‏نمایش پست‌ها با برچسب سیاست. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب سیاست. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۲ خرداد ۳۱, جمعه

انتظار از روحانی و پیش بینی آینده

مردم تا میتوانند باید از روحانی حمایت کنند! باید از وی انتظارات معقول اما سفت و سخت و پیگیرانه داشت. تعداد این مطالبات هم تا میشود باید زیاد باشد. هر کدام از خرابکاریهای احمقی نژاد را باید مردم بخواهند که درست شود. اما این انتظارات تنها باید مقدار اندکی از چارچوب نظام جمهوری اسلامی خارج باشند. من اسمشان را میگذارم مطالبات بینابینی. باید آن انتظاراتی را داشت که نظام تکلیف خودش را با مردم در آن خیلی نمیداند. هر چند سمت و سوی متحجر خود را پیش خواهد گرفت. اما از آنجا که آنها چه اساسا جز چیزهای خوب به حساب می أیند (در قرآن یا هر متن مقدسی رد نشده اند) یا مثلا در میان سخنان خمینی میشود پبدایشان کرد، روبرویی جمهوری اسلامی با آنها میتواند برایش گران تمام شود چرا که اصولا روش حکومت در قبال آنها مورد اعتراض شدید مردم خواهد بود. مثلا حجاب اختیاری به وضوح احقانه است (مثال از این احمقانه تر به ذهنم نرسید). اما مثلا رسانه آزاد که جمهوری اسلامی آنرا هرطور که بخواهد تعریف میکند باید مورد هدف طرفداران روحانی قرار گیرد.  باید تعریف جهانی رسانه آزاد هر چه بیشتر از جانب مردم به گوش دولت و حکومت برسد. باید با درخواست مجوز از روزنامه های توقیف شده و جدید دولت وی بمباران شود. اتفاقا الان موقعیت بسیار خوبیست برای اینطور مطالبات. چرا که این مردم تحریم کننده انتخابات تمام عزم خود را جزم کردند و با سختی بسیار به خود قبولاندند که روحانی برای بهتر کردن وضع موجود قابل انتخاب است و چه معادلاتی را کنار گذاشتند و چه عهدهایی را شکستند تا به این نتیجه دردناک برسند که یک آخوند چیزی بین رفسنجانی و خاتمی برای حال حاضر ایران بهتر است از جریان وابسته به محمود احمقی نژاد و این باعث خواهد شد روحانی تحت فشار بیشتری قرار گیرد. اما آیا وی میتواند چنین مطالباتی را به مرحله عمل برساند؟ فرض کنیم نخواهد توانست همانطور که خاتمی هم نتوانست آنطور که باید و شاید چنین مطالباتی را براورد کند و نتیجه چه شد؟ ۱۸ تیر! اما اینبار مردم پتانسیل ذخیره شده از هشت سال سیاه احمقی نژاد را که ترکیبی از خشم و عصبانیت و خجالت و خاری است را در وجود خود انبار کرده اند و حتی کوچکترین کم کاری از روحانی این پتانسیل را میتواند آزاد. برای همین من نمونه ای از ۱۸ تیر ۷۸ را در چند سال آینده پیش بینی میکنم. شدت و حدتش دیگر به جناب دکتر روحانی بستگی دارد!

۱۳۹۲ خرداد ۲۲, چهارشنبه

چرا نباید به حسن روحانی رای داد

دلم نیامد انتخابات شده باشد و من چیزی ننوشته باشم. در مقایسه با چهار سال پیش یک نوشته تقریبا هیچ است. یا من بی تفاوت شده ام دیگر به اوضاع ایران یا درگیریهای این روزهایم بسیار بیشتر از گذشته شده است!

چیزی که از آن مطمئن هستم این است که رای نخواهم داد و تنها دلیلش این است که نزدیکترین حوزه رای گیری به شهری که در آن زندگی میکنم صدها مایل فاصله دارد و من آنقدرها آدم متعهدی به شرکت در یک حرکت دموکراتیک (لااقل در ظاهر) نیستم. در ریزبینانه ترین سطح هم به این خاطر است که هنوز از اینکه بخواهم با مردم هم آهنگ و هم صدا شوم شک و تردید دارم و برایم دشوار است. چه چیز احمقانه تر از هم ندایی با غوغا؟ به هر حال این موجب اختلال در موضعم من باب رای دادن یا ندادن نمیشود.

اما موضع من نسبت به رای دادن چیست؟ پاسخ کوتاه این است نمیدانم! این انتخابات از سخت ترین انتخابات جمهوری اسلامی است. حتی با فرض اینکه هیج تقلبی هم نشود نمیشود به راحتی تصمیم گرفت که به کدام کاندیدا باید رای داد. یعنی با حقایقی که در دست است نمیشود تصمیم نهایی را گرفت.


چیزی که این چند روز در خیالم هست این است که از این استقبال شدید مردم و دانشجویان از رای دادن به حسن روحانی اصلا خوشم نمی آید. من نمیتوانم به همین راحتی بروم و به روحانی رای بدهم فقط به این دلیل که برچسب اصلاح طلبی را به خود زده است. او حتی اصلاح طلب واقعی هم نیست. حزبی که او از آن آمده یعنی جامعه روحانیت مبارز  حزبی که در کنار خود تشکلهای همسویی همچون حزب موتلفه و انصار الحزب الله (گروههای فشار) را میبیند. احزابی که اتفاقا موجب روی کار آمدن احمدی نژاد و اطرافیانش در روز اول شده اند. همین ناطق نوری بود که احمدی نژاد را سیاست مدار کر (ماجرای شهردار شدن احمدی نژاد به دست ناطق میسر شد). همین گروههای انصار و الحزب الله بودند که دانشجویان را در ۱۸ تیر به خون کشیدند و بعد از آن هر جا سرکوبی بود از سالهای اصلاحات تا ندای آقا سلطان همه از همین حزب مورد تایید این کاندید منشغب شده اند. اینکه چون خاتمی تصمیم گرفت که روحانی بیاید و عارف نیاید البته زیرکانه بود. ممکن است که جنس آرای عارف بهتر باشند (یعنی آدمای درست و حسابی تر از اساتید و دانشجویان و ... بهش رای میدادن) اما تعداد آرای روحانی بیشتر است. و این زیرکی خاتمی و مجمع روحانیون مبارز در روی کار آوردن یک محافظه کار در لباس اصلاح طلبی است. در واقع این دو حزب (جامعیت و مجمع) معروف به جامعتین با یکدیگر ساخت کرده اند و فقط در آن منافع شخصی و حزبی تنها رانه این هماهنگی بوده است: تقویت موقعیت اصلاح طلبان به دست گرفتن امور به جامعیت روحانیت مبارز و گروههای وابسته. و چه سودی برای مردم دارد؟ آیا وی نماینده اصلی مردم رای دهنده و مخالف دستگاه حکومتی است؟ معلوم است که خیر. 

درست یا غلط به هر حال رای دادن به او برای من دشوار است. من تعجب میکنم چطور مردم و مخصوصا دانشجویانی که هر روز میگویند ما رای میدهیم و  فیسبوک را پر کرده اند از مزخرفاتشان از وی طرفداری میکنند؟! حداقل چیزی که موجب میشود نرویم به روحانی را دهیم این است که تیم روحانی همان طراحان گروههای ضربتی و فشار بودند که سرگرمی هایشان ویران کردن خوابگاههای دانشجویی بوده. من هرگز به روحانی به کاندیدای مناسب نمیتوانم رای بدهم.


