‏نمایش پست‌ها با برچسب طنز. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب طنز. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۳ فروردین ۲, شنبه

اتاق ۲۰۱

 از یادداشتهای گلسا مطهری:

"من آدم صادقی هستم! اول از همه سعی میکنم با خودم صادق باشم. این خیلی مهم است که آدم لااقل به خودش دروغ نگوید. اصلاا مگر میشود کسی هم به خودش دروغ بگوید؟ به هر حال هستند آدمهایی که من دیده ام که انگار با خودشان روراست نبوده اند. خیلی بد است چینین وضعیتی چرا که باعث میشود هرگز با دیگران هم روراست نباشند.

برای همین است که دوست دارم هر از گاهی بیایم و همه چیز را از خودم بنویسم که مطمئن شوم همچنان با خودم رو راست هستم...

راستش به تازگی متوجه شده ام که موجود بسیار مزخرفی هستم. البته این را از قبل هم میدانستم. تقریبا درست بعد از کلاس اول متوجه شدم که چقدر حالم از خودم بهم میخورد. گاهی از ته دل میخواهم به تمام کارکنان بیمارستانی که در آن بدنیا آمدم فحش بدهم که چرا گذاشته اند پا به این دنیا بگذارم. به هیچ عنوان آدم دلچسبی نیستم. تقریبا همیشه در تصمیم گیریهایم اشتباه میکنم و در آخر هم البته انقدر بیشعور هستم که متوجهش نمیشوم. بسیار علاقه دارم تیمی از دوستان نزدیک دور خودم جمع کنم. اما هر بار به خاطر دورویی و حال بهم زنی ذاتی ام همه چیز خراب میشود چرا که در نهایت آدمهایی را که نباید می آزارم. من در واقع از یک مرض حاد رنج میبرم که باعث میشود به موجود ریاکاری بدل شوم. با هیچکس تقریبا نمیتوانم بسازم و نمی دانم این چند نفری هم که دور و برم هستند تا کی حاضرند سطح پایین و خجالت آور روابطشان را با من تحمل کنند. عجیب است که تا کنون از چهره من حالشان به هم نخورده و در هنگام صحبت کردن با من روی من استفراغ نکرده اند. میگویند خلایق هر چه لایق و این در مورد من به شدت صدق میکند. هم خانه ای من از من هم بدتر است. اسمش هست پیمان تندبادیان. او همیشه باعث دلگرمی من بوده چرا که با دیدن او متوجه میشوم از هستند کسانی که از من هم پست تر باشند. او آنقدر بی شعور هست که حرفهای من ِ حال بهم زن را بدون چون و چرا میپذیرد. مثلا من او را مجبور کردم که به دوستان سابقش خیانت کند. باور کردنش واقعا مشکل است که چطور بخاطر من که قیافه ام از تاپاله گاو هم زشت تر و چندش تر هست حرف شنوی میکند. واقعا اعصابم را خرد میکند و حالم ازش بیشتر بهم میخورد همین باعث میشود که راحتتر تحملش کنم چرا که من در میان آشغال و کثافت بهتر و راحتتر زندگی میکنم…آه درست مثل یک خوک!"

۱۳۸۸ اسفند ۲۶, چهارشنبه

مشکل ِ ما ایرانیها

بارها شده که طرف مقابل در خلال حرفهاش (که به احتمال خیلی زیاد مشتی چرندیات هستش) به اینجا میرسه که: "...آخه میدونید مشکل ما ایرانیا اینه که..."! اینجا قشنگ میشه مردی میانسال با موهای رو به خاکستری و کت و شلوار خاکستری و ریش ِ تراشیده رو تصور کرد که با لبخندی روی لبش، بعد از صحبتهاش درست به مرحله‌ای میرسه که احساس میکنه در مقامی هست تا بتونه از مشکل ایرانی جماعت صحبت کنه! شایدم کلاً قضیه یه جور تکه کلام باشه! شاید واقعاً طرف میدونه مشکل ایرانیها چیه؟ شایدم اصلاً این "مشکل ما ایرانی ها" شده یه جور نیرنگ طبقاتی یه جور پیله‌ی محافظتی؟ شایدم مشکل ما ایرانیها اصلاً همین باشه؟ اصلاً کی میگه مشکلی در کاره؟

پ.ن: از من ایرانی‌تر؟

۱۳۸۷ دی ۱۶, دوشنبه

عشغ

- بهترین احساسی که بهت دست داده تاحالا چی بوده؟
+ امممم...اینکه وقتی کنار دوست دخترم راه میرم همه اونو نگاه کنن!
- بدترینش چی بوده؟
+ وقتی کنار دوست دخترم راه میرم هیج کس نگاش نکنه!!

