‏نمایش پست‌ها با برچسب فلسفه. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب فلسفه. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۳ آذر ۱۳, پنجشنبه

مرگ ِ متن - ۱

برای هرفرد حداقل یک متن وجود دارد که تمام و کمال جذبش بشود. مبهوت کلماتش بشود و همان را بخواند که همیشه میخواسته بخواند با اینکه هرگز نمیدانسته که دقیقا چه چیزی بوده که تمنای خواندنش را داشته. کتابی را شروع  به خواندن میکنی ولی بعد از مدتی کنارش میگذاری. اینکه بگویی جذب کتاب نشدی یک قسمت ِ ماجراست (کتاب خوانهای حرفه ای این مشکل را ندارند) اما قسمت ِ دیگر ماجرا این است که آن متن اصلا مال تو نبوده است. میدانید چه میگویم؟ مثل این میماند که میگویند برای هر زنی حداقل یک مرد مناسبش که باهم خوشبخت شوند آن بیرون است فقط باید پیدایش بکند. برای هر فردی هم یک متنی آن بیرون وجود دارد که خوشبختش میکند فقط باید آنرا پیدا کند. کل ِ ماجرا هم همیشه همین بوده و هست: "بگرد تا پیدایش کنی". چه چیز را؟ هر چیزی را.

نویسنده کیست؟ نویسنده آن خدایی است که میخواهد آن "متن" را تولید کند. این هرس را دارد که خالق آن متن باشد. همان متنی را که دیگران را نشانه بگیرد و خوشبختشان (شاید هم بدبخت) کند. بعضی هایشان میخواهند هر چه بیشتر پیدا کنند آن دیگران را. میخواهند تعداد بیشتری باشند که با متن شان منتهای لذت را میبرند. اما دیگرانی هستند که به فکر آن اقلیت خاص هستند. نمیخواهند همه متنشان "متن" او بشود. فقط آن اقلیت خاص. گاهی اوقات فقط آن یک نفر خاص.

اما کیست که بخواند متن را آنطور که باید؟

من در تمام مدتی که اینجا نوشتم انگار منتظر بوده ام که آن یک نفر متنم را کشف کند و بخواند. هرگز تلاش نکردم که متنم را تبلیغ کنم که شاید آن یک نفر پیدا شود. نمیدانم آن کیست؟ کجاست؟ میتواند هر کسی در هرجایی باشد. حتا ممکن است کسی باشد که فارسی هم بلد نباشد. چقدر غم انگیز که هرگز نخواهم فهمید او کیست و کجاست. متن من هم مانند بسیاری دیگر تنهای تنها بدون اینکه کسی را خوشبخت کرده باشد از این دنیا خواهد رفت.

۱۳۹۳ خرداد ۴, یکشنبه

لزوم استقلال

١. هیچ دلیل موجه و منطقی  وجود ندارد که انسان از صلاح  و رضایتمندی خویش صرف نظر کند.

٢. دیالوگی که بین خدا ناباوران و خدا باوران وجود دارد همچنان سر این موضوع  میچرخد که سر آغاز پیدایش چگونه بوده و از کجا شروع شده است. در صورتی که همچنان نیاز به تبار شناسی کلماتی همچون "سرآغاز", "شروع" و "پیدایش" شدیدا وجود دارد. اگر این کلمات اساس و ریشه مذهبی داشته باشند و در بافت و متن مذهبی بوجود آماده باشند خیلی چیزها معلوم خواهد شد.

٣. پیش از وجود علم "خدا" علمی ترین موضوع بوده است.

٤. همه چیز را میشود به نحوه پیدایش مکالمه انسان با بیرون فهمید. ابتدا مکالمه انسان با طبیعت بود. سپس مکالمه انسان با انسان دیگر و بعد از آن مکالمه انسان با خدا. و اما در دوره بعد مکالمات باز سازی شدند. مکالمه انسان با طبیعت تبدیل به مکالمه انسان با جامعه شد. مکالمه انسان با انسان تبدیل به مکالمه انسان با خودش شد و مکالمه انسان با خدا به مکالمه انسان با هیچ (بی خدایی) بدل شد. در دوره باد دوباره تمام مکالمات انسان از نو انجام گرفت. مکالمه انسان با جامعه به مکالمه انسان با تکنولوژی , مکالمه انسان با خودش به مکالمه انسان با واقعیت و مکالمه انسان با بی خدایی به مکالمه انسان با نویسنده تبدیل شد.

٥. من دوست داشته ام زبان شناس بودم.

۱۳۹۱ اسفند ۳۰, چهارشنبه

تفاوت

تفاوت یا شباهت٫ یک کدامشان مفهوم جعلی ای ست. اما کدامشان؟

۱۳۹۱ آذر ۱۸, شنبه

فرار بر قرار

من هرگز از آنطور آدمهایی که عاشق سیر سفر هستند نخواهم شد. البته به شدت دوست دارم جاهای زیبای دنیا را از نزدیک ببینم و حتی گاهی درونم احساس میکنم علاقه شدیدی به کمپ کردن در طبیعت دارم هر چند به غیر از چند بار بیشتر اینکار را نکرده ام. اما هرگز درک نخواهم کرد آنهایی را که دائم در سفرند. از این شهر به آن شهر از این کشور به آن کشور، یا از این جنگل به آن ساحل، از آن کوه به آن آبشار دائم در سفرند. درک نمیکنم که چطور میشود یکی "بگ پکر" میشود. کسانی که نمیتوانند یکجا بمانند. نمیتوانند یک جا برای مدت قابل توجهی بند شوند آنهایی هستند که نمیتوانند خودشان را تحمل کنند! از جایی به جای  دیگر پریدن، سودای دور دنیا را گشتن، عاشق مسافرت بودن یعنی فرار از خود. یعنی من نمیتوانم دیگر خودم را تحمل کنم. چون در واقع در وضع موجود ما دنیا را تحمل نمیکنیم بلکه واکنشمان را، انگیزه امان را، برداشت و ایده ی خودمان را نسبت به این دنیا تحمل میکنیم. ما حقیقتا در حال تحمل خودمانیم. و چه چیز بهتر از سفر و مواجه با دنیای دیگر به امید تغییر در وضع موجود. یا به عبارتی فرار از خودمان! خوب گفته اند که فلانی فرار را بر قرار ترجیح داد!!

۱۳۹۱ تیر ۲۱, چهارشنبه

نفست را بکش

گئورگ لوکاچ ِ جوان زندگی را بصورت یک طیف میبیند. از نظر وی زندگی را میشود روی يک طيف این طور دید: در يک سر طيف زندگی روزمره قرار دارد و در سر ديگر آن بخشی که وجه تمايز انسان و حيوان است قرار دارد، يعنی تنش ها و کنش هايی که از تفکر و انتخاب برميخيزند. در آنسویی که زندگی روزمره قرار دارد آدمی فقط به براوردن نياز ها می پردازد بدون اینکه اساسا کنترلی روی آنها داشته باشد، به بیان دیگر این نیازها هستند که آدمی را براورد میکنند. يعنی اين نياز ها هستند که بر ما چيره میشوند. اينجا دیگر چند قدمی بيشتر تا حيوان شدن نمانده. و مگر ابتدا پیش از هر چیز حیوان نیستیم؟ در طرف ديگر اين طيف همانطور که اشاره شد درست نقطه مقابل سر ديگر است. يعنی همان تنش و کنش های ناشی از تفکر و انتخاب. بخشی که عقلانیت (وجه تسمیه انسان و حیوان) در حال کار کردن ِ شدید است. آن بخش انسانی و ایده الی که پر است از ارزشهای زیبای انسانی و اخلاق. شايد بتوان گفت که برترين قسمت اين سر طيف همان زمانی است که زندگی روزمره و غرق در نياز ها فدای ارزش های انسانی ميشود یعنی وقوع تراژدی. حقیقتا اين قسمت تأثير عميقی تا کنون بر آدمی نهاده تا جاييکه موجب جوشش شعر و عالی ترین نوع ادبیات تراژیک جهان شده است. جاهاييکه قهرمان از جان خود برای تحقق ارزشهای انسانی ميگذرد و خود را فدا ميکند. خودی که در یک سمت طیف حاوی غرایز و لذایذ ناشی از ارضای آنها قرار دارد. یعنی پس در انتهای اين سر طيف جايی است کهآری گفتن به اصل زندگی انسانی در گرو نه گفتن به زندگی گرفتار نيازهاست. لحظه هايی که تصديق ارزش حيات به بهای مرگ تمام ميشود.

اصل بنيادی فلسفه اخلاق تئودور آدورنو در اين قاعده به ظاهر ساده اما سهمگين خلاصه میشه که "زندگی بد را نميتوان خوب زيست". در صورتیکه ما همه میخواهیم خوب زندگی کنیم اما چطور؟ مثالی بزنم، وقتی هوا بد است کسی نميتواند (ادعا کند) هوای خوب تنفس (می)کند. جايی که هوا بد است، هوا بد است و بزرگترين دروغ اين خواهد بود که بگویی حال من خوب است چون بلدم خوب نفس بکش. اینکه در هوای بد کسی خوب و عمیق نفس بکشد هر چه بیشتر هوای بد را فرو میبرد و در نتیجه به تخریب دستگاه تنفسی اش سرعت بخشیده.

در میانه های طیف لوکاچ ماجرای جالبی در میان است. نقطه ای که هم غرایز و نیازها و هم ارزشهای انسانی در یک رقابت تنگاتنگ قرار گرفته اند. در این میان تنها یک منطق حکم میراند و بس. منطق مصالحه. در کشاکش براوردن نیازها و تحقق بخشیدن به ارزشهای انسانی از طرف دیگر مدام تن به مصالحه و سازش میدهیم. اما همواره یک معیاز هست که یک ریز در گوشمان میخواند که تا چه حد گوش به نیاز بسپاریم و تا کجا دل به آرمان بدهیم و متناظرا تا چه حد از نیاز چشم بپوشیم و تا چه مایه پا روی ارزشها بگذاریم. آن معیار چیزی نیست جز بی واسطه ترین و واقعی ترین نوع میل و رانه یعنی زنده ماندن پس منطق مصالحه آدمی را به سمت اول طیف زندگی را میکشاند. از طرف دیگر در میان میل به زیستن فریبنده ترین میل آدمی ایستاده است. میل به آزادی. به آزادی وجدان. میل به آزادی برخلاف میل به زندگی زندگی را به شدت به سمت دیگر طیف یعنی سرزمین ارزشها و وقوع تراژدی میکشاند. اما هنگامی که از تو میخواهند به گناه نکرده اعتراف کنی و در عوض زنده بمانی لازم نیست زیاد فکر کنید همین که دست از این کار بیهوده (فکر کردن را میگویم) برداری منطق مصالحه ترتیب همه چیز را میدهد. این یعنی در هوای بد هم میشود نفس کشید، خوب و بدش بماند؛ مگر ما زندگان هم جز این میکنیم؟ به راستی درست است که آزادی وجدان در اکثر قريب به اتفاق موارد ثمری جز افزايش رنج ندارد. يا به قول داستايفسکی: "برای آدمی هيچ چيز فريبنده تر از آزادی وجدان نيست، و در عين حال هيچ چيز هم مايه رنجی بيشتر از آن نيست.»

۱۳۸۹ آبان ۲۹, شنبه

Long Beach

همانند دختر بچه‌ای پا برهنه که کنار ساحل می‌دود و بازیگوشانه سعی میکند به زبانه موجهای به ساحل رسیده برنخورد و خیس نشود، یک فیلسوف ساخت شکن از دستور زبان می‌گریزد! اما همانطور که دختر بچه برای امتداد بازی گوشی‌اش قدم بر روی ماسه‌ای که تا چند لجظه قبلش موجی از رویش گذشته بود میگذارد و ناگریز تن به خیسی ِ ماسه میدهد. فیلسوف ساخت شکن هم در نهایت و ناچارا دست به قلم میبرد و مینویسد!

۱۳۸۹ خرداد ۱۶, یکشنبه

منتظران ِ منجی

هنوز هم هستند کسانی که عاشقانه در انتظار شنفتن آواز ِ حقیقت از جمله، از ریتم، از کلمه ناغافل دعا گوی دستور ِ زبانند! منتظران و عاشقان ِ منجی را میمانند. پوچ و تهوع آور است دلبستگیهایشان به جملات کوتاه و به ظاهر زیبا. از همین رو چیزی حال-بهم-زن­تر و البته اغواگرانه­تر از جملات قصار نیست و در مقابلش هرگز چیزی تاریکتر از حقیقت وجود نداشته. این جملات قصار که به مانند کورکورانه چنگ انداختن در تاریکی­ست به امید به دام انداختن حقیقت به واقع متلکهایی هستند که به زنی انداخته میشود، به همان اندازه پوچ، به همان اندازه اغواگرانه، به همان اندازه حال بهم زن!

۱۳۸۹ خرداد ۱۲, چهارشنبه

خط ِ مقدم

۱. در لابلای نوشته­هایش تکه کاغذی وجود داشت. البته این خیلی محتمل است که تکه کاغذهای مختلفی را در میان وسایل و روی میز وی پیدا کنی، نه تنها شخص ِ خاص او چنین ویژگی­ای دارد بلکه اصولاً هر کسی ممکن است در لابلای خرت و پرتهای پخش شده روی میزش و اصلاً هر کجایی که فکرش را میشود کرد از این تکه کاغذهای کوچک که بعضاَ مچاله هم شده­اند (که حس ِ آشنایی را میرساند) پیدا کرد. این تکه کاغذ هم که بین پیش نویسها و طرحهای اولیه­ی او وجود داشت هم درست از همین نوع تکه کاغذهاست. مشتی کاغذ که شامل طرحهای اولیه یک مقاله یا پیش نویسهای یک داستان ِ بلند که بعضی از آنها چاپ هم شده­اند و برخی با اینکه بارها ویرایش شدند و ایده­های نابی از درونشان در می­آمده اما هرگز چاپ نشدند و در همان کاغذ پر از خط خوردگی همانطور باقی مانده­اند تا همراه با آن تکه کاغذ کوچک خاک خورده باشند.

۲. باب دیلان خواننده­ی امریکایی عادت نداشت ترانه­ای را چندین و چند بار ضبط کند. او هرگز به این اهمیت نمیداد که مثلاً صدای نفسش هم همراه آهنگ و متن ترانه ضبط شود و یا جایی را اشتباه خوانده باشد حتی ممکن بود اشتباهش را همانجا برگردد و حین ضبط تصحیح کند اما تا میتوانست از دوباره ضبط کردن پرهیز میکرد. یک آهنگ از دیلان که گوش میکنی احساس میکنی متن آهنگ را همانطور که پیش نویسش بوده با همان خط خوردگیها میخواند. حتی اگر مثلاً روی کاغذش لکه­ای چای یا قهوه هم بوده باشد، آنرا هم میخواند. با آن صدای خش دارش، صدای پر از خط خوردگی­اش...

3. کتابی از یک نویسنده بزرگ میخوانی. همه چیز تمیز و مرتب عرضه شده است. اثری بزرگ (اصلاً چه کسی گفته بزرگ؟) بصورت کتابی با جلد زیبا و پر زرق و برق به فروش میرسد. متن کتاب با بهترین و خواناترین فونتها بدون لغزش ِ نگارشی تایپ شده است. بدون خط خوردگی، بدون آشفتگی. کسی هم به این کار ندارد که دست خط نویسنده چطور بوده، خوش خط بوده و یا دست خطی خرچنگ قورباغه داشته. اصلاً هیچکس هم خیالیش هم نیست که مثلاً همین کتاب دویست صفحه­ای در اصل سه برابرش پیش نویس با جنگلی از خط خوردگیها داشته و حتی در میان آنها بعضی­هایشان آنقدر خط خورده­اند که نهایت از آن صفحه بشود یک پاراگراف را تشخیص داد. و اصولاً هم اهمیتی ندارد چند تکه کاغذ لابلای این خروار کاغذ جا مانده باشد. درست از همان تکه کاغذهای کوچک و مربع شکل ِ زرد رنگ. از همانهایی که روی میز تحریر هر کسی ممکن است پیدا شود. از همانهایی که بیشتر برای یادآوری مثلاً یک قرار ملاقات یا مجموعه کارهای روزانه استفاده میشوند. و این اصلاً عجیب غریب نیست که لابلای پیش نویسهای نویسنده اینچنین کاغذی پیدا شده باشد. روی کاغذ نوشته بود: "خرید قلم سه عدد." به همین سادگی.

4. به هر حال هر نویسنده ای ممکن است روزی با کمبود قلم مواجه شود و مجبور بشود قلم بخرد و میتواند برای اینکه یادش نرود این نکته را روی تکه کاغذی جداگانه بنویسد. تکه کاغذی که رویش نوشته شده "خرید قلم سه عدد" به طرز بی رحمانه ای از دیگر دست نوشته های نویسنده که طبیعتاً روزی قرار است زیر چاپ بروند و دیگرانی بخوانند، جدا افتاده است. هرگز تکه کاغذی که نویسنده رویش نوشته باشد "خرید قلم سه عدد" از طرف هیچ ناشری چاپ نشده است. خواننده ی پروپاقرص آثار نویسنده هرگز متوجه نمیشود که مثلاً صفحه ی 152 کتابی که دارد میخواند درست جایی بوده که قلم نویسنده نو شده است و درست قبل از اینکه صفحه 152 نوشته شود روی تکه کاغذ کوچک و مربع شکل ِ زرد رنگی، در جای دیگر خارج از اثر نوشته است: "خرید قلم سه عدد."

۵. در و دیوارهای شهر بعضاً این جمله از رهبر دیکتاتور یک کشور آمده: "زیبا سازی از الویتهاست."

۶. نیمی از نوشته های نویسنده بعد از مرگش هنوز به زیر چاپ نرفته بودند. میتواند به خاطر نا تمامی ِ آنها باشد یا مثلاً نویسنده از آنها راضی نبوده و در سطح چاپ کردن نمیدیدشان. شاید اصلاً فراموش شده بودند و حالا بعد از مرگ ِ وی پیدا شده­اند. چه کسی حق این را دارد که کدامها را چاپ کند کدامها را نه؟ چه کسی به او اجازه داده آنها را به چاپخانه ببرد و به نام نویسنده در گذشته آنها را چاپ کند. خب این خیلی بدیهی است که آنها همه نوشته ها و متن های نویسنده هستند. اما مثلاً تکلیف آن تکه کاغذ چه میشود؟ "خرید قلم سه عدد" هم باید منتشر شود.

۷. مدتها قبل که عاشق و شیفته ی دختری شده بودم زمانهایی بود که جای خالی اش به شدت دلتنگ و غمگینم میکرد و به شدت احساس میکردم باید در وصفش، برایش، به یادش شعری بنویسم یا قطعه­ای شورانگیز به یادش خلق کنم. این کار را تقریباً روان و طبیعی انجام میدادم و بعد منتشرشان میکردم. زمانهایی که دل تنگ میشدم همواره همین کار را میکردم مینوشتم ومنتشر میکرم، همه میخواندند تحسین میکردند. اما روزهایی بود که ناگهانی حواسم از وسط مثلاً خواندن کتابی پرت ِ او میشد. پرت ِ پرت، گیج ِ گیج بی اختیار مشغول ِ نوشتن اسمش روی تکه کاغذی به اشکال و صورتهای مختلف میکردم. تحریری، فانتزی، معمولی، لاتین، کشیده، شکسته و... صفحه که پر میشد از نام معشوقه ام حواسم تازه سر جایش می آمد کاغذ را مچاله میکردم دوباره مشغول به خواندن میشدم. هرگز آن کاغذ مچاله ها را منتشر نکردم!

۸. کاغذپاره های پر از خط خوردگی و اصلاحات نویسنده همه به مصابه خط مقدم جبهه­ای است که دو طرف جنگ کاملاً مشخص نیست چه کسانی هستند. نوشتن روی تکه کاغذی کوچک مانند "خرید قلم سه عدد" به مانند بازگشت به پشت خط مقدم میماند آنجا که اوضاع آرامتر است و خبری از وخامت اوضاع نیست.

۹. نویسنده بعد از اینکه قلمش تمام شد و کاغذ را دید به سراغ مغازه قلم فروشی میرود و قلمی میخرد. برای اینکه قبل از خرید قلم را امتحان کرده باشد روی تکه کاغذی که فروشنده در اختیارش قرار میدهد خیلی خوش خط مینوسد: "عقل این بزرگترین سرمایه­ی بشر." از مغازه که بیرون می آید تصمیم میگرد در راه برگشت سری به خواهرزاده اش بزند. او خانه نیست. برایش یادداشتی میگذارد: "آنجلای عزیز، ساعت 18:23 آمدم سری بهت یزنم بزنم. نبودی. امیدوارم حالت خوب باشد، دایی"

۱۰.

۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۰, جمعه

همانی که هستی

برای کسی که در کثافت می‌لولد و در حال شپش کشتن است، بی این‌که به فکر چیزهای مهم‌تری باشد، و چاره‌ای برای بهتر زیستن بیابد، راه بر هراکلیتوس می‌بندد و از او سؤال می‌کند که؛ «اندازه‌ی خورشید چقدر است؟» و انتظار دارد که فیلسوف حتما جوابش دهد. شاید هیچ پاسخی مناسب‌تر از این نباشد که فیلسوف می‌دهد: «خورشید به پهنای پای یک انسان است.» برای این‌که چنین فردی متقاعد شود کافی است مانند جانوری بر روی زمین دراز بکشد و پای خود را بلند کند و بین چشمان خودش و خورشید بگیرد، چه در آن صورت دیگر خورشید را نخواهد دید. منطق و عقل برای یک عده بی‌منطق و کم‌خرد ارزشی نمی‌تواند داشته باشد، و به گفته‌ی فیلسوف ما: «خوکان از لجن لذتِ بیشتری می‌برند تا از آب‌های گوارا.»

۱۳۸۹ فروردین ۱۱, چهارشنبه

جوشش ِ شعر

نوشتن را اساساً یک بیمار به حد اعلا و ناب ِ خود می‌رساند! شورانگیزترین متن‌ها توسط بیمارترین ِ افراد خلق شده‌اند. حتی یک بیماری خفیف هم می‌تواند موجب تراوش چند کلمه‌ای شود. بیماری یعنی از حال ِ طبیعی منحرف گشتن. زمانی که روند طبیعی زندگی دچار اختلال شد بیماری اتفاق افتاده است. اگر رسالت ِ هنر این بوده که زندگی و واقعیت خشن و زشت را تحمل‌پذیر کند فقط از آن روست که سرشت ِ بیماری به گونه‌ای بوده که بستری را جهت شکوفایی و رشد اثر هنری محیا میسازد. زیبایی از درون زشتی میجوشد. پس هر چند شعری زیباتر باشد سراینده‌اش میزان بیشتری از پیشرفت بیماری در وجودش اثر گذارده. این بیماری گاهی با فرد باقی می‌ماند و بیمار در حین داشتن بیماری به مرور راه کنار آمدن با آنرا یاد می‌گیرد. پخته میشود! پس آنچه مینویسد تکنیکی‌تر و آرامتر و ملایمتی (حتی زنانه‌تر) می‌شود. بر عکس اگر بیماری پیشرفتی برق آسا داشته باشد و از طرفی هم خود بیمار سر سازش و پذیرفتن آنکه بیمار است را نداشته باشد، نوشته‌ها رو به جنون می‌گرایند. جنون آمیزترین و در عین حال سرخوشانه‌ترین ِ نوشته‌ها از بیمارانی که رو به دیوانگی میرفته‌اند خلق شده‌اند. نوشته‌های جنون آمیز، که نویسنده نه از جوهر که بیشتر از خون ِ خود، از خون ِ بیمار خود برای نوشتن استفاده میکند. از "جنایت و مکافات" و "قمارباز" ِ داستایوفسکی یا "در جستجویی" که پروست خلق کرده ویا "زرتشتی" که نیچه آفریده تا همان شعر و یا حتی چند سطری که مرد به دام عشق افتاده‌ای برای معشوقش میسراید همه از این ماهیت اثر ساز ِ بیماری آمده‌اند.

۱۳۸۸ تیر ۱۳, شنبه

اغوا

واقعیت این است که شروع این وبلاگ هرگز نمیتواند به تنهایی دلیلی به این شیکی و با کلاسی که در پست قبل مطرح کردم داشته باشد. البته این حقیقت دارد که نویسندهی وبلاگ مدتی ست از اینکه صرفاً موجودی کسالت آور باشد که چیزها را بدون هیچ افزونهای بر آنها فهم کند به تنگ آمده است. افزونهای که میتواند نشان از وجود یکتای نویسنده در جایی از جریان اندیشه و گوشه ای از جهان ِ چیزهای قابل فهم باشد. درست مانند یک امضا. این واماندگی و ایستایی در فهمیدن و ناتوانی در ایستادن درست یک مرحله بعد از فهمیدن چیزها و پویایی ِ اندیشه باعث دلگیری و ناامیدی نویسنده بوده است. و این وبلاگ را بعنوان لوحی[1] جدید در گذار از یک مرحله به مرحله بعد، پایان آنچه هست، یا بطور کلی آپوکالیپس ِ دورهای دیده است. دورهای که یا جلوی جریان اندیشههای ناگهانی میایستد یا از آن میگذرد.

اما جریان اصیل و اصلی چیز دیگریست. و تمام گزارههای پر طمطراق و بیرون ریزیهای خودنمایانه و البته به سادگی درست فوق رانهی اصلی نبوده است. بیش از هر چیز هوس ِ یک جای جدید بودن و مصرف چیزی جدید (یعنی سرویس خوشگل ِ و مامانیه وردپرس با تمام امکانات فریبنده اش) بوده است! و البته این قالب ِ ساده که در بالای آن نمایی زیبا از شمالِ شهر ِ تهران انتخاب شده است میل و رانههای شروع این وبلاگ را وحشی تر کرده است.

[1] اشاره به فیلم ادیسه فضایی 2001؛ در فیلم با پدیدار شدن هر لوح سیاه مرحله و دورهای از وضع انسان پایان میافت و دوران جدیدی با وضعی دیگر آغاز میگردید. همچنین اشاره دارد به بخش لوحهای نو وکهن از کتاب "چنین گفت زرتشت" نوشته نیچه.

۱۳۸۷ دی ۱۸, چهارشنبه

کار نویسندگی

«سقراط، کسی که نمینویسد.»
نیچه

من از آن دست وبلاگ نویسهایی هستم که همواره در انتخاب واژه و یا گزاره‌ی مناسب و درخور در نوشته‌هایشان تردید دارند. تا می‌آیم آن چیزی را که در ذهنم می‌گذرد یا آن چیزی را که به راحتی میتوانم بگویمش را به متنی تبدیل کنم و یا به قول بنیامین نوشتار را وسیله‌ای جهت تسلط بر اندیشه‌ام قرار دهم در عرصه‌ی بی‌نهایتی از واژه‌ها و معناهایشان و انبوهی از ارجاعات پی-در-پی و پایان‌ناپذیر گیر می‌افتم و بعضاً به جریانی کشیده میشوم که درست در مقابل جریان و روند شکل‌گیری ایده‌ام قرار دارد و ناگزیر تن به نوشتاری خوداندیشانه می‌دهم و درست همین امر باعث میشود تا بیشتر حرص انتخاب واژه‌ها و ترکیب‌های عمداً زیباتر و بدیع‌تر و حتی شاعرانه‌تر به جانم بیفتد و البته حتماً متوجه هستید که اینکار برای یک حافظه‌ی ضعیف مثل آنچیزی که من دارم چقدر دشوار است. چرا که معتقدم خلاقیت قویاً به حافظه بستگی دارد. خلاقیت چیزی نیست جز بازتولید اجزا و مولفه‌هایی که پیشتر در کلیتی مستقل وجود داشته و ثبت شده‌اند. تمام آن چیزهایی که از آنها بعنوان امر خلاق‌گونه یاد میشوند تنها بازتولیدی به همراه بهم ریختن و بازآرایی پاره‌هایی از رویدادهایی‌ست که قبلاً اتفاق افتاده‌اند. نوشته‌هایی که قبلاً خوانده شده‌اند، صحنه‌هایی که در خاطر مانده‌اند و یا سخنانی که در یاد مانده‌اند،... همه بن‌مایه‌هایی هستند که صورت و نمایش خلاقیت از آنها ریشه می‌گیرد.

اگر متن‌هایی که به این سبک و سیاق نوشته میشوند (و مگر اصلاً طور دیگری هم میشود؟) یعنی از اجزا و مولفه‌های نظام و کلیتی دیگر (در کلی‌ترین حالت: نظام زبان) برای خلق متنی جدید، کلیتی جدید، نظامی جدید (هر متنی نظامی جدید است) بهره می‌برند همه خلاق‌گونه هستند. این یعنی در هر متنی خلاقیت وجود دارد. ذات خلاق گونه متن ناشی از ذات انتخابی و اختیاری اجزا و مولفه‌های (و در جزیی‌ترین شکل: واژه‌ها و نشانه‌ها) متن دارد که در امتداد گستره و پهنه‌ی اندیشه و تفکر نویسنده حرکت دارد و منحصر میشود. این انتخابگری تفاوت هر متن با دیگری را نشان میدهد، که بیان دیگر ادعای این امر است که: اندیشه‌ها متفاوت هستند!

بگذارید منش ارجاعی و گریزان نشانه‌ها و معنای یک متن را بیشتر توضیح دهم. دریدا، نیچه٬ لیوتار و دیگر پست‌مدرنها معتقدند که زبان یک معنی را منتقل نمی‌کند. این دسته از متفکران ایراد زبان را در چندگانگی معانی آن می‌بینند. آنها معتقدند که هر متنی دارای معانی گوناگون است حتی دقیق‌ترین و ریزبین‌ترین نویسندگان هم زندانیان نظام زبانند. و شاید تنها راه این باشد که نویسنده همراه ِ متن کوتاه خود کتاب قطوری را هم بفرستد و در آن به مفاهیمی که منظور نظر وی نبوده اشاره کند تا برداشت‌های جانبی به کلی حذف شود که باز خود آن کتاب قطور هم مسلماً با برداشت‌های گوناگون همراه خواهد بود. پس اگر تمام اجزای یک متن که بنا به ذات خلاق‌گونه‌اش معناهایشان را در بافت و نظام و متن ماقبل خود بگیرند این روند هرگز پایان نمی‌پذیرد. بطور مثال ممکن است شما برای اینکه معنای واژه «فرهنگ» را در متنی دریابید به واژه‌های دیگری مثل: غیرطبیعی، انسان ساخته، تاریخی، سلیقه ای، پرستیژ و... برسید و برای درک هر کدام از این واژه‌ها سراغ متون دیگر بروید و همینطور الی آخر. این وسط اهمیتی ندارد که سراغ چه نوع متنی می‌روید، میتواند یک قطعه شعر باشد یا یک رمان. این مدام در پی ِ معنا گشتن چالشی است که روبروی خواننده‌ی متن قرار دارد. و خواندن یعنی خواندن متنهای دیگر! به همین دلیل هم هست که همانطور که گفته شد میتوان هر متنی در کنار متنی که در جستجوی معنای واژه «فرهنگ» در آن بودیم قرار بگیرد.

اما در طرف دیگر نویسنده مخصوصاً نویسنده‌ای که در انتخاب واژه‌هایش با تردید روبروست قرار دارد. مواجهه او با نوشته‌اش چگونه است؟ چرا که انتخاب به هر حال اتفاق می‌افتد و متنی نوشته می‌شود (شما دارید نوشته‌ام را می‌خوانید که تا چند خط دیگر تمام می‌شود). در این صورت تکلیف بازی بی پایان معنا چه میشود؟ بازی بی‌پایانی که خواننده با آن روبرو بود. به نظر می‌رسد نویسنده محل پایان این چالش و بند آمدن بازی معناست و خارج از این بازی قرار دارد. و متنی که نوشته و به آن پایان داده گواه آن است. حتی اینطور بر می‌آید که انتخاب هم دیگر نمیتواند چندان اهمیت داشته باشد چرا که منش ارجاعی معنا مستقل از خود واژه است. میتوان کلمات را سخاوتمندانه مصرف کرد. به نظر میرسد کار به پایان رسیده است! و حرف بنیامین تحقق یافته و سرانجام اندیشه تحت سلطه نوشتارِ نویسنده در خواهد آمد.

اما وقوع تنها یک متن پایان کار نویسنده و نویسندگی و نوشتار نیست. نویسنده‌ی راستین کسی‌ست که دائم در حال نوشتن است. در هر بار نوشتن نویسنده سرخوردگی‌ای ناشی از گریز معنا و اینکه نمی‌توان به کنه معنا دست یافت را حس می‌کند و همین باعث میشود همواره به فکر نوشته‌ی بعدی خود باشد. او همیشه میان نوعی شوق و عطش از یکسو و افسردگی و مالیخولیا از سوی دیگر قرار دارد. نویسنده در هر نوشته بر اندیشه‌اش مسلط میشود و از طرفی ناگزیر به از دست رفتن و ناتمام ماندنش تن میدهد. ژاک دریدا در جاهای مختلف تکرار کرده که هر زمان که می‌نوشته در فکر نوشتن پیشنویسی از نوشته‌ای است که زمانی خواهد نوشت. و همواره نوشته‌هایش را پی‌نوشتهای نوشته‌های دیگر میداند که آنها هم خودشان پی‌نوشتهای نوشته‌های دیگرند. نوشتار آنطور که بنیامین گفته درست در لحظه وقوع ناپدید میشود. چرا که صرفاً فرایندی یکبار و برای همیشه نیست. نویسندگان بسیاری هستند که هرگز دست از کار نکشیدند. همیشه معنا میگریزد، غایب است. اما میشود همواره جستجوی معنا وجود داشته باشد. همانطور که همواره شور زندگی وجود دارد. عرصه‌ی زندگی و نوشتار مشابهت و در هم تنیدگی پیچیده‌ای دارند. یا باید همیشه نوشت یا هیچ ننوشت.

۱۳۸۷ آبان ۱۸, شنبه

Random Access Memory

«راستش من همیشه تمام تلاشم را میکنم تا در ذهنم هیچ چیز سر جای خودش نباشد!» البته شما عاقلید و میدانید اینطور سخن گفتن چقدر ابلهانه است! آخر ذهن کجاست و اصلاً چیست که حالا بخواهد تویش چیزهایی باشد که میتوانند «حرکت» کنند و جایشان را عوض کنند؟! اینکه آدم انقدر دست و دل بازانه سعی کند همه چیز را فرمولایز شده کنار هم بچیند و بعد هم معنایی از آن بیرون بکشد حقیقتا بی‌رحمی‌ست مخصوصاً برای کسی که همین چند لحظه پیش ادعا کرده است که در ذهنش هیچ چیز سر جایش نیست! به همین دلیل امیدوارم سعی نکنید چیزی بیشتر از این جمله و معنای ظاهریش را مراد بگیرید. نهایت این است که معنا و مفهموم حرکت را منظور داشته ام. چون دقیقاً این جمله در بافت و زمینه‌اش با چیزی که من میخواهم بگویم جور است. اصلاً قضیه این است که من حقیقتاً در ذهنم هیچ چیز سر جایش نیست. یعنی در واقع هیچ چیزش جای مشخصی ندارد. حالا اینکه این را از کجا فهمیدم باید بگویم نمی‌دانم. اگر می‌دانستم احتمالاً نمی‌آمدم اینها را بنویسم. تازه دانستن اینکه من اینها را از کجا می‌دانم با اینکه ادعا کرده باشم هیچ چیز در ذهنم جای مشخص ندارد هم جور در نمی‌آید. من فقط میدانم. اما نکته اصلی‌تر در همان جایی نهفته است که به آن دقت نکردید! چطور امکان دارد من در حال «تلاش کردن» باشم تا چیزی در ذهنم سر جایش نباشد؟ البته این نمی‌تواند غلط باشد. آیا به نظر میرسد من از قبل برای این کار نقشه کشیدم؟ نه لزوما، من فقط تلاش میکنم. دیگر چرایی و چگونگی‌ش را نمی‌دانم. ماجرا هم درست اینجاست من فقط انجام میدهم، من فقط میدانم همین و نه بیشتر. بخاطر همین هم هست در ذهنم هیچ چیز جای معینی ندارد!

۱۳۸۷ آبان ۹, پنجشنبه

وضعیت ِ بغرنج

یعنی باید فکر کنم که یک جای کارم ایراد دارد؟ در واقع من هرگز نمی‌توانم در رابطه با خودم اینطور فکر کنم! یعنی راستش را بخواهید نمی‌توانم در مورد خودم، به خودم، درون ِ خودم، به درون ِ خودم فکر کنم! من هر چیزی در رابطه با خودم و فقط خودم را احساس میکنم که البته دقیق هم نمیدانم (حس نمیکنم) این احساس چیست. اما همان جمله اول مناسب است چرا که چیزی که میخواهم بگویم فقط و فقط به من ربط ندارد. البته آگاهم که به همین راحتی هم نمی‌شود رفت سراغ ترکیب "من فکر مبکنم". حتی نمیشود از "حس میکنم" استفاده کرد. به هر حال وقتی هیچ روش بیان درست و نادرستی مشخص نیست آزادانه‌تر میتوان چیزی را گفت نسبت به وقتی که فقط روش نادرست احتمالاً مشخصتر است. خلاصه اینکه اگر مسئله مربوط به خود آدمی باشد وضعیت بغرنجی‌ست و اگر اینطور نباشد (یعنی لابد دنیای بیرون هم جزی از مسئله هست) وضعیت بغرنج‌تر است. لاجرم وضعیت نوشته‌هایم و مخصوصاً این نوشته از این هم بغرنج‌‌تر است!

۱۳۸۷ شهریور ۳۰, شنبه

روده

کاش میشد از دنیا سیر شد.

۱۳۸۷ شهریور ۲۴, یکشنبه

طبیعی و مصنوعی

سبزه، تقریباً قد بلند و خوشتیپ! درست از آنهایی که هر نوع لباس بپوشند و هر نوع ریش و سبیل بگذارند بهشان می‌آید. از سبیلهای داگلاسی با موی کوتاه گرفته تا موها و ریش بلند. اما نکته مهم پشمالو بودنش بود. صبح که ریشهایش را دو تیغ میکرد تا عصر صورتش سبز شده بود. و میدانید که این یعنی چه؟ یعنی اینکه کلی اِس پ ر م توی شکمش بود که باید تند و تند خالیشان میکرد. اصلاً شبیه این اروپاییهای بی‌موی صاف و صوف که آدم چندشش میشود نگاهشان کند نبود. باورش نمیشد چطور زنها جذب این موجودات ناقص‌الخلقه می‌شوند. البته سعید.ط.ل حرف جالبی میزد! میگفت: "ببین تو یک نکته رو فراموش کردی. اگه دقت کرده باشی اونایی که هیچی مو رو بدنشون ندارن بجاش برا خودشون یه بدن عضلانی درست کردن، خدا میدونه چقدم براش زحمت کشیدن. یعنی میدونی یه جوری با این کار نبودن ِ موهای تنشونو جبران میکنن و احتمالاً خط برامدگی‌های بازوهاشون همون اثرو رو زنها می‌ذاره که موهای روی سینه‌ی تو میذاره!" جالب میگفت. البته من شخصاً همون بدن پشمالو رو می‌پسندیدم. خودش هم میگفت دخترای زیادی بهش گفتن موی روی بدن رو بیشتر دوست دارن. یک بار تعریف میکرد که دختری فقط بخاطر اینکه موهای سینه‌اش خیلی خوشگل و خوش حالت بوده و عاشق ور رفتن باهاشون بوده باهاش می‌خوابیده. می‌گفت بیشتر این دخترای لاغر مردنیه شهرای بزرگ هستند که از همون بدنهای عضلانی خوششون میاد در صورتی که دخترای خوشگل شهرستانی اینطور نیستن. یه جوری با حرفش موافق بودم. همیشه زنهای شهری نوع خاصی از زن بوده‌ان. دیگه نمیشه با کیفیات و امکانات طبیعی اونارو جذب کرد. اینم از مزایای دنیای مدرنه دیگه! یاد احمد.ط.و بخیر. حرفش یه چیزی تو همین مایه‌ها بود. عاشق تجربه کردن چیزای جدید بود، لعنتی از منم بیشتر حرص ِ لذت بردن از تجربه‌ی هستی رو میزد. یه روز که باهام از مصرف مواد بعنوان یک تجربه صحبت میکرد و پیشنهاد کرد بریم تریاک گیر بیاریم و بکشیم، بهش می‌گفتم: "چرا تریاک؟ با ال.اس.دی حال نمیکنی؟" میگفت: "ابداً! از این مواد مخدر مصنوعی بدم میاد. فرض کن بخوام موادیو که تو آزمایشگاه درست شده رو بریزم تو خونم! مثل این میمونه یه تیکه پلاستیک رو بندازی وسط جنگل و همونطور میمونه و تجزیه هم نمیشه! چندش آوره! طبیعی با مصنوعی جور در نمیاد. من از تریاک و ماری جوانا بخاطر طبیعی بودنش خوشم میاد...!"

۱۳۸۷ شهریور ۱۳, چهارشنبه

نامه‌ی خودکشی‌

داستان یک انسان معمولی

به افشین...