اما من هرگز به کاندیدای مناسب رای نداده ام! خواستگاه من در این فضا هرگز امیدوارانه نبوده است. من هیچ انتظاری از جمهوری اسلامی ندارم و نداشته ام. جمهوری اسلامی همواره درست همان چیزی بوده که ازش بیزار بوده ام و نمی خواستم. اما رای داده ام. چرا؟ میتوانم اینطور بگویم که رای داده ام که امور بیش از پیش بهم بریزد! اینکه آبروی جمهوری اسلامی هر چه بیشتر برود و هر چقدر بیشتر بی کفایتی اش مشخص شود آرزوی قلبی من است. اینکه نظام از درون شروع به گیج زدن و خود ویرانگری شود بهترین درمان وضعیت ایران است. چون نه اصلاح طلبی مستقیم کاری از پیش میبرد (دچار استهلاک و هدر رفتن انرژی از روبرویی با دستگاه های حکومتی) و نه هر گونه انقلابی اتفاق خواهد افتاد. اما روند فروریزی و ضعیف شدن نظام گویا تا کنون وابسته به رای مردم نبوده و این روند در هر صورت اتفاق افتاده. بزرگترین خطری که نظام را تهدید میکند نه مردم نه غرب نه تبلیغات و نه اپوزوسیون بلکه خود نظام است! 

اما در این انتخابات حقیقتا باید زیرک بود و برای همین هم معتقدم اصلاح طلب نمایی همچون روحانی نباید انتخاب شود چرا که کمکی به این روند نخواهد کرد و فقط دوباره زمانی برای جمهوری اسلامی خواهد خرید. اصلا راستش را بخواهید امکان اینکه روحانی انتخاب شود بسیار هم زیاد است.

از طرفی قالیباف و محسن رضایی نیروهای جدیدی از جنس امتحان نشده ای به عنوان رییس جمهور در جمهوری اسلامی هستند (هر دو فرمانده سپاه بوده اند). اینکه رییس جمهور یک فرمانده سپاه بشود پدیده جدیدی است و این یعنی جمهوری اسلامی از تمام انواع آدمهایش از آخوند گرفته تا غیر آخوند از مجاهدینی گرفته تا کارگزارانی از محافظه کار گرفته تا اصلاح طلب از مهندس گرفته تا معلم از یک احمق بیشعور گرفته تا یک احمق بیشعور دیگر همه و همه را امتحان کرده و الان به این مرحله اسفناک از حیاتش رسیده. به جز یک فرمانده سپاه! این جنس یعنی فرمانده سپاه بودن از آخرین نوع از رجال سیاسی ایران است که هنوز بر کرسی ریاست جمهوری ننشسته. و من معتقدم یک فرمانده سپاه هر چه بیشتر جمهوری اسلامی را به پرتگاه خواهند کشاند. پس آیا باید به قالیباف رای داد؟ اینطور میشود فکر کرد...

۱۳۹۰ فروردین ۲۹, دوشنبه

Not a Mother's Day

من در حال خروج از کشور و شروع زندگی مورد علاقه ام بودم که برای آخرین بار به طور اتفاقی با او مواجه شدم. چاق شده بود و توله اش را بغل کرده بود. هنوز چشمانش زیبا بود و همان جذابی گذشته را داشت، اما نارضایتی را میشد در عمق چشمانش احساس کرد. در دستش خریدهای آن روزش بود. از خاطرم سریع گذشت دستانی که روزگاری قلم موی نقاشی بین انگشتانش می رقصید حالا به چه سرنوشتی گرفتار شده است. من خودم را طوری که اتفاقی به نظر برسد به یک مغازه کفش فروشی رساندم. مغازه در حال تعطیل شدن بود و مغازه دار مرا به زور از مغازه اش بیرون انداخت. فحشی نثارش کردم و انگشتی نشانش دادم! به گمانم هیچکدام را متوجه نشد. رفتم آن سمت بازار که متوجه شدم با پیرمرد مغازه در حال جر و بحث شده است. داشت به او می فهماند که با این گرانفروشی باعث شکل گیری چه خلافکاریهایی در میان جامعه و مردم خواهد شد. و شروع کرد از دولت و حکومت شکایت کردن و فحش دادن به بازارییهای گرانفروش و عوضی ای مانند آن پیرمرد. من به پیرمرد نگاهی انداختم و از اینکه دهن به دهن او شده بود و تا آن زمان از دهانش چند ناسزا هم پرانده بود عصبانی بودم. میخواستم خفه اش کنم و بکشمش. نیست و نابودش کنم مرتیکه ی عوضی ِ گرانفروش را. حتی به سمتش هم حرکت کردم که ناگهان چیزی به خاطرم رسید...بله درست بود دعوا با مغازه دار عاقبتی بهتر از عاقبت ازدواج در پی نخواهد داشت...اینطور بود که راهم را کج کردم و شادمان به فکر سفر در پیش رویم افتادم و امیدوار بودم آن دستها هنوز هم قلم مویی را لمس کنند...!

۱۳۸۸ مرداد ۲۳, جمعه

استلزامات جنبش سبز

بیش از هر چیز از اینکه جنبش اسم و رسم پیدا کرده است خشنودم. اینکه بر حادثه و رخدادی نامی آنهم در حال نهاده شود اصرار آنرا به تاریخ بیشتر خواهد کرد و از طرف دیگر از میان برداشتنش را دشوار و حتی ناممکن میسازد. نمیتوان از زیر بار سنگین نام شانه خالی کرد. نام نهادن همواره در مقابل فراموش شدن مقاومت و سماجت می‌ورزد. اصولاً خواست ِ نام گذاری خواست ِ فراموش نشدن و در حافظه باقی ماندن است. این سماجت و خواستگاه طبیعی‌اش در تاریخسازی و ماندگار کردن جنبشی همچون «جنبش سبز» حقیقتاً میتواند کارساز باشد و کار تاریخ‌نویسان را راحت‌تر خواهد کرد. «جنبش سبز» اما چیزی بیش از یک نام است. چرا که خدا میداند «سبز» بودن یک جنبش چقدر میتواند برای نظام اسلامی و ناب ِ محمدی با انبوهی از مسجدهای فیروزه‌ای رنگش و پرچمهای جور وا جور سبز رنگش هولناک باشد؛ همانطوری که بانگ «الله اکبر» بعنوان نماد و نشانه‌ای از مبارزه به سادگی برای حکومت دینی ِ جمهوری اسلامی که سی سال پیش جشن پیروزی‌اش را با همین ندای «الله اکبر» گرفته بود سهمگین است.

از طرفی اما معتقدم همچنان جای شعاری مناسب که گستاخانه دعوت به برچیدن این بساط خیانت و جنایت کند خالی است. شعار یکه‌ای که هرگاه نام جنبش به زبان می‌آید ناخوداگاه به همراهش شعارش نیز به یاد بیاید. بتوان شاهد نقش بستنش بر در و دیوارهای شهر بود. بشود امضایی در پایان هر نامه و بیانیه‌ای. درست است مردم در بهمن 57 با «مرگ بر شاه» و اشعار انقلابی شور انقلابی میگرفتند اما در نهایت جمهوری اسلامی با مغالطه‌ی بزرگ ِ «استقلال، آزادی، جمهوری اسلامی» بود که روی کار آمد. البته شاید زمان همچو چیزی فرا نرسیده باشد چرا که هنوز ندیده‌ام که گروههای مختلف شجاعانه همراهی و هم رایی خود را با جنبش سبز بیان کنند. تنها اشارتی اعتراض آمیز در بیانیه‌های احزاب مختلف پیدا میشود که به نوعی به جنبش متصل میشوند اما هنوز حمایتی صریح از جانب حزب یا دسته یا گروهی رسماً منتشر نشده است و هیچ دعوت عمومی از مردم توسط جمیع احزاب معترض وجود نداشته است. هنوز حرکت مردمی و رهبریش یک کل واحد و منسجم را تشکیل نمی‌دهند. هرچند دولت کودتا با پافشاری هر چه بیشتر در قتل عام مردم بر خلاف تصورش به این گسستگی نسبی انسجام بیشتری خواهد بخشید. چرا که عرصه ی شهادت عرصه‌ی همدردی و یکصدا شدن بازمانده‌ها ست. گویا قاتلان حکومتی فرمول قدیمی سالهای بعد از جنگ ِ خودشان را فراموش کرده‌اند!

