همه اش تقصیر خودم است. اهمیت داده ام زیاد به چیزهایی که نباید. بزرگترین نقطه ضعف من این است که رحمم می ایاد. این خیلی مشکل اساسی است که من دارم. همه سر من ناله میکنند و من گویا ترحمم  میگیرد شروع میکنم برایشان فلسفه زندگی تعریف کردن که بلکم کمی آرام بگیرند و بعد هم گویا میگیرند این خوبش است البته بدش این است که طوری صحبت مکنند بعدش که انگار تو نمیفهمی ما چه میگوییم تو نمیدانی ما در حال کشیدن چه هستیم. از زمانی که یادم می ایاد فقط این بلایست که سرم آمده است. اصلا میدانند چیست؟ همان بهتر که ندانم…بروید برای خودتان!

۱۳۹۳ تیر ۲, دوشنبه

افت سطح کاری

یک مرتبه ای از ناامیدی از دیگران است که به احتمال خیلی زیاد خودشان هم نمیدانند که دیگران را دارند ناامید میکنند. یک کاری میکنند که تقریبا همه چیز را یکهو میبرند زیر سوال که باد با خودت فکر میکنی که چطور و چگونه شده است که متوجه نبودی و با طرف نشست و برخاست کردی! درست مثل این میماند که مثلا در حال خواندن یک کتاب فلسفی خوب هستی و بعد میبینی نویسنده اش یک خدا باور است, چقدر حالت گرفته میشود. بدتر وقتی که کتاب هم چندان چنگی به دل نمیزده!

۱۳۹۳ خرداد ۱۹, دوشنبه

سایه

بسیار ناامید کننده است وقتی متوجه میشوی کسانی که انتظار نداری ته دلشان چیزی باشد یا فکر میکنی لااقل عقل درست و حسابی دارند و دچار توهم و خود پسندی نیستند به همان مزخرفی دیگران هستند. آن هم به لطف یک دهن لق دیگر که می آید مزخرفات دیگران را تحویل میدهد. چقدر آب زیر کاه! چقدر زیرکانه! چقدر حال به هم زن و ابتدایی و  چیپ. بعدش به خیالت می آید که خب خیلی هم انتظاری نداشته ای از این جماعت.

۱۳۹۲ اسفند ۱۹, دوشنبه

مرحله بعد

من امریکا نیامده ام که خوش بگذرانم. اینجا نیامدم که الافی کنم و وقت و انرژی ام را صرف رفیق بازی و روابط بی خود و بی ارزش بگذارم. من اینجا نیامده ام که دختر بازی کنم یا دوست جدید پیدا کنم. همه اینها یا هیچ جای نقشه هایی که داشتم جا نداشته اند و یا اینکه در اولویتهای بسیار پایین بوده اند. من اینجا آمده ام کاری را که باید مدتها پیش شروع میکرده ام را شروع کنم. من آمده ام که خودم دا آنطور که پیش بینی میکردم و برایش نقشه کشیده بوده ام بسازم. من آمده ام که دیگر وقتم را صرف کارها و فکرهای بیهوده نکنم. من آمده ام که تا زمانی که ذهنم باز و فِرِش است ازش کار بکشم. من نه دوست دارم گوش شنوای کسی باشم نه دوست دارم پایه ثابت هر مهمانی و خوش گذرانی باشم. نه دوست دارم با کسی جنگ کنم و نه آنطور دوستی کنم. نه دوست دارم دل کسی را شاد کنم نه دل کسی را بشکنم. نه دوست دارم دلم برای کسی تنگ شود و نه دوست دارم دل کسی برایم تنگ شود. نه دوست دارم فارسی انقدر صحبت کنم و نه دوست دارم انقدر فارسی باهام صحبت بشود. دوست دارم هر وقت میخواهم از اینجا بروم و پشت سرم را هم نگاه نکنم، دوست دارم بروم مرحله بعدی نه اینکه همش یکجا گیر کرده باشم...

