۱۳۹۳ آذر ۱۳, پنجشنبه
مرگ ِ متن - ۱
۱۳۹۳ خرداد ۴, یکشنبه
لزوم استقلال
۱۳۹۱ اسفند ۳۰, چهارشنبه
۱۳۹۱ آذر ۱۸, شنبه
فرار بر قرار
من هرگز از آنطور آدمهایی که عاشق سیر سفر هستند نخواهم شد. البته به شدت دوست دارم جاهای زیبای دنیا را از نزدیک ببینم و حتی گاهی درونم احساس میکنم علاقه شدیدی به کمپ کردن در طبیعت دارم هر چند به غیر از چند بار بیشتر اینکار را نکرده ام. اما هرگز درک نخواهم کرد آنهایی را که دائم در سفرند. از این شهر به آن شهر از این کشور به آن کشور، یا از این جنگل به آن ساحل، از آن کوه به آن آبشار دائم در سفرند. درک نمیکنم که چطور میشود یکی "بگ پکر" میشود. کسانی که نمیتوانند یکجا بمانند. نمیتوانند یک جا برای مدت قابل توجهی بند شوند آنهایی هستند که نمیتوانند خودشان را تحمل کنند! از جایی به جای دیگر پریدن، سودای دور دنیا را گشتن، عاشق مسافرت بودن یعنی فرار از خود. یعنی من نمیتوانم دیگر خودم را تحمل کنم. چون در واقع در وضع موجود ما دنیا را تحمل نمیکنیم بلکه واکنشمان را، انگیزه امان را، برداشت و ایده ی خودمان را نسبت به این دنیا تحمل میکنیم. ما حقیقتا در حال تحمل خودمانیم. و چه چیز بهتر از سفر و مواجه با دنیای دیگر به امید تغییر در وضع موجود. یا به عبارتی فرار از خودمان! خوب گفته اند که فلانی فرار را بر قرار ترجیح داد!!
۱۳۹۱ تیر ۲۱, چهارشنبه
نفست را بکش
اصل بنيادی فلسفه اخلاق تئودور آدورنو در اين قاعده به ظاهر ساده اما سهمگين خلاصه میشه که "زندگی بد را نميتوان خوب زيست". در صورتیکه ما همه میخواهیم خوب زندگی کنیم اما چطور؟ مثالی بزنم، وقتی هوا بد است کسی نميتواند (ادعا کند) هوای خوب تنفس (می)کند. جايی که هوا بد است، هوا بد است و بزرگترين دروغ اين خواهد بود که بگویی حال من خوب است چون بلدم خوب نفس بکش. اینکه در هوای بد کسی خوب و عمیق نفس بکشد هر چه بیشتر هوای بد را فرو میبرد و در نتیجه به تخریب دستگاه تنفسی اش سرعت بخشیده.
در میانه های طیف لوکاچ ماجرای جالبی در میان است. نقطه ای که هم غرایز و نیازها و هم ارزشهای انسانی در یک رقابت تنگاتنگ قرار گرفته اند. در این میان تنها یک منطق حکم میراند و بس. منطق مصالحه. در کشاکش براوردن نیازها و تحقق بخشیدن به ارزشهای انسانی از طرف دیگر مدام تن به مصالحه و سازش میدهیم. اما همواره یک معیاز هست که یک ریز در گوشمان میخواند که تا چه حد گوش به نیاز بسپاریم و تا کجا دل به آرمان بدهیم و متناظرا تا چه حد از نیاز چشم بپوشیم و تا چه مایه پا روی ارزشها بگذاریم. آن معیار چیزی نیست جز بی واسطه ترین و واقعی ترین نوع میل و رانه یعنی زنده ماندن پس منطق مصالحه آدمی را به سمت اول طیف زندگی را میکشاند. از طرف دیگر در میان میل به زیستن فریبنده ترین میل آدمی ایستاده است. میل به آزادی. به آزادی وجدان. میل به آزادی برخلاف میل به زندگی زندگی را به شدت به سمت دیگر طیف یعنی سرزمین ارزشها و وقوع تراژدی میکشاند. اما هنگامی که از تو میخواهند به گناه نکرده اعتراف کنی و در عوض زنده بمانی لازم نیست زیاد فکر کنید همین که دست از این کار بیهوده (فکر کردن را میگویم) برداری منطق مصالحه ترتیب همه چیز را میدهد. این یعنی در هوای بد هم میشود نفس کشید، خوب و بدش بماند؛ مگر ما زندگان هم جز این میکنیم؟ به راستی درست است که آزادی وجدان در اکثر قريب به اتفاق موارد ثمری جز افزايش رنج ندارد. يا به قول داستايفسکی: "برای آدمی هيچ چيز فريبنده تر از آزادی وجدان نيست، و در عين حال هيچ چيز هم مايه رنجی بيشتر از آن نيست.»