وجود کثرت شعارها اما از جهاتی در هر دوره از بلوغ و تکامل جنبش میتواند در عمل موجبات آزار و اذیت دولت کودتا و رهبری را فراهم کند. چرا که حتی اگر هم دولت بخواهد به خواسته‌های مردم توجه کند و آنها را برآورده سازد با انبوهی از خواسته‌ها و توقعات ریز و درشتی مواجه خواهد شد که در عمل هیچکدام را نخواهد توانست جامه عمل بپوشاند. وانگهی خواسته‌های مردم اصولاً خارج از چارچوب و سلیقه‌ی اجرایی دولت کودتاست و کلاً در جهت ضربه زدن به مشروعیت نظام اسلامی‌ای است که دست اندر کاران کودتا روی آن سوارند. به نظر میرسد نظام به هر نحوی بخواهد هم نمیتواند مردم را راضی و آرام نگه دارد. گویا خرِ نظام اسلامی عاقبت در حال سر خم کردن و انداختن سوار خود است. سواری که وزن خودش عامل افتادنش خواهد شد.

۱۳۸۸ تیر ۲۵, پنجشنبه

حراست از جنبش

انقلاب بهمن ِ 57 تنها نتیجه‌ی یک جریان نبود. جریانات سیاسی و اجتماعی ِ مختلفی بودند که در نهایت به یک نقطه ختم و منجر به انقلاب شدند. درست است که بسیاری از این جریانات بعضاً به دلیل نداشتن ایدوئولوژی ِ منسجم و یا تبلیغاتی که دیگر جریانها علیه آنها می‌کردند تضعیف شدند و یا به حاشیه رانده شدند تا در نهایت این روحانیت و اسلام گرایی باشد که رهبری جنبش را در دست بگیرد، اما یقیناً همه در سرانجام انقلاب نقش داشته‌اند. تاریخ ِ سیاسی هر جنبش و حزبی هرگز بطور مطلق ماهیتی مستقل از دیگر جریانات نداشته است. تاریخ ایران ِ قبل از انقلاب مجموعه‌ای از تقابلها و اثرگذاریهایی‌ست که جریانات مختلف سیاسی روی یکدیگر، و برآیند آنها روی حکومت شاه ایجاد میکرند، چرا که همه (لاقل دو جنبش مسلط چپ و اسلامی و التقاط مضحکشان توسط شریعتی) در نهایت انقلابیونی بودند که در براندازی حکومت شاه یک نظر بودند. اما سرانجام این روحانیت و جمهوری اسلامی بود که وارث و نقطه پایان تاریخ و تمام روزهای مهم و جریان ساز قبل از انقلاب شد. پس از انقلاب آن جریانات سیاسی که بینشهایی بعضاً متضاد با یکدیگر هم داشتند حالا در غیاب و با از میان برداشته شدن شاه روبروی یکدیگر قرار گرفته و سهمشان از انقلاب را از جمهوری اسلامی طلب میکردند.

پرسشی که مطرح میشد این بود که جمهوری اسلامی با این ارثیه خود چه باید میکرد تا بقایش را تضمین کند؟ جمهوری اسلامی‌ای که اصل سیاست را در دیانت قرار داده چگونه باید با گذشته‌ی مبارزات ِ نیروها و جنبشهای غیر دینی که سهم انکارناپذیری در پیروزی انقلاب داشتند برخورد میکرد؟ چطور میشد انقلابی که به نفع روحانیت و اسلامی‌گری تمام شده را از دیگر بینشها و نظریات آغشته به اصول غیر دینی و مذهبی پاک کرد؟

البته با سرکوب! از آن زمان تا کنون دستگاه حکومتی با پشتوانه‌ی ایدئولوژیک خود دست به سرکوب بقایای نیمه جان دیگر جریانات سیاسی زده است. اما نظام جمهوری اسلامی علاوه بر سرکوب مستقیم به دنبال اتخاذ راه و روشی ایجابی در پی ریشه دار کردن انقلاب اسلامی و آرمانهای آن در فرهنگ ایرانی بوده و هست. اصولاً هر انقلابی در پی دوباره-فرهنگ-سازی‌ای است که سازوکارش زیر و رو کردن نمادها و نشانه‌های مخالف و مزاحم ایدئولوژی ِ انقلابی روی کار آمده و در مقابل تبلیغ و حراست از نمادها و ساخته‌هایی‌ست که آنها را به دست خویش آفریده. میل اصلی جمهوری اسلامی تبدیل برساخته‌های انقلابی به نهادهای بزرگی بود که در گذر زمان و بواسطه بزرگ و مقدس بودنشان(شدنشان) پاسدار و محافظ پیدا کنند و به تدریج سخت و صلب و تغییر ناپذیر شوند. سپاه پاسداران، بسیج و شورای نگهبان و ... که همه وظیفه حفظ و حراست از آرمانهای انقلابی اسلامی را بعهده دارند همه مثالهایی در جهت یادآوری اصل ِ انقلاب اسلامی و تضمین بقای جمهوری اسلامی است.

نکته‌ی دیگری که در جهت عمق بخشیدن به ایده‌ی نظام جمهوری اسلامی در فرهنگ و زندگی روزمره‌ی مردم و بخصوص نسلهای بعد از انقلاب و همینطور پاکسازی آن از دیگر جریانهای فکری ِ سابقه دار ِ قبل از انقلاب و تاریخ انقلاب اسلامی وجود دارد، برجسته و مربوط ساختن آن روزهای سرنوشت ‌سازی ست که بطور کامل در جهت ایده‌ی نظام اسلامی و بر پایه‌ی مذهب در تاریخ ِ قبل از انقلاب رقم خورده‌اند. و در مقابل به فراموشی سپردن یا مصادره کردن دیگر روزهایی که به هر نحوی خارج از مسیر مذهبی و اسلامی جای داشته‌اند. هر چند سهم بسزایی در تحریک دیگر جنبشها و رشد حرکت انقلابی مردم ایفا کرده بودند. برگزاری مراسم و تشریفات همه ساله درست روبروی چشمان مردم نشان از این مطلب دارد. به درستی میزان تصاحب هر انقلاب بر روزهای سال و تقویم آن کشور عامل مهمی در بقای آن است.

با این حساب به گمانم این روزها و هفته‌های اخیر میتواند عذابی همه ساله برای جمهوری اسلامی به بار آورد. روزهایی که درست کارکردی عکس نسبت به آن روزهای خاطره آمیز جمهوری اسلامی که سالهاست این حکومت از طریق به یاد آوردن آنها دکان و دستگاه تبلیغ راه انداخته قرار دارند. چه کسی است که نداند تنها به زبان بردن روز 18تیر چقدر موجب ترس و آشفتگی سران حکومتی میشود. باید دانست که حکومت تمام تلاشش را در به فراموشی سپردن و یا مصادره کردن این روزها به نفع خودش خواهد کرد. پس نباید گذاشت این روزها و وقایع اخیر به این سادگی فراموش شوند و یا توسط نظام مصادره شوند. باید تاریخ سازی کرد و به گفته‌ی رندانه‌ی خمینی (که گویا بیش از هر کسی نیاز مبرم این نظام به کسب مشروعیت از جانب مردم و رمز حفظ و بقای نظامی همچون جمهوری اسلامی را میدانست) باید همواره در صحنه بود سمجانه یکی یکی روزها را بنام جنبش کرد و به انسجام این روند و ایده‌ی درونش و ریشه دار کردن آن در فرهنگ و زندگی روزمره کوشید. هر جا خرداد شنیده میشود باید از خرداد 88 گفت و یاد کرد. باید تمام روزها و تاریخ جنبشهای مدنی از 16 آذر گرفته تا 18 تیر را فراخواند و به تیر و خرداد 88 پیوند زد. اسم ندا آقا سلطان و سهراب اعرابی را باید دائم تکرار کرد. حالا نوبت ماست از روزهای پشت سر گذاشته امان حراست و پاسداری کنیم.

