‏نمایش پست‌ها با برچسب خودم. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب خودم. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۳ دی ۲۸, یکشنبه

نخبه کیست؟

نخبه کیست؟ شاید مهمترین مفهومی که از اوایل دبیرستان حتی تا کنون درگیرش هستم و به معنا و مفهومش هنوز فکر میکنم باشد. البته از این بابت که همچنان به این مفهوم فکر میکنم کاملا خوشحال هستم. همینکه هرگز معنای یکتایی برایم نداشته و یکجا در یک برهه زمانی تمام نشده بسیار راضی هستم. و اصلا هم باید همین باشد که چرا نخبه هم مانند خیلی از مفاهیم دیگر از معنا شدن، یکجا فیکس شدن و به عنوان یک تعریف در یک جمله شدن فرار میکند. درست  مثل دیگر مفاهیم چون فرهنگ، بازی، هنر.

حالا حقیقتا نخبه کیست؟ و نخبگی چگونه بدست می آید؟ چقدر خون و نژاد مقدار سواد در میزان نخبگی موثر هستند؟ چقدر به میزان کتابهایی که خوانده شده بستگی دارد؟ چقدر به نویسندگانی که اثراتشان خوانده شده است بستگی دارد؟ چقدر به موسیقی که یک فرد گوش میدهد بستگی دارد؟ چقدر به محیط رشد و والدین فرد بستگی دارد؟ اینکه از خانواده ای ثروتمند یا اشرافی یا معمولی یا فقیر باشی چقدر موثر است؟ اینکه از دیدگاه هر فرد الگوی یک آدم نخبه که باشد چطور؟ اصغر خواننده باشد یا جعفر ریاضی دان، قاسم بقال باشد با ناصر دکتر. چقدر موثر است؟

پاسخ به تک تک اینها یعنی پیش داوری داشتن نسبت به فرد نخبه. در صورتی که شاید نخبه اصلا شاید کسی است که دچار پیش داوری نیست؟ نخبه کیست؟ هرگز نخواهم دانست...

۱۳۹۳ آذر ۱۳, پنجشنبه

مرگ ِ متن - ۱

برای هرفرد حداقل یک متن وجود دارد که تمام و کمال جذبش بشود. مبهوت کلماتش بشود و همان را بخواند که همیشه میخواسته بخواند با اینکه هرگز نمیدانسته که دقیقا چه چیزی بوده که تمنای خواندنش را داشته. کتابی را شروع  به خواندن میکنی ولی بعد از مدتی کنارش میگذاری. اینکه بگویی جذب کتاب نشدی یک قسمت ِ ماجراست (کتاب خوانهای حرفه ای این مشکل را ندارند) اما قسمت ِ دیگر ماجرا این است که آن متن اصلا مال تو نبوده است. میدانید چه میگویم؟ مثل این میماند که میگویند برای هر زنی حداقل یک مرد مناسبش که باهم خوشبخت شوند آن بیرون است فقط باید پیدایش بکند. برای هر فردی هم یک متنی آن بیرون وجود دارد که خوشبختش میکند فقط باید آنرا پیدا کند. کل ِ ماجرا هم همیشه همین بوده و هست: "بگرد تا پیدایش کنی". چه چیز را؟ هر چیزی را.

نویسنده کیست؟ نویسنده آن خدایی است که میخواهد آن "متن" را تولید کند. این هرس را دارد که خالق آن متن باشد. همان متنی را که دیگران را نشانه بگیرد و خوشبختشان (شاید هم بدبخت) کند. بعضی هایشان میخواهند هر چه بیشتر پیدا کنند آن دیگران را. میخواهند تعداد بیشتری باشند که با متن شان منتهای لذت را میبرند. اما دیگرانی هستند که به فکر آن اقلیت خاص هستند. نمیخواهند همه متنشان "متن" او بشود. فقط آن اقلیت خاص. گاهی اوقات فقط آن یک نفر خاص.

اما کیست که بخواند متن را آنطور که باید؟

من در تمام مدتی که اینجا نوشتم انگار منتظر بوده ام که آن یک نفر متنم را کشف کند و بخواند. هرگز تلاش نکردم که متنم را تبلیغ کنم که شاید آن یک نفر پیدا شود. نمیدانم آن کیست؟ کجاست؟ میتواند هر کسی در هرجایی باشد. حتا ممکن است کسی باشد که فارسی هم بلد نباشد. چقدر غم انگیز که هرگز نخواهم فهمید او کیست و کجاست. متن من هم مانند بسیاری دیگر تنهای تنها بدون اینکه کسی را خوشبخت کرده باشد از این دنیا خواهد رفت.