۱۳۸۹ آبان ۲۹, شنبه
Long Beach
۱۳۸۹ خرداد ۱۶, یکشنبه
منتظران ِ منجی
۱۳۸۹ خرداد ۱۲, چهارشنبه
خط ِ مقدم
۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۰, جمعه
همانی که هستی
برای کسی که در کثافت میلولد و در حال شپش کشتن است، بی اینکه به فکر چیزهای مهمتری باشد، و چارهای برای بهتر زیستن بیابد، راه بر هراکلیتوس میبندد و از او سؤال میکند که؛ «اندازهی خورشید چقدر است؟» و انتظار دارد که فیلسوف حتما جوابش دهد. شاید هیچ پاسخی مناسبتر از این نباشد که فیلسوف میدهد: «خورشید به پهنای پای یک انسان است.» برای اینکه چنین فردی متقاعد شود کافی است مانند جانوری بر روی زمین دراز بکشد و پای خود را بلند کند و بین چشمان خودش و خورشید بگیرد، چه در آن صورت دیگر خورشید را نخواهد دید. منطق و عقل برای یک عده بیمنطق و کمخرد ارزشی نمیتواند داشته باشد، و به گفتهی فیلسوف ما: «خوکان از لجن لذتِ بیشتری میبرند تا از آبهای گوارا.»
۱۳۸۹ فروردین ۱۱, چهارشنبه
جوشش ِ شعر
۱۳۸۸ تیر ۱۳, شنبه
اغوا
اما جریان اصیل و اصلی چیز دیگریست. و تمام گزارههای پر طمطراق و بیرون ریزیهای خودنمایانه و البته به سادگی درست فوق رانهی اصلی نبوده است. بیش از هر چیز هوس ِ یک جای جدید بودن و مصرف چیزی جدید (یعنی سرویس خوشگل ِ و مامانیه وردپرس با تمام امکانات فریبنده اش) بوده است! و البته این قالب ِ ساده که در بالای آن نمایی زیبا از شمالِ شهر ِ تهران انتخاب شده است میل و رانههای شروع این وبلاگ را وحشی تر کرده است.
[1] اشاره به فیلم ادیسه فضایی 2001؛ در فیلم با پدیدار شدن هر لوح سیاه مرحله و دورهای از وضع انسان پایان میافت و دوران جدیدی با وضعی دیگر آغاز میگردید. همچنین اشاره دارد به بخش لوحهای نو وکهن از کتاب "چنین گفت زرتشت" نوشته نیچه.
۱۳۸۷ دی ۱۸, چهارشنبه
کار نویسندگی
نیچه
من از آن دست وبلاگ نویسهایی هستم که همواره در انتخاب واژه و یا گزارهی مناسب و درخور در نوشتههایشان تردید دارند. تا میآیم آن چیزی را که در ذهنم میگذرد یا آن چیزی را که به راحتی میتوانم بگویمش را به متنی تبدیل کنم و یا به قول بنیامین نوشتار را وسیلهای جهت تسلط بر اندیشهام قرار دهم در عرصهی بینهایتی از واژهها و معناهایشان و انبوهی از ارجاعات پی-در-پی و پایانناپذیر گیر میافتم و بعضاً به جریانی کشیده میشوم که درست در مقابل جریان و روند شکلگیری ایدهام قرار دارد و ناگزیر تن به نوشتاری خوداندیشانه میدهم و درست همین امر باعث میشود تا بیشتر حرص انتخاب واژهها و ترکیبهای عمداً زیباتر و بدیعتر و حتی شاعرانهتر به جانم بیفتد و البته حتماً متوجه هستید که اینکار برای یک حافظهی ضعیف مثل آنچیزی که من دارم چقدر دشوار است. چرا که معتقدم خلاقیت قویاً به حافظه بستگی دارد. خلاقیت چیزی نیست جز بازتولید اجزا و مولفههایی که پیشتر در کلیتی مستقل وجود داشته و ثبت شدهاند. تمام آن چیزهایی که از آنها بعنوان امر خلاقگونه یاد میشوند تنها بازتولیدی به همراه بهم ریختن و بازآرایی پارههایی از رویدادهاییست که قبلاً اتفاق افتادهاند. نوشتههایی که قبلاً خوانده شدهاند، صحنههایی که در خاطر ماندهاند و یا سخنانی که در یاد ماندهاند،... همه بنمایههایی هستند که صورت و نمایش خلاقیت از آنها ریشه میگیرد.
اگر متنهایی که به این سبک و سیاق نوشته میشوند (و مگر اصلاً طور دیگری هم میشود؟) یعنی از اجزا و مولفههای نظام و کلیتی دیگر (در کلیترین حالت: نظام زبان) برای خلق متنی جدید، کلیتی جدید، نظامی جدید (هر متنی نظامی جدید است) بهره میبرند همه خلاقگونه هستند. این یعنی در هر متنی خلاقیت وجود دارد. ذات خلاق گونه متن ناشی از ذات انتخابی و اختیاری اجزا و مولفههای (و در جزییترین شکل: واژهها و نشانهها) متن دارد که در امتداد گستره و پهنهی اندیشه و تفکر نویسنده حرکت دارد و منحصر میشود. این انتخابگری تفاوت هر متن با دیگری را نشان میدهد، که بیان دیگر ادعای این امر است که: اندیشهها متفاوت هستند!
بگذارید منش ارجاعی و گریزان نشانهها و معنای یک متن را بیشتر توضیح دهم. دریدا، نیچه٬ لیوتار و دیگر پستمدرنها معتقدند که زبان یک معنی را منتقل نمیکند. این دسته از متفکران ایراد زبان را در چندگانگی معانی آن میبینند. آنها معتقدند که هر متنی دارای معانی گوناگون است حتی دقیقترین و ریزبینترین نویسندگان هم زندانیان نظام زبانند. و شاید تنها راه این باشد که نویسنده همراه ِ متن کوتاه خود کتاب قطوری را هم بفرستد و در آن به مفاهیمی که منظور نظر وی نبوده اشاره کند تا برداشتهای جانبی به کلی حذف شود که باز خود آن کتاب قطور هم مسلماً با برداشتهای گوناگون همراه خواهد بود. پس اگر تمام اجزای یک متن که بنا به ذات خلاقگونهاش معناهایشان را در بافت و نظام و متن ماقبل خود بگیرند این روند هرگز پایان نمیپذیرد. بطور مثال ممکن است شما برای اینکه معنای واژه «فرهنگ» را در متنی دریابید به واژههای دیگری مثل: غیرطبیعی، انسان ساخته، تاریخی، سلیقه ای، پرستیژ و... برسید و برای درک هر کدام از این واژهها سراغ متون دیگر بروید و همینطور الی آخر. این وسط اهمیتی ندارد که سراغ چه نوع متنی میروید، میتواند یک قطعه شعر باشد یا یک رمان. این مدام در پی ِ معنا گشتن چالشی است که روبروی خوانندهی متن قرار دارد. و خواندن یعنی خواندن متنهای دیگر! به همین دلیل هم هست که همانطور که گفته شد میتوان هر متنی در کنار متنی که در جستجوی معنای واژه «فرهنگ» در آن بودیم قرار بگیرد.
اما در طرف دیگر نویسنده مخصوصاً نویسندهای که در انتخاب واژههایش با تردید روبروست قرار دارد. مواجهه او با نوشتهاش چگونه است؟ چرا که انتخاب به هر حال اتفاق میافتد و متنی نوشته میشود (شما دارید نوشتهام را میخوانید که تا چند خط دیگر تمام میشود). در این صورت تکلیف بازی بی پایان معنا چه میشود؟ بازی بیپایانی که خواننده با آن روبرو بود. به نظر میرسد نویسنده محل پایان این چالش و بند آمدن بازی معناست و خارج از این بازی قرار دارد. و متنی که نوشته و به آن پایان داده گواه آن است. حتی اینطور بر میآید که انتخاب هم دیگر نمیتواند چندان اهمیت داشته باشد چرا که منش ارجاعی معنا مستقل از خود واژه است. میتوان کلمات را سخاوتمندانه مصرف کرد. به نظر میرسد کار به پایان رسیده است! و حرف بنیامین تحقق یافته و سرانجام اندیشه تحت سلطه نوشتارِ نویسنده در خواهد آمد.
اما وقوع تنها یک متن پایان کار نویسنده و نویسندگی و نوشتار نیست. نویسندهی راستین کسیست که دائم در حال نوشتن است. در هر بار نوشتن نویسنده سرخوردگیای ناشی از گریز معنا و اینکه نمیتوان به کنه معنا دست یافت را حس میکند و همین باعث میشود همواره به فکر نوشتهی بعدی خود باشد. او همیشه میان نوعی شوق و عطش از یکسو و افسردگی و مالیخولیا از سوی دیگر قرار دارد. نویسنده در هر نوشته بر اندیشهاش مسلط میشود و از طرفی ناگزیر به از دست رفتن و ناتمام ماندنش تن میدهد. ژاک دریدا در جاهای مختلف تکرار کرده که هر زمان که مینوشته در فکر نوشتن پیشنویسی از نوشتهای است که زمانی خواهد نوشت. و همواره نوشتههایش را پینوشتهای نوشتههای دیگر میداند که آنها هم خودشان پینوشتهای نوشتههای دیگرند. نوشتار آنطور که بنیامین گفته درست در لحظه وقوع ناپدید میشود. چرا که صرفاً فرایندی یکبار و برای همیشه نیست. نویسندگان بسیاری هستند که هرگز دست از کار نکشیدند. همیشه معنا میگریزد، غایب است. اما میشود همواره جستجوی معنا وجود داشته باشد. همانطور که همواره شور زندگی وجود دارد. عرصهی زندگی و نوشتار مشابهت و در هم تنیدگی پیچیدهای دارند. یا باید همیشه نوشت یا هیچ ننوشت.
۱۳۸۷ آبان ۱۸, شنبه
Random Access Memory
۱۳۸۷ آبان ۹, پنجشنبه
وضعیت ِ بغرنج
۱۳۸۷ شهریور ۳۰, شنبه
۱۳۸۷ شهریور ۲۴, یکشنبه
طبیعی و مصنوعی
۱۳۸۷ شهریور ۱۳, چهارشنبه
نامهی خودکشی
دیگر تصمیمش را گرفته بود. ردخور نداشت! اینبار دیگر مثل دفعههای قبلی نبود، دیگر وقتش رسیده بود خودش را خلاص کند. همه چیز را آماده و محیا کرده، تمام تدارکات چیده شده بود. فقط یک کار دیگر باقی مانده بود تا انجام دهد. باید نامهی خودکشیاش را مینوشت! در کتابها خوانده بود و در فیلمها دیده بود که هر کسی که قرار است دست به انتحار بزند باید یک نامهای، چیزی از خودش باقی بگذارد. شگفت آور است که بشر در آخرین لحظه هم خواهان جاودانه شدن است و میخواهد چیزی باقی گذارد. در واقع بشر دائما برای ماندن تلاشش را میکند حتی موقعی که قرار است به دست خودش دیگر نباشد یا نماند! این افکار که به سراغش آمد نوشتن نامهی خودکشی برایش دشوارتر شد. از قبل هم حس میکرد سختترین بخشش نوشتن همین نامهی کوفتی باشد. باید یک کاری میکرد. یک لحظه به ذهنش رسید: "اگر اصلا نامهای ننویسم چطور؟" از این فکرش خوشش آمد. با این کار میتوانست خودکشیاش را رنگ متفاوتی بزند و اصلاً بعد از مرگش قضیه نبودن نامهی خودکشی ماجرای مرموزی شود و همه دنبال نامه نانوشته او بگردند و خدا میداند این وسط چه اتفاقات خنده داری ممکن است بیفتد. ولی اینها همهاش مشتی توهم بودند. او آنقدرها مهم نبود که نامهی نانوشتهاش تبدیل به نامهای با ارزش و گم شده شود که در آن مثلا آخرین نظریات فلسفی یا آخرین خواستههایش نوشته شده باشد. او نه آنقدرها که اصلاً آدم مهمی نبود. یک آدم به شدت معمولی مانند خیلی از آدمهای دیگر. حتی استعداد خاصی هم نداشت. نه هوش زیادی داشت و نه بدن ورزشکاری، نه خیلی دوست داشت و نه اصلاً دشمنی، حتی آنقدرها هم شوخ طبع نبود ولی عبوس هم نبود. معمولیه معمولی بود. بله! این حقیقت داشت که بودن یا نبودن او کوچکترین فرقی برای دنیا نداشت! این شد که ناامیدانه مشغول نوشتن شد:
و اما درباره علت انتخاب دار زدن بعنوان روش خود کشیام باید بگویم که، دار زدن به نظرم خیلی بهتر میتواند ارادهام را در خودکشی نشان دهد و این چیزیست که مرا راضی میکند چون تا آنجا که یادم میآید در زندگی چندان آدم با ارادهای نبودم، یعنی میدانید زیاد اراده نمیکردم. به هر حال خیلی بهتر از سقوط از ساختمان است. فرض کنید خودم را از ساختمان پرت میکردم پایین و مغزم پخش زمین می شد، چه افتضاحی به بار میآمد؟ مردم از دیدن مغز متلاشی شدهام حالشان بهم میخورد. آنها هرگز حاضر نیستند چنین صحنهای در ذهنشان ثبت شود و فرض کنید اگر قرار بود روزی مرگ مرا یادشان بیاید و از من یادی کنند اولین چیزی که در ذهنشان نقش میبست بجای اینکه نامهی خودکشیام باشد تصویر ذهن متلاشی شده من بود. و از همه این حرفها گذشته اگر سقوط از ساختمان را نه یک خودکشی بلکه فقط یک اتفاق معمولی و دلخراش معرفی بکنند همه چیز خراب میشود و تلاشهای من همهاش بیهوده میشود. برای همین هم دار زدن را انتخاب کردم که البته برایم همانطور که گفتم مشقتهایی به همراه داشت ولی اگر شما هم در تصمیمتان استوار باشید دشواریها همه سهل و آسان خواهد بود..."
اینجا که رسید دیگر نمیدانست چه بنویسد. اصلاً یادش رفته بود دارد نامهی خودکشی مینویسد برای همین در نامهاش بعضی جاها به بیراهه رفته بود. آنها را کمی اصلاح کرد و به نامهاش نگاهی انداخت. اصلاً راضی نبود، بیش از حد معمولی و کلیشهای شده بود. و اصلاً خیلی کوتاه بود و فکر میکرد حق دارد نامهی خودکشیاش مفصلتر از اینها باشد. زور زد تا چیزهای دیگری هم اضافه کند.
از پدر و مادرش خداحافظی کرد و چون از خاطرات کودکیاش چیزهای مبهمی یادش بود از خودش یک خاطره من-در-آوردی نوشت. معتقد بود وقتی پدر و مادرش نامهاش را بخوانند توان شک کردن به این خاطره را نخواهند داشت آنها احتمالاً کل خاطرات با پسرشان را بصورت یک کل واحد در آن لحظه خواهند دید و متوجه نمیشوند یک خاطره من-در-آوردی را دارند میخوانند. کمی از دوست دخترش نوشت، آخر نمیشد تمام خاطراتش را با وی بنویسد باید به فکر آبروی دخترک هم میبود و اینکه او حق دارد نخواهد همه همه چیز را بدانند...
دوباره به نوشتهاش نگاه کرد، تقریباً حالش داشت بهم میخورد. بیش از حد معمولی بود. علاوه بر اینکه به نظرش فقط مشتی چرندیات نوشته از اینکه در بعضی جاها موقع نوشتن چندان احساس آزادی نکرده و نتواسته بود آزادانه آنچه را که میخواهد بنویسد حالش گرفته بود. نامه را پاره کرد. دوباره شروع به نوشتن کرد ولی باز هم نتیجه همان شد. بارها و بارها امتحان کرد و راضی نبود نامهای آنقدر معمولی بنویسد. آخر نامهی خودکشیست ناسلامتی باید تکان دهنده باشد چون میدانست به هر حال روزی فراموش میشود! این تکرار باعث میشد حتی خودکشیاش هم معمولی به نظر برسد! خودکشیاش کم کم داشت لوث میشد! از اینکه دنیا در مقابلش دارد کار طبیعی خودش را میکند و اصلاً توجهی به تقلاهای اویی که میخواهد از این دنیا برود ندارد خندهاش میگرفت. خودکشیاش برای دنیا دیگر یک کار معمولی و بیاهمیت بود.
۱۳۸۷ شهریور ۶, چهارشنبه
المپیک، روایتی از مدرنیسم
این کوشش بشر برای مهار طبیعت در بازیهای المپیک آشکارا دیده میشود، و همین باعث میشود تا رقابتهای المپیک به عرصهای کاملا مدرن تبدیل شود.
المپیک و رقابتهای ورزشی که در سطح جهانی برگزار میشود مجموعهای است از تواناییها و رکوردهای جدید بشر. این رکوردها و تواناییها سال به سال بهتر و بهتر میشوند. ورزشکاران میتوانند از ارتفاع بیشتری بپرند، وزنههای سنگینتری را بلند کنند، مسافت بیشتری را در زمان کمتری بدوند، طول بیشتری را شنا کنند و بطور کلی تواناییهای فیزیکیشان دائم در حال گسترش است. به این ترتیب آنها در بالاترین حد استانداردهای قدرت بدنی دنیا قرار دارند و از این منظر میتوان آنها را مدرنترین انسانها دانست.
نکته مهم اما اینجاست که آنها در بستری ساخته شدهاند و از جایی آمدهاند که در آنجا سال به سال مثلاً اوضاع بهداشتی بهبود پیدا میکند، نوع تغذیه و برنامه غذایی کیفیت بهتری پیدا میکند و خیلی چیزهای دیگر که همگی ناشی از پیشرفت آدمی و تکیه بر عقل اوست.