کمی مرتبط:
مرقد خمینی فراتر از یک بنا / ناگهان اندیشه

۱۳۸۸ تیر ۱۵, دوشنبه

موسوی و انتظار از جنبش

میرحسین موسوی ظاهراً پیشوای مردمی شده است که انزجار و تنفر اصلی آنها دیگر نه از دولت ِ کودتایی ِ احمدی‌نژاد بلکه از نظام و حکومت ِ ولایت فقیهی‌ست که در راس آن علی خامنه‌ای جا خوش کرده است. نفرتی که سابقه‌ای بیش از اینها داشته. هر چند هرگز نمودی در سطح جامعه بطور آشکارا نیافت[1]. به عنوان اثبات این نکته میتوان به تغییر ادبیات ِ شعار در جماعت ِ معترض درست روز بعد از سخنرانی خامنه‌ای در نماز جمعه توجه کرد. «مرگ بر دیکتاتور» مبهمی که گویا خطابش به رئیس دولت بود به «مرگ بر خـامنه‌ای» صریحی تبدیل میشود که علاوه بر اینکه دیگر هیچ شکی بر بیزاری ِ مردم از این حکومت و استبداد دینی ِ طبیعی همراش باقی نمیگذارد، نشان از این دارد که حالا دیگرطرف این مردم نه دیگر احمدی‌نژاد و دولت کودتا بلکه خود شخص خامنه‌ای بعنوان مجری ِ گام به گام این سناریو یا به قول موسوی «شعبده بازی» و «صحنه آرایی خطرناک» است.

حال با این اوصاف از میرحسین چه انتظاری میتوان داشت؟ آیا چهره‌ی واقعی موسوی و باورهای وی میتواند برآورده کننده‌ی خواسته‌های آن پیرزنی باشد که روز راهپیمایی ِ از انقلاب تا آزادی با شور و هیجانی سرشار میگفت: "خودمون گند زدیم انقلاب کردیم خودمونم جمعش میکنیم."؟ یا اینکه بکوشیم ویژگیهای جنبش را دریابیم و همراه آن برویم؟

میرحسین انسان مومن و مسلمانی‌ست که در دوران قبل از انقلاب تحت نفوذ شدید ایدئولوژی ِ اسلام و مغلطه‌ی جمهوری ِ اسلامی بر ضد رژیم شاه جنگیده است. وی بی‌تردید جز اولین و برجسته‌ترین افراد انقلاب اسلامی بوده و هست. بی‌شک سالها لااقل جز ده نفر اول نظام جمهوری اسلامی بوده است. نظامی که در طی حیات سی ساله‌اش مورد حمایت وی بوده. او شدیداً تحت تاثیر خمینی‌ست، او را قبول دارد و الگوی خود می‌داند و حتی تمام این وقایع را نوعی انحراف از مسیر اصیل خمینی و انقلاب اسلامی میداند. میرحسین بطور کامل به اصل ولایت فقیه پایبند است و آنرا قبول دارد. او همان کسی است که در سفر تبلیغاتیش به قم «نجات کشور از فاشیسم را مرهون ولایت فقیه» اعلام میکند. نکته‌ای که خامنه‌ای بر آن تاکید داشت همین از دل نظام بر آمدن افرادی همچون موسوی و کروبی‌ست و این یعنی هر چه باشند نظام اسلامی و این نظام مورد پذیرششان هست. او در شعارهای تبلیغاتی‌اش هم هرگز حتی نزدیک به این نکته که ممکن است اصل نظام نیاز به تغییراتی داشته باشد نشد. تمام کاری که وی خواستار انجام دادنش بود نجات ایران از دروغگویی، رمالی و ترمیم وجهه زشت و خراب بین‌المللی و بازگرداندن نظام به مسیر درستش بود.اساساً اصلاحات وی قویاً دارای خصلتی ابزاری در جهت مشروعیت بخشدن به نظام بود.

به نظر نمیرسد بتوان از میرحسین انتظار رهبری ِ جنبشی که خواهان براندازی باشد را داشت. جنبشی که دیگر خوب میداند مسئله‌ی تغییر قدرت از یک نفر به دیگری یا به هر چیزی شبیه شورای ِ رهبری مشکلشان را با اصل نظام ِ مورد انزجارشان از میان نخواهد برد و برطرف نخواهد کرد. وی در نهایت رهبر ناخواسته‌ای برای جنبش مردمی خواهد بود که خواستار رهایی از استبداد دینی‌اند.

اما حقیقتاً وظیفه‌ی مهم و اصلی این باید باشد که به حق انتظار و دورنمایمان را با اصل این جنبش و حقیقت رهبریش هماهنگ کنیم و نگذاریم مطالبات بیشینه ما ارزشمندی این واقعه‌ی بی‌سابقه که میتواند برگ زرینی در تاریخ ایران باشد را تضعیف و کم رنگ کند.

[1] واقعه 18تیر میتواند استثناء باشد.

همچنین بخوانید:
برگ زرین تاریخ ایران / داریوش همایون
میرحسین ِ موسوی و خواسته‌های ِ جنبش / مخلوق


به اشتراک بگذاریدمطلب را به بالاترین بفرستید

۱۳۸۸ خرداد ۲۸, پنجشنبه

شراب ِ تلخ

1. عکسها و فیلمهایی که این روزها از مجروح شدن و متاسفانه کشته شدن مردم و هم‌وطنانم میبینم آنقدر تلخ و ناراحت کننده هستند که گمان میکنم اندک اندک در وجودم غم و اندوهی را حکاکی میکند که هرگز از بین نخواهند رفت. حمله به دانشگاهها و خوابگاهها و مخصوصاً به کوی دانشگاه که صبح روز بعدش شخصاً شاهد نابودی تمامش بودم عمیقاً اندهگینم کرد. و بیش از هر چیز از شنیدن کشته شدن زنی همراه دخترش توسط نیروهای لباس شخصی در مهد کودکی که روز دوشنبه از ترس به آنجا پناه برده بودند از پایم انداخت. بدون شک خون تمام این جنایات بر گردن شخص خامنه‌ای است. او و تمام گروههای تروریستی و زیر فرمانش مانند انصار حزب الله، بسیج، سپاه، احمقی نژاد، محصولی و ... همه و همه مسئول کشته و یا زخمی شدن مردم هستند! لعنت بر انصار حزب الله، لعنت بر حزب الله و لعنت بر این الله! که این الله هیچ یار و یاور ما نیست و نبوده است و نخواهد بود، باید یار خود بود.