۱۳۹۳ آبان ۲۵, یکشنبه

نساختن با مشکلات دیگران

خودخواه خود خواسته...

نمیدانم زندگی بقیه چجور است. روابط بقیه با خانواده هایشان چطور است. با دوستان یا همسران و پارتنر هایشان و خلاصه هر کس نزدیکی. اما میدانم چیزی که من مواجه اش هستم عذاب آور شده است دیگر. نمیدانم شاید خاصیت من از همان اول همینطور بوده. اینکه همه می آیند و منفی بافی میکنند برایم! می آیند بجای اینکه چیزهای خوب تعریف کنند چیزهای مزخرفت تعریف میکنند. انگار باید حتما به من گوش زد کنند که ببین ما خیلی زندگیمون سخته! از اینکه همه چیز بد است می گویند. "هوا اینجا خیلی کثیفه" طوری که انگار تنها آنها هستند که مثلا گرفتار هوای کثیف هستند. یا دیگر اینکه: "درسها خیلی سخت اند و من دیگر نمیکشم" طوری که انگار تنها کسی که رو زمین تصمیم به درس خوندن کرده اوست و فقط اوست که گرفتار شده است. انگار فقط اوست که مشکل پول دارد انگار فقط اوست که دلش تنگ شده است انگار فقط اوست که بچه هایش رفته اند آن سر دنیا انگار فقط اوست که باید امتحان زبان بدهد انگار فقط اوست که تنهاست انگار فقط اوست که پدرش مریض است انگار فقط اوست که هم خونه ای بد نصیبش شده انگار فقط اوست که دنبال کار میگردد انگار فقط اوست که آرزوهایش دست نیافتنی هستند یا انگار فقط اوست که آرزو دارد روزی فلان کارا شود انگار مشکل من است که حوصله ات سر رفته انگار تقصیر من است که دیگر مسافرت کمتر میروی انگار من نمیدانم زندگی سخت است و شما میدانید. اینها یعنی چه؟ همه اش تقصیر خودم است. اهمیت داده ام زیاد به چیزهایی که نباید. بزرگترین نقطه ضعف من این است که رحمم می ایاد. این خیلی مشکل اساسی است که من دارم. همه سر من ناله میکنند و من گویا ترحمم  میگیرد شروع میکنم برایشان فلسفه زندگی تعریف کردن که بلکم کمی آرام بگیرند و بعد هم گویا میگیرند این خوبش است البته بدش این است که طوری صحبت مکنند بعدش که انگار تو نمیفهمی ما چه میگوییم تو نمیدانی ما در حال کشیدن چه هستیم. از زمانی که یادم می ایاد فقط این بلایست که سرم آمده است. اصلا میدانند چیست؟ همان بهتر که ندانم…بروید برای خودتان!

۱۳۹۳ خرداد ۲۲, پنجشنبه

گذار

١. باید تصمیمات مهمی بگیرم! اگر میخواهم تا پنج سال آینده سیگار را ترک کنم (حدسی است که خودم میزنم) باید از الان شروع به کم کردن کنم. قبل از ترک کبری باس چند باری ترک صغری کرده باشم تا دیگر بگذرامش کنار. اصلا شدنی هست؟ الکل بدونه سیگار را چه کنم؟

٢. به سلامتم باید بیشتر برسم. کم کاری کرده ام در حفظ جسم و جانم این چند سال. از اینکه روزی مغز دوست داشتنی ام به زیبایی در حال کار باشد ولی بدنم مانع اش بشود به شدت وحشت دارم. دوست ندارم چنین روزی را ببینم.

٣. همچنان معتقدم که از ذهنم بیشتر باید کار بکشم هنوز برای یادگیری و فعالیت خلاق و تولید فکر بسیار جا دارد. هر چند بیشتر گرفتار مطالعات آکادمیک شده ام که باید تعادل را دوباره با مطالعات که قبلا نیمه کاره ولشان کردم برقرار کنم.

٤. دوباره در حال گذار از یک مرحله به مرحله دیگر هستم! دارم از جایی که در آن دو سال  و نیم در ان زندگی کردم میروم. دارم به جایی میروم که قرار است حداقل چهار سال زندگی کنم. خیلی مهم است که اینجا را خوب تمام کنم و آنجا را عالی شروع کنم.

٥. دو روز دیگر تولدم است!

امکانش هست

نه! من هرگز موجود بدبینی نیستم و نبوده ام! فقط خیلی راحت میتوانم تمام امکانات ممکن را و مخصوصا بدترین امکان  را در هر شرایطی تصور کنم. و اگر همان بدترین شد شانه ای بالا میاندازم و میگویم: "بله احتمالش زیاد بود."

۱۳۹۳ خرداد ۵, دوشنبه

کسی که چرایی دارد

اینکه بدانی چقدر باید بپردازی برای اینکه از یک نقطه به نقطه دیگر بروی حقیقتا هنر میخواهد. کسی قیمتها را خوب درک میکند و قدر زمان را میداند که یک بار سرش کلاه رفته باشد. یک بار قدر هزینه ای که پرداخت کرده است به جایی که میخواسته نرسانده باشدش. ارزان نیست مسافتهای طولانی و صعب العبور، کاش اطرافیانم بفهمند برای تامین هزینه ی سفر باید از خیلی از خرج های بی مورد بزنم. کیست که درک کند؟ 

۱۳۹۳ خرداد ۴, یکشنبه

لزوم استقلال

١. هیچ دلیل موجه و منطقی  وجود ندارد که انسان از صلاح  و رضایتمندی خویش صرف نظر کند.

٢. دیالوگی که بین خدا ناباوران و خدا باوران وجود دارد همچنان سر این موضوع  میچرخد که سر آغاز پیدایش چگونه بوده و از کجا شروع شده است. در صورتی که همچنان نیاز به تبار شناسی کلماتی همچون "سرآغاز", "شروع" و "پیدایش" شدیدا وجود دارد. اگر این کلمات اساس و ریشه مذهبی داشته باشند و در بافت و متن مذهبی بوجود آماده باشند خیلی چیزها معلوم خواهد شد.

٣. پیش از وجود علم "خدا" علمی ترین موضوع بوده است.

٤. همه چیز را میشود به نحوه پیدایش مکالمه انسان با بیرون فهمید. ابتدا مکالمه انسان با طبیعت بود. سپس مکالمه انسان با انسان دیگر و بعد از آن مکالمه انسان با خدا. و اما در دوره بعد مکالمات باز سازی شدند. مکالمه انسان با طبیعت تبدیل به مکالمه انسان با جامعه شد. مکالمه انسان با انسان تبدیل به مکالمه انسان با خودش شد و مکالمه انسان با خدا به مکالمه انسان با هیچ (بی خدایی) بدل شد. در دوره باد دوباره تمام مکالمات انسان از نو انجام گرفت. مکالمه انسان با جامعه به مکالمه انسان با تکنولوژی , مکالمه انسان با خودش به مکالمه انسان با واقعیت و مکالمه انسان با بی خدایی به مکالمه انسان با نویسنده تبدیل شد.

٥. من دوست داشته ام زبان شناس بودم.

۱۳۹۲ اسفند ۱۹, دوشنبه

مرحله بعد

من امریکا نیامده ام که خوش بگذرانم. اینجا نیامدم که الافی کنم و وقت و انرژی ام را صرف رفیق بازی و روابط بی خود و بی ارزش بگذارم. من اینجا نیامده ام که دختر بازی کنم یا دوست جدید پیدا کنم. همه اینها یا هیچ جای نقشه هایی که داشتم جا نداشته اند و یا اینکه در اولویتهای بسیار پایین بوده اند. من اینجا آمده ام کاری را که باید مدتها پیش شروع میکرده ام را شروع کنم. من آمده ام که خودم دا آنطور که پیش بینی میکردم و برایش نقشه کشیده بوده ام بسازم. من آمده ام که دیگر وقتم را صرف کارها و فکرهای بیهوده نکنم. من آمده ام که تا زمانی که ذهنم باز و فِرِش است ازش کار بکشم. من نه دوست دارم گوش شنوای کسی باشم نه دوست دارم پایه ثابت هر مهمانی و خوش گذرانی باشم. نه دوست دارم با کسی جنگ کنم و نه آنطور دوستی کنم. نه دوست دارم دل کسی را شاد کنم نه دل کسی را بشکنم. نه دوست دارم دلم برای کسی تنگ شود و نه دوست دارم دل کسی برایم تنگ شود. نه دوست دارم فارسی انقدر صحبت کنم و نه دوست دارم انقدر فارسی باهام صحبت بشود. دوست دارم هر وقت میخواهم از اینجا بروم و پشت سرم را هم نگاه نکنم، دوست دارم بروم مرحله بعدی نه اینکه همش یکجا گیر کرده باشم...

۱۳۹۲ شهریور ۲۴, یکشنبه

طبق برنامه

من به شدت این علاقه را دارم که برنامه ریزی خوبی برای کارهای روزانه و هفتگی ام داشته باشم. بر خلاف طبعم که بیشتر به سمت بی قاعده و بی زمان بودن روند زندگی عمل میکند دوست دارم که کارهای روزانه ام را مثلا بیاورم روی کاغد و آخر سر هر کدام که انجام شد یک تیک کنارش بزنم. خیلی دوست دارم که همه چیز را طبق برنامه پیش ببرم و به حد کافی در پایان روز از خودم راضی باشم. خیلی دوست دارم از خودم راضی باشم. این دگردیسی است که مدتها در من در حال رخ دادن است و من کاملا از آن باخبرم و خیلی خوب میشود که هر چه سریعتر مرحله گذار را طی کنم.

۱۳۹۲ شهریور ۴, دوشنبه

در انتظار ویرانی

و حالا من دچارش شده ام! هنوز البته خیلی اثرش معلوم نمیکند. احتمال میدهم روزهای آینده بسیار غمگین، افسرده و درمانده خواهم بود. مثل این میماند که در یک لحظه متوجه میشوی سرما خورده ای و میدانی کار از کار گذشته ولی هنوز ویروس آنقدر پخش نشده در بدنت که اذیتش را متوجه شوی ولی میدانی به سراغت می آید...به زودی و به شدت!

۱۳۹۲ مرداد ۴, جمعه

People Are Busy

اینکه کلا آدم مشغولی باشی حتما لازم نیست که مثلا دائم در رفت و آمد باشی یا مثلا از صبح الطلوع تا شب سر کار باشی. یا مثلا دانشجویی باشی که وقت امتحاناتش باشد و دائم در حال درس خواندان باشد. نه خیر اینطور نیست آدمی که هدفی در زندگی دارد و برای رسیدن به آن به جد تلاش میکند و الویت اول زندگیش لااقل تا مدتی مشخص است آدم مشغولی به حساب می آید. الویتی که میداند میتواند به راحتی تحت شعاع چیزهای دیگر اعم از تفریح و کارهای جانبی دیگر قرار گیرد. من در زندگی ام هدفی دارم و باید برای رسیدن به آن تلاش کنم (وظیفه شخصی خودم میدانم) و میدانم که اگر میخواهم با سرعت بیشتری به آن برسم باید از یک سری چیزها دل بکنم در نتیجه من نماینده تمام عیار یک موجود مشغول هستم حتی اگر از بیرون و نگاه دیگران به نظر نرسد. این موجود شاید در مدیریت بحران خوب عمل نکند چرا که اصولا از هر چیز بحران سازی دوری میکند. و وقتی ببیند که چیزی موجب جولوگیری از هدف نهایی اش میشود و دارد موجب درد سر میشود مانند هر آدم مشغول و بیزی دیگر تحت فشار و در نتیجه دچار پنیک هر چند کوچک میشود. البته هنر آن است که مدیریت شهر این بحران های ناخواسته. اما چه میشود کرد که یکجای کار یک موقعی هم ممکن است افسار از دست برود. خلاصه کلام اینکه ما به اندازه کافی مشغولیت و فکر و ذکر داریم تو رو به خدا شما دیگه به مشغولیت های ما اضافه نکنید. و وقتی میگوییم من خیلی مشغول هستم درک کنید!

۱۳۹۲ تیر ۵, چهارشنبه

زمان تغییر

زمانی که وقت تغییر فرا برسد من متوجه میشوم. تقریبا یاد گرفته ام که تغییر و تنوع را زمانی که نیاز دارم اعمال کنم. اما گاهی از اینکه این تغییر بجای اینکه فراخواننده باشد پس زناننده باشد دل نگران میشوم. مثلا از اینکه بخواهم از این شهر به شهر دیگر مهاجرت کنم بیشتر دلم میخواهد به این خاطر باشد که آن جای دیگر را بیشتر دوست دارم و حالا که باید تغییری بدهم رفتنم خوب و خوشایند خواهد بود. اما بجایش دارد اینطور میشود که هر طور شده باید از اینجا بروم به یک جای دیگر هر جای دیگر. دیگر جایش مهم نیست بلکه کلافگیه من از اینجا دارد وادارم میکند که تن به این تغییر بدهم نه هیجان مکان و شرایط جدید! این موضوع به شدت در حال گریبان گیریه من شده. شده ام مجموعه ای از شک و تردیدها. روز و شبم شده شبیه سازیه تبعات تصمیمی (هر تصمیمی) که در آینده خواهم گرفت و نمیتوانم افق دلخواهم را متصور شوم کاری که سابقا در آن بسیار خوب بوده ام (من همیشه میتوانم هر ایماژی از آینده ام را خوشایند و خوب تفسیر کنم و تصویری راضی از خودم ترسیم کنم و موفق هم بوده ام تا به اینجای کار). القصه نشسته ام و میبینم اوضاع بسیار پیچیده شده است و من نمیتوانم بین دلخواه و آنچه صلاح است موازنه برقرار کنم چون اساسا نمیدانم صلاحم چیست حتی گیرم به دشواری بدانم دلخواهم چیست!

۱۳۹۲ تیر ۳, دوشنبه

نیازمندی به ساماندهی

من از اینکه آدمای دور و برم اونایی که دوستشون دارم و بهم نزدیکن رو درمانده یا خسته یا دل شکسته یا هر نوع غمی تو چشماشون ببینم خیلی ناراحت و دلگیر میشم! راستش نابودم میکنه...! هیچکس هیچ ایده ای نداره که چه بلایی سرم میاره این قضیه هیچی! خودمم هیچ ایده ای ندارم هم که چرا اینطوریم! تنها چیزیه که به شدت گیجم میکنه و نمیتونم توضیح قابل قبولی واسش پبدا کنم. بهم میریزم و باید به این وضعیت سامان بدم...!

۱۳۹۲ خرداد ۲۹, چهارشنبه

Time Out of Mind

من نگرانم! من نگران دنیا و کارش هستم. به شدت این روزها به آینده بدبین هستم. نه فقط به آینده ایران بلکه به آینده بشر. به آینده کره زمین بسیار بدبین هستم. چیزهایی میبینم و میخوانم و میشنوم که اساسا نگرانم میکند. هر چقدر بیشتر تاریخ میخوانم بیشتر ترس ورم میدارد که دوباره به احتمال زیاد همان اشتباههای گذشته را تکرار خواهیم کرد. این تحولات ایران اصلا خوشایندم نیستند. هر شب کابوس این را میبینم که نکند همه اینها بازی باشد؟ و مگر در طول تاریخ ما بازی نخورده ایم؟ همه اینها نکند نقشه ای باشد؟ این به خاطرم می آید که یکی آن بالا نشسته و دارد از روی رضایت سر تکان میدهد که همه چیز دارد طبق نقشه پیش میرود. چقدر وحشتناک فقط لحظه ای به این فکر کنید. به اثر مواد مخدر فکر کنید. هر چیزی که موجب شادیه موقت و میل بیشتر میشود افیونی است. این شادیهای موقت نکند اثر افیونی باشد که به خوردمان داده اند؟ از طرفی دیگر به مردم خوشبین و خوش گذران دنیا نگاه میکنی و باز بیشتر ترس ورت میدارد که بله نقشه دارد به خوبی پیش میرود و اینکه بشر هر چه بیشتر ذهنش با افکار بی سر و ته مشغول میشود بیشتر نگران میشوی. بعد می آیی به قسمت بهتر دنیا نگاه می اندازی به جامعه دانشگاهیان دانشمندان و دانشجویان. به دانشمندان و هنرمندان و موسیقی دانها و میبینی اینها نیز در نهایت بازی خور هستند و به شکل بسیار ظریفی کنترل شده اند. همه چیز را کالایی مصرفی میبینم! هر فاجعه زیست محیطی برایم غم انگیز است و گویا هر ضربه ای که به زمین وارد میشود به همان نسبت چیزی هم از من کم میشود. یکهو به نظرت مسیرها همه به ناکجا آبادند و بس. به این فکر میکنی که حتی دانشگاه و درس خواندن هم درست دارد مثل یک کالای مصرفی عمل میکند. یعنی اینجا هم بازی خوریم؟ بعد به یکهو به ذهنت میرسد که نکند داری دوباره چپ میزنی! و بعد از آن طرف هم میبینی چه اشتباه و نقض غرضی در چپ زدن هست و این بارها و بارها به توثابت شده است. در این دنیا هیچ ایده ای نیست که کارگشا باشد. هیچ تعادلی در میان نیست همه چیز به  واسطه دو نقطه افراط و تفریط وجود دارد. تعادل تنها آن فاصله ی بین افراط و تفریط است. هیچ تعادلی دائم نخواهد بود. بند باز روی طناب بندبازی تا ابد دوام نخواهد آورد و بالاخره خواهد افتاد. 

۱۳۹۲ خرداد ۱۴, سه‌شنبه

در باب زندگی مشترک

من حقیقتا با زندگی مشترک مخالف نیستم! اینکه زنی با مردی در یک خانه با یکدیگر زندگی کنند، روی یک تخت بخوابند، شریک جنسی رایگان و همیشه حاضر داشته باشند، در انجام امور روز مره همکاری کنند، موجب صرفه جوییه اقتصادی بسیاری بشوند (در صورتی که هر دو شاغل باشند)، با یکدیگر تفریح کنند، پای صحبتهای هم بنشینند، بایکدیگر ریز بخندند، دچار دلتنگیهای کوچک بشوند، موجب آرامش در روند زندگی بشوند... همه و همه خوب است و به گمانم بسیار هم باید رضایت بخش باشد مخصوصا با این خیال راحت که هیچ تعهد و زوری در ادامه رابطه نیست!

۱۳۹۲ فروردین ۱۳, سه‌شنبه

خواب صبح

در حال دیدن خواب هفت پادشاه بود که ناگهان برایش از آنجلینا تکست آمد: "حامله ام و نمیدانم پدر بچه کیست!" اما منظور تکست مشخص بود پدر خودش است. بیشتر اعصابش از این ناراحت بود که خواب صبحش خراب شده. با اینکه متوجه شد خواب صبح که هیچ دیگر هرگز خواب راحتی نخواهد داشت همچنان حسرت خواب خوبش را میخورد آخر الان هم وقت پدر شدن بود؟! حتی تکست بعدی که آمد: "دروغ اول آوریل" هم باعث نشد دیگر خوب بخوابد.

۱۳۹۲ فروردین ۱۰, شنبه

آخرین نوای شب

آخرین آهنگی که گوش خواهم کرد را باید با دقت انتخاب کنم! این خیلی برایم مهم است که با چه فازی به رخت خواب بروم. زمانهای دورتر عادت داشتم با واکمن به رخت خواب بروم. یک واکمن سونی قدیمی که یک باتری قلمی میخورد. به خاطر دارم خریدن باتری برای کار کردن واکمنم یکی از اولویتهای زندگی ام بود. اما چه گوش میکردم؟ کلاسیک! بله من از ین شونزده سالگی تا بیست و یک سالگی کلاسیک اولین انتخاب موسیقیایی ام بود. کاستهایی که از فروشگاه بتهوون میخریدم! چه دورانی و چه قطعات نابی بودند. یک پسر جوان شانزده ساله تازه به سن بلوغ رسیده قطعات چایکوفسکی و بتهوون بهترین نوایی بوده که با گوش سپردن به آنها به خواب میرفته، مسئله های ریاضی حل میکرده و ولتر میخوانده! من چه بوده ام؟ بیشتر به این میمانده که در دنیایی کاملا متفاوت در حال زندگی کردن بوده باشم! چه کنم من از خیلی جهات زود به سن بلوغ رسیده ام!

و اما حالا در حال گوش دادن به آخرین نوای امشبم! آهنگی که مرا به سادگی به سمت خاطرات سفرهای شمال با خانواده می اندازد. مدیون خواهرم هستم این لحظه را...

آنارشی، رضایت و تنهایی

ماجرا این است که اگر من کاری را بتوانم انجام بدهم و حداقل مزیتش این باشد که موجب سرخوشی و سرگرمی ام بشود انجام میدهم! اما آیا باید نگران دیگران و احساستشان باشم؟ پاسخ قویا منفی است!
اما سوال مهم این است که آیا دیگرانی هستند که بخاطرشان دست به هر بازی ای نزنم؟ پاسخ قویا مثبت است!

۱۳۹۱ اسفند ۲۷, یکشنبه

آپوكاليپس

من بايد بياموزم كه همه چيز را نميشود از نو ساخت. در واقع اين كه هيچ شروع تازه اى وجود ندارد و زندگى ادامه دارد بزرگترين علمى است كه در راه پيشرفت اهميت دارد. من اين موضوع را خوب ميدانم اما باورش را مطمئن نيستم. چگونه ميتوانم به چيزى باور داشته باشم؟ در حالى كه بزرگترين چيزى كه در برابرش به طور اتوملتيك استقامت ورزيده ام باور به باور بوده! چرا؟ ايده هايى از چرايىش دارم كه مشتى مزخرفات است كه حتى به آنها هم باور ندارم. اگر موجودى باشيد كه هميشه احساس كنيد يك جاى كار در حال لنگيدن است تا حدى متوجه وضعيتم ميشويد. اين حس از آدم يك كمدين يك جوكر به تمام معنا ميتواند بسازد. اما در حال دگرديسى ام! به چه؟ به يك نوع موجود احتمالاً باورمندتر، حالاست كه در سن بيست و پنج سالگى مقدار حداقلى از باور را مجاز و سالم ميدانم. نااميد شده ايد؟ باورش آسان است!

۱۳۹۱ اسفند ۲۵, جمعه

وُدكا با طعم انگور

١. از اينكه هنوز هم اينجا را به روز ميكنم به خودم افتخار ميكنم. بيشتر به گمانم به خاصيتى كه در من است و باعث ميشود اينجا را به روز كنم افتخار ميكنم: يعنى لجبازى. نمى دانم چرا اينجا را نگه داشته ام يا اصلا چرا مى آيم چيزى بنويسم.

٢. من خاصيتهاى مختلفى دارم. از اين فكر كه شايد هنوز كودكى هفت ساله ام وحشت ميكنم. لجبازى خاصيتى كاملاً بچه گانه است. گمان ميكنم هنوز قسمتهايى هست در وجودم كه همچنان در كودكى باقى مانده است. من بايد مدتى تنها زندگى كنم تا متوجه خودم شوم. دور از خانه لزوما تنهايى را در ادامه ندارد.

٣. گاهى حسوديم ميشود به مردمى كه وجودشان دچار هيچ شك و ترديدى نيست. در همان چارچوب خشك و سفت و احمقانه خودشان زندگى ميكنند. من اما خودم را مسئول به هم ريختن اين نظم و ترتيب ميدانم. هيچ برايم مشخص نيست چرا بايد مامور بهم ريختن اين چارچوبها باشم. پاسخ اما واضح است چون از خرابى لذت ميبرم!

٤.من در دوران كودكى تنها با لگو بازى ميكردم. اسباب بازيهاى معمول هرگز بيش از يك يا دو روز نميتوانست سرگرمم كنند. لگو اما وضعيت ديگرى داشت. لذت ساختن با دست خودم بود كه مرا شيفته لگو ميكرد. هنوز هم گاهى به سرم ميزند چند دلارى خرج چند مجموعه لگو كنم.

٥. در زندگى قبلى ام عاشق همسرم بودم! ساليان دراز در كنار هم زندگى كرديم. چشمان زيتونى و موى تيره. هنگام مرگ قولش دادم كه در زندگى بعدى پيدايش خواهم كرد و دوباره از نو باهم خوشبخت خواهيم بود. و بعد با خيالى راحت از دنيا رفت.

٦. دستگاه توليد نتيجه! دنيايى كه ساخته ايم يك دستگاه نتيجه گيرى است. سرگرم نتيجه بودن بسيار راحت تر است از سرگرم انگيزه بودن. هر قدم انگيزه ايست! هر خط نوشتن انگيزه است.

٧. صداى باد از پنجره به گوش ميخورد من در اتاق تاريكم دراز روى تخت بعد از چرت عصر به فكر اينم كه دوباره اينجا را به روز كنم!