بسیار ناامید کننده است وقتی متوجه میشوی کسانی که انتظار نداری ته دلشان چیزی باشد یا فکر میکنی لااقل عقل درست و حسابی دارند و دچار توهم و خود پسندی نیستند به همان مزخرفی دیگران هستند. آن هم به لطف یک دهن لق دیگر که می آید مزخرفات دیگران را تحویل میدهد. چقدر آب زیر کاه! چقدر زیرکانه! چقدر حال به هم زن و ابتدایی و چیپ. بعدش به خیالت می آید که خب خیلی هم انتظاری نداشته ای از این جماعت.
نمایش پستها با برچسب زنان. نمایش همه پستها
نمایش پستها با برچسب زنان. نمایش همه پستها
۱۳۹۲ خرداد ۱۴, سهشنبه
در باب زندگی مشترک
من حقیقتا با زندگی مشترک مخالف نیستم! اینکه زنی با مردی در یک خانه با یکدیگر زندگی کنند، روی یک تخت بخوابند، شریک جنسی رایگان و همیشه حاضر داشته باشند، در انجام امور روز مره همکاری کنند، موجب صرفه جوییه اقتصادی بسیاری بشوند (در صورتی که هر دو شاغل باشند)، با یکدیگر تفریح کنند، پای صحبتهای هم بنشینند، بایکدیگر ریز بخندند، دچار دلتنگیهای کوچک بشوند، موجب آرامش در روند زندگی بشوند... همه و همه خوب است و به گمانم بسیار هم باید رضایت بخش باشد مخصوصا با این خیال راحت که هیچ تعهد و زوری در ادامه رابطه نیست!
۱۳۹۱ آبان ۲۰, شنبه
لطافت جنس
يا تمام دخترايى كه من ميشناسم دپرشن دارن يا دخترا كلا بدون هيچ دليلى بعضا ميرن يه جا رو (معمولا تو حموم) كه كسى ام نبينشون پيدا ميكنن كه گريه كنن. دگرگونم ميكنه اين قضيه شديدا.
۱۳۸۸ خرداد ۱۲, سهشنبه
استراتژی
«به طور ساده، مردها مانند اسپرم عمل می کنند، که تعدادشان زیاد است و ارزان هستند! بهترین استراتژی در مورد تخمک این است که آن را پیدا کند، بارور کند و فراموشش کند. زنان مانند تخمکها رفتار می کنند که نادر هستند و ارزشمند و زمانی که بارور می شوند نیازمند به سرمایه گذاری گسترده در وقت و منابع در مواظبت از بچه دارد! بهترین استراتژی آنها این است که سختگیر و ایرادگیر باشند، اسپرمی پیدا کنند که از مردی باشد که به بزرگ کردن بچه کمک خواهد کرد، و دیگر قابلیتهای آمیزشی را نادیده می گیرد.»
نقش ژنها در شکل گیری شخصیت،
- دین هامر، پیتر کوپلند -
نقش ژنها در شکل گیری شخصیت،
- دین هامر، پیتر کوپلند -
۱۳۸۷ بهمن ۲۶, شنبه
فاصله
از خیالم گذشت که هر زنی به یک تابلوی نقاشی میماند. هر چه به آن نزدیکتر میشوی دشوارتر میفهمیاش و دنیای دیگری پیش رویت قرار میگیرد، میشود عرصهای از بینهایت جز. همانطور یک تابلوی نقاشی از فاصلهای نزدیک چیزی جز مشتی نقطهی رنگی وخطوطی که ظاهراً فاقد کیفیت هنریاند نیست. اما همین که شروع به فاصله گرفتن میکنی کم کم زیباییش را درمیابی و تازه متوجه میشوی که چطور آن نقاط رنگی ِ پراکنده و خطوط در هم-بر-هم در واقع مثلاً دسته گل زیبایی روی کلاه دختر بچهای بوده. اما فاصلهی مناسب چقدر باید باشد؟ فاصلهای که دیگر تمام جزئیات ریز و درشت در چارچوب تابلو نقاشی و زن به یک کلیت واحد و زیبا رسیده باشد. میگویند فاصله مناسب همان فاصله نقاش است تا تابلو. یعنی طول یک دست. اما بعضی نقاشان به این امر آگاهند و اثر خود را طوری میکشند که یا باید از آن دور ِ دور شوی یا به آن نزدیک نزدیک شوی تا اوج تصویر تابلو برایت نمایان شود... حالا که به اینجا رسیدم دلم میخواهد بگویم هر زنی به یک تابلوی نقاشی به سبک امپرسیونیسم میماند. نقاش امپرسیونیست ازهمان حیلهی دست کاری فاصله برای خلق اثرش بهره میگیرد. اما نقاش یک زن کیست؟ او کجای اثرش ایستاده؟ وه که چقدر فاصلههای راستین دیریابند.
۱۳۸۷ شهریور ۲۴, یکشنبه
طبیعی و مصنوعی
سبزه، تقریباً قد بلند و خوشتیپ! درست از آنهایی که هر نوع لباس بپوشند و هر نوع ریش و سبیل بگذارند بهشان میآید. از سبیلهای داگلاسی با موی کوتاه گرفته تا موها و ریش بلند. اما نکته مهم پشمالو بودنش بود. صبح که ریشهایش را دو تیغ میکرد تا عصر صورتش سبز شده بود. و میدانید که این یعنی چه؟ یعنی اینکه کلی اِس پ ر م توی شکمش بود که باید تند و تند خالیشان میکرد. اصلاً شبیه این اروپاییهای بیموی صاف و صوف که آدم چندشش میشود نگاهشان کند نبود. باورش نمیشد چطور زنها جذب این موجودات ناقصالخلقه میشوند. البته سعید.ط.ل حرف جالبی میزد! میگفت: "ببین تو یک نکته رو فراموش کردی. اگه دقت کرده باشی اونایی که هیچی مو رو بدنشون ندارن بجاش برا خودشون یه بدن عضلانی درست کردن، خدا میدونه چقدم براش زحمت کشیدن. یعنی میدونی یه جوری با این کار نبودن ِ موهای تنشونو جبران میکنن و احتمالاً خط برامدگیهای بازوهاشون همون اثرو رو زنها میذاره که موهای روی سینهی تو میذاره!" جالب میگفت. البته من شخصاً همون بدن پشمالو رو میپسندیدم. خودش هم میگفت دخترای زیادی بهش گفتن موی روی بدن رو بیشتر دوست دارن. یک بار تعریف میکرد که دختری فقط بخاطر اینکه موهای سینهاش خیلی خوشگل و خوش حالت بوده و عاشق ور رفتن باهاشون بوده باهاش میخوابیده. میگفت بیشتر این دخترای لاغر مردنیه شهرای بزرگ هستند که از همون بدنهای عضلانی خوششون میاد در صورتی که دخترای خوشگل شهرستانی اینطور نیستن. یه جوری با حرفش موافق بودم. همیشه زنهای شهری نوع خاصی از زن بودهان. دیگه نمیشه با کیفیات و امکانات طبیعی اونارو جذب کرد. اینم از مزایای دنیای مدرنه دیگه! یاد احمد.ط.و بخیر. حرفش یه چیزی تو همین مایهها بود. عاشق تجربه کردن چیزای جدید بود، لعنتی از منم بیشتر حرص ِ لذت بردن از تجربهی هستی رو میزد. یه روز که باهام از مصرف مواد بعنوان یک تجربه صحبت میکرد و پیشنهاد کرد بریم تریاک گیر بیاریم و بکشیم، بهش میگفتم: "چرا تریاک؟ با ال.اس.دی حال نمیکنی؟" میگفت: "ابداً! از این مواد مخدر مصنوعی بدم میاد. فرض کن بخوام موادیو که تو آزمایشگاه درست شده رو بریزم تو خونم! مثل این میمونه یه تیکه پلاستیک رو بندازی وسط جنگل و همونطور میمونه و تجزیه هم نمیشه! چندش آوره! طبیعی با مصنوعی جور در نمیاد. من از تریاک و ماری جوانا بخاطر طبیعی بودنش خوشم میاد...!"
۱۳۸۷ مرداد ۱۹, شنبه
بیاعتنایی
در کل فکر نمیکنم زنها اعتنایی به مزخرفاتی که ما مردها دربارهاشان سر هم میکنیم داشته باشند! آنها در هر صورت کار خودشان را میکنند!
۱۳۸۷ فروردین ۳, شنبه
عقل، زنان و یک کلمه بیشتر
يادم نمياد در بحث يا جدلی شکست خورده باشم يا کم آورده باشم. تهاش اين بوده که به تساوی رضايت داده باشم. البته اونجا هم مراعات حال طرفمو کردم، که یه وقت نره سر به بیابون بذاره و خلاصه معتاد بشه گناهش گردنم بیفته. :دی
مردم با عقل بحث میکنند و استدلال میآورند! اگر کسی باشيد که بداند عقل و منطق هميشه يکجای کارش میلنگد ميتوانيد هميشه برنده باشيد. کافیست حريف جملهای بگويد. او اغلب نميداند که زبان (=عقل) او را در مقابل شما ناگزير به موضع ضعف میکشاند. نمیداند جمله ها به ضررش هستند. جايی که مثلاً من، ميتوانم به پايان جملهاش نرسيده، قسمت لنگش را پيدا کنم و کارش را يکسره کنم! البته دانستن اينکه "کجای " کار میلنگد بارها بهتر از اين است که فقط بدانيد(حس کنيد) يکجای کار ايراد دارد. وانگهی همانطور که گفتم اغلب همين حس را هم ندارند. البته شاید بپرسید مگر با چیزی غیر از عقل و منطق هم میشود بحث کرد. حقیقتاً هم نمیتوان تماماً غیر از این باشد ولی به نظرم گاهی میتوان با اضافه کردن چیزی از جنس دیوانگی یا مثلاً نیروی غریزه این کار را کرد. باید با جون بحث کرد. رای نیچه هم بر اینکه میگوید نویسنده نه با عقل که با خونش باید بنویسد همین است.
اما گاهی پيش آمده که از بردم راضی نبودهام و حالش را اساسی نبردهام. و همين نوعی شکست حساب ميشه. مثلاً نگاه که ميکنم ميبينم که اگر در جواب طرف مقابلم چيز ديگری میگفتم کارم تميزتر بود يا مثلاً مجبور نبودم به سفسطهها و گزارههای بعدی متوصل بشم. بررسی که ميکنم ميبينم اين وضعيت بيشتر زمانی رخ داده که طرف مقابلم يکراست رفته باشه سر اصل مطلب و همونجا رو نشونه گرفته باشه. در جا شلوارت را پايين کشيده! او خوب ميدانسته که با اين کار هر کسی تعادلش را از دست ميدهد، و "احساساتی" ميشود. جايی که او پا رو غيرت و غرور گذاشته. و اينجاست که آدم سخت است خودش را آرام نگاه دارد. چون مهمترين نکته در بحث کردن همين حفظ آرامش و تعادله. نتيجه: اگه کسی شلوارتونو کشيد پايين، خونسرد باشيد، کار از کار گذشته فقط مهم اينه که با خونسردی و احتمالاً يه پوزخند طرف رو عصبی کنيد، حالا شما برنده ايد!
ميگويند-چه راست هم ميگويند-که زنان اين ترفند يا روش يا هرچی که اسمشو ميذاريد رو خوب بلدن اند. آنها هم يکراست ،میروند سر اصل مطلب. اگر هم شرافت و رحم داشته باشند و يکراست اين غرور درد سر ساز مردها رو تحريک نکنن، از اصل مطلب شونه خالی نميکنند. چنان آنها را نشانه ميگيرند که آدم وقت فکر کردن هم پیدا نمیکند. زنها درست مثل کسانی هستند که برای ايمان آوردن پيش پيامبرشان رفتهاند و از او بدون هيچ حرف اضافی "معجزه" ميخوان. پيامبر بيچاره هم هيچ کاری جز انجام سختترين کار ِ پیامبرانه يعنی آوردن معجزه نميتواند جواب بدهد. حالا معجزه هم اورد آخرش چی؟ هيچی! با مرگ ِ معجزه، با مرگ خودش دينشم ميميره. اگه اسلامم تا الان دووم اورده به اين علت بوده که محمد معجزه نداشت. در آی.کيو پيامبر اسلام شک نکنيد!
خلاصه سرتان را درد نياورم زنها بهتر از هر کسی ميدانند عقل نقاط کور فراوان دارد. برا همينم هيچ وقت به اندازه مردها به فلسفه احتياج نداشتهاند. در ضمن اينم بگم عاقلترين کس کسيه که خوب ميدونه عقل هميشه يک جای کارش لنگيده.
*البته اينها همه يک سر ماجراست. اون سر ماجرا جاييکه مردا ميدونن چجوری جواب بدن...يو ها ها ها...**
** يو ها ها ها هم که واضحه چجور خندهایه؟ :دی
---
همچنین بخوانید:
دیوانگی ِ عقل زده
دعوت به دیوانگی
مردم با عقل بحث میکنند و استدلال میآورند! اگر کسی باشيد که بداند عقل و منطق هميشه يکجای کارش میلنگد ميتوانيد هميشه برنده باشيد. کافیست حريف جملهای بگويد. او اغلب نميداند که زبان (=عقل) او را در مقابل شما ناگزير به موضع ضعف میکشاند. نمیداند جمله ها به ضررش هستند. جايی که مثلاً من، ميتوانم به پايان جملهاش نرسيده، قسمت لنگش را پيدا کنم و کارش را يکسره کنم! البته دانستن اينکه "کجای " کار میلنگد بارها بهتر از اين است که فقط بدانيد(حس کنيد) يکجای کار ايراد دارد. وانگهی همانطور که گفتم اغلب همين حس را هم ندارند. البته شاید بپرسید مگر با چیزی غیر از عقل و منطق هم میشود بحث کرد. حقیقتاً هم نمیتوان تماماً غیر از این باشد ولی به نظرم گاهی میتوان با اضافه کردن چیزی از جنس دیوانگی یا مثلاً نیروی غریزه این کار را کرد. باید با جون بحث کرد. رای نیچه هم بر اینکه میگوید نویسنده نه با عقل که با خونش باید بنویسد همین است.
اما گاهی پيش آمده که از بردم راضی نبودهام و حالش را اساسی نبردهام. و همين نوعی شکست حساب ميشه. مثلاً نگاه که ميکنم ميبينم که اگر در جواب طرف مقابلم چيز ديگری میگفتم کارم تميزتر بود يا مثلاً مجبور نبودم به سفسطهها و گزارههای بعدی متوصل بشم. بررسی که ميکنم ميبينم اين وضعيت بيشتر زمانی رخ داده که طرف مقابلم يکراست رفته باشه سر اصل مطلب و همونجا رو نشونه گرفته باشه. در جا شلوارت را پايين کشيده! او خوب ميدانسته که با اين کار هر کسی تعادلش را از دست ميدهد، و "احساساتی" ميشود. جايی که او پا رو غيرت و غرور گذاشته. و اينجاست که آدم سخت است خودش را آرام نگاه دارد. چون مهمترين نکته در بحث کردن همين حفظ آرامش و تعادله. نتيجه: اگه کسی شلوارتونو کشيد پايين، خونسرد باشيد، کار از کار گذشته فقط مهم اينه که با خونسردی و احتمالاً يه پوزخند طرف رو عصبی کنيد، حالا شما برنده ايد!
ميگويند-چه راست هم ميگويند-که زنان اين ترفند يا روش يا هرچی که اسمشو ميذاريد رو خوب بلدن اند. آنها هم يکراست ،میروند سر اصل مطلب. اگر هم شرافت و رحم داشته باشند و يکراست اين غرور درد سر ساز مردها رو تحريک نکنن، از اصل مطلب شونه خالی نميکنند. چنان آنها را نشانه ميگيرند که آدم وقت فکر کردن هم پیدا نمیکند. زنها درست مثل کسانی هستند که برای ايمان آوردن پيش پيامبرشان رفتهاند و از او بدون هيچ حرف اضافی "معجزه" ميخوان. پيامبر بيچاره هم هيچ کاری جز انجام سختترين کار ِ پیامبرانه يعنی آوردن معجزه نميتواند جواب بدهد. حالا معجزه هم اورد آخرش چی؟ هيچی! با مرگ ِ معجزه، با مرگ خودش دينشم ميميره. اگه اسلامم تا الان دووم اورده به اين علت بوده که محمد معجزه نداشت. در آی.کيو پيامبر اسلام شک نکنيد!
خلاصه سرتان را درد نياورم زنها بهتر از هر کسی ميدانند عقل نقاط کور فراوان دارد. برا همينم هيچ وقت به اندازه مردها به فلسفه احتياج نداشتهاند. در ضمن اينم بگم عاقلترين کس کسيه که خوب ميدونه عقل هميشه يک جای کارش لنگيده.
*البته اينها همه يک سر ماجراست. اون سر ماجرا جاييکه مردا ميدونن چجوری جواب بدن...يو ها ها ها...**
** يو ها ها ها هم که واضحه چجور خندهایه؟ :دی
---
همچنین بخوانید:
دیوانگی ِ عقل زده
دعوت به دیوانگی
۱۳۸۶ بهمن ۲۶, جمعه
زنان و پیامبر
واقعه آخرین نماز قبل از رحلت پیامبر:
«پيامبر وقتی پی برد که ديگر قدرت رهبری نماز را ندارد، از ابوبکر خواست تا اين وظيفه را بر عهده بگيرد. عايشه از اين دستور سرپيچی کرد با آنکه ابوبکر پدرش بود و اين عمل به منزله جانشين سياسی پيامبر محسوب میشد، او را برای اين کار نامناسب تشخيص داد و عمر را فراخواند. او بعداً عمل خود را به اين صورت توجيه کرد: لحظهای که احساس کرد ابوبکر، جانشين پيامبر خواهد شد وحشت کرد و ترجيح داد که او در حاشيه باشد، زيرا به اختلافات و درگيریهايی که به وجود میآمد آگاه بود.
وقتی پيامبر صدای عمر را در مسجد شنيد از شدت تعجب و عصبانيت فرياد زد: "ابوبکر کجاست؟" عايشه توضيح داد که عمر را به جای پدرش به اين کار فراخوانده است، زيرا پدرش صدای ضعيفی دارد و بسيار حساس است و وقتی نماز میخواند گريه میکند، در صورتی که عمر صدای بلند و رسايی دارد. در اين لحظه پيامبر در حال عصبانيّت جمله زير را در مورد عايشه ادا کرد: "در هر زنی مانند معشوق و يار يوسف خيانتکاری نهفته است".»
پانوشتها:
[1] این تیکه را از کتاب زنان ِ پرده نشین و نخبگان ِ جوشن پوش، نوشتهی فاطمه مرنیسی ترجمه ملیحه مغازهای، نشر نی انتخاب کردهام.
[2] در مورد جمله پیامبر در مورد زنان خود خانم مرنیسی دو منبع ذکر کردهاند: اولی جلد سوم از تاریخ طبری صفحه 195 و دیگری سیرهی ابن هشام، جلد چهارم، صفحه 303
[3] بنده سیره ابن هشام را در اختیار نداشتم و جلد سوم تاریخ طبری را هم پیدا نکردم! شما اگر دسترسی به یکی از ایندو دارید بد نیست یک چِکی بیزحمت بفرمایید. البته بعید میدانم اشتباه باشند، خانم مرنیسی محقق دقیقی هستند.
[4] روایت شیعه از این واقعه کمی متفاوت است. آنها معتقدند که پیامبر بجای ابوبکر علی را میفرستد برای نماز. به هر حال کلیت ماجرا همین است.
[5] قصدم باز تایید نیست فقط نقل قول کردم.
[6] مقایسه کنید: [اینجا]
۱۳۸۶ اردیبهشت ۴, سهشنبه
در باب بد حجابی
از مسخره بودن حجاب و فلسفه وجودیش که بگذریم، طرح مبارزه با بد حجابی قبل از هر چیز نوعی مبارزه است. نوعی جنگ، نوعی قلدری. اصولا این از ویژگیهای اسلام و مخصوصا از نوع ایرانیه آن است که گره را با دندان باز میکنند. در اسلام حال حاضر اولین و آخرین راه حل جنگ است. اینرا به وضوح میتوان دید. اغلب در هر کجای زمین که جنگی، درگیری یا سروصدایی هست اگر همیشه یک طرف آن مسلمانان نباشند به هر حال یک ربطی به اسلام دارد. سخن از اسلام حقیقی زدن و اینها را جدای از آن اسلام اصیل دانستن نیز گزاره غلط را درست نمیکند. تنها صورت مسئله پاک میشود.
گیرم بد حجابی نتیجه فساد اخلاقی، نتیجه فرهنگ بیمار ما باشد. مبارزه با آن چه دردی درمان میکند؟ مثل این میماند که برای برطرف کردن مثلا سرفه های یک بیمار بجای اینکه عوامل ایجاد سرفه را برطرف کنیم، دهان بیمار را بدوزیم و بگوییم سرفه قطع شد!
اصولا تحلیل مجریان این طرح از پدیده بد حجابی چه بوده؟ واضح است. کلیت تحلیل این بوده که، پدیده بدحجابی، تجمل پرستی و از این قبیل کارهای بد (؟!)، یک جامعه، یک ملت ( مخصوصا از نوع دینی ) را به نابودی و زوال میکشاند. ولی عقیده من درست عکس این است! یعنی هنگامی که ملت رو به نابودی میرود این پدیده ها ظاهر میشوند و از پی می آیند.
۱۳۸۵ آبان ۱۲, جمعه
رسوایی
زمانی که آدمی در پی تلاشش برای رسيدن يا هر گونه تأثير گذاری و تسلط به آن چيزی که به پندار خويش خواستار آن به هر دليلی است، ناکام ميماند و چه بسا در پی تلاشهای مجدد هر بار ناکامتر ميماند، چه ميکند؟ آيا نه آنکه دست به تحقير، تخريب و تمسخر آن ميزند هر چند فقط در ذهن خود؟ انکار ميکنيد اگر بگويم آدمی
تحمل شکست خوردن در انجام اومور دلخواه خود را ندارد؟ و زمانی که شکست خورد و بارها نیز، برای خنک شدن دلش هم که شده دست به خوار شمردن آن اومور ميزند. مخصوصاً اوموری که هنوز در باطن به شدت خواستار آن است ولی در واقع راه به جایی نبرده و نمیتواند ببرد! شايد اينجا جمله زيبای کارل مارکس چندان هم خالی از لطف نباشد. جايی که ميگويد: وقتی پديده اي در عالم خارج در جنبه های حقيقی ظاهر نشود در جنبه های طنز ظاهر ميگردد.
تحمل شکست خوردن در انجام اومور دلخواه خود را ندارد؟ و زمانی که شکست خورد و بارها نیز، برای خنک شدن دلش هم که شده دست به خوار شمردن آن اومور ميزند. مخصوصاً اوموری که هنوز در باطن به شدت خواستار آن است ولی در واقع راه به جایی نبرده و نمیتواند ببرد! شايد اينجا جمله زيبای کارل مارکس چندان هم خالی از لطف نباشد. جايی که ميگويد: وقتی پديده اي در عالم خارج در جنبه های حقيقی ظاهر نشود در جنبه های طنز ظاهر ميگردد.
حال در مورد اين همه تمسخر و تحقیر زنان توسط مردان چه ميتوان گفت؟؟؟ پديده اي که در طول تاريخ همواره بوده است. پدیده ای که شاید فقط جنبه طنز دارد و نه جنبه حقیقی...!
۱۳۸۵ تیر ۲۸, چهارشنبه
به مناسبت روز زن
در تقويم خيلی از کشورها روز هايی وجود دارد که به افتخار بزرگان علم و ادب و... نامگذاری شده اند. مثلاً در لهستان روزی است که به افتخار شيمی دان و فيزيکدان برجسته اين کشور يعنی ماری کوری نام گذاری شده است. يا در کشور آلمان چه بسيار روز هايی هستند که به افتخار رياضيدانان، فيلسوفان و موسيقی دانان برجسته اين خطه نامگذاری شده اند. در ايران نيز اين روز ها که به افتخار بزرگانی همچون سعدی، حافظ، ملاصدرا و ... نامگذاری شده اند وجود دارد. هر چند تا چند سال پيش اين نامگذاريها نبود و به غير از روز های ولادت ا ئمه روز هايی با ويژگی خاص نداشتيم.
و ديگر، روز هايی هستند که در مقام شخص خاصی نيستند بلکه شامل قشری از جامعه ميباشند. از آن جمله روز مادر و پدر و يا شغلهايی مثل روز پرسدار. که اين روزها نيز از ولادت معصومی ناشی شده اند. مثل روز تولد حضرت فاطمه که روز مادر است. هر چند روز جهانی مادر نيز داريم که در ايران اعلام نميشود. از نظر من تمام اين نامگذاريها پسنديده اند. چه زيباست روزی را به مادران اختصاص داده و اينگونه اين مقام ارزنده و رفيع را قدر بدانيم و حداقل از زحمات ايشان در اين روز ويژه قدردانی کنيم. حال آنکه هر روز روز مادر است...!
ولی روز ديگری است که منحصرا در ايران به نيمی از نوع بشر نامگذاری شده است، و آن روز زن است. چرا بايد روزی را به نام زنان نامگذاری کنيم؟ چه چيز آنان را برتر از مردان کرده؟ مسئله سر اين نيست که چرا روزی به نام مرد نداريم! بلکه مسئله سر آن است که مگر زنان نوع خاصی يا بهتر بگويم نوع انحرافی از بشرند که بايد روزی بنام آنان باشد؟ آيا اينگونه به نظر نميرسد که اينکار بيشتر از آن جهت بوده که، در کشوری که به مرد سالاری معروف است، قصد به اصطلاح خر کردن زنان را داشته؟ آن هم با زيرکی هر چه تمامتر يعنی يکی کردن روز مادر و روز زن!
چه اينگونه بوده باشد چه نه، از نظر من اين نامگذاری نه تنها مايه افتخاری نيست که حتی مايه ننگ است. انسان، انسان است. چه مرد چه زن.هيچ برتری زنان بر مردان ندارند و نيز مخصوصاً برعکس. چه کسی حق مقايسه دارد؟ اصلاً چرا مقايسه صورت می گيرد؟ اينکار مطلقاً باطل است.
در ابتدا شايد به نظر رسد وجود چنين روزی حاکی از توجه به مقام والای زنان باشد، ولی با دقت بيشتر اين پندار عکس جلوه ميکند و به نوعی تحقير تبديل ميشود. نميدانم عقيده زنان در اين باره چيست، ولی اگر من زن بودم هرگز چنين چيزی را مايه خوشوقتی خود نميدانستم! چه رسد به اينکه مردی اين روز را به من تبريک بگويد. چه تحقيری...چه تحقيری...
جان کلام آنکه، تعريف کردن يا نام گذاری کردن و کارهايی از اين قبيل نه تنها همیشه در بيان حقيقت موثر نیستند که حتی گاهی اوقات حقيقت را عکس جلوه ميدهند.
و ديگر، روز هايی هستند که در مقام شخص خاصی نيستند بلکه شامل قشری از جامعه ميباشند. از آن جمله روز مادر و پدر و يا شغلهايی مثل روز پرسدار. که اين روزها نيز از ولادت معصومی ناشی شده اند. مثل روز تولد حضرت فاطمه که روز مادر است. هر چند روز جهانی مادر نيز داريم که در ايران اعلام نميشود. از نظر من تمام اين نامگذاريها پسنديده اند. چه زيباست روزی را به مادران اختصاص داده و اينگونه اين مقام ارزنده و رفيع را قدر بدانيم و حداقل از زحمات ايشان در اين روز ويژه قدردانی کنيم. حال آنکه هر روز روز مادر است...!
ولی روز ديگری است که منحصرا در ايران به نيمی از نوع بشر نامگذاری شده است، و آن روز زن است. چرا بايد روزی را به نام زنان نامگذاری کنيم؟ چه چيز آنان را برتر از مردان کرده؟ مسئله سر اين نيست که چرا روزی به نام مرد نداريم! بلکه مسئله سر آن است که مگر زنان نوع خاصی يا بهتر بگويم نوع انحرافی از بشرند که بايد روزی بنام آنان باشد؟ آيا اينگونه به نظر نميرسد که اينکار بيشتر از آن جهت بوده که، در کشوری که به مرد سالاری معروف است، قصد به اصطلاح خر کردن زنان را داشته؟ آن هم با زيرکی هر چه تمامتر يعنی يکی کردن روز مادر و روز زن!
چه اينگونه بوده باشد چه نه، از نظر من اين نامگذاری نه تنها مايه افتخاری نيست که حتی مايه ننگ است. انسان، انسان است. چه مرد چه زن.هيچ برتری زنان بر مردان ندارند و نيز مخصوصاً برعکس. چه کسی حق مقايسه دارد؟ اصلاً چرا مقايسه صورت می گيرد؟ اينکار مطلقاً باطل است.
در ابتدا شايد به نظر رسد وجود چنين روزی حاکی از توجه به مقام والای زنان باشد، ولی با دقت بيشتر اين پندار عکس جلوه ميکند و به نوعی تحقير تبديل ميشود. نميدانم عقيده زنان در اين باره چيست، ولی اگر من زن بودم هرگز چنين چيزی را مايه خوشوقتی خود نميدانستم! چه رسد به اينکه مردی اين روز را به من تبريک بگويد. چه تحقيری...چه تحقيری...
جان کلام آنکه، تعريف کردن يا نام گذاری کردن و کارهايی از اين قبيل نه تنها همیشه در بيان حقيقت موثر نیستند که حتی گاهی اوقات حقيقت را عکس جلوه ميدهند.
روز زن را تبريک ميگويم، نه به زنان بلکه به مردان!!!
پی نوشت: در مورد مقایسه زنان و مردان اگه ناگهان اندیشم گرفت یه چیزی مینویسم.
اشتراک در:
پستها (Atom)