2. پرسشی که این روزها مطرح میشود این است که آخرش کارمان به کجا میکشد؟ آیا انتخابات مجدد برگزار میشود؟ آیا موسوی و کروبی تا پایان سر حرفهایشان میمانند؟ کشور به کدام سمت خواهد رفت؟ آیا فضای امنیتی حاکم خواهد شد؟ کشته شدن مردم ادامه خواهد داشت؟ به عقیده‌ی من در پی جواب این سوالات نباید بود و نباید با پیش بینی شرایط آینده و اینکه چه خواهد شد و چه بر سرمان می‌آید دست به کنش زد. حرکتی بی‌سابقه شروع شده است. موقعیتی تاریخی و ارزشمند ایجاد شده است و همچنان پیش میرود. نباید با سعی به پاسخ دادن به این سوالات و ترسیم آینده‌ای که غالباً هم سیاه در ذهن ترسیم میشود موجب از بین رفتن امید و رانده شدن فضا و موج ایجاد شده به کنشهای محافظه کارانه شد. باید امیدوار بود، باید لجوجانه این حرکتها را دنبال کرد و در راهپیمایی‌ها شرکت کرد. باید همگان را تشویق کرد و بی‌خبر نگذاشت. نباید با مشتی عدد و رقم و گزاره‌‌های علم آمار از نظام طلب انصاف داشت. چرا که یقین داشته باشید با هیچ نوع استدلالی نمیتوان تقلب گسترده‌ای که اتفاق افتاده است را برای شورای نگهبان اثبات کرد. شورای نگهبانی که خودش یکی از مهمترین بازی گردانندگان این انتخابات بوده. احمقانه است از متقلب و آن هم متقلبی که به ظاهر بنا بوده انصاف را رعایت کند انتظار انصاف داشت. انصاف را باید با زور تعریف کرد. تعریفی که بارها در تاریخ بشر خوانده ایم و خواهیم خواند.

۱۳۸۸ خرداد ۲۴, یکشنبه

اوضاع نگران کننده

اوضاع هیچ خوب نیست! شلوغی ِ دیروز و دیشب تهران ترسناک بود. خبر میرسد دیشب دو نفر در کوی کشته شده‌اند این منهای دو پلیسی است که گویا دیروز زیر ضرب و شتم مردم جان داده‌اند. چندتا از دوستانم دستگیر شده‌اند و برخی زخمی. صحنه‌هایی که دیروز در خیابان ولیعصر دیدم بسیار نگران کننده بود. زنان میگریستند و عدهای اوباش سعی در ربودن دختری را داشتند.[از اینجا] خبر از دستگیری اعضای جبهه مشارکت و حبس شدن میرحسین در خانه‌اش میرسد.[اینجا | اینجا] بسیاری از روزنامه نگاران دستگیر شده‌اند و یا فراری شده‌اند. سایتهای خبری طرف اصلاحطلبان فیلتر یا هک شده‌اند. جو متشنج، مردم عصبی، بهت زده و ناامید هستند. خامنه‌ای به شدت اشتباه عمل کرده. شاید هم دیگر علناً نیازی به همان جمهوریت لنگان لنگلن نظام نمیبینند! شاید حکومت اسلامی در راه است!

۱۳۸۸ خرداد ۲۰, چهارشنبه

آنارشیسم دولت دهم

1. تصمیم داشتم در نوشته‌ای دلایلم را بر ترجیحم به کروبی بر موسوی بنویسم که مقدور نشد. گمان هم می‌کنم که در این فرصت اندک نمیتواند مقبول بیفتد و طرفداران موسوی بیش از آنکه حتی تصور شود مسخ ِ موج سبز منتشر شده در سراسر کشور شده‌اند. موجی که به عقیده‌ی من همانند دوازده سال پیش بی‌خردانه دچار شعارزدگی و خیال پردازی شده است. این جماعت که اکثر هم سن و سالهای من هم هستند نوعی تصور آرمانی از افرادی پیدا کرده‌اند که هیچ چیزی در گذشته‌ی آنان و اساسا فلسفه‌ی وجودی آنان بعنوان مهره‌ای قدیمی در جمهوری اسلامی چنین تصور آرمانی را توجیه نمی‌کند. جواد طباطبایی در طرفداری از مهدی کروبی و انتقاد از این موج سبز گفته است: «نوعی استفاده ابزاری از جوانان صورت میگیرد که موجب می‌شود انتخابات مبتنی بر خردمندی نباشد.» باری آنجا که باید میگفتم و تاکید می کرده‌ام گفته‌ام و موکد شده‌ام و آنجا که باید به گوش می‌گرفتند، نگرفتند.

2. الان دیگر این سوال که به چه کسی باید رای داد، همانطور که در بالا اشاره کردم کاریست عبث. پاسخ به این سوال هم که بالاخره اسم چه کسی از صندوق بیرون خواهد آمد هم با هر چه نزدیکتر شدن به زمان برگزاری انتخابات مبهم‌تر و دشوارتر میشود هر چند همه میدانیم که کار و بار ِ جماعت ایرانی را چه به پیش بینی کردن از روی منطق و شواهد؟ همین که هرگز نمیتوان خیال خود را راحت کرد که بطور مثال آن افرادی که پشت آخرین مدل بی.ام.دابلیو می‌نشینند، خواننده محبوبشان سلینجر است، سیگار فیلیپ موریس میکشند، کاندوم امریکایی در جیبشان پیدا میشود، هر هفته تنیس بازی می‌کنند و در دانشگاه دکوراسیون داخلی میخوانند، امکان ندارد بروند و به احمدی نژاد رای دهند. که میروند! که رفته بودند! که به خدا چهار سال پیش اسم احمدی نژاد را از صندوق در نیاوردند و تقلب نشد که خودش انتخاب شد.

3. به هر حال روز جمعه هر نتیجه‌ای که رقم بخورد و هر کسی که انتخاب شود با توجه به جریانات این چند هفته مانند خیل عظیم طرفداران موسوی و بیانیه‌های آوانگارد کروبی از یک طرف و مظلوم نمایی و عوام فریبی شگفت‌انگیز احمدی‌نژاد در طرف دیگر، موجب تبدیل جناح بازنده به منتقد و یقیناً معترض جناح پیروز بعد از پایان اتخابات خواهد شد. مثلاً همین پتانسیلی که در مردم وجود دارد و باعث بوجود آمدن همین تجمعهایی که این شبها شاهد آن هستیم، در صورت برنده شدن جناح مخالف باعث بوجود آمدن و تبدیل شدن این پتانسیل به طیفی انتقادی‌تر، معترض‌تر، تغییر-خواهانه‌تر خواهد شد. از طرف دیگر پیروزی هر جناح موجب رادیکالیزه شدن جناح مخالف و در نتیجه احتمال بوجود آمدن ناامنی و بروز درگیری و تندروی آن جناح و دسته خواهد شد. البته به شخصه هر گونه کُنتراست و تضاد را خوش دارم. اما نکته اینجاست که کدام گروه رادیکال شود بهتر خواهد بود؟ حامیان احمدی نژاد یا حامیان اصلاحات؟ اصلاً وضعیت بهتر چیست؟ پیوستن به اصلاحاتی که در بطن خود کابوس ِ سی ساله‌ی جمهوری اسلامی را نگه داشته و در صدر آن "جنس اصلی" است که قرار است بجای "جنس بنجولی" که الان ریس دولت است روی کار آید یا طالبانی گری؟ یا براندازی؟

پ.ن: اگر خواستید میتوانید از این نوشته نتیجه بگیرید که: الان دیگر احمدی نژاد بماند بهتر است.