دیگر تصمیمش را گرفته بود. ردخور نداشت! اینبار دیگر مثل دفعه‌های قبلی نبود، دیگر وقتش رسیده بود خودش را خلاص کند. همه چیز را آماده و محیا کرده، تمام تدارکات چیده شده بود. فقط یک کار دیگر باقی مانده بود تا انجام دهد. باید نامه‌ی خودکشی‌اش را می‌نوشت! در کتابها خوانده بود و در فیلمها دیده بود که هر کسی که قرار است دست به انتحار بزند باید یک نامه‌ای، چیزی از خودش باقی بگذارد. شگفت آور است که بشر در آخرین لحظه هم خواهان جاودانه شدن است و می‌خواهد چیزی باقی گذارد. در واقع بشر دائما برای ماندن تلاشش را می‌کند حتی موقعی که قرار است به دست خودش دیگر نباشد یا نماند! این افکار که به سراغش آمد نوشتن نامه‌ی خودکشی برایش دشوارتر شد. از قبل هم حس می‌کرد سخت‌ترین بخشش نوشتن همین نامه‌ی کوفتی باشد. باید یک کاری می‌کرد. یک لحظه به ذهنش رسید: "اگر اصلا نامه‌ای ننویسم چطور؟" از این فکرش خوشش آمد. با این کار می‌توانست خودکشی‌اش را رنگ متفاوتی بزند و اصلاً بعد از مرگش قضیه نبودن نامه‌ی خودکشی ماجرای مرموزی شود و همه دنبال نامه نانوشته او بگردند و خدا می‌داند این وسط چه اتفاقات خنده داری ممکن است بیفتد. ولی اینها همه‌اش مشتی توهم بودند. او آنقدرها مهم نبود که نامه‌ی نانوشته‌اش تبدیل به نامه‌ای با ارزش و گم شده شود که در آن مثلا آخرین نظریات فلسفی یا آخرین خواسته‌هایش نوشته شده باشد. او نه آنقدرها که اصلاً آدم مهمی نبود. یک آدم به شدت معمولی مانند خیلی از آدمهای دیگر. حتی استعداد خاصی هم نداشت. نه هوش زیادی داشت و نه بدن ورزشکاری، نه خیلی دوست داشت و نه اصلاً دشمنی، حتی آنقدرها هم شوخ طبع نبود ولی عبوس هم نبود. معمولیه معمولی بود. بله! این حقیقت داشت که بودن یا نبودن او کوچکترین فرقی برای دنیا نداشت! این شد که ناامیدانه مشغول نوشتن شد:

"راستش دقیقاً نمی‌دانم چه چیزی باید بنویسم! این آخرین نامه‌یست که دارید از من می‌خوانید! البته یادم هم نمیاد که قبلاً نامه‌ای نوشته باشم. ولی چرا! یکبار در ژوئن 1987 برای فردریش در لایپزیک نامه‌ای نوشتم که بیش از چند خط نشد. نامه‌ای بود که در آن خبر درخواست تلاق همسرش را همراه درخواست نامه برایش فرستاده بودم. از آنجا که فردریش را می‌شناختم و می‌دانستم برایش مهم نیست نامه را بی‌دغدغه نوشتم. به هر حال من از همه چیز خسته شده‌ام و دیگر نمی‌توانم به زندگی ادامه بدهم. امیدوارم مرا درک کنید. البته بیشتر ترجیح می‌دادم در یک سانحه مثلاً سقوط هواپیما کشته شوم تا اینکه بخواهم خودم خودم را بکشم. نمی‌دانید چه دردسری دارد و چقدر آدم را خسته می‌کند. همه چیز را باید با دقت تدارک دید تا بتوانی بدون سر و صدا و با خیال راحت کلک خودت را بکنی. بدی‌اش اینجاست که وقتی با تمام وجود سرگرم تدارک دیدن بساط ِ دار (همانطور که دیدید من خودم را دار زدم) هستی، از این جدیت در کارت به شگفت می‌آیی و با خودت فکر می‌کنی که اگر در تمام زندگی‌ات به همین اندازه جدی و با انگیزه می‌بودی چقدر خوب بود و دیگر کار به اینجاها و این تشکیلات نمی‌رسید. این افکار دردآور که به ذهنم می‌آمد، خنده ام می گرفت. یک بار حتی حین کوبیدن طناب به سقف دستم را با چکش مجروح کردم و می‌دانید بعدش چه کار کردم؟ رفتم پانسمانش کردم! خنده‌دار نیست؟ طبیعت همیشه کار خودش را می‌کند. باید در موقعیت من باشید تا بفهمید چه می‌گویم. هیچ بعید نیست برای یک ذهن کم و بیش آگاه لحظات قبل از خودکشی خنده‌دارترین لحظات زندگی باشد. ولی من تصمیم را گرفته‌ام و خود را خواهم کشت. در واقع من مدتهاست خودکشی کرده‌ام و الان فقط باید روحم را از جسمم جدا کنم. چون به عقیده من انتحار ابتدا در ذهن اتفاق می‌افتد.
و اما درباره علت انتخاب دار زدن بعنوان روش خود کشی‌ام باید بگویم که، دار زدن به نظرم خیلی بهتر می‌تواند اراده‌ام را در خودکشی نشان دهد و این چیزیست که مرا راضی می‌کند چون تا آنجا که یادم می‌آید در زندگی چندان آدم با اراده‌ای نبودم، یعنی می‌دانید زیاد اراده نمی‌کردم. به هر حال خیلی بهتر از سقوط از ساختمان است. فرض کنید خودم را از ساختمان پرت می‌کردم پایین و مغزم پخش زمین می شد، چه افتضاحی به بار می‌آمد؟ مردم از دیدن مغز متلاشی شده‌ام حالشان بهم می‌خورد. آنها هرگز حاضر نیستند چنین صحنه‌ای در ذهنشان ثبت شود و فرض کنید اگر قرار بود روزی مرگ مرا یادشان بیاید و از من یادی کنند اولین چیزی که در ذهنشان نقش می‌بست بجای اینکه نامه‌ی خودکشی‌ام باشد تصویر ذهن متلاشی شده من بود. و از همه این حرفها گذشته اگر سقوط از ساختمان را نه یک خودکشی بلکه فقط یک اتفاق معمولی و دلخراش معرفی بکنند همه چیز خراب می‌شود و تلاشهای من همه‌اش بیهوده می‌شود. برای همین هم دار زدن را انتخاب کردم که البته برایم همانطور که گفتم مشقتهایی به همراه داشت ولی اگر شما هم در تصمیمتان استوار باشید دشواریها همه سهل و آسان خواهد بود..."


اینجا که رسید دیگر نمی‌دانست چه بنویسد. اصلاً یادش رفته بود دارد نامه‌ی خودکشی می‌نویسد برای همین در نامه‌اش بعضی جاها به بی‌راهه رفته بود. آنها را کمی اصلاح کرد و به نامه‌اش نگاهی انداخت. اصلاً راضی نبود، بیش از حد معمولی و کلیشه‌ای شده بود. و اصلاً خیلی کوتاه بود و فکر می‌کرد حق دارد نامه‌ی خودکشی‌اش مفصل‌تر از اینها باشد. زور زد تا چیزهای دیگری هم اضافه کند.

از پدر و مادرش خداحافظی کرد و چون از خاطرات کودکی‌اش چیزهای مبهمی یادش بود از خودش یک خاطره من-در-آوردی نوشت. معتقد بود وقتی پدر و مادرش نامه‌اش را بخوانند توان شک کردن به این خاطره را نخواهند داشت آنها احتمالاً کل خاطرات با پسرشان را بصورت یک کل واحد در آن لحظه خواهند دید و متوجه نمیشوند یک خاطره من-در-آوردی را دارند می‌خوانند. کمی از دوست دخترش نوشت، آخر نمیشد تمام خاطراتش را با وی بنویسد باید به فکر آبروی دخترک هم میبود و اینکه او حق دارد نخواهد همه همه چیز را بدانند...

دوباره به نوشته‌اش نگاه کرد، تقریباً حالش داشت بهم میخورد. بیش از حد معمولی بود. علاوه بر اینکه به نظرش فقط مشتی چرندیات نوشته از اینکه در بعضی جاها موقع نوشتن چندان احساس آزادی نکرده و نتواسته بود آزادانه آنچه را که می‌خواهد بنویسد حالش گرفته بود. نامه را پاره کرد. دوباره شروع به نوشتن کرد ولی باز هم نتیجه همان شد. بارها و بارها امتحان کرد و راضی نبود نامه‌ای آنقدر معمولی بنویسد. آخر نامه‌ی خودکشی‌ست ناسلامتی باید تکان دهنده باشد چون میدانست به هر حال روزی فراموش میشود! این تکرار باعث میشد حتی خودکشی‌اش هم معمولی به نظر برسد! خودکشی‌اش کم کم داشت لوث میشد! از اینکه دنیا در مقابلش دارد کار طبیعی خودش را میکند و اصلاً توجهی به تقلاهای اویی که میخواهد از این دنیا برود ندارد خنده‌اش می‌گرفت. خودکشی‌اش برای دنیا دیگر یک کار معمولی و بی‌اهمیت بود.

۱۳۸۷ شهریور ۶, چهارشنبه

المپیک، روایتی از مدرنیسم

یکی از داعیه­های اصلی تفکر مدرن در تاکید کانت در این نکته نهفته است که در بر خورد با دهشتبارترین نیروهای طبیعی، آنگاه که آنها را والا و عظیم می­شناسیم باز در دل خود خویشتن را بالاتر و والاتر از آنها می­پنداریم. اصولاً تفکر مدرن علاقه دارد انسان را در مرکز عالم قرار دهد و آنرا فاتح آن معرفی کند. پس این بدیهی ست که انسان مدرن دائم در پی بیشتر کردن و وسیع تر کردن چیرگی­اش بر طبیعت و نیروهای طبیعی باشد.

این کوشش بشر برای مهار طبیعت در بازیهای المپیک آشکارا دیده می­شود، و همین باعث می­شود تا رقابتهای المپیک به عرصه­ای کاملا مدرن تبدیل شود.

المپیک و رقابتهای ورزشی که در سطح جهانی برگزار می­شود مجموعه­ای است از تواناییها و رکوردهای جدید بشر. این رکوردها و تواناییها سال به سال بهتر و بهتر می­شوند. ورزشکاران می­توانند از ارتفاع بیشتری بپرند، وزنه­های سنگین­تری را بلند کنند، مسافت بیشتری را در زمان کمتری بدوند، طول بیشتری را شنا کنند و بطور کلی تواناییهای فیزیکی­شان دائم در حال گسترش است. به این ترتیب آنها در بالاترین حد استانداردهای قدرت بدنی دنیا قرار دارند و از این منظر می­توان آنها را مدرن­ترین انسانها دانست.

نکته مهم اما اینجاست که آنها در بستری ساخته شده­اند و از جایی آمده­اند که در آنجا سال به سال مثلاً اوضاع بهداشتی بهبود پیدا می­کند، نوع تغذیه و برنامه غذایی کیفیت بهتری پیدا می­کند و خیلی چیزهای دیگر که همگی ناشی از پیشرفت آدمی و تکیه بر عقل اوست.

۱۳۸۷ مرداد ۳۱, پنجشنبه

در دفاع از پُست­مدرنیسم

گاه می­بینم که دیگرانی هستند که تفکر پست­مدرن را نوعی برگشت به ماقبل مدرن در نظر می­گیرند. و بحث از چیزی به عنوان بازگشت به سنت یا چیزی در همین مایه­ها را پیش می­کشند. می­توان تصور کرد پست­مدرنیسمی که سراپا برای تفکر رایج در بین ایرانیان سم است و خطرناک، چطور این امکان را می­یابد که به راهی برای وا ماندن هر چه بیشتر از حرکت دست و پا شکسته­ی ایران به سمت مدرنیته شود. این پندار هر چند ساده­لوحانه اما قابل دفاع است. مثلاً آنجا که پست­مدرن هر خوانشی از متن را به واقع نه رد می­کند و نه سعی می­کند جایگزینی برای آن پیدا کند بلکه شادمانه هر تاویلی را می­پذیرد، باعث میشود عده­ای پذیرش سنت و بازیابی گذشته را که مدرنیسم کاملاً آنرا کنار گذاشته بود و با آن سر جنگ داشت را از این طریق از پست­مدرنیسم نتیجه بگیرند. که در پاسخ می­توان گفت سنتی گرا بودن یا ما قبل ِ مدرنیست بودن وفادار بودن به «یک» سنت است و نه به همه سنتها. احترام به همه­ی سنتها و اینگونه تکثرگرایی عین جهان وطن بودن است و نه سنتی بودن. و یا در معماری پست­مدرن! در حالی که هیچکدام از نظریات ِ اجتماعی و فلسفی ِ پست­مدرنیست­ها هیچ وجه مشترکی با نظریات کسانی که امیدوارند عناصری از سنت را از نو ادغام کنند ندارند، معماری پست مدرن دقیقاً خواهان چنین بازگشتی است. معمار پست­مدرن غالباً تزییناتی را بکار می­گیرد که مدرنیسم دیگر آن را از مجموعه مدرنیست کنار گذاشته بود. اما باید توجه کرد که این نوعی تکثرگرایی است و با اینکه هرگز سنتی نیست با پست­مدرنیسم ناب فاصله دارد، چرا که «کثرت» در مقابل «وحدت» تنها بخشی از مضامین گسترده پست­مدرنیسم است. وانگهی استفاده پست­مدرنیسم از عناصر ماقبل ِ مدرن در کلیتی بکار می رود که همه چیز هست جز سنتی! ترکیب کردن، سرهم کردن و تفسیر بازیگوشانه­ی سنت سنتی نیست! به هر حال تمام این شباهتهای کم و بیش ظاهری ماقبل سنت با پست­مدرنیسم دلیلش فقط یک چیز می­تواند باشد و آن اینکه هر دو دشمنی مشترک دارند، یعنی مدرنیسم!

۱۳۸۷ مرداد ۲۵, جمعه

دیونیزوس و آپولون

اگر تا کنون شعری سروده باشید و یا اصلاً متنی زیبا و شوق آمیز خلق کرده باشید و یا اینکه نقاش هستید و شده است که ناگهان میل نقش زدن در وجودتان خزیده، یک چیز را خوب حس کرده­اید! درست قبل از سرودن شعر، قبل از حرکت دادن قلم مو روی بوم،حس و حالی موسیقیایی و سرخوشانه وجود آدمی را در بر می­گیرد، روح هنر از همانجا می­تراود. چیزی است از جنس زندگی از جنس حقیقت از جنس غریزه. وجه دیونیزوسی هنر همان جا در همان لحظه­ی تاریخی و ناب اتفاق افتاده است و بس! تا اینجا موسیقی­ست، باقی تلاشی آپولونی­ست برای تبدیلش به یک واسطه، چیزی ملموس برای دیگری به چیزی از جنس کلمه، به شکل مجسم، به شعر!