۱۳۸۷ دی ۱۵, یکشنبه

رضایت نامه

شهدای گمنام را بسی دوست داریم. امام خمینی(ره)
دانشگاه را گورستان کنیم. شهید گمنام

بسم الله الرحمن الرحیم
لعنت بر یزید، سلام بر غزه، امروز کربلا در غزه گریست

طی مراسم به خاک سپاری شهدای گمنام که فردا در دانشگاه تهران برگزار میشود. اینجانب بعنوان یک دانشجوی انقلابی و متدین دانشگاه تهران موافقت و رضایت خود را با این قضیه اعلام میدارم. و پیشنهاد میکنم حتی تمام فضای سبز دانشگاه و دانشکده هنرها را تماماً با خاک یکسان کرده و بجایش شهدای گمنام جاسازی کنیم. از فواید این پیشنهاد همین بس که موجب معنوی‌تر شدن فضای آن دانشگاه سیاست زده میشود.


باشد تا بار دیگر بهشت زهرا را به سر سفره‌ها ببریم.

والسلام علی من التبع الهادی و الهدی

جمال ارنستو

۱۳۸۷ دی ۴, چهارشنبه

مکان و خانه

ازدواج همه چیز را شیرین‌تر میکند! اصلاً همه چیز آرامش بخش و ناز و گوگولی مگولی میشود! مثلاً میتوان اینطور فرض کرد که ازدواج میتواند تا آنجا مفید باشد که باعث تغییر دستور زبان شود. بطور مثال کلمه تقریباً خشک و سرد "مکان" (place) تبدیل به کلمه آرامش بخش‌تره "خانه" (home) شود.

توضیح آنکه: در سیستم قبل از ازدواجی(دو نقطه دی) ملت بجای اینکه مثلاً بگن: m a k i n' love at home!!!! میگن: doin' stuff in my place!

البته making love و do stuf f هم مشول اثرات ازدواج میشوند.

۱۳۸۷ تیر ۳۱, دوشنبه

۱۳۸۷ تیر ۲۲, شنبه

هایکو-7

اندیشیدم،
کُل ِ آمدنت را
قلمم نیامد...

توضیح: این هایکو رو وقتی صفحه ویرایش پُست بلاگر باز شده بود گفتم. تو مدتی که داشت باز میشد فکر میکردم چی بنویسم، چیزی به ذهنم نمی‌رسید و خلاصه دستم به قلم نمی‌رفت. :دی

۱۳۸۷ خرداد ۳۰, پنجشنبه

پيچيدگی ِ زندگی

دوست دم بختی از شوهرش و اينکه چطور تصميم گرفته بود با او ازدواج کند تعريف ميکرد! ميگفت که اصولاً در دوران دانشجويی عاشق کس ديگری بوده و چندتا دوست پسر هم داشته ولی الان قرار است با کسی ازدواج کند که در طول دوران تحصيل فقط در حد يک سلام و عليک ساده باهم آشنايی داشتند. و اضافه ميکرد که اين آقا به طرز وحشتناکی با خواسته‌هایش جور در می‌آید و به ايده‌آلهایش ميخورد! راستش اين اتفاق زياد دور از ذهن هم نيست! به قول خودش اگر «پيچيدگی ِ زندگی» رو حس کرده باشيد اين اتفاق زيادم عجيب غريب نيست! خب آدم بزرگ ميشود، نيازها تغيير ميکنند، چيزی که امروز مطلوب ماست اصلاً معلوم نيست فردا روزی هم همينطور باشد و کلی ملاحظات رونشناختی دیگر. ولی يک لحظه اتفاق مشابهی را برای خودم تصور کردم! صادقانه بگويم بنده يعنی سامانی که چهار روز از تولد 21 سالگيش گذشته اصلاً دوست ندارد زندگی به اين پيچيدگی باشد! البته تمام دخترهايی که در دانشگاه باهاشون در حد یک سلام و عليک «ساده» ارتباط دارم ایرادی ندارندها بخدا ایراد از ماست به قول طاها یه چیزی تو مایه‌های عقده اختگی! البته متوجه شدید که کسی که اینارو تعریف میکرد دختر بوده و من از بد روزگار پسرم و خب میدانید شرایط فرق دارد! :دی

۱۳۸۷ خرداد ۵, یکشنبه

نوشته‌ها و خاطره‌ها

در خواندن نوشته‌ها و پست‌های قديمی وبلاگم مجموعه‌ای از لذت‌ها را می‌برم. علاوه بر اينکه کلی خاطره پيش رويم زنده ميشود، کلی نکته پنهانی (البته برای شما) در نظرم می‌آيد که مثلاً هر کدام از اين نوشته‌ها را برای چه نوشتم و اصولاً ايده‌اش از چه حادثه و اتفاقی آمده. ميشود يک چيزی در مايه‌های شئن نزول که فقط خودم می‌دانم. مثلاً بعضی نوشته‌ها از تأثير يک ملاقات يا تجربه همنشينی با اطرافيانم خلق و نوشته شده‌اند. گذشته از اينها با خواندن نوشته‌های قديمی می‌توانم دست به مقايسه بزنم که چقدر فکر و ايده‌هايم تغيير کرده، تا چه حد ديدم نسبت به مسائل عوض شده، يا اينکه متوجه می‌شوم حرفهايی که گذشته نمی‌توانستم بزنم را الان زده‌ام. گاهی خوشحال می‌شوم از اينکه برخی چيزها را گفته‌ام مستقل از اينکه الان می‌توانم همانها را بگويم يا نه، و البته خوشحالم که در کل از نوشتنشان راضی بوده‌ام. يعنی نشده که الان حس کنم کاش آنها را نمی‌نوشتم. خودمانيم گاهی هم از اينکه چه ايده‌های تراز اول و خوبی داشته‌ام حال اساسی و حظ وافر می‌برم. خلاصه اينکه قربان اين همه هوش و زکاوتمان هم می‌رويم! رو که نيست...والا! :دی

۱۳۸۷ اردیبهشت ۷, شنبه

خاطره‌ای از بندرعباس

در لابی هتل نشسته باشی فارغ از دنيا مشغول کتاب خواندن باشی که يهو با مامانش عدل بيايند و روبروی تو بنشينند! آخرين روز از اقامت در بندرعباس است و من چون حوصله‌ی بيرون رفتن نداشتم در هتل مانده بودم! البته پای مزایای دیگری در میان بود.
تلفنش را ور می‌دارد الو الو ميکند، طوری که من صدای نازش را بشنوم. سبزه، شاسی بلند و تقريباً ترکه‌ای و البته خوشگل. من ولی سرم همچنان به کار خودم گرم است. که يکهو يک اتفاق خوب می‌افتد يعنی مامانش ما را تنها می‌گذارد. شرايط شانسی شانسی آماده شده! همه چيز جور جور است! و فقط دنيا منتظر من است تا کاری کنم و پیش قدم شوم. يهو به ذهنم می‌رسد که واقعاً کاری بکنم! درجا وجودم دستخوش هيجان و دلشوره‌ای خوشایند ميشود، اخ که من می‌ميرم برا اين حس‌های ناب!
.
.
"شما هم روز آخرتونه؟"
"اره"
"خوش گذشت؟"
"اره تقريباً، به شما چی؟"
"آره"
"شما با اون تور اومدین؟"
"نه! ما تنها اومدیم. از تهران!"
.
.
و درست وقتی که کار قرار است تمام شود، وقتی تنور داغ شده و قرار است نان را بچسبانم، مامانم اینا بر می‌گردن!
مامانم گير می‌دهد برويم بستنی بخوريم. به خاطر اينکه من اين چند روز هوس بستنی کرده‌ام، در صورتی که هوس چيز ديگری کرده بودم و اين "بستنی" در واقع رمزی است بين من و خواهرم که منظور همان سیگار است! به بهانه اينکه ميخواهم مواظب چمدانها باشم ميگويم برايم در لابی بياورند. می‌روند! ولی چند لحظه بعد خواهرم خبر ميدهد که خبر مرگشان بستنی را در لابی نمی‌اورند. هيچ چيز اين هتل کوفتی درست نيست. با درماندگی ميروم به سمت کافی شاپ در آخرين لحظه لبخندی رد و بدل ميشود. با سرعت بستنی رو قورت ميدهم و می‌روم که کار نا تمامم رو يکسره کنم ولی اون اتفاق ناگوار افتاده! ديگر هيچ کس در لابی نبود! لعنت به اين زندگی! لعنت! لعنت!

۱۳۸۷ فروردین ۲۳, جمعه

نیچه‌ی بازیگر

چندی پيش يکی از دوستان ِ داستايفسکی بازم (يعنی کتابای داستای عزيز رو زیاد خونده) داشت از فضاسازی عاليه اين نويسنده صحبت می‌کرد. مثالی زد که خيلی برام آشنا اومد. دوستم تعريف می‌کرد که در يکی از کتابها (به گمانم جنایت و مکافات بود) در صحنه‌ای شخصی از اينکه درشکه‌چی به دو اسب وصل به کالسکه با خشونت تازيانه ميزد آنچنان رحم می‌آورد و آزرده می‌شود که ناگهان به سمت دو اسب می‌رود و دو دستش را دور گردن اسبها حلقه ميکند و گريه و زاری ميکند و خطاب به درشکه‌چی می‌گويد که آخر چرا اين دو زبان بسته را اينچنين تازيانه ميزند!

نمی دانم اين ماجرا برای شما هم آشنا هست يا نه.

عين همين ماجرا چندین سال بعد از انتشار کتاب برای نيچه اتفاق افتاده است! می‌دانيم نيچه دوازده سال ِ آخر عمر خود را ناتوان از هرگونه ارائه فکر منسجم سپری کرد. نوعی فلج که هيچ وقت دليل اصلی آن مشخص نشد. در سوم ژانويه 1889 در تورينو نيچه بازوانش را دور گردن دو اسب پيری را که به گاری بسته شده اند حلقه می‌کند و غوغايی به راه می‌انداز!

در تأثير پذيری فکری نيچه از داستايفسکی شکی نيست [اينجا]. نيچه بسياری از کتابهای داستايفسکی را خوانده بود. اين يک چيز اثبات شده است که خيلی اوقات انسان آن چنان تحت تأثير کتابهايی که خوانده قرار می‌گيرد که در زندگی ِ واقعی خود تمايل ِ شديدی به بازسازی رويدادها و وقایع کتاب کند. من خودم اعتراف ميکنم گاهی اينچنين می‌شوم. نمونه‌ی ماليخوليايی‌اش را هم سِروانتس در شخصيت دُن کيشوت به تصوير کشيده!

با این تفاسیر يادداشت اووِربک[1] دوست نيچه که بعد از مرگ نيچه در 25 اوت 1900 نوشته شده نيز جالب توجه است:

«...نمی‌توانستم از اين انديشه خودداری کنم که بيماری نيچه تقليد و شبيه سازی بود - اين احساس حاصل تجربه ممتد من بود که ديده بودم عادت دارد بسياری ماسک‌های مختلف به چهره بگذارد.»[2]

[1] فرانتس اووربک (Franz Overbeck) مسیحی شناس ملحد و دوست نیچه .
[2] نیچه/ج. پ. استرن/ترجمه عزت الله فولادوند/نشر طرح نو - 1373

۱۳۸۷ فروردین ۶, سه‌شنبه

فصل ِ روشنفکری و جفت‌گیری

گوزنان ِ نر داروین می‌خوانند و نزاع می‌کنند، فروید می‌خوانند و جماع می‌کنند.

۱۳۸۶ اسفند ۱۶, پنجشنبه

ماجرای سلمانی

می‌دانستید برای ایرانیها جوک هم ساخته‌اند؟

در شهری در آمریکا، آرایشگری زندگی می‌کرد که سالها بچه‌دار نمی‌شد. او نذر کرد که اگر بچه‌دار شود، تا یک ماه سر همه مشتریان را به رایگان اصلاح کند. بالاخره خدا خواست و او بچه‌دار شد!

روز اول یک شیرینی فروش وارد مغازه شد. پس از پایان کار، هنگامی که قناد خواست پول بدهد، آرایشگر ماجرا را به او گفت. فردای آن روز وقتی آرایشگر خواست مغازه‌اش را باز کند، یک جعبه بزرگ شیرینی و یک کارت تبریک و تشکر از طرف قناد دم در بود.

روز دوم یک گل فروش به او مراجعه کرد و هنگامی که خواست حساب کند، آرایشگر ماجرا را به او گفت. فردای آن روز وقتی آرایشگر خواست مغازه‌اش را باز کند، یک دسته گل بزرگ و یک کارت تبریک و تشکر از طرف گل فروش دم در بود.

روز سوم یک مهندس ایرانی به او مراجعه کرد. در پایان آرایشگر ماجرا را به او گفت و از گرفتن پول امتناع کرد.

حدس بزنید فردای آن روز وقتی آرایشگر خواست مغازه‌اش را باز کند، با چه نظره‌ای روبرو شد؟


فکرکنید. شما هم یک ایرانی هستید.
.
.
.
چهل تا ایرانی، همه سوار بر آخرین مدل ماشین، دم در سلمانی صف کشیده بودند و غر می‌زدند که پس این مردک چرا مغازه‌اش را باز نمی‌کند.

[به نقل از یکی از اقوام]

---
مشابه:

لطفاً خفه شوید
مراسم خر بودن
آتش افروزی ما

۱۳۸۶ بهمن ۲۳, سه‌شنبه

دیوارهای انقلاب




عکس: کارتر میگه فرح رو میخوام با نازش
شاه میگه نفتو میدم جاهازش

۱۳۸۶ بهمن ۱۶, سه‌شنبه

ازدواج و EMINEM


در رابطه با ازدواج و علتهایش صحبتهای زیادی شده. عده ای اصولا با ازدواج مخالفت می کنند، عده ای ازدواج را نوعی تعالی روح انسان می دانند. پیرامون این موضوع که ازدواج چه تغییراتی در انسان بوجود می آورد نیز نظرات زیادی بیان شده. در این بین نظر آقای EMINEM هم جالب توجه است.

,If I ran who would I run to
,That would be this soft and warm
,So it's off and on, usually more off than on
,But at least we know that we share this common bond
,You're the only one I can f*ck without a condom on
,I hope, the only reason that I cope



به نقل از ترانه I Love you more.

پ.ن: البته قصدم تایید یا رد این نظر نیست.

۱۳۸۶ دی ۲۷, پنجشنبه

حکایت ِ اندیشه ورزی

راستش از اينکه اسمم همراه يک اسم ديگر، يک فيلسوف، يک انديشمند بيايد اصلاً لذت نمی‌برم. اين ور می‌روی آن ور ميروی هرجا اسمی از من می‌آيد بعدش هم نيچه‌اش پشت سرش می‌آيد. البته بعضی‌ها که ديگر قباحت را به حد اعلا رسانده‌اند يک مارکس هم تنگ‌اش می‌اندازند. حالا فرض کنيد چقدر مسخره است که آدم بيايد اينها را هم بنویسد بدتر وضعيت خودش را بغرنج‌تر کند. تازه یک سری هم بگویند: هه طرف مارو فکر کرده واقعاً تحویلش گرفتیم. والا به خدا!

احتمالاً تقصير خودم است. لابد ازشان زياد گفته‌ام، از کتابهايشان زياد ياد کرده‌ام. بگذريم که يک بار هم در يکی از نشريات دانشکده ازشان چيزی نوشتم و حتی... بله! بله! حتماً تقصير خودم بوده! می‌دانید! قضیه را لوس کرده‌ام، مسخره‌اش را در آوردم دیگر وگرنه من میدونم که شما همتون آدمای با جنبه‌ای هستید!

اينها البته زياد ايرادی ندارد. ايراد اصلی‌اش آنجاست که ديگر هر چيزی می‌گويم؛ يا درجا اسم مثلاً نيچه را می‌چسبانند به حرفهايم يا اينکه خلاصه آخرش می‌گويند اين چیزهایی که می‌گویی همه‌اش مال خودت نيست. خب البته یک دليلش هم اين است که نحوه فکر و البته بحث و گفتگوی من اغلب پيروز و تأثير گذار بوده ( به هر حال ما قربان صدقه خودمان نرويم قربان صدقه کی برويم؟ D: ) و جايی که طرف روبرويم تحملش ديگر تمام شده، شروع به زدن همين حرفها کرده. مخصوصاً اگر دختر بوده باشد! نمی‌دانم چرا خیلی ها تاکيد خاصی دارند که حتماً «آدم بايد از خودش فکر داشته باشد.» وای که حال آدم را می‌گيرد ( اين جمله را می‌گويم‌ها )، آخ که اعصابم خُرد می‌شود. تمام کلمات اين جمله روح ِ آدم را به درد می‌اورند از آن رو که هر کدامشان چنان تقدسی يافته‌اند که نپرس، که نگو! و حالا عدل همه گرد هم آمده‌اند و عبارت ِ امروزه-مقدس ِ ديگری ساخته‌اند که آدم حقيقتاً تاب تحملش را ندارد و ناخوداگاه هر چی لعنت و نفرین است از دهانت جاری ميشود و نثار اين جمله می‌کنی؛ که هر چه بدبختی کشیده‌ایم از همين کلمات سادیستی ِ «آدم»، «خود»، «فکر» و «داشتن» بوده است. از آن رو که آدم را عذاب داده‌اند و هنوز هم می‌دهند ول کن هم نیستند. و حالا فکرش را بکنيد در این هیری ویری مجبور باشی «از خودت فکری هم داشته باشی» دیگر چه افتضاحی ميشود، آخ که روحم درد می گیرد!

ولی خب آدم می تواند کوتاه بيايد و گاهی برای رضای خدا که نه برای در آوردن ِ لَج ِ شما هم که شده با ديگران همراه شود و مثلاً بگويد: زياد هم بد نمی‌گويند! و قبول کرد که اينکه آدم از خودش فکری داشته باشد يا مترقی‌ترش «توليد فکر کند» حقيقتا چيز خوبيست. اما اينکه اين موضوع مثلاً با بلد بودن مارکسيسم يا با دانستن فلان فکر از فلان انديشمند تناقض دارد، حرفی است که اگر اينبار ناخوداگاه ما را به فرستادن لعنت تحريک نکند لااقل ميتوان قهقهه سر داد که آخر اين چه حرفيست که شما ميزنيد؟ هان؟ و حالا فرض کنيد می‌آيند و می‌گويند تمام فلاسفه احمق بوده‌اند و فقط زر مفت زده اند و ما عمراً نمی‌خواهيم خودمان را علاف مزخرفاتشان کنيم و مسخ‌اشان شویم.

بگذارید یکی از اعتقادهایم را با ارجاع به کُتب معارف ِ -البته محترم ِ- اسلامی ِ دوره‌ی دبیرستان تفهیم کنم. در یکی از همان کتابهای حال-به-هم-زن جایی از «دانش ِ بشری» صحبت شده بود. کلیت ماجرا این بود که دانش بشری چیزیست که دائم به آخرش چیز جدیدی اضافه می‌شود و همواره در حال تکمیل است. مثال جالبی زده شده بود در مورد اینکه کسی نمی‌تواند فرضاً در سال دوم تحصیل کند مگر سال اول را گذرانده باشد. و دانش بشری فقط با اتکا به مجموعه دانش و علوم گذشته است که پیش می‌رود. مثلا همین مقاطع تحصیلی! آن آخر جایی که دیگر تمام مقاطع ِ از پیش موجود تمام شد، آدم به درجه ای می رسد که دیگر می تواند خودش از خودش چیزی برای گفتن داشته باشد، حرف جدیدی بزند، تولید علم و دانش کند، تولید فکر کند. این را حداقل هر دانشجویی باید بداند.

حالا حکایت همین حکایت است. باید دانست برای اینکه آدم چیزی برای گفتن آن هم از خودش داشته باشد لااقل بداند بقیه چه گفته اند. اصلا کمی هم شده شاگردی کند. اگر نیچه و بقیه همه‌اشان چرت و پرت گفته باشند حداقل باید دانست که چه گفته‌اند. خیلی مسخره است زرتی بیایی بگویی همه‌اشان خِشت زده‌اند بدون اینکه حتی بدانی چه گفته‌اند و می‌دانید وضعیت کی وخیم‌تر می‌شود؟ می‌گویم برایتان! وضعیت وقتی وخیم‌تر میشود که همین نیچه‌ی فِلان فِلان شده هم بیاید این وسط بگوید: آره آقاجون واقعا هم تا الان همه چرت گفته‌اند!

پی‌نوشت یکم: اینکه نیچه ربطش به مارکس چیست می‌افتد به عهده‌ی آقای میشـ... اصلاً ولش کنید، خدا را چه دیدی فردا می‌آیند اسم یه بنده خدای دیگر هم خراب می‌کنند(می‌کنم)، همین دو تا برایمان بس است به خدا!

پی‌نوشت دویّم: القصه گیرمان از خودمان است، شما اصلاً خیالتان نباشد. اصلاً ها...!!

۱۳۸۶ دی ۷, جمعه

احمقی که احمق نیست

ببينيد قضيه خيلی ساده است. در واقع ما هيچ احمقی نداريم! چه آنکه احمق فقط کسی است که به اين نام مورد خطاب قرار ميگيرد. کسی که ديگری را احمق خطاب ميکند "احمق" بودن را درک نکرده و حتی تصوری از آن ندارد. او فقط "تفاوت" را ميبيند، حس ميکند، تشخيص می‌دهد. تفاوتِ خودش با ديگری، منشِ خودش با ديگری، اخلاقِ خودش با ديگری. پس هر بارکه او به کسی ميگويد احمق فقط کودکانه اعتراف می‌کند که توانسته تفاوت را کشف کند حال کشفِ تفاوت هرگز احمق بودن ِ ديگری را نتيجه نمی‌دهد، ای بسا اين وسط خود او احمق بوده! به اين ترتيب ميتوان گفت احمقی نداريم. در واقع چيزی/کسی به نام احمق وجود ندارد، پس هیچکس احمق نيست یعنی همه احمق‌اند.

۱۳۸۶ مرداد ۲۱, یکشنبه

Everybody knows

Everybody knows that the captain lied!

۱۳۸۶ مرداد ۱۳, شنبه

راهنمای روشنفکر شدن در هفت دقیقه

کلمات هم می توانند مظلوم واقع شوند. ما به آنها ظلم می کنیم وقتی آنها را در جاهایی به کار می بریم که برای آن ساخته نشده اند. شاید ریشه این کار ما عدم درک صحیحمان از آن کلمات باشد. این سبب می شود که هر کجا کلمه ای نیابیم، و از آن دردناکتر، جایی که کلمه مرسوم کلمه ای تو هین آمیز است، از کلمه مظلوم استفاده کنیم.

یکی از مظلوم ترین کلمات در ادبیات روزمره ما، واژه "روشنفکر" است. اگر میخواهید به معنای جدید این کلمه، روشنفکر شوید، از هفت دستور زیر پیروی کنيد:

1- خدا را انکار کنيد.
مهم نیست که برای ادعای خود دلیل داشته باشید. حتی لازم نیست در رد ادعای دیگران چیزی بگویید. مثلاً خیلی راحت می توانید بگویید وجود خدا برایتان اثبات نشده است. اگر هم کسی خواست چیزی بگوید، اعتراض کنید و آسمان و ریسمان را به هم ببافید و از بحث در این مورد فرار کنید. هیچ اهمیتی ندارد که اکثر متفکران بزرگ تاریخ عکس عقیده شما را داشته باشند.

2- ادعا کنید سلیقه خیلی خاصی دارید.
هستند کسانی که صادقانه از شوپن لذت می برند و یا فیلمهای تارکوفسکی را می پسندند (برای مثال، خود شوپن و تارکوفسکی) ولی شما از این عده نیستید. مهم نیست. کافی است ادعا کنید. تعدادی کلمه قلمبه سلمبه هم یاد بگیرید و مثلاً بگویید فیلمهای تارکوفسکی با سازوکار مغلق جامعه پسامدرن صنعتی شده در تعارض دیالکتیک قرار دارند. به هر حال شما یک روشنفکرید. مردم شما را نمی فهمند.

3- اقرار به ندانستن نکنید.
شما همه چیز را می دانید. حداقل در مورد آن فکر کرده اید. هرگز اعتراف نکنید که به موضوعی فکر نکرده اید یا زاویه دید مطرح شده برایتان تازگی دارد. شما روشنفکرید. حق و حتی وظیفه دارید در همه زمینه ها اظهار نظر کنید.

4- ظاهر غیرمعمول داشته باشید.
غیرمعمول یعنی یا متعلق به 20 سال قبل، یا 20 سال بعد. هم میتوانید خیلی ساده و زشت لباس بپوشید و ادعا کنید به این مسائل بی اعتنایید و هم میتوانید خیلی عجیب و بازهم زشت بپوشید و بگویید هنوز شما را درک نمی کنند.

5- از چیزی که به آن روابط جنسی آزاد می گویید دفاع کنید.
چیزی را تبلیغ کنید که هرگز برای پدر و مادرتان مجاز نمی دانستید و نمی دانید. از نظر شما عشق چیزی است که اصلاً روشنفکرانه نیست. پایبندی به معشوق و انتظار وفاداری داشتن مال عوام است. تأسف بار است که همین عشق، به همین شکل ساده و عامیانه، دستمایه خلق زیباترین آفرینشهای هنری بشر شده است. همه آن آثار را مسخره کنید. آخر حافظ و شکسپیر و شاملو که به اندازه شما روشنفکر نبوده اند.

6- مریض و خموده باشید.
انسانهای روشنفکر نباید سرحال باشند. اصولاً نباید کفایت فعالیت جسمانی را داشته باشند. برای خودتان یک مریضی بتراشید. امراض عصبی با کلاسترند. خدا را شکر که هر چیزی را میتوانید دارای ریشه عصبی بدانید. مثلاً شما یک پایتان از پای دیگر کوتاهتر است چون زیاد برای اصلاح جامعه حرص می خورید. تا میتوانید به جسمتان ظلم کنید. شما روشنفکرید. جسمتان ارزشی ندارد. نابودش کنید.

7- ادعا کنید میخواهید خودتان را بکشید.
آدمی که می خواهد خودش را بکشد قبل از آن در موردش حرف نمی زند. بررسی موارد بسیار خودکشی نشان داده که خودکشی فرد در اکثر قریب به اتفاق موارد برای نزدیکانش هم غافلگیرکننده است، ولی همه باید بدانند که شما به خاطر پوچی زندگی و وضع کنونی جهان و یا نابسامانیهای فکری، تصمیم دارید بالاخره یک روز خودتان را بکشید.

دوست من! حالا شما یک روشنفکر هستید.

پ.ن. شما [...] هم نیستید!

۱۳۸۶ تیر ۱۸, دوشنبه

درسهایی از قرآن

"و لا تمش فی الارض مرحاً انک لن تخرق الارض و لن تبلغ الجبال طولاً"
"و روی زمین با تکبر راه مرو. تو نمیتوانی زمین را بشکافی و طول قامتت هرگز به کوهها نمی رسد."
اسراء - 37

"و لا تصعر خدک للناس و لا تمش فی الارض مرحاً ان الله لا یحب کل مختال فخور"
"با بی اعتنایی از مردم رو مگردان و مغرورانه بر زمین راه مرو که خدا هیچ متکبر مغروری را دوست ندارد."
لقمان - 18

"و عباد الرحمن الذین یمشون علی الارض هوناً"
"بندگان خداوند رحمان کسانی هستند که با آرامش و بی تکبر بر زمین راه می روند."
فرقان - 63

توضیح: عکس تزئینی است.