۱۳۸۸ خرداد ۱۳, چهارشنبه

خطر خون ریزی و دعوت به آرامش

طرحی را یکی از دوستان ِ عزیزم در ستاد ِ انتخاباتی ِ میرحسین موسوی پیشنهاد کرده بود با عنوان طرح ِ «غوغا». رويكرد اصلی آن با فرض وجود فضای ِ سالم انتخاباتی تقويت ِ شبكه‌های شفاهی شهریست برای حمايت از موسوی که اگر هر كدام از ما آنرا جدی بگيريم، آنگاه می‌توان اميد داشت كه توده‌های سرگردان پس از تجربه‌ی سنگين دعوت به رای دادن از توان ِ بيشتری برای انتخاب ِ آگاهانه برخوردار شوند و كمتر در دام شگردهای فريبنده‌ی دولت نهم بيافتند. نسخه‌ی البته وسیع‌تر آن در بین گروهی در میان اغشار جامعه مورد اجرا قرار گرفت، بطوریکه مثلاً از جامعه فرهنگیان، پزشکان، بازنشستگان و اقلیتها گرفته تا کتابفروشان، کارگران جز، نانوایان و دیگر اصناف، در هر کدام از این جمعها و گروهها حامیان موسوی شناسایی شده و به تبلیغ در گروه و سنخ وابسته به خود بپردازد. این طرح تقریباً همانیست که خود موسوی با عنوان «هر فرد یک ستاد انتخاباتی» از آن یاد کرده.

در همین راستا واضح است که میتوان بطور انفرادی توسط هر طرفدار جبهه‌ی اصلاحات این طرح عملی شود و در این مدت اندک در سطح شهر به تبلیغ شفاهی پرداخت. از نتایج آن همان بس که امروز همراه با دوستانم توانستیم با شناسایی اهداف مردد و سرگردان در خیابانها آنها را به سمت جبهه و موضع «هر چیزی جز احمدی‌نژاد» که غنیمت هم هست بکشانیم.

اما این طرح با مناظره‌ی امشب و حوادث ِ اخیر میتواند به یک کابوس تبدیل شود. در پی مناظره‌ی امشب موسوی و احمدی‌نژاد که موضع خصمانه و اَگرسیو ِ احمدی نژاد به سمت افشاگری و دست گذاشتن روی خطرناکترین عنصر نظام یعنی رفسنجانی و دار و دسته‌اش کشیده میشد از یک طرف و اخباری که از درگیری‌های فیزیکی بین حامیان محمود و میرحسین که گویا متاسفانه به کشته شدن یک نفر هم منجر شده [اینجا را ببینید] از طرف دیگر، وضع به شدت رو به وخامت می‌رود و رویای فضای سالم انتخاباتی تبدیل به کابوسی میشود که در آن بی‌اغراق خطر وارد شدن خون و خونریزی‌های بیشترهم در عرصه انتخاباتی خواهد رفت. و این فاجعه در نهایت به نفع دولت نهم تمام خواهد شد چرا که از طرفی شورای نگهبان هشدار باطل کردن صندوقها را در روز انتخابات به محض وجود کوچکترین درگیری و خشونت را همین اخیرا اعلام کرده که باعث میشود به این بهانه به سادگی صندوقهای برنده‌ی اصلاحات باطل شده و یک برچسب خشونت طلبی در کنار مظلوم نمایی احمدی‌نژادیها هم بی هیچ پرده نثار طرفداران اصلاحات شود و اینجاست که شکست بزرگی اصلاحات (یا هر چه باشد جز احمدی نژاد) خواهد خورد. پس تصمیم عاقلانه حفظ آرامش و جلوگیری از ایجاد هر نوع درگیری حتی تند صحبت کردن با حامیان احمدی نژاد است. القصه اینکه بگذارید خونشان جوش بیاید پیروزی با ماست!

پ.ن: به هر حال هدف اول این انتخابات نیامدن احمدی نژاد است وگرنه من به شخصه رای درست را در درجه اول به هیچکس (چون اینا همشون پدرسگند و همه اینو میدونیم) و در درجه آخر به کروبی میبینم. تا وقت شه درباره‌اش بنویسم.

۱۳۸۷ اردیبهشت ۲, دوشنبه

مرقد خمینی فراتر از یک بنا

چطور یک آرامگاه مشکل ساز می‌شود

تبليغات به عنوان يکی از عوامل برای حفظ و بقای هر حکومتی، مجموعه‌ای از نشانه‌ها، نمادها و اسطوره‌هاست که حامل معانی‌ایست که توسط حکومت ساخته شده‌اند. معانی‌ای که حکومت برای روی کار آمدن توانسته آنها را بر ديگر معانی و ايدولوئوژی‌های دیگر برتری دهد. اين تبليغات دقيقاً روی آن دسته از مفاهيم انگشت می‌گذارد که احتمال فراموشی آنها زياد است و از آنجا که بشر ذاتاً فراموشکار است، اين دم و دستگاه ِ تبليغ بر ضد فراموشکاری بشر عمل می‌کنند. مخصوصاً حکومتی مانند جمهوری اسلامی که تماماً ارزشی و دينی بوده و تولدش با انبوهی از تبليغات و شعارهای اخلاقی و دينی همراه بود. بزرگترين ضربه‌ای که می‌توان به حکومت وارد کرد حمله به نظام نشانه‌های آن و کارکردهای آنها است! چرا که اگر هويت نشانه از دست برود به طور مستقيم مرجع و منبع آن يعنی نظام فکری ِ حکومت زير سؤال رفته و رو به ابطال می‌رود. اين روند می‌تواند «انقلابی» باشد يا فقط روندی «اصلاح» کننده داشته باشد. به هر حال هرچه نشانه‌ها با شدّت و حِدّت بيشتری بی‌هويت شوند تغييرات انقلابی‌تر خواهد بود. انقلاب اسلامی هم که دقيقاً با دگرگونی نشانه‌ها و ارزشها همراه بود همين وضعيت را دارد. حالا فرض کنيد حکومت ایران چه تلاش بی‌وقفه‌ای برای فراموش نشدن اين معيارها و ارزشها انجام ميدهد.

اگر دستاوردهای خمينی را به عنوان نماينده بی‌چون و چرای تمام ارزشها و معيارهای جديد که در قالب جمهوری اسلامی ریخته شده است، در نظر بگيريم ( که حقيقتا هم همینطور است )، می‌توان اين نتيجه را گرفت که مهمترين و بيشترين تبليغ روی او انجام ميشود و از طرفی مخالفان هم بيشترين حمله را به او و هر چيز ِ مربوط به او ميکنند. يک صورت بندی اين است که مثلاً جريان اصلی حکومت به بر حق بودن بی‌چون و چرای خمينی تأکيد دارد، و از طرفی جريانی که تمايل به اصلاح دارد سعی ميکند خوانشی متفاوت از خمينی را ارائه دهد و در آخر جريانهای راديکال داخل و بیشتر خارج کشور که عمدتاً خواستار اصلاحات کلی و دگرگونی در دم و دستگاه حکومتی هستند همه به نوعی خمينی را رد ميکنند. چیزی که به اسم «گذار از خمینی» در بین برخی محافل داخلی مطرح شده همین است که به شدت هم از طرف حکومت مورد حمله وسرکوب قرار گرفته است.