۱۳۹۲ مرداد ۴, جمعه

People Are Busy

اینکه کلا آدم مشغولی باشی حتما لازم نیست که مثلا دائم در رفت و آمد باشی یا مثلا از صبح الطلوع تا شب سر کار باشی. یا مثلا دانشجویی باشی که وقت امتحاناتش باشد و دائم در حال درس خواندان باشد. نه خیر اینطور نیست آدمی که هدفی در زندگی دارد و برای رسیدن به آن به جد تلاش میکند و الویت اول زندگیش لااقل تا مدتی مشخص است آدم مشغولی به حساب می آید. الویتی که میداند میتواند به راحتی تحت شعاع چیزهای دیگر اعم از تفریح و کارهای جانبی دیگر قرار گیرد. من در زندگی ام هدفی دارم و باید برای رسیدن به آن تلاش کنم (وظیفه شخصی خودم میدانم) و میدانم که اگر میخواهم با سرعت بیشتری به آن برسم باید از یک سری چیزها دل بکنم در نتیجه من نماینده تمام عیار یک موجود مشغول هستم حتی اگر از بیرون و نگاه دیگران به نظر نرسد. این موجود شاید در مدیریت بحران خوب عمل نکند چرا که اصولا از هر چیز بحران سازی دوری میکند. و وقتی ببیند که چیزی موجب جولوگیری از هدف نهایی اش میشود و دارد موجب درد سر میشود مانند هر آدم مشغول و بیزی دیگر تحت فشار و در نتیجه دچار پنیک هر چند کوچک میشود. البته هنر آن است که مدیریت شهر این بحران های ناخواسته. اما چه میشود کرد که یکجای کار یک موقعی هم ممکن است افسار از دست برود. خلاصه کلام اینکه ما به اندازه کافی مشغولیت و فکر و ذکر داریم تو رو به خدا شما دیگه به مشغولیت های ما اضافه نکنید. و وقتی میگوییم من خیلی مشغول هستم درک کنید!

۱۳۹۲ تیر ۳, دوشنبه

نیازمندی به ساماندهی

من از اینکه آدمای دور و برم اونایی که دوستشون دارم و بهم نزدیکن رو درمانده یا خسته یا دل شکسته یا هر نوع غمی تو چشماشون ببینم خیلی ناراحت و دلگیر میشم! راستش نابودم میکنه...! هیچکس هیچ ایده ای نداره که چه بلایی سرم میاره این قضیه هیچی! خودمم هیچ ایده ای ندارم هم که چرا اینطوریم! تنها چیزیه که به شدت گیجم میکنه و نمیتونم توضیح قابل قبولی واسش پبدا کنم. بهم میریزم و باید به این وضعیت سامان بدم...!

۱۳۹۲ خرداد ۱۴, سه‌شنبه

در باب زندگی مشترک

من حقیقتا با زندگی مشترک مخالف نیستم! اینکه زنی با مردی در یک خانه با یکدیگر زندگی کنند، روی یک تخت بخوابند، شریک جنسی رایگان و همیشه حاضر داشته باشند، در انجام امور روز مره همکاری کنند، موجب صرفه جوییه اقتصادی بسیاری بشوند (در صورتی که هر دو شاغل باشند)، با یکدیگر تفریح کنند، پای صحبتهای هم بنشینند، بایکدیگر ریز بخندند، دچار دلتنگیهای کوچک بشوند، موجب آرامش در روند زندگی بشوند... همه و همه خوب است و به گمانم بسیار هم باید رضایت بخش باشد مخصوصا با این خیال راحت که هیچ تعهد و زوری در ادامه رابطه نیست!

۱۳۹۲ خرداد ۱۲, یکشنبه

پول و دیگر هیچ

لابد شما هم بارها شنیده اید که مثلا طرف در میان صحبتش به نقطه ای رسیده است که میگوید: "...حالا پولش که اصلا مسئله ای نیست...". اولش گمان میکنی که چقدر خوب است که برای طرف اصلا پولش مسئله ای نبوده حالا موضوع هر چه میخواهد باشد. اما بلافاصله بعد این به خاطر آدم می آید که چقدر دروغ است این! چرا که همیشه پول مسئله بوده است اصلا تنها چیزی که همیشه مسئله است پول است! حتی وقتی که دیگر" پولش مسئله ای نیست".

۱۳۹۲ اردیبهشت ۲۷, جمعه

توهین به خواننده

وقتی در نوشته قبلی نوشتم "نوشتن یعنی دیگران" تصمیم گرفتم که بیایم و بیشتر توضیح بدهم. هر چند از توضیح دادن چیزی آنقدرها لذت نمی برم و بیشتر تمایل دارم در ادامه نوشته یا گفته ام اضافه کنم. اصولا اگر کسی از من توضیحی بخواهد بی حوصله و تا حدی خشمگین میشوم. همواره اینگونه بوده ام که اگر حرفی زده ام یا چیزی نوشته ام دیگری هر طور بفهمدش و بخوانتش برایم حقیقتا فرقی نداشته: لابد آنطور که او خوانده معنا میداده است دیگر. با این اوصاف ترجیحم این است بیایم و در ادامه این جمله "نوشتن یعنی دیگران" چیزهای بیشتری بنویسم. نکته این جاست که تا همین جا که شما این چند خط را خوانده اید به طرز بسیار رضایت بخشی (برای خودم) توانسته ام این را برسانم که نوشتن حقیقتا یعنی دیگران! من این قضیه را احتمالا به مدلهای مختلف میتوانم "توضیح" بدهم اما تمام تلاشم را میکنم این کار را نکنم و به هر نحو ممکن انجامش ندهم. چرا که توضیح خود به نظرم دیگرانی را در بطن خودش فرض میگیرد (چرا که کسی برای خودش توضیح نمیدهد)...دقت کردید؟ همین جمله اخیر که یک نوع توضیح در پرانتز بود کاملا برای دیگران نوشته شده است: چرا که نویسنده این متن هرگز لازم نمیبیند که خودش را روشن کند. حقیقتا وضعیت گیج کننده ایست! آیا نباید "نوشتن یعنی دیگران" را در محیط غیر دیگرانی توضیح داد؟ اینطور به نظر میرسد هر چیزی را که بخواهی در فضای دیگرانی توضیح دهی قبلا دیگرانی اش کرده ای و این اساسا احمقانه به نظر میرسد که چیزی را که از همان جنس است را بخواهی با همان جنس بفهمانی. اول همان جنس را بفهمان! اما با چه؟ با خودش؟ اما حکایت این اضافه (حتی دیگر اسمش را هم نمیخواهم نوشته بگذارم) ((حواستان به نوشته پرانتزها و ماهیت دیگرانی اشان که دارید؟)) چیست؟ آه کاش میشد انگشت وسطم را نشانتان دهم...

۱۳۹۲ اردیبهشت ۲۶, پنجشنبه

افراط

۱. پاهایش را به طرز هنرمندانه ای به نمایش گذاشت!...تمام، همین کافی است! اگر قرار باشد مثلا امتحانی باشد که توانایی زنان در جذب مردان را تخمین بزند میتواند تنها آیتمش این باشد که: تا چقدر میتوانید تنها با پاهایتان مردان را دیوانه کنید. بعد از چند لحظع میتوانی به این فکر کنی که خب حالا چه خاصیت دیگری را میتوانی در این موجود پیدا کنی؟ هیچی؟ نه امکان ندارد...

۲. از آن مدلهایی که هرگز کوتاه نمی آیند! همیشه یک حرفی برای گفتن دارند. حفقیقتا قابل تقدیر است، اما وجه اسنابیستیش به معنای واقعی  مجموعه ایست از اوریجینالها در یک موجود غیر اوریجینال. مثل این میماند که موتور بنز را روی ژیان ببندی یا مثلا با گیتار الکتریک خالتور بزنی (اصلا میشود؟). از آنهایی که مغزش را پر کرده از انواع و اقسام مزخرفاتی که در هر کدامشان میتوانی سر نخهایی را جستجو کنی که به در نهایت به فرمی از نفی زندگی میرسند. موجودیتش اما تمام تلاشش را میکند که ماجرا طور دیگری باشد.

۳. ساده نباشید، نوشتن یعنی دیگران!


۱۳۹۲ فروردین ۱۳, سه‌شنبه

خواب صبح

در حال دیدن خواب هفت پادشاه بود که ناگهان برایش از آنجلینا تکست آمد: "حامله ام و نمیدانم پدر بچه کیست!" اما منظور تکست مشخص بود پدر خودش است. بیشتر اعصابش از این ناراحت بود که خواب صبحش خراب شده. با اینکه متوجه شد خواب صبح که هیچ دیگر هرگز خواب راحتی نخواهد داشت همچنان حسرت خواب خوبش را میخورد آخر الان هم وقت پدر شدن بود؟! حتی تکست بعدی که آمد: "دروغ اول آوریل" هم باعث نشد دیگر خوب بخوابد.

۱۳۹۲ فروردین ۵, دوشنبه

جعل حقیقت با استفاده از سابقه تاریخی

مدل بسیار معروفی در پاسخگویی به حمله خصم هست که دوست دارم اسمش را بگذارم: "جعل حقيقت با استفاده از سابقه تاريخى"

بعنوان مثال فرض كنيد ساسان به اصغر هم خانه ای اش حمله كوچكى بكند و مثلاً بگويد كه "اصغر هرگز در وظايف مشترك خانه همكارى نميكند." اين گزاره حقيقت دارد و در ميان حاضران مايه آبروريزى است. اگر اصغر در مقام انتقام و پاسخگويى بر بيايد يك راه ساده اين است كه با توجه به خطاهاى گذشته ساسان (مخصوصاً آنى كه بيش از يكبار اتفاق افتاده) به سرعت جعل حقيقتى عليه ساسان ترتيب داده پاسخ حمله ساسان را بدهد. مثلاً فرض كنيد ساسان چند بارى از سر حواس پرتى فراموش كرده باشد شير اجاق فر را ببندد. پاسخ اصغر در يك فرصت مناسب اين خواهد بود: "ديشب ساسان در يخچال را نبسته بود (چون کسی که فراموش کرده فر را خاموش کند لابد یک روزی هم فراموش میکند در یخچال را ببندد) در نتيجه شيرى كه امروز صبح خوردم حالمو خراب كرد چون شير خراب شده بود." و بعد براى تاييد بيشتر گزاره و نشان دادن عمق فاجعه اضافه كرد: "حتى دماى يخچال به دماى اتاق رسيده بود."

اين نوع پاسخگويى به حمله خصم ميتواند بسيار مفيد باشد اگر خوب اجرا شود. اما از آنجا كه مردم عادى از بهره هوشى مناسب و کافی در جهت اعمال و استفاده از مغالطات و سفسطه ها را ندارند و اينكه اساساً پاسخگو همواره در موقعيتى بسيار ضعيفتر از حمله كننده قرار دارد رسيدن به نتيجه مطلوب با استفاده از اين سفسطه بسيار دشوارتر است. اصولاً بايد گاهى نشست و فقط حمله را پذيرفت و قبول كرد بهتر است سكوت كرد تا اينكه بيشتر از حد مايه آبروربزى خود شد.

و اما كجاى اين مثال كه برگرفته از واقعيت است ميلنگد. يا اينكه كجاى استدلال اصغر ابلهانه است.

اول: اگر در يخچال از ديشب باز مانده يقيناً تنها اندكى باز مانده. و اگر كمى با سازوكار يخچال آشنايى داشته باشيد متوجه ميشويد كه يخچال براى سرد نگه داشتن محتويات داخل يخچال با توجه به دماى فيكس شده در صورت جهش دما شروع به توليد سرما ميكند. يخچالى كه درش كمى باز مانده موجب ميشود يخچال با توان بيشترى شروع به كار كند و دماى درون را پايين نگه دارد. افزايش دما به اين سادگى اتفاق نمى افتد.

دوم: يخچالى كه دمايش به حدى رسيده كه داخلش به گرميه هواى اتاق است يقيناً شير فاسد شده است و شير فاسد بو و مزه واضح دارد هر شخص عاقلى از خوردنش دست ميكشد.

سوم: ساسان آن شبى كه در يخچال را به ادعاى اصغر باز گذاشته ساعت سه صبح طبق عادت هميشگى خوابيده است و اصغر طبق عادت هميشگى ساعت هشت صبح از خواب بيدار شده است. در مجموع پنج ساعت. در زمان پنج ساعت شير پاستوريزه احتمالاً خراب نميشود چرا كه در يخچال نيمه باز علاوه براينكه سرماى درون خودش را تا مدتى نگه ميدارد موتور بخچال هم كماكمان سرما توليد ميكند. به سختى بشود پذيرفت .

چهارم: اصغر مزخرف ميبافد چرا كه عادت دارد

پنجم: اينكه در يخچال را ساسان باز گذاشته است و موجب خراب شدن شير و مريضيه اصغر شده يقيناً موضوع مهمى است كه اصغر از گفتنش در اولين فرصت غافل نميشود چرا بايد درست بعد از حمله ساسان اين را بگويد؟ (اين پاسخى ابتدايى و ساده اى براى "جعل حقيقت با استفاده از سابقه تاريخى" است.

۱۳۹۱ اسفند ۱۳, یکشنبه

جهت گیری خصمانه

اولی:

کَج درحالی که لبخند حال بهم زنی بر لبانش نقش بسته. تقریباً همیشه همین گونه هیکل گنده اش را تکان میدهد: کَج همراه با لبخندی حال بهم زن! لبخندش انقدر حال بهم زن است که حتی من را هم مجبور میکند که از او متنفر شوم. چون اصولا من فقط بخاطر اینکه یک لبخند حال بهم زن بر لبان ملت نقش بسته باشد متنفر نمیشوم. خودمانیم دلیل اصلا صحیحی برای متنفر شدن از کسی نیست. اگر قرار باشد از کسی متنفر باشی چیزهای دیگری هست که میتوانی بنا بر آنها از شخصی متنفر باشی. مثلا "آب-زیر-کاهی" یکی از آنهاست. دیگری میتواند "عوضی بودن" باشد. حالا میدانید فاجعه چیست؟ فاجعه اینجاست که طرف لبخند حال بهم زنی بر لبانش است نشان از آب زیر کاهیش دارد و درجا این به خیالت میرسد که حتما یکجایی عوضی گری ای کرده است.حالا است که میتوانی از او متنفر باشی. راستی بهتان گفتم که "کَج" هم هست این آدم؟ کَج... کاملا کَج.

دومی:

این یکی اما یک آب شسته تر است. اما نه؛ شوخی میکنم حقیقتا اینجا کسی از کسی بهتر نیست همه از هم بدترند. قبل از اینکه به دومی بپردازیم یک نکته ای را بگویم برایتان.

زندگی در میان کامیونیتی ایرانی ها (هر جای دنیا که باشند) به مراتب برای افرادی مثل من میتواند دشوار تر و از طرفی خنده دار تر از ایران باشد. اینجا میایی میبینی گلچینی از بدترینها، دزدترینها، عوضی ترینها، آب زیر کاه ترین ها، احمق ترینها، خداباورترینها، نامردترینها دور هم جمع شده اند. (خوب هم بینشان است حقیقتا اما) به خوک دانی ای میماند که خوکها از لولیدن در لجن و کثافت لذت میبرند. نکته اینجاست که اگر در خوک دانی نباشی شانس خندیدن بسیار را از دست میدهی (خوک به شدت موجود مضحکی است) و اگر بمانی در خوک دانی یعنی خودت هم یکی از همانهایی یا لااقل ممکن است به یکی از آنها تبدیل شوی. حالا چرا ایران بهتر است؟ به نظر باید بدتر باشد. نکته اینجاست که آنجا خودت لااقل این حق انتخاب را داشتی که خوک دانیت را خودت انتخاب کنی. اینجا اما اینگونه نیست.

اما دومی: احمق و پر از پیش داوری. خب چیز دیگری نیست بگویم همینها کافیست که متنفر باشم از او.

پ.ن: من حقیقتا از کسی متنفر نیستم.

۱۳۹۱ آبان ۲۰, شنبه

لطافت جنس

يا تمام دخترايى كه من ميشناسم دپرشن دارن يا دخترا كلا بدون هيچ دليلى بعضا ميرن يه جا رو (معمولا تو حموم) كه كسى ام نبينشون پيدا ميكنن كه گريه كنن. دگرگونم ميكنه اين قضيه شديدا.

۱۳۹۰ دی ۲۱, چهارشنبه

Need more space?

- ببخشيد ادما اونجا چطورين؟
+ اممم...چاقن!

۱۳۹۰ آذر ۱۴, دوشنبه

بهترین پیشگوی شهر

من بهترین پیشگوی شهر بودم! گمان هم نمیکردم هیچ جای دیگر کسی به خوبی من از آینده خبر بدهد و پیشگویی کند. من عادت داشتم یک شنل مشکی و بلند بپوشم که کلاه بزرگش را دائم روی سرم میکشیدم و طوری صورتم را عقب میکشیدم که از صورتم زیر سایه کلاه هیچی دیده نشود. نمیدانم متوجه هستید چه جور حالتی را میگویم یا نه؟ تقریبا هیچکس صورت من را ندیده بود. یا دقیقتر بگویم نمیدانستند من همانم که روزها میان مردم با لباسهای عادی پرسه میزند. گاهی اوقات از خودم دلیل این همه پنهان کاری و مرموزیت را میپرسیدم اما واقعا نمیدانستم چرا چنین میکنم. محل زندگیم یک کابین متوسط بود که به دو اسب پالومینوی زیبایم به نامهای آپولو و دیوزین وصلش میکردم که به من اجازه میداد هر جا میخواستم با کابینم بروم و آنجا سکنا گزینم. درون کابینم را پر کرده بودم از اشیای عجیب-غریب و جذاب و بعضا به درد بخور که هیچکس جز خودم از طرز کار و حکمت ِ وجودشان خبر نداشت. یک گوی بلورین و چند دست ورق اعلا، یک آینه و آتاشغالهای دیگر هم ابزارهای رمالیم بودند.

آن روز داشت مثل تمام روزهای دیگر می‌گذشت. دو پیشگویی ِ مرگ، یک پیشگویی ِ ثروتمند شدن، یک پیشگویی ِ دزدی، تعدادی جدایی زن و شوهرها و چند ملاقات با پادشاه...خلاصه از همین روزهای معمولی بود. من میخواستم در ِ کابینم را ببندم و بروم دنبال تهیه‌ی شام که آخرین مشتری من داشت به کابین نزدیک میشد. او هم یک شنل مانند من پوشیده بود اما قهوه‌ای رنگ بود و کلاهش را همانطور که من سر میکردم سرش کرده بود. از من یک سر و گردن کوتاهتر بود حدود 5.5 فوت قدش بود و آرام قدم بر میداشت. من با دستپاچگی رفتم توی کابین وسایل رمالی‌ام را باسرعت روی میز چیدم و آن طرف میز نشستم. شنل و کلاهم را صاف و مرتب کردم تا بالاخره آمد داخل کابین. در یک آن به گمانم آمد که باید زنی باشد. آمد و جلوی من نشست و همچنان کلاهش را از سرش برنداشته بود!

من در جلسات رمالی فقط زمانی که بخواهم نتیجه را به طرفم بگویم با یک صدای دو رگه و خشنی که در آوردنش هم خیلی سخت است پیشگویی‌ام را در خلاصه‌ترین حالت ممکن میگفتم. راستش از هیچ یک از ابزارهایم هم استفاده نمیکردم! من حتی درست نمیدانم تعداد کارتها چقدر است و از آن آینه صبحها برای تراشیدن ریشهایم استفاده میکنم و آن گوی بلورین هم که واقعا فاجعه است! هیچ چیزی تویش دیده نمیشود مگر انعکاس اتاق به طرز کج و معوج. واضح‌تر بگویم من هیچ چیز از علم رمالی نمدانستم! اما همین که از دهنم یک پیشگویی میپراندم به طرز اعجاب انگیزی برای طرف اتفاق می‌افتاد. یک جور حس ششم فوق العاده. و البته تقریبا فهمیده بودم وقتی چیزی را برای کسی پیشگویی کنی اثری میگذارد که طرف به سمت همان پیشگویی کشیده میشود. انگار اویی که چیزی را بعنوان پیشگویی قبول می‌کند فارغ از کاملا چرت بودنش باید اتفاق بیفتد. دنیا او را به همان سمت میکشد که برایش یکی مثل من پیش گویی کرده. نمیدانم متوجه هستید دقیقا چه میگویم یا نه؟

من روبروی آخرین مشتری‌ام نشسته بودم و آرام دستانم را دراز کردم که دستهایش را به من بدهد که من مثلا ادای این را در بیاورم که حالا ارتباط ما باعث میشود من قادر باشم آینده‌ی تو را پیشگویی کنم. قبل از اینکه دستهایش را روی دستهایم بگذارد کلاه شنلش را کنار کشید! حدسم درست بود. زنی بود. موهای مشکی بلند و چشمان خاکستری داشت. صورتی ناز بود اما اگر بیشتر دقت میکردی حسابی ترسناک و مرموز به نظر می‌رسید. من خودم را کنترل کردم، ناسلامتی بهترین رمال شهر بودم که بسیار هم شخصیت مرموز و کنترل شده‌ای هم داشت و اصولا خیلی خنده دار میشود که در آن لحظه که آن زن کلاهش را کنار کشید من بترسم و خودم را سریع بکشم عقب....تصورش را بکنید!

من چشم از چشمهایش بر نمیدانشتم. بعد از چند لحظه‌ی احمقانه یهو آمدم که مثلا بگویم: "در پنج سال آینده متوجه اشتباه بزرگی میشوی!" که او زودتر زبان باز کرد! همه چیز به سرعت گذشت...و او با صدای معمولی رو به من گفت: "وقت ترسیدن فرا رسیده است!" حالا او داشت برای من رمالی می‌کرد! گویا جای پیشگو عوض شده باشد و دنیا در حال بهم ریختن باشد. من چند لحظه گیج بودم و ناگهان متوجه منظورش شدم! به سرعت سرم را چرخاندم و از پنجره ی کابینم بیرون را نگاه کردم! هوا تاریک بود و آسمان ابری و بادی شروع به وزیدن گرفته بود! دلم فرو ریخت! درست بود! وقتش رسیده بود که بترسم...وقت سفر رسیده بود! باید هر چه سریعتر حرکت میکردم! حدود پنج ماه و دو هفته پیش پیشگویی طوفان را اینجا کرده بودم...!

۱۳۹۰ آبان ۲۵, چهارشنبه

دفتر ِ امور اتباع و مهاجرين خارجی

بعد از یک ساعت تازه سرم داغ شده بود! روی صندلی ولو بودم. بوی الکل را احساس نمیکردم، شاید به خاطر لیمویی بود که خورده بودم. دوستانم یکی یکی در حال فرار از زندان بودند! اما متاسفانه رئیس کل زندانها نقشه را اینطور کشیده بود که بگذارند آنها فرار کنند و وقتی مثلا فکرد کردند که آزاد شده اند یک جای دیگر دستگیرشان کنند. من خودم از رییس زندان خودمان شنیده بودم که این در واقع یک تله است تا در نهایت اینطور بیشتر این زندانیان بیچاره را در زندان نگهشان دارند. حتی یکیشان بعد از یک سال دوباره به همین زندان برگردانده شده بود. طعم آزادی را هم تمام این مدت نچشیده بود. از بس هول ِ آزادی را داشت. اما راه حل چه بود؟ با تمام وجود امیدوار بودم این اتفاق نیفتد. من یواشکی در سلولم خیره بودم به نقشه‌ی کشورها که به دیوار آویخته بودم. کشورهایی که قبلاً فکر می‌کردم بزرگتر بودند حالا کوچکتر به نظر می‌رسیدند. تازه یادم آمد انحنای یک کره همه جای آن یکسان است. و شرایط در یک نقشه باز شده کمی فرق دارد. حالا به گمانم الکل یواش یواش در حال پریدن بود! ترس از فرار را در چهره‌ی دوستانم به خاطر می‌آوردم. افتضاح بود! که یکهو سراغ من هم آمد! اجازه دادم فقط تا پنج شماره وجودم از ترس ِ فرار پر شود. یک! دو! سه!...اما یک جای کار ایراد داشت. مشکل همین بود من از ترس لذت میبردم و زمان ترسیدن هنوز فرا نرسیده بود! احساس ترس از دستم فرار میکرد...من میخواستم با تمام وجود بترسم! از ترس ِ فرار بیشتر لذت می‌بردم تا خود فرار! همین می‌شد که فرار وقتش نمی‌آمد که نمی‌آمد...نمیشد که نمیشد!

۱۳۹۰ شهریور ۲۹, سه‌شنبه

آخرین قطار ِ نیمه شب

"ژاک دو ریدال" درست روبرویش نشسته بی‌جهت در دلش فحشش میدهد! "ریمسکی نوخالف" قرار است هم قطار او باشد اما ژاک میخواهد سر به تن ریمسکی نباشد. او را هی می‌خواهد در ایستگاهی جا بگذارد خودش برود جلو بعد ادای آدمهای نگران را در آورد و در ایستگاه بعدی منتظرش باشد و بعدش مثلاً بگوید: "قیمسکی عزیز کدام گوقی ماندی؟" اما همان یکی دو باری هم که به خیال خودش او را جا گذاشته ریمسکی نوخالف در ایستگاه بعدی زودتر از او رسیده و از جایگاه ایستگاه درست وقتی که قطار دارد سرعتش را کم میکند برایش، که قیافه‌ی ماتم زده‌اش از درون کوپه تماشاییست، نیشخند میزند و میگوید: "ژاکِ عزیز چخدر دیر یِرسیدی؟" . تازه خبر هم ندارد که جاده‌های کوهستانی و پوشیده از برف بسیار می‌تواند برای ریمسکی زیباتر از مسیر قطار از میان مزارع انگور باشد. ژاک حتی جرئت نمیکند جلوی رویش دهانش را باز کند و حرفش را بزند! درست روبرویش نشسته است. ریمسکی نوخالف قرار است هم سفرش باشد و مشکلی ندارد درست است که اخلاق مزخرف خودش را دارد اما ژاک میخواهد وجود خودش را در این سفر پر رنگ تر و مهم تر از او جلوه دهد و در نتیجه هر از گاهی تصمیم میگیرد شانسش را امتحان کند که ببیند میتواند هم سفرش را در یک بازی ذهنی شکست دهد یا نه. در اینکه ریمسکی نوخالف از او زیرک‌تر هست هیچ شکی نیست. دلیلش هم این است که ریمسکی میداند ژاک حقیقتاً موجود هوشمندی است اما هرگز به خوبی خودش نمی‌تواند دور بزند! به زعم ریمسکی هوش بیشتر یعنی انعطاف پذیری تا سرعت. با سرعت میشود یکراست رفت و به دیوار خورد اما با انعطاف پذیری میشود از روی آن پرید هر چند معلوم نیست پشتش پرتگاه هست یا نه چون به هر حال خودتان که بهتر میدانید دیوار را لابد برای مقصودی آنجا کشیده‌اند و آدمهای عاقل این را خوب میدانند. این دو هیچکدامشان عاقل نیستند! ریمسکی میتواند به راحتی هوشش را کج کند اما ژاک هوشش سنگین و سریع است که به ضررش تمام خواهد شد. ژاک دو ریدال شاید از ریمسکی نوخالف در چیدن کلمات حرفه‌ای‌تر باشد ولی در یک روند فرسایشی ریمسکی پیروز خواهد شد. دلیلش هم واضح است. ریمسکی بسیار بی‌اخلاق‌تر و بی‌فرهنگ‌تر از ژاک است. اصولاً کسی که منعطف‌تر است و از هر جهتی که سرش را کج کند میتواند برود موجود بی‌اخلاق‌تری هم است. رقاص‌ها بی‌اخلاق ترین و بی‌حیاترین موجودات هستند. ژاک دو ریدال اما بد اخلاق و بد فرهنگ و بد دهن تر است. او در نوع خودش خوب مارمولکی است ریمسکی اما بیشتر به مار می‌ماند. ژاک که دُم ریمسکی را در ایستگاه اول جا میگذارد نمیداند ریمسکی خودش را باز کرده و سرش را به سرعت از ایستگاه بعد آورده است بیرون. ریمسکی نوخالف برای ژاک دو ریدال همیشه به آدمی میماند که ادای این آدمهای پیروز را در می‌آورند و لبخند حال به هم زنش از درون ژاک را نابود می کند؛ ژاک دو ریدال اما درست روبروی ریمسکی نوخالف نشسته و دندان قروچه می‌رود و مشتش را محکم بهم گره کرده و بی جهت در دلش فحشش میدهد...و هر لحظه ممکن است به ریمسکی حمله کند! در یک دعوای فیزیکی این ریمسکی نوخالف است که باید فرار کند!

۱۳۸۹ آذر ۱۲, جمعه

در باب پدر و مادرهای ایرانی


اگر آدم پدری نیکو نداشته باشد باید پدری نیکو دست و پا کند. - نیچه -



خانواده، پدر و مادر البته، برای تمام انسانها به هیچ عنوان همواره و همه وقت چیزهای خوبی نیستند! بهداشتی نیست! عده ای هستند که وجود پدر و مادر برایشان از سنی به بعد چیزی جز رنج و عذاب در بر ندارد. این حسی است که البته به همه روزی دست خواهد داد. در دوران نونهالی شاید بشود آنها را ارزشمند دانست، اما بعد از آن اسمش را من میگذارم بیماری. من نمیتوانم درک کنم چطور دختران جوان از مادرانشان متنفر نیستند؟ مادرانی که دائماً درباره ســــکـ ـس به آنها دروغ میگویند. و آنها را به خیال و افکار ِ خاک گرفته خود از طبیعی ترین چیزها دور نگه میدارند و مطمئن باشید هر دلیلی هم که برای این کارشان داشته باشند احمقانه و غیر قابل قبول است. پدرهای ایرانی هرگز روزی را نمیبینند که با پسرشان درباره هویت و نقش جنسیتیشان به پای صحبت بنشینند. تصور کنید مردی ایرانی را که روزی با پسر مثلا شانزده ساله اش در خیابان راه میرود. پدر چه میکند اگر(تازه اگر) ببیند که حواس پسرش دائم به باسنهای زنان پرت میشود؟ در این زمان پدر(اگر خودش حواسش پرت باسنی نباشد که احتمالاً هست) یا مزخرف می گوید و عقده های جوانی خودش را سر پسر بدبخت خالی میکند و یا خفه می ماند و یا در بدترین حالت پسر را شماتت و سرزنش میکند. آنها حتی حاضر نیستند یک روز خودشان را در آن جایگاه تصور کنند که بیایند و با فرزندشان درباره این موضوعات صحبت کنند چرا که اساساً وظیفه خود نمیدانند. نمی آیند مرد و مردانه درباره مردانه ترین موضوع یعنی زن بحث کنند. حالا چه کسی مرد است؟ نهایت تلاش پدران ایرانی در تعلیم مردانگی به همین جمله که گویا پشتش هزارویک نوع عقده خوابیده است ختم میشود: "مرد که گریه نمیکند"! درست همانطور که جمهوری اسلامی انقدر درباره بیماری ایدز و روابط و بهداشت جنسـ ـی کودکانه و ابلهانه برخورد میکند و گرفتار تعالیم حال بهم زن خودش است، پدر و مادرهای ایرانی هم به همین حال بهم زنی با این موضوع مواجه میشوند. اینجا به سادگی خانواده نمونه کوچک جمهوری اسلامی است! بنیان خانواده در ایران وضعی بهتر از خیلی جاهای دیگر ندارد که اتفاقاً بسیار متزلزل تر هم هست و میزان طلاق در این رابطه ساده لوحانه ترین معیار است. بسیاری از زوجها همینن الانش از هم پاشیده اند اما زن و مرد جرئت جدا شدن از هم را پیدا نمیکنند. این وحشتناک است که ما هنوز مجبوریم پدر و مادرهایمان را رعایت کنیم. سلیقه، تفریح و عشق خودمان را فدای عقاید و پیش داوریهای مریض والدینمان کنیم. شاید عده ای به نفعشان هست که آنها را رعایت کنند و تا آخر عمر همان شلوار خاکستری و پیراهن سفیدی را بپوشند که مامان جونشان برایشان میخریده و هرگز هم نفهمند شاید از رنگ قرمز و تیشرت مشکی خوششان می آمده. یا رشته ای را بخوانند که پدرشان صلاح دیده است در این کشور باید خواند. ولی عده ای هستند با خونهای پررنگ تر که تاب این وضعیت را نخواهند آورد. خانواده اولین نیرنگ جامعه ای همچون ایران است. پدر و مادرهای ایرانی آنقدر بد وظیفه پدر و مادریشان را انجام میدهدند که یا اولین استخدام شدگان و چاکران مامورین نیروی انتظامی هستند یا خود اولین عاملین فسادهای اجتماعی.