‏نمایش پست‌ها با برچسب خاطرات. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب خاطرات. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۳ آذر ۲۴, دوشنبه

روسی ِ یادنگرفته

عجیب است که هنوز روسی نمیتواند صحبت کند. حتی هنوز شروع به یاد گرفتنش هم نکرده. زمانی بود که اعتقاد داشت زبان سوم برای یادگیری باید روسی باشد. دلیلش این بود که باور داشت علمی که توسط روسها تولید میشود به ندرت به انگلیسی ترجمه میشود. فرانسوی آلمانی و ایتالیایی به انگلیسی همواره در حال ترجمه شدن هستند پس یاد گرفتنشان فایده ای ندارد. اما متون روسی دست نخورده مانده اند و خدا میداند که چه چیزهایی این روسها کشف کرده یا چطور علوم رو پیشرفت داده اند. البته بماند که نمیدانست چطور میتواند به متون روسی دست رسی داشته باشد. شاید برود روسیه زندگی کند. به هر حال همین که چایکوفسکی کُرساکف یا شاستاکُوویچ گوش میدهد کافی است گویا.  

۱۳۹۳ خرداد ۱۹, دوشنبه

سایه

بسیار ناامید کننده است وقتی متوجه میشوی کسانی که انتظار نداری ته دلشان چیزی باشد یا فکر میکنی لااقل عقل درست و حسابی دارند و دچار توهم و خود پسندی نیستند به همان مزخرفی دیگران هستند. آن هم به لطف یک دهن لق دیگر که می آید مزخرفات دیگران را تحویل میدهد. چقدر آب زیر کاه! چقدر زیرکانه! چقدر حال به هم زن و ابتدایی و  چیپ. بعدش به خیالت می آید که خب خیلی هم انتظاری نداشته ای از این جماعت.

۱۳۹۲ تیر ۶, پنجشنبه

Summer Rain

از خاطرات ارنستو...

"حدود نیم ساعت زیر باران قدم زدم تا برسم به خانه آنجلا! گوشم را سپردم به در...صدای همه می آمد! میخوردند و میخندیدند...!دلم ریخت! غمگین و نگران! حالا بیشتر اعصابم از اینکه در راه برگشت باید به چه چیزها که فکر کنم خرد بود! این باران تابستانی را باید تاب میاوردم!" 

۱۳۹۱ اسفند ۲۵, جمعه

وُدكا با طعم انگور

١. از اينكه هنوز هم اينجا را به روز ميكنم به خودم افتخار ميكنم. بيشتر به گمانم به خاصيتى كه در من است و باعث ميشود اينجا را به روز كنم افتخار ميكنم: يعنى لجبازى. نمى دانم چرا اينجا را نگه داشته ام يا اصلا چرا مى آيم چيزى بنويسم.

٢. من خاصيتهاى مختلفى دارم. از اين فكر كه شايد هنوز كودكى هفت ساله ام وحشت ميكنم. لجبازى خاصيتى كاملاً بچه گانه است. گمان ميكنم هنوز قسمتهايى هست در وجودم كه همچنان در كودكى باقى مانده است. من بايد مدتى تنها زندگى كنم تا متوجه خودم شوم. دور از خانه لزوما تنهايى را در ادامه ندارد.

٣. گاهى حسوديم ميشود به مردمى كه وجودشان دچار هيچ شك و ترديدى نيست. در همان چارچوب خشك و سفت و احمقانه خودشان زندگى ميكنند. من اما خودم را مسئول به هم ريختن اين نظم و ترتيب ميدانم. هيچ برايم مشخص نيست چرا بايد مامور بهم ريختن اين چارچوبها باشم. پاسخ اما واضح است چون از خرابى لذت ميبرم!

٤.من در دوران كودكى تنها با لگو بازى ميكردم. اسباب بازيهاى معمول هرگز بيش از يك يا دو روز نميتوانست سرگرمم كنند. لگو اما وضعيت ديگرى داشت. لذت ساختن با دست خودم بود كه مرا شيفته لگو ميكرد. هنوز هم گاهى به سرم ميزند چند دلارى خرج چند مجموعه لگو كنم.

٥. در زندگى قبلى ام عاشق همسرم بودم! ساليان دراز در كنار هم زندگى كرديم. چشمان زيتونى و موى تيره. هنگام مرگ قولش دادم كه در زندگى بعدى پيدايش خواهم كرد و دوباره از نو باهم خوشبخت خواهيم بود. و بعد با خيالى راحت از دنيا رفت.

٦. دستگاه توليد نتيجه! دنيايى كه ساخته ايم يك دستگاه نتيجه گيرى است. سرگرم نتيجه بودن بسيار راحت تر است از سرگرم انگيزه بودن. هر قدم انگيزه ايست! هر خط نوشتن انگيزه است.

٧. صداى باد از پنجره به گوش ميخورد من در اتاق تاريكم دراز روى تخت بعد از چرت عصر به فكر اينم كه دوباره اينجا را به روز كنم!

۱۳۹۱ تیر ۱۹, دوشنبه

روزنه اميد

اين كه من هر چه اينجا بيايم و بى هدف و بدون اينكه حقيقتاً متنى براى نوشتن داشته باشم بنويسم، اين امكان را فراهم ميكند كه در آينده حقيقتاً متنى بنويسم و اينجا بگذارمش تا همان تنها خواننده باقى مانده اينجا بخواندش و لذتش را ببرد! حقيقتاً چگونه ميتوان متن خود را دوست نداشت؟

۱۳۹۰ آذر ۱۴, دوشنبه

بهترین پیشگوی شهر

من بهترین پیشگوی شهر بودم! گمان هم نمیکردم هیچ جای دیگر کسی به خوبی من از آینده خبر بدهد و پیشگویی کند. من عادت داشتم یک شنل مشکی و بلند بپوشم که کلاه بزرگش را دائم روی سرم میکشیدم و طوری صورتم را عقب میکشیدم که از صورتم زیر سایه کلاه هیچی دیده نشود. نمیدانم متوجه هستید چه جور حالتی را میگویم یا نه؟ تقریبا هیچکس صورت من را ندیده بود. یا دقیقتر بگویم نمیدانستند من همانم که روزها میان مردم با لباسهای عادی پرسه میزند. گاهی اوقات از خودم دلیل این همه پنهان کاری و مرموزیت را میپرسیدم اما واقعا نمیدانستم چرا چنین میکنم. محل زندگیم یک کابین متوسط بود که به دو اسب پالومینوی زیبایم به نامهای آپولو و دیوزین وصلش میکردم که به من اجازه میداد هر جا میخواستم با کابینم بروم و آنجا سکنا گزینم. درون کابینم را پر کرده بودم از اشیای عجیب-غریب و جذاب و بعضا به درد بخور که هیچکس جز خودم از طرز کار و حکمت ِ وجودشان خبر نداشت. یک گوی بلورین و چند دست ورق اعلا، یک آینه و آتاشغالهای دیگر هم ابزارهای رمالیم بودند.

آن روز داشت مثل تمام روزهای دیگر می‌گذشت. دو پیشگویی ِ مرگ، یک پیشگویی ِ ثروتمند شدن، یک پیشگویی ِ دزدی، تعدادی جدایی زن و شوهرها و چند ملاقات با پادشاه...خلاصه از همین روزهای معمولی بود. من میخواستم در ِ کابینم را ببندم و بروم دنبال تهیه‌ی شام که آخرین مشتری من داشت به کابین نزدیک میشد. او هم یک شنل مانند من پوشیده بود اما قهوه‌ای رنگ بود و کلاهش را همانطور که من سر میکردم سرش کرده بود. از من یک سر و گردن کوتاهتر بود حدود 5.5 فوت قدش بود و آرام قدم بر میداشت. من با دستپاچگی رفتم توی کابین وسایل رمالی‌ام را باسرعت روی میز چیدم و آن طرف میز نشستم. شنل و کلاهم را صاف و مرتب کردم تا بالاخره آمد داخل کابین. در یک آن به گمانم آمد که باید زنی باشد. آمد و جلوی من نشست و همچنان کلاهش را از سرش برنداشته بود!

من در جلسات رمالی فقط زمانی که بخواهم نتیجه را به طرفم بگویم با یک صدای دو رگه و خشنی که در آوردنش هم خیلی سخت است پیشگویی‌ام را در خلاصه‌ترین حالت ممکن میگفتم. راستش از هیچ یک از ابزارهایم هم استفاده نمیکردم! من حتی درست نمیدانم تعداد کارتها چقدر است و از آن آینه صبحها برای تراشیدن ریشهایم استفاده میکنم و آن گوی بلورین هم که واقعا فاجعه است! هیچ چیزی تویش دیده نمیشود مگر انعکاس اتاق به طرز کج و معوج. واضح‌تر بگویم من هیچ چیز از علم رمالی نمدانستم! اما همین که از دهنم یک پیشگویی میپراندم به طرز اعجاب انگیزی برای طرف اتفاق می‌افتاد. یک جور حس ششم فوق العاده. و البته تقریبا فهمیده بودم وقتی چیزی را برای کسی پیشگویی کنی اثری میگذارد که طرف به سمت همان پیشگویی کشیده میشود. انگار اویی که چیزی را بعنوان پیشگویی قبول می‌کند فارغ از کاملا چرت بودنش باید اتفاق بیفتد. دنیا او را به همان سمت میکشد که برایش یکی مثل من پیش گویی کرده. نمیدانم متوجه هستید دقیقا چه میگویم یا نه؟

من روبروی آخرین مشتری‌ام نشسته بودم و آرام دستانم را دراز کردم که دستهایش را به من بدهد که من مثلا ادای این را در بیاورم که حالا ارتباط ما باعث میشود من قادر باشم آینده‌ی تو را پیشگویی کنم. قبل از اینکه دستهایش را روی دستهایم بگذارد کلاه شنلش را کنار کشید! حدسم درست بود. زنی بود. موهای مشکی بلند و چشمان خاکستری داشت. صورتی ناز بود اما اگر بیشتر دقت میکردی حسابی ترسناک و مرموز به نظر می‌رسید. من خودم را کنترل کردم، ناسلامتی بهترین رمال شهر بودم که بسیار هم شخصیت مرموز و کنترل شده‌ای هم داشت و اصولا خیلی خنده دار میشود که در آن لحظه که آن زن کلاهش را کنار کشید من بترسم و خودم را سریع بکشم عقب....تصورش را بکنید!

من چشم از چشمهایش بر نمیدانشتم. بعد از چند لحظه‌ی احمقانه یهو آمدم که مثلا بگویم: "در پنج سال آینده متوجه اشتباه بزرگی میشوی!" که او زودتر زبان باز کرد! همه چیز به سرعت گذشت...و او با صدای معمولی رو به من گفت: "وقت ترسیدن فرا رسیده است!" حالا او داشت برای من رمالی می‌کرد! گویا جای پیشگو عوض شده باشد و دنیا در حال بهم ریختن باشد. من چند لحظه گیج بودم و ناگهان متوجه منظورش شدم! به سرعت سرم را چرخاندم و از پنجره ی کابینم بیرون را نگاه کردم! هوا تاریک بود و آسمان ابری و بادی شروع به وزیدن گرفته بود! دلم فرو ریخت! درست بود! وقتش رسیده بود که بترسم...وقت سفر رسیده بود! باید هر چه سریعتر حرکت میکردم! حدود پنج ماه و دو هفته پیش پیشگویی طوفان را اینجا کرده بودم...!

۱۳۸۸ اردیبهشت ۲۱, دوشنبه

هر شب

1. دختری را می‌شناسم که هر شب حول و حوش ساعت 10 به میدانی از میدانهای شهر می‌آید. با زیبایی‌ای خیره کننده و با اندامی که هر مردی را به جنون میکشد و لباسی که طوری بر تنش نشسته که انگار میخواهی همانجا بر روی تنش، همانطور که پوشیده پاره‌اش کنی. هر شب ماشینهای زیادی پشت سرش صف میکشند اما او فقط معصومانه نگاه میکند و هیچ نمی‌گوید و هرگز هیچکدام را محل نمی‌گذارد و سوارشان نمی‌شود. هر شب یک ساعتی می‌آید و آنقدر دور و بر میدان پرسه میزند و منتظر میماند تا خسته و غمگین به خانه برگردد. و این ماجراییست که هر شب تکرار میشود...

2. پسری را می‌شناسم که هر شب وقت خواب عکسی را آرام کنار تختش میگذارد، نور چراغ قوه‌ای را روی عکس می‌اندازد. عکس را آنقدر نگاه میکند که بی‌اختیار لبخندی بر لبش مینشیند احساس میکند بی‌ریاترین و پاکترین لبخند دنیا در همان لحظه بر لبش نشسته و چراغ قوه‌اش را خاموش میکند. اما به سرعت از کارش پشیمان میشود و دوباره چراغ قوه را روشن میکند. گویا یادش رفته بود یک قسمت از عکس را ببیند یا اصلاً احساس می‌کرد خوب به عکس دقت نکرده. اگر عکس دیگر به او لبخند نزند چه؟ اصلا شاید هم آن عکس درست وقتی چراغ را خاموش میکند رفته باشد؟ و آنقدر اینکار را تکرار میکند تا خوابش ببرد. و این ماجراییست که هر شب تکرار میشود...

۱۳۸۷ دی ۱۶, دوشنبه

عشغ

- بهترین احساسی که بهت دست داده تاحالا چی بوده؟
+ امممم...اینکه وقتی کنار دوست دخترم راه میرم همه اونو نگاه کنن!
- بدترینش چی بوده؟
+ وقتی کنار دوست دخترم راه میرم هیج کس نگاش نکنه!!

۱۳۸۷ دی ۱, یکشنبه

آن روزها - 1

شب یلدا (شاید یکی دو روز اینور اونور) سال 1384
ساعت حدودای 7 بعد از ظهر


هوا تقریباً سرد بود! قرارمان در رستوران افق در امانیه بود. نمای چوبی شکلی داشت و در انتهای کوچه افق در ولیعصر واقع بود. جایی که دیگر مشابه تمام کوچه‌های امانیه شیب به سمت ورودی کوچه بر میگشت. البته یکطرفه بود و باید از کوچه پایینترش میرفتیم. دقیق به خاطر ندارم چه کسی دنبالم آمد؛ به خیالم خود مهرداد بود. شاید هم سینا. اما موقع برگشتن مطمئنم با اسماعیل برگشتم. اصل قضیه تولد مهرداد بود و جمعی از بچه‌ها به دعوت او قرار بود بیایند تا جشن کوچکی به مناسب تولدش برگزار کند. تا آنجا که به خاطرم میاید هفت الی هشت پسر بودیم و چهار دختر! دلارام، هدی، پرنا و خواهرش. جز من و مهرداد؛ سینا، سروش، بهراد، اسماعیل، آیدین و میلاد هم بودند. آن روز در کل روز خوبی بودم. در قسمت گودی در انتهای رستوران جا رزرو داشتیم. جایی بود که به علت سقف کوتاهترش قلیون را آنجا نمی‌آوردند! من روبروی دلارام و پرنا و کنار سروش و سینا نشستم. بعدش البته آیدین کنارم نشست. نمایشنامه در انتظار گودوی بکت در دستش بود. یادم می‌آید از دخترها دلارام بود که هنوز شک داشت من حقیقتاً هم سن بقیه باشم و طبق معمول آن روزها او هم از همانهایی بود که خیال میکرد باید سنی بالای بیست و پنج داشته باشم؛ من هم البته تا جا داشت به حکم شوخی و خنده دستش مینداختم. آن روزها موها و ریشم بلند بود، ساده میپوشیدم و البته آن کلاه معروف کمونیستی را به سر داشتم که اگر راستش را بخواهید همه اینها نشان از آن داشت که حقیقتاً هم آن روزها کلاه گشاد کمونیسم بدجوری به سرم رفته بود. آن روزها تهوع سارتر میخواندم و موزیک کلاسیک(رومانتیک) روسی گوش میکردم.
صحنه های دیگری که از آن روز به خاطر دارم لحظه سفارش دادن قلیون بود که گارسونی(!!) با کرواتی آبی که به قول خودش روز اول کارش در آن رستوران بود سعی میکرد طعمهای موجود تنباکو را به خاطر بیاورد. تقریباً جز یک لحظه حین صرف غذا که همه ساکت بودند تقریباً همه دائم در حال حرف زدن و چخ و پخ کردن بودیم. غذا جوجه چینی خوردم و یادم است کیک دیر رسید. در انتها موقع رفتن یادم می آید مهرداد، بهراد و من حساب رستوران را پرداختیم. موقع برگشتن تعداد ماشینها طوری بود که همه جا میشدند الا یک نفر. دقیق خاطرم هست آن یک نفر که بود که ماند و به اصرار خودش تنها رفت و آن ساکتترین فرد آن روز بود...

در جستجوی زمان از دست رفته

چند ماهی میشود که گاه و بی‌گاه شدیداً میلی درونم حس می‌کنم که وادارم میکند از گذشته بنویسم! نمیدانم به این حس و حال چه میگویند و اصلاً چه میشود که آدم این چنین تمایلی به تصویر کردن گذشته دارد و تمام وجودش را ناگهان فرا میگیرد. البته یقین دارم شما میتوانید انبوهی از دلایل رسیدن به این وضعیت را وسواس گونه و مالیخولیایی بگذارید جلوی رویم. همین جا خیالتان را راحت کنم که تمام برداشتهای شما از این وضعیت و تمام نامهایی که به وضعیت میدهید را میپذیرم و قبول دارم. اسم این بازی (بیشتر دوست دارم بازی فرضش کنم) هر چه باشد احساس نیازی ست که این روزها از جستجوی آنچه آن روزها بودم، (هست-بوده)ام ناشی میشود.

۱۳۸۷ آبان ۲, پنجشنبه

در دانشکده‌ی زبانهای خارجی

طبيعت تمام زيبايی‌هايش را ابتدا در وجود و کالبد چيزی خشک‌تر و خشن‌تر، در محيطی ناهمگون با آن زيبايی جای ميدهد و به رخ می‌کشاند. تا نويد بخش آن باشد که قرار است آن زيبايی در وجودی تمام عيار، وجودی حقيقی‌تر و برازنده‌تر جای راستين و طبيعی خود را بيابد و زیبایی را به اوج برساند. از اين جهت يقيناً چشمان زيبايی که طبيعت به يک مرد ممکن است هديه بدهد در حکم همان زيبايی ست که موقتاً در مرد نقش بسته چرا که قرار است نسخه‌ی زيباتر و مسحور کننده‌تر و همراه با تمام زيبايی‌های زنانه به يکی ديگر به فرزندش، به دخترش، برسد و در جای حقيقی خود قرار گيرد.

۱۳۸۷ مهر ۱۳, شنبه

قصه‌های من و بابام

نمیدونم شما هم که بچه بودید مجموعه کتابهای من و بابام رو میخوندید یا نه؟ اگر بخوام دو چیزیو که تو دوران کودکی بیشتر از هر چیز دیگه دوست داشتم و سرگرمی‌های محبوبم بودند و اصلاً خود ِ خود کودکیام با تمام معصومیتش بودند رو نام ببرم مطمئناً دومیش همین مجموعه کتابها هستند (اولیش لِگوهام بودن). لینکشونو تازه پیدا کردم. دلم برای سامان شش هفت ساله تنگ شـــــــده! خیـــلی تنگ شده!


جلد اول قصه های من و بابام – بابای خوب من
جلد دوم قصه های من و بابام – شوخی ها و مهربانی ها
جلد سوم قصه های من و بابام – لبخند ماه

۱۳۸۷ اردیبهشت ۷, شنبه

خاطره‌ای از بندرعباس

در لابی هتل نشسته باشی فارغ از دنيا مشغول کتاب خواندن باشی که يهو با مامانش عدل بيايند و روبروی تو بنشينند! آخرين روز از اقامت در بندرعباس است و من چون حوصله‌ی بيرون رفتن نداشتم در هتل مانده بودم! البته پای مزایای دیگری در میان بود.
تلفنش را ور می‌دارد الو الو ميکند، طوری که من صدای نازش را بشنوم. سبزه، شاسی بلند و تقريباً ترکه‌ای و البته خوشگل. من ولی سرم همچنان به کار خودم گرم است. که يکهو يک اتفاق خوب می‌افتد يعنی مامانش ما را تنها می‌گذارد. شرايط شانسی شانسی آماده شده! همه چيز جور جور است! و فقط دنيا منتظر من است تا کاری کنم و پیش قدم شوم. يهو به ذهنم می‌رسد که واقعاً کاری بکنم! درجا وجودم دستخوش هيجان و دلشوره‌ای خوشایند ميشود، اخ که من می‌ميرم برا اين حس‌های ناب!
.
.
"شما هم روز آخرتونه؟"
"اره"
"خوش گذشت؟"
"اره تقريباً، به شما چی؟"
"آره"
"شما با اون تور اومدین؟"
"نه! ما تنها اومدیم. از تهران!"
.
.
و درست وقتی که کار قرار است تمام شود، وقتی تنور داغ شده و قرار است نان را بچسبانم، مامانم اینا بر می‌گردن!
مامانم گير می‌دهد برويم بستنی بخوريم. به خاطر اينکه من اين چند روز هوس بستنی کرده‌ام، در صورتی که هوس چيز ديگری کرده بودم و اين "بستنی" در واقع رمزی است بين من و خواهرم که منظور همان سیگار است! به بهانه اينکه ميخواهم مواظب چمدانها باشم ميگويم برايم در لابی بياورند. می‌روند! ولی چند لحظه بعد خواهرم خبر ميدهد که خبر مرگشان بستنی را در لابی نمی‌اورند. هيچ چيز اين هتل کوفتی درست نيست. با درماندگی ميروم به سمت کافی شاپ در آخرين لحظه لبخندی رد و بدل ميشود. با سرعت بستنی رو قورت ميدهم و می‌روم که کار نا تمامم رو يکسره کنم ولی اون اتفاق ناگوار افتاده! ديگر هيچ کس در لابی نبود! لعنت به اين زندگی! لعنت! لعنت!