البته در اين که برای هر نوع تغيير چه ملايم چه انقلابی اول از همه بايد ساختارهای فکری و اعتقادی عوض شود شکی نيست. و همانطور که در بالا گفته شد تلاش اصلی بر نقد فکری و ايوئولوژیکی ِ روندی است که مايلم آنرا «خمينی سازی» بنامم متمرکز است. ولی تمام آنچه که به خمينی سازی مربوط است فکری نیست و جنبه تئوريک ندارد! مثلاً عکس خمينی که در تمام رستورانها هم ديده ميشود را در نظر بگیرید! این عکسها همه نوعی تبليغ هستند و از اين نشانه‌ها همه جا وجود دارد و ما در زندگی روزمره بارها با آنها مواجه می‌شویم. از عکس خمينی در اول ِ کتابهای ِ درسی گرفته تا بصورت تابلو در مغازه‌ها و دانشگاهها. نام گذاری خيابانها، ميدانها، تفريح گاهها، فرودگاهها، بندرگاه‌ها، حوزه‌های نفتی همه و همه به نام خمينی همه و همه در زير جریان خمينی سازی قرار گرفته‌اند. و هر کدام از اينها يادآور همان فرهنگ خاص جمهوری اسلامی و انقلابی است. البته تمام اين مثلهايی که زده شد چيزهايی هستند که به راحتی بعد از پايان حيات فکری و عقيدتی ِ حکومت جمهوری اسلامی قابل تغيير بوده و مشکلی ايجاد نمی‌کنند. همين حالا هم ميتوان ديد که خيلی از خيابانها که بعد از زمان شاه اسمشان تغيير کرده هنوز هم با همان نامهای قديمی ِ خود توسط مردم شناخته ميشود. و اين نشان می‌دهد که با اينکه هدف از تغيير اسمها همان تبليغ بوده ولی چندان اثر گذار هم نيستند. اما نشانه‌ها و نمادهای خيلی قوی‌تری هم وجود دارد! نشانه‌ای که قطعاً در دوره‌های حکومتی آينده دردِ-سر-ساز خواهد بود. و آن «مرقد امام» است!

مرقد امام را از دو جهت می‌توان مورد بررسی قرار داد. يکی اينکه چنين بنايی(نشانه) را نميتوان به راحتی از ميان برداشت ( به هر حال محل دفن یک انسان است ) و اين نتيجه می‌دهد نشانه‌ی بزرگی از جمهوری اسلامی به هر حال در دوره‌های بعدی به يادگار خواهد ماند. مخصوصاً ميتواند جايی مشکل ساز باشد که حکومتی کاملاً در نقطه‌ی مقابل جمهوری اسلامی روی کار آيد. الان هم خيلی راحت می‌توان ديد که همين جمهوری اسلامی چه مشکلاتی با نشانه‌هايی همچون آرام‌گاه کوروش، پرسپوليس، سالن تئاتر شهر، موزه هنرهای معاصر،... دارد. و هميشه شاهد تعارض به اين نمادها و نشانه‌ها هستيم. (حفاری‌های جنب تاتر شهر را بخاطر بياوريد)

چيز ديگری که کمک می‌کند مرقد امام به عنوان يک نماد و نشانه غير قابل انکار، پايدار و ماندگار تبديل شود، موقعيت جغرافيايی آن نسبت به شهر تهران است. مرقد نسبت به شهر را ميتوان درست نسبت ِ «غريبه» به يک گروه و اجتماع در معنای زيملی آن دانست. يعنی درست در جايی قرار دارد که نه خارج شهر است و نه کامل داخل آن. درست مانند غريبه يا «بيگانه» در سنخ ِ اصطلاح شناسی ِ زيمل که نه بطور کامل عضو گروه و نه خارج از آن قرار دارد. مرقد متعلق به شهر نيست برای همین مشمول قوانين شهری نمی‌شود يعنی مثلاً نمی‌توان به بهانه‌ی تعريض خيابان يا ترميم بافت شهری يا از اين قبيل دلايل و قوانين ِ شهری آنرا تخريب کرد يا به نوعی به آن دست درازی کرد. درست مانند بيگانه‌ که با فاصله‌ای که از گروه دارد تعهد چندانی به گرايش‌ها و عناصر سازنده گروه ندارد. زيمل می‌گويد «بيگانه کسی نيست که مثلاً امروز بيايد و فردا برود بلکه درست کسی است که امروز می‌آيد و اتفاقاً فردا می‌ماند.» مرقد امام هم آمده تا بماند! احتمالاً در روندی به نام «خمينی زدايی» بزرگترين مشکل گلدسته‌های مرقد امام باشند نه متن سخنرانی امام در بهشت زهرا!

۱۳۸۶ آبان ۳۰, چهارشنبه

از بوفه‌ی معدن تا مِصباح یزدی

اين خيلی خوب است که بچه‌ها، دختر و پسر، خوشگل و خوشتيپ بيايند روبروی هم بنشينند ( مثلاً در بوفه‌ی دانشکده معدن ) با هم بگويند و بخندند. بنشينند و مثلاً درباره‌ی مهمانی ديشب که در آن با هم بودند و رقصيده‌اند صحبت کنند. از خاطراتشان بگويند. نميدانم، خلاصه از هر چيزی که امروزه کلاس دارد و متجددانه به حساب می‌آید صحبت کنند. اصلاً خودشان را بالاتر از بقيه بگيرند. با جنبه باشند و در دلشان چيزی نباشد، اينها خيلی خوب است. من که هر وقت از اينجور صحنه‌ها ميبينم واقعا لذت می‌برم، سر ِ حال و شاد ميشوم از اينکه چه آدمهای باحالی هستند اينها. واقعا خيلی خوب است و من حقيقتاً اينها را خوش دارم. و اينکه عده‌ای بگويند که چه آدمهای خَز-و-خیلی هستند که فقط دارند خودنمايی میکنند و کارشان مسخره و ضايع است حقيقتاً چِرت ميگويند، يعنی باور ميکنم که چِرت ميگويند.

با این احوال يک چيزی اين وسط راحتم نمی‌گذارد. درست بعد از اينکه خندان و با روحيه از اين صحنه سر بر ميگردانم چيزی می‌آيد يخه‌ام را می‌چسبد و گير ميدهد که سرم را برگردانم و دوباره به آنها نگاهی بياندازم و سعی کنم تا عمق اين قضيه، تا عمق چشمهایشان نفوذ کنم و ته-و-تو‌اش را در بياورم که آنجا، آن پشت چه خبر است. اصلاً شايد مشکل از من باشد. شايد من وسواس گير دادن به اين مسائل دارم. شايد با گير دادن به اين موضوعها حال ميکنم. لامذهب ول کن هم نیست، گورش را گم نمیکند برود دنبال کارش.

تمام زورم را ميزنم تا باور کنم که اينجور چيزها، اينجور کارها و اصولاً خيلی چيزهای ديگر بين ما «طبيعی‌اند»،«واقعی‌اند»،«ذاتی و اصيل» هستند و همین طبیعی بودنشان آنها را«بی‌اهمیت» کرده؛ يا لااقل اينطور شده‌اند، لعنتی نميشود که نميشود. به اينکه بايد اينجوری باشند ( و راستش هم معتقدم که بايد اينطور باشد )، کار ندارم. به غير واقعی بودن اينجور صحنه‌ها گير دارم. عين يک دست ِ گل زيبا ميماند. از دور که می‌بينی‌اش بَه بَه و چَه چَه‌ات بالا ميگيرد که عجب گلی، بيا و ببين! ظاهرش را که ميبينی حالش را می‌بری و هوس ميکنی بروی از بوی خوشش هم لذت ببری. نزديک که ميشوی ميبينی ای دل غافل! دست گله که طبيعی نيست مصنوعيه! حالت گرفته ميشود. حتی کمی از زيبايش هم زير سؤال ميرود. البته بگويم‌ها بعضی از اين گلهای مصنوعی در حد افراط زیبا و عجيب طبيعی ميزنند کسی هم نيست که انکار کند. ولی ميدانيد، ته‌اش يک جور ضد ِ حال وجود دارد! از اينکه روح ندارد، از اينکه اصيل و اصلی نيست، از اينکه طبيعی و واقعی نيست، آدم ضد ِ حال ميخورد. اصلاً يک چيز را محتاطانه در گوشتان بگويم: هنر ماهيتش جوريست که باید پشتش يه جور ضد ِ حال و ابهام کز کرده باشد.

آدم می‌ايد و ميبيند که اين مشکل ِ يکی دو سال نيست که، سيصد سال است که ما پا در هوايم. خودمان هم نميدانيم کجای کاريم و چه ميخواهيم. گاهی اينوَرکی هستيم گاهی آنوَرکی. شايد فکر کنيد که دارم تقليد کردن را مذمت ميکنم يا شايد تقليد کردن را بد ميدانم و دنبال چيزی از-خود-بر-آمده هستم؟ اينطور نيست. نه تنها بد نميدانم که حتی تقليد را خيلی هم خوش دارم. اصلاً معتقدم برای شروع هم که شده، و برای اينکه به یک جای واقعی، به یک جای خوب برسيم اول بايد خيلی چيزها را تقليد کنيم. بايد اول ادای خيلی چيزها را در بياوريم، برای مدرن شدن اول بايد خوب ادايش را در بياوريم. برگردان ِ فنی مهندسی‌اش هم ميشود «مهندسی ِ معکوس». ژاپنی‌ها مگر غير از اين کردند؟ دويست سال هم تقليد کرديم، ادا هم در آورديم، انواع ژستهای فرنگی هم گرفتیم، آخرش هم به جای راستی نرسیدیم. گويا تقليد کردن هم عين آدم نمی‌دانيم. نتيجه‌اش هم اين است که ميبينيد. اصلاً از بین خودمان هم که ميپرسيم ميدانيم ايرانی جماعت کار و بارش حساب و کتاب که ندارد هيچ همينطوری پا در هوا، حالی به حولی هم هست، به قول استادمان در سيستم خوش حالی به سر ميبريم. مثلاً می‌آيی ميبينی که روز انتخابات مجلس شورای اسلامی و خبرگان خانمی خوشگل و خوشتيپ، با شخصيت و خوش سلیقه که آدم در نگاه اول خيال ميکند همين الان از وسط فَشِن-شویٍ جورجیو آرمانی پا شده آمده. با خودت خيال ميکنی که حتماً آمده مثلاً اسم دو نفر را برای مجلس شورا آن هم نه چندان راضی بنويسد و برود. ولی يهو می‌آيد راست ازت ميپرسد:" ببخشيد کُد آقای مصباح يزدی چنده؟" هاج و واج در دلت داد ميزنی "آخه تو ديگه چرا؟" گويا صدايت را شنيده و صادقانه جواب ميدهد: "من تمام حرفاشو قبول دارم، همشون درستن!" حالا احساس ميکنی ماهی‌تابه‌ای چيزی صاف خورده تو صورتت. خداییش چقدر راحت ميشه باور کرد که اسم احمدی نژاد را از صندوق در نياوردند و تقلب نکردند که به راستی رأی آورد.

آخ که آدم اين آخوندها را ميبيند چقدر حصرت اين «معلوم الحاليشان» را ميخورد. عجيب ساختارگرايند. همين که عمامه و قبا می‌پوشند همه چيزشان، فکرشان، راهشان معلوم است. آخرش ميدانند بايد به چه چيزی عمل کنند. شوخی هم ندارند. آنها سالهاست اين را ياد گرفته‌اند که برای تسلط بايد حداقل يک چيزی، يک اعتقادی، يک مرامی را محکم بگيرند ولش هم نکنند. اگر کسی هم اين وسط کمی منحرف شد، ذره‌ای دست از پا خطا کرد حالش را اساسی ميگيرند. بعدش هم ميشينند به ريش ما احمق‌هايی که نميدانيم که چه هستيم و چه ميخواهيم، به کی و کجا اعتقاد داريم ميخندند. آدم نميداند بايد بخندد يا گريه کند...

سرم را از صحنه‌ای که تماشا ميکردم بر ميگردانم و آن دوستان را که باهم نشسته بودند را که حالا در تمام بگو بخندهايشان بوی ِ شک و ترديد و ناراستی حس ميکنم تنها ميگذارم. جای شکرش باقيست که هيچکدومشونو نميشناسم و دلم را خوش ميکنم که مشتی دانشجو لااقل ميتوانند خوب ادای خيلی چيزها را در بياورند که اگر شانس بياوريم به واقعيتش هم برسند. کافی-ميکسی سفارش ميدهم، ليوانش خراب است، خنده ام ميگيرد، ميروم بيرون!

۱۳۸۶ آبان ۳, پنجشنبه

چگونه علم دینی میشود

دین و مذهب همیشه نگاهی مشکوک به علم و روش علمی داشته‌اند. با اینکه شاید به نظر برسد که مثلا آیه‌های قرآنی یا سخنان بزرگان ِ دین تکلیف دین و علم را بوضوح روشن کرده باشند - نمونه‌اش همه‌ی آن مزخرفاتی که در کتاب معارف اسلامی دبیرستان به خوردمان دادند - اما همیشه علم موجب ترس و وحشت دین و کِساد شدن کار و کاسبی دین مداری شده طوریکه بزرگترین ملحدین هر زمانه دانشمند و علم پژوه بوده‌اند.

کارکرد علم بر مبنای پژوهش و تحقیق استوار است. یعنی سعی در پیدا کردن دلیل برای هر پدیده‌ای. اما چیزی که باعث نگرانی دین از روش علمی میشود نتیجه‌ی این سعی و تلاش یعنی ایجاد روحیه‌ی «چرا گویی» و «جسارت» ایجاد شده در یک انسان اهل علم است که باعث میشود پا به دیگر حوزه‌ها بگذارد و سعی کند آنها را هم «علمی» کند. در واقع علم گرایی روندیست که میل اصلی آن حل کردن همه چیز در خود است؛ و چیزی که در این جریان جای نگیرد خرافه و مشتی توهم و مزخرفات است، و دین بعنوان حوزه‌ای که بارها و بارها در تعالیمش به جایی می‌رسد که می‌گوید: «بسه دیگه فضولی نکن، به تو این چیزا نیومده!» و مانع هر گونه تحقیق و علت جویی شده دقیقاً معارض با علم و روش علمی است. نیچه اساس هر دین را همین می‌داند: می‌خوای بخواه می‌خوای نخواه، فقط بعداً حالتو گرفتیم نگی نگفتیا... اسمشم می‌گذارد بی‌عقلی نامیرا.

گفتیم علم سعی می‌کند هر چیزی را در خود حل کند. که اگر چیزی هم حل نشود اصلاً چیز به حساب نمی‌آید. پس دین این وسط چکار کند تا زنده بماند؟ اگر هم جزئی از علم شود که اصلاً اساسش زیر سوال می‌رود. کاری که می‌کند البته کاریست روشن و برآمده از ذات و ماهیت خودش. یعنی اینکه سعی کند علم را دینی کند! کاری که جمهوری اسلامی انجام می‌دهد. همیشه مسئله «ایمان» در روحیه علمی مطرح می‌شود و آنرا لازمه داشتن چنین روحیه‌ای معرفی می‌کنند. مثلاً می‌گویند: "جوانان با داشتن ایمان توانستند فلان رتبه‌ی مسخره را در فلان مسابقات احمقانه کسب کنند" یا اینکه: "دانشمندان با توکل بر خدا و اتکای به او توانستند به چرخه کامل سوخت هسته‌ای برسند." ( خدا حفظشان کناد ) از این مثالها زیاد است. این وسط چه اتفاقی می‌افتد؟
سردمداران جمهوری اسلامی ( که مایلم آنرا مساوی دین بگیرم ) از یک کلک قدیمی استفاده میکنند. ضرب المثلی هست که می‌گه:
"If anyone trying to kill you, you kill him first" یعنی قبل از اینکه علم بیاید و برای دین خطرناک شود، می‌آیند علم را دینی و اخلاقی می‌کنند. این کَلک قدیمی همان مصادره به مطلوب در لباسی مبدل است و آن راست و درست گرفتن دین ( بدون چون و چرا ) و پس از آن تایید علم بواسطه فرض ِ درستی ِ دین. و فوقش اینکه بگویند: علم بدