‏نمایش پست‌ها با برچسب عشق. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب عشق. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۸ اردیبهشت ۹, چهارشنبه

برای الیزه

با دوستانم و با دخترانی که تازه آشنا شدیم (واضح‌تر: مخ زدیم) گرم صحبت بودیم و من به سادگی حوصله‌ام سر میرود که آرام و دوست داشتنی درست عدل می‌آید و روبروی من روی لبه‌ی حوض می‌نشیند. نگاهم که به نگاهش می‌افتد لبخندم را با لبخندی به سادگی و بی‌ریایی دختر بچه‌ای پاسخ میدهد و باعث میشود فوراً احساس کنم که از این همه حجم زیبایی و معصومیت یکه خورده‌ام. خوب نگاهش میکنم. چشمان درشت و تیره که گرمایش را از همان فاصله دو سه متری میتوانستی حس کنی، پوست سفید و شفاف و موهای مشکی ِ فِر که هنرمندانه از زیر روسری آبی ِ کمرنگش بیرون ریخته. یکهو متوجه میشوم که چقدر از موی مشکی ِ فر خوشم می‌آید. گویا اینرا مدتهاست که میدانستم و فراموش کرده بودم. دو دوست دیگرش یکی دختری‌ست با چهره‌ی به شدت افسرده و پسر قد بلند و تفریباً سیاهی که پشت به من نشسته. کمی که می‌گذرد سیگارش را در می‌آورد. سیگار را بین دو انگشت کشیده‌اش بدون اینکه خمشان کرده باشد با عشوه و ناز و باشکوهی خاص به سمت دهانش می‌برد. پکی میزند و دودش را خیلی آرام بیرون میدهد که نگاهش دوباره متوجه من میشود. از عمد سرم را فوراً بر نمی‌گردانم تا متوجه شود که حواسم به او بوده و تمام این مدت داشتم او را می‌پاییدم. حالا که سرم را با لبخندی برگردانده‌ام دوباره نگاهی می‌اندازم و با شادمانی بقایای لبخند محوی را روی صورت نازش تماشا میکنم.

وقتی سیگار بچه‌ها ته کشید و بحث میشود که یکی برود و سیگار بخرد، بی‌مقدمه بلند میشوم و میروم سمت حوض. هنوز نرسیدم که پاکت سیگارش را بر میدارد و با خنده‌ای که اینبار دندانهای سفید و ردیفش هم کمی معلوم میشود، به سمت من سیگار تعارف میکند. شادمان‌تر از قبل و با احتیاط دو نخ بر میدارم و تمام مدت گوشم را به صدای خنده‌ی معصومانه‌اش می‌سپرم. ولی از دستش دلخور و غمگینم. آخر مگر نمیداند این سیگاری که میکشد پوست ناز و سفیدش را خراب میکند؟ آن لبخند زیبا با دندانهای سفیدش را مگر زشت نمیکند؟... پسر هم حالا برای اینکه از قافله عقب نمانده باشد پاکتش را جلویم میگیرد و چیزهایی میگوید که متوجه نمیشوم...

الان فقط موقع رفتنش یادم می آید که با هم خداحفظی کردیم. و من رفتنش را تماشا میکردم در حالی که نمیخواستم برود! هیچ! هیچ ایده و نقشه‌ای نداشتم و او همانطور دورتر میشد. درست مانند یک اثر هنری، یک قطعه موسیقی!... برمیگردد و دستی تکان میدهد... من هم همینطور... به لعنت خدا هم نمی ارزم، آیا Furelise را من نساختم؟

۱۳۸۷ اسفند ۸, پنجشنبه

مدتهاست...

...
و همینطور
به یاد سه دوست
سه خاطره ...

مدتهاست خود را از چیزی محروم کرده‌ام که به واقع هرگز از آن نصیبی نداشتم! گاهی باید مدتها بگذرد تا متوجه شوی قسمت تو از آن چیز در بهترین حالت هیچ بوده. اما همیشه یک لحظه است که همه‌ی این آگاهی از بی‌نصیبی، از بی‌تعلقی سراغت می‌آید. گویا رسم زندگی اینطور بوده که تمام تنهایی‌ها ناگهان بر سر آدمی فرود آید. همیشه بغض در یک آن ترکیده، همیشه دل یکهو تنگ میشود، همیشه خاطره در یک لحظه به یاد می‌آید، همیشه روح شعر در یک لحظه بر قلب می‌نشیند ...

مدتهاست خود را به فراموشی میزنم از چیزی که هرگز فراموشم نمیشود! چیزهایی هستند، اتفاقاتی هستند که هرگز فراموش نمیشوند. یعنی هر چقدر هم ادعا کنی که از یاد و خاطرت رفته است و مدت زمان گذشته را دلیلی بر این مدعا بگیری باز هم راه فراری نیست. تو دیگر با آنها زندگی می‌کنی. بخواهی نخواهی خاطره تک تک روزهایی که زخمی بر وجودت به جا گذاشتند همراهت هست. روزی که دل مادرت شکست، روزی که دوستت از دنیا رفت، روزی که پدرت ضعیف و ضعیف‌تر میشد، روزی که هدیه‌ی تولدی بر دو دستت جا ماند، روزی که ...

وحالا مدتهاست اینجا مینویسم و هرگز در این لحظه انقدر مطمئن نبوده‌ام که مدتهاست اینجا را نمی‌خوانی و تمام نصیبم از تو فراموشی‌ام بود ...

۱۳۸۷ بهمن ۲۶, شنبه

فاصله

از خیالم گذشت که هر زنی به یک تابلوی نقاشی می‌ماند. هر چه به آن نزدیک‌تر میشوی دشوارتر می‌فهمی‌اش و دنیای دیگری پیش رویت قرار می‌گیرد، می‌شود عرصه‌ای از بینهایت جز. همانطور یک تابلوی نقاشی از فاصله‌ای نزدیک چیزی جز مشتی نقطه‌ی رنگی وخطوطی که ظاهراً فاقد کیفیت هنری‌اند نیست. اما همین که شروع به فاصله گرفتن میکنی کم کم زیباییش را درمیابی و تازه متوجه میشوی که چطور آن نقاط رنگی ِ پراکنده و خطوط در هم-بر-هم در واقع مثلاً دسته گل زیبایی روی کلاه دختر بچه‌ای بوده. اما فاصله‌ی مناسب چقدر باید باشد؟ فاصله‌ای که دیگر تمام جزئیات ریز و درشت در چارچوب تابلو نقاشی و زن به یک کلیت واحد و زیبا رسیده باشد. میگویند فاصله مناسب همان فاصله نقاش است تا تابلو. یعنی طول یک دست. اما بعضی نقاشان به این امر آگاهند و اثر خود را طوری می‌کشند که یا باید از آن دور ِ دور شوی یا به آن نزدیک نزدیک شوی تا اوج تصویر تابلو برایت نمایان شود... حالا که به اینجا رسیدم دلم می‌خواهد بگویم هر زنی به یک تابلوی نقاشی به سبک امپرسیونیسم می‌ماند. نقاش امپرسیونیست ازهمان حیله‌ی دست کاری فاصله برای خلق اثرش بهره می‌گیرد. اما نقاش یک زن کیست؟ او کجای اثرش ایستاده؟ وه که چقدر فاصله‌های راستین دیریابند.

۱۳۸۷ دی ۹, دوشنبه

نامه

به ارنستو:

فرزندم شش ماه دلشکستگی و دلتنگی‌ات مبارکت باشد.

با احترام فراوان
اِروس (Eros)
فرزند آفرودیت

۱۳۸۷ آبان ۲۳, پنجشنبه

دلتنگی در تاکسی

از در آموزشگاه می‌آیی بیرون. سوار تاکسی می‌شوی. یک اتفاق خوبی که می‌افتد این است که آهنگی که راننده در ماشینش گذاشته همانی است که چند لحظه پیش در آموزشگاه برای استادت می‌نواختی! تا آخر شب دلتنگ میشوی...

در این روزهای دلتنگی همین اتفاقات لطیف و سانتی‌مانتالو کم دارم!

۱۳۸۷ آبان ۲, پنجشنبه

در دانشکده‌ی زبانهای خارجی

طبيعت تمام زيبايی‌هايش را ابتدا در وجود و کالبد چيزی خشک‌تر و خشن‌تر، در محيطی ناهمگون با آن زيبايی جای ميدهد و به رخ می‌کشاند. تا نويد بخش آن باشد که قرار است آن زيبايی در وجودی تمام عيار، وجودی حقيقی‌تر و برازنده‌تر جای راستين و طبيعی خود را بيابد و زیبایی را به اوج برساند. از اين جهت يقيناً چشمان زيبايی که طبيعت به يک مرد ممکن است هديه بدهد در حکم همان زيبايی ست که موقتاً در مرد نقش بسته چرا که قرار است نسخه‌ی زيباتر و مسحور کننده‌تر و همراه با تمام زيبايی‌های زنانه به يکی ديگر به فرزندش، به دخترش، برسد و در جای حقيقی خود قرار گيرد.

۱۳۸۷ مهر ۳, چهارشنبه

دور

درست وقتی که باور می‌کنی اوضاعی غم‌انگیزتر و شرایط ِ دردناکتری هم وجود دارد، البته آرام می‌گیری! ولی در دوری می‌افتی که هر بارش اوضاع غم‌انگیزتر و شرایط دردناکتر می‌شود و همین طور می‌روی تا تَهِ تَه‌اش...

---
مشابه:

خود ِ تراژدی

۱۳۸۷ شهریور ۲۰, چهارشنبه

تو و سازدهنی

در مورد سازدهنی گفتن که هر وقت نوازنده غمگین باشه صدایی هم که ازش بیرون میاد غمگینه، وقتی شاد باشه صدای اونم شاده. وقتی اولین بار تو سازدهنیم فوت کردم دلم هُررری ریخت، لعنتی از بس صداش «نازه». هیچ سازی نه اصلاً هیچ چیزی به «معصومیت» سازدهنیم ندیدم. منم همیشه توش محکم فوت میکردم که دلم هی نره، هی نریزه! فقط یه مورد دیگه تو دنیا از سازدهنیم هم خیلی نازتر و هم معصوم تر دیدم. حالا تیغه ش شکسته! مثل دل تو! دیگه صداش در نمیاد! خیلی دلم گرفته! فقط یه بار بیشتر از این دلم گرفته بود!

۱۳۸۷ مرداد ۲۵, جمعه

دیونیزوس و آپولون

اگر تا کنون شعری سروده باشید و یا اصلاً متنی زیبا و شوق آمیز خلق کرده باشید و یا اینکه نقاش هستید و شده است که ناگهان میل نقش زدن در وجودتان خزیده، یک چیز را خوب حس کرده­اید! درست قبل از سرودن شعر، قبل از حرکت دادن قلم مو روی بوم،حس و حالی موسیقیایی و سرخوشانه وجود آدمی را در بر می­گیرد، روح هنر از همانجا می­تراود. چیزی است از جنس زندگی از جنس حقیقت از جنس غریزه. وجه دیونیزوسی هنر همان جا در همان لحظه­ی تاریخی و ناب اتفاق افتاده است و بس! تا اینجا موسیقی­ست، باقی تلاشی آپولونی­ست برای تبدیلش به یک واسطه، چیزی ملموس برای دیگری به چیزی از جنس کلمه، به شکل مجسم، به شعر!

۱۳۸۶ اسفند ۱۳, دوشنبه

یارم شاخه‌ای بهم داد

یارم شاخه‌ای بهم داد
که برگای زرد داشت.
سال داره تموم میشه و
تازه اوّلِ عشقه!

[برتولت برشت؛ ترجمه‌ی علی عبداللهی]

۱۳۸۶ اسفند ۹, پنجشنبه

دیوانگی ِ عقل زده

بارها شده وقتی که شروع به نوشتن می‌کنم دائم به اين فکر می‌کنم که درباره‌ی چه چيزی بنويسم تا ديگران خوششان بيايد و متنم را تا آخر بخوانند و حالش را ببرند. اين ديگران در حالت صادقانه‌تر به يک نفر محدود می‌شود. کسی که اميدوارم اينجا را بخواند و خوشش بيايد تا اينجا (اين وبلاگ) راهی باشد برای کشف من و مرا همانطور که هستم پيدا کند و بخواند.

با اين حساب اسمی که برای وبلاگم گذاشتم دروغ بزرگی بيش نيست! من هرگز ناگهان چيزی ننوشته‌ام، شايد ناگهان انديشه‌ام گرفته باشد -که البته باز شک دارم- ولی اين هرگز موجب نشده همان را ناگهان اينجا بنويسم و اصلاً نوشتن مگر ناگهانی هم می‌شود؟

بارها شده که زور زده ام و فکرم را به کار انداخته‌ام که چيزی بنويسم که نشان دهم همچنان چيزی برای گفتن دارم و ديگران(او) بفهمند(بفهمد) که من هميشه چيزی برای گفتن داشته‌ام. می‌دانيد همان وقتهايی که سعی کرده‌ام تا چيزی بنويسم تمام تلاشم اين بوده که احساساتی نشوم، حواسم جمع بوده که تمام و کمال نشان داده باشم تعقلم بی کم و کاست کار خودش را می‌کند و اتفاقاً خيلی خوب می‌تواند به موضوع‌های مختلفی فکر کند.

اين يعنی تمام انديشه‌هايم فقط وانمایی زيرکانه بر تمام شور و اشتياقم به ديگری، به خواننده، به او بوده است. آخ که در اين مواقع تعقل را به هيچ هم نمی‌گيرم، وه که فکر و انديشه چه حقيرانه از من بازی می‌خورند. باری مجبورم شورم را لباس تقعل (نوشته‌هایم) بپوشانم و امیدوارانه منتظر بنشینم تا در نوشته هایم کشف شوم.

---
سابقه:

دعوت به دیوانگی

۱۳۸۶ بهمن ۲, سه‌شنبه

خود ِ تراژدی

هر چه بیشتر به تراژدی خندیدن، هر چه بیشتر گرفتار شدنش را نتیجه می‌دهد! زمانی که به تراژدی امان داده نمی‌شود، طوری که شخص سعی کند از روح ِ تراژدی يک تحليل کمدی، يک چيز متناقض با تراژدی بيرون بکشد. مثلاً در پشت تراژدی يک رانه‌ی مسخره و احتمالاً ارضا نشده پيدا کند و به اين ترتيب تراژدی را ساختارشکنی کند و خلاصه برای اينکه باور نکند گرفتار غم و اندوه شده آنرا از درون مورد حمله قرار دهد تا باطل شود، ممکن است يک اتفاق هولناک بيفتد و آن اينکه اين هسته کمدی و ناجدی ناگهان ناپديد شود! آن تحليل صرفاً مسخره‌ای که اصل تراژدی را برامده از آن می‌دانست از بین برود. بدین ترتیب تراژدی باقی مانده و حالا با یک بار ساختارشکنی حقیقی‌تر و غم انگیزتر از قبل سر بر می‌آورد! و هر بار دیگر که بخواهد حمله کند بیشتر گرفتارش می‌شود. گرفتار یک دور باطل می‌شود. عین اژده‌های سه سری می‌ماند که هر بار یک سرش را قطع می کنی سه سر دیگر جایش در می‌آید. همین باعث می‌شود فرد رنج بیشتری بکشد و آرام آرام به غم و اندوهی عمیق‌تر از قبل دچار شود. اینجا دیگر خودِخودِ تراژدی است.

۱۳۸۶ دی ۱۴, جمعه

باجَنبه‌گری مثل روسپی‌گری

ایده این نوشته از کتاب ِ خیابان یک طرفه نوشته والتر بنیامین به ذهنم رسید. جایی در سیزده نهاده به بررسی شباهتهای کتابها و روسپیها پرداخته بود. حالا ربط آدمهای باجنبه به کتاب چیه، بماند. در واقع اگه شد بعدا می گم. چون ربط داره، خوبشم داره. :دی

این آدمهای باجنبه خیلی موجودات جالبی هستند. حال آدم را می گیرند ولی یک جوری می گیرند که می‌فهمی در مقابل آنها چقدر ممکن است بی‌جنبه باشی. اصلاً يک جوری‌اند. چه جوری‌اش را نمی‌دانم. در واقع فقط يک جوراند، ولی نيستند!

يک جوراند برای اينکه با همه يکسان برخورد می‌کنند، اصلاً فرقی ندارد طرف کی باشد. چون احتمالاً هيچ نوع طبقه‌بندی از اطرافيانشان ندارند. ممکن است مدتی با کسی دوست باشند ولی اين برايشان موقتی است. بيشتر در حکم يک "بازی"ست. نوعی اجبار و ضرورت دارد و اگر روزی اين ضرورت از بين برود همه چی تمام است. هر جايی که می روند با همانها حالشان را می کنند بعدش هم ديگر حاجی حاجی مکه. به فکر دل ما، ما آدمهای بی‌جنبه هم نيستند. :دی
يک جور نيستند چون علی‌القاعده آدمی که يک جور است بايد با آدمهای شبيه خودش جور باشد، لااقل بيشتر جور باشد، ولی آدم می‌بيند با همه جور آدمی می‌پرند. به لذتهای آنی دل بسته‌اند آدم می تواند نوعی کودکی که در وجودشان لَه-لَه ِ مثلاً يک بسته چيپس را ميزند تشخيص بدهد. ولی آن چيپس ِ مادر مرده را از تو نمی‌خواهند، از هيچکس نمی‌خواهند. ولی وقتی آدم اين همه معصوميت می‌بيند دلش نمی آيد برايشان چيپس نخرد، و می‌خرد. حالا تو منتظری بابت این چیپسی که خریده‌ای يک تشکری چيزی بکند و اتفاقاً تشکر هم می‌کند به چه کاملی ( اين خيلی مهم است ). و اگر خيلی پر رو باشی شايد انتظار داشته باشی در جواب، او هم يکبار برايت چيپس بخرد و باز اتفاقاً اين کار را هم می‌کند. اما يک جوری اين کار را می کند که به تو بفهماند: "مجبور نبودی برام چيپس بخری! منم که دارم برات می خرم فقط دارم جبران ميکنم، نه بيشتر."

وه که قسمت حال گیری اش همین جاست. تمام زورت را زدی، تنور را داغ کرده‌ای و حالا که ميخواهی نون را بچسبانی...! اصلاً ميدانيد، درست موقعی که ميخواهی ازشان کام بگيری، ارضا که نمی‌شوی هيچ از وسطش هم وِل ميکنند می‌روند. کاملاً هم منطقی است. چون تو وقتت، اعتبارت، کُپُن‌ات تمام شده و بيشتر از اين راه ندارد بخواهی.

به روسپی ها می‌مانند! در واقع اینها هم نوعی روسپی، نوع ِ خفیفی از آن روسپیگری که شما تمام و کمال در ذهن دارید است. روسپی‌ها از در نیامده تو اولین چیزی را که تذکر می‌دهند پولشان است که احتمالاً باید جایی مثلاً روی پاتختی گذاشته شود و بعد از آن شروع کنند به همان کارهایی نباید اسمش را برد. و وقتی وقت تمام شد پول را برمی‌دارند و خیلی محترمانه بای بای! پول و زمان همان ابزار با جنبه بودگی‌اشان است. به مقدار پولی که می‌دهی باید انتظار داشته باشی نه بیشتر نه کمتر. حالا تنها کاری که باید بکند این است که حافظه‌اش را پاک کند! نباید در هم‌آغوشی با نفر بعدی خاطره‌ای از هم آغوشی گذشته‌اش و اینکه چه احساسی آنجا داشته بیادش بیاید. اگر از در بیرون رفت و هنوز چیزی در ذهنش باقی مانده باشد خیلی به ضررش است. شغلش ایجاب می‌کند که حافظه‌ی ضعیفی داشته باشد. که عواطفش را برای خودش نگه دارد. اصلاً کسی که روسپی می‌شود نباید حافظه خوبی داشته باشد. بعید نیست روسپی‌ها با جنبه ترین آدما باشند، اصلاً احتمالاً از همین با جنبه بودن زیادی و همینطور کمیه حافظه بوده که رفته‌اند روسپی شده‌اند. و الله اعلم!

----
مرتبط:

آن بُردن که حال نمی دهد

۱۳۸۶ آبان ۲۶, شنبه

نمایشنامه: از قوچان تا نیشابور

شخصیتها: من، عطار، پیری میان ِ جمع، او

[کلیشه]: در ناامیدی بسی امید است.

[پرده اول]:
از قوچان خسته و شکسته، نا امید و درمانده به سمت مشهد و از آنجا به نیشابور بر می‌گردم. عطار را ملاقات میکنم. در وصف حالم شعری میگوید. به سمت خانه حرکت میکنم.

[پرده دوم]:
در میان هم مسلکان و دوستان همچنان زار و نزار بالای منبر می روم تا شعر عطار را بخوانم:

به هر راهی که دانستم فرو رفتم به بوی تو
کنون عاجز فروماندم، رهی دیگر نمی‌دانم

پیری از میان جمع که شور و اشتیاق زندگی در چهره‌اش موج می‌زند، می‌گوید:
استقامت بورز پسرم...استقامت بورز...امتحان الهی است...

[پرده آخر]:
فلفور قصد قوچان می کنم.

-------------------------
[نقد و تحلیل نمایش نامه]:

حاضران: زیگموند فروید، ژاک لاکان، فردریش نیچه، میشل فوکو و حافظ

فروید: آن پیر میان جمع نماد «خود ِ برتر» انسان است که مسئول مراقبت و تقویت «خود» است و در مقابل «او» به مساعدت «خود» می پردازد.
لاکان: منظور از «الهی» در امتحان الهی، «دیگری ِ بزرگ» است که همان «او»ست که همه چیز زیر سایه او معنا دارد که او همان معشوق است.
نیچه: قصد بازگشت کردن همانا و دیوانه شدن همانا، که البته دیوانگی را خوش دارم. فوقش میشود یکی مثل من. این جماعت سینه برامده را من خوب میشناسم.
فوکو: با نیچه موافقم. مضاف بر اینکه «حقیقت» راهش فقط از جنون و دیوانگی می‌گذرد.
حافظ: عاقلان نقطه پرگار وجودند، ولی / عشق داند که در این دایره سرگردانند

۱۳۸۶ آبان ۱۲, شنبه

در انتظار ِ مات

اصولاً عادت ندارم به تحولات جهانی و از اينجور مزخرفات فکر کنم. ولی ناپرهیزی کردم و یُخده(=یک خرده) فکر کردم. که البته اين یِهو انديشه-گرفتن ما به تحولات اخير مربوط ميشه. مايلم نتيجه افکارم رو به اطلاعتون برسونم: به نظرم وضعيت خطرناکه! بعععله ديگه نتيجه افکارم همين بود "خطرناک" :دی

به هر حال بنظرم اگه هنوز وضعيت وخيم نشده باشه، لحظه به لحظه رو به وخامت می‌ره. ايران هنوز حرف خودشو می‌زنه، امريکا از هر وقت ديگه ديوونه تر شده، مذاکرات با اروپا به جايی نرسيده، مردم هنوز بيغ تشريف دارن. خيلی از تحليل‌گرها هشدار ِ وقوع ِ جنگ جهانی ِ سوم رو می‌دن. خود بوش هم اعلام خطر کرده. گزينه حمله نظامی به ايران پررنگ‌تر ميشه. چند روز پيش يکی از ساتيد دانشکده علوم سياسی دانشگاه تهران پيش‌بينی می‌کرد امريکا سال آينده حول و حوش اکتبر به ايران حمله می‌کنه.

راستش اصلاً دوست ندارم به اين موضوع فکر کنم. به قول مجتبی "جنگ اصلاً هيچ جای ذهنم نيست." ولی جدای از تمام اين حرفا يه لحظه خودمو اون موقعی تصور کردم که قراره جنگی راه بيفته و بعد اون همه چی تموم شه...

تقريباً ياد گرفته بودم دنبال حقيقتی نباشم! يه جورايی فهميده بودم که پشت اين زندگی هيچ چيز خاصی قرار نيست باشه. راستش هر جايی که چيزی برام رنگ جديت ميگرفت، يه طوری ته و توشو به هم مياوردم و سعی ميکردم باور نکنم چيزی به اين جديت ميتونه اتفاق بيفته. يعنی منظورم اينه که سعی ميکردم بی‌اهميت باشم. ولی حالا که با خودم فکر می‌کنم می‌بينم که چيزهای زيادی هستن که برام معنای زندگی در همونا خلاصه ميشن و همونها هم هستن که به من انگيزه و اراده و شور زندگی می‌دن. اينکه کسی باشه که عاشقش باشی و حاضرباشی به راحتی براش جون‌ات رو بدی، پدر و مادر و خواهری باشند که دوستشون داشته باشی و بهت اميدواری بدن، دوستان نازنينی داشته باشی که بتونی روشون حساب کنی و برات دل گرمی باشن. دقت که ميکنی ميبينی آنقدر عرضه و هوش و استعداد و ديگر فاکتورهای اجتماعی خوبی هم داری که حداقل به خيال خودتم که شده بتونی در آينده زندگی خوب و راحتی داشته باشی و حتی می‌بينی ميل قدرت خواهی‌ات (ته اصطلاح نیچه‌ای) هم به کفايت ارضايت می‌کند و داری حالش را می‌بری و خلاصه اينکه حال و حولت را می‌کردی و زندگی‌ات تا اينجا هر چی بوده به هر حال راضی‌ات کرده؛ و حالا قرار است از آن طرف دنيا چندتا موشک نا قابل بيايند و همه چيز را تمام کنند، حقيقتا چقدر جا ميخوری! حتی وقتی که عادت کرده بودی از چيزی جا نخوری. از پوچی جا نخوری. ولی حالا در مقابل آخرين حرکت منتظری مات شوی. درست مثل يک اعدامی که منتظره هر لحظه زير پاش خالی شه و... اينجا ديگر آخر خط است. مثل اينکه آدم هر چقدر هم بی‌هدفی ذاتی زندگی را ديده و درک کرده باشه باز هم باورش نميشه که همه چيز هيچ باشه. وای که چقدر حرفهای سارتر و کامو و بقيه دار-و-دستشون خنده دار به نظر ميرسه. حتی فرصت نميکنی به خامنه اي و احمدی نژاد فحش بدی. مات مبهوت مانده اي...

و حالا همه چيز بدتر هم ميشود وقتی يادت مياد ميليونها انسان همينطوری از دست رفته‌اند؛ کسانی که اميد داشته‌اند، عاشق بوده‌اند، با ارزش بوده‌اند، اصلاً بوده‌اند. و وقتی ياد بچه‌ها مي‌افتی ديگر دنيا بر سرت خراب ميشود. حالت از خودت بهم ميخورد که چطور با اين وضعيت به خودت اجازه می دهی فقط به فکر خودت باشی و این مزخرفات رو بنویسی. که اگر هزار و يک دليل و بهانه مسخره نداشتم ميرفتم پيش عشقم، زار زار تو بغلش گريه ميکردم، ميبوسيدمش و خداحافظی ميکردم و و تمام انرژی و وقت و عمرم رو صرف تحقق آزادی و عدالت و صلح و تمام اون کوفت و زهر مارهايی ميکردم که زير حماقت و خیانت بشر نابود شده‌اند...به چهارتا فحش هم نمی ارزم...

۱۳۸۶ مرداد ۹, سه‌شنبه

کاش بفهمی

این را می­نویسم تا تو بفهمی. کاش بخوانی و بفهمی
همه‌ی زیستن ِ دردناکم به کشف آن دمی می‌ارزد که همه‌ی غمهای عالم را از دیدگانت بزدایم. که دیگر نگریی و نپرسی که خنده چیست.

۱۳۸۶ تیر ۱۹, سه‌شنبه

به همین رنگ

آسمان
و هرچه آبیِ دیگر
اگر چشمان تو نیست
رنگِ هدررفته است

بر بومِ روزهای حرام‌شده
چه رنگ‌ها که هدر رفتند
و تو نشدند

- عباس صفاری

توضیح: آبی رنگی است نزدیک سبز!

۱۳۸۶ خرداد ۹, چهارشنبه

لبریز از ...

بر صندلی لمیده ام

موسیقی...

در ژرفای خویش میرقصم

و شادمان

از هر آنچه آنجا میابم...

۱۳۸۶ خرداد ۷, دوشنبه

ملال مثل آرزو

رنج بردن و سختی کشیدن در راه بدست آوردن مطلوب همان اندازه احمقانه است که راضی شدن به غیر آن! اصولا بجای اینکه همواره از خود بپرسیم کدام مطلوبمان است؟ باید با تمسخر پرسید: مطلوب؟ مطلوب دیگر چیست؟ هرگز نمیتوان مطمئن بود چه چیز براستی مناسب حال ماست، پس چرا بیهوده اصرار کنیم؟
مطلوب دانستن همراه است با مرز گذاشتن، محدود کردن، کم کردن. محدوده ای را خواستن، عده ای را خواستن و در اوج خود تنها یکی را خواستن. چه ملال آور! چرا یکی؟ چرا بیشتر نه؟ چرا همه نه؟ چرا هیچ نه؟
پس تو ای که با چشمان خیره در آرزوی چیزی هستی، بیش از این چشمانت را آزار مده. بگذار همه چیز آرزویت باشد و نباشد.

شاید بعدا بیشتر توضیح دادم.

پ.ن: گاهی از دل تعلق این آزادی و سبکی ست که میجوشد...

۱۳۸۶ فروردین ۱۵, چهارشنبه

When winter comes

از امام صادق آمده است که: «قلب هايی هستند که از ياد خدا خالی ميشوند، خدا نيز عشق و محبت غير خود را به آنان ميچشاند.» يا به تعبير ديگر عشق غير خود را ناکام ميگذارد، خرابش ميکند، بی ارزشش ميکند، دخالت میکند، دو به هم زنی ميکند. او حسود است، او چشم ديدنش را ندارد برای همين عشق غير خود را نميخواهد و نميگذارد.

باشد، مهم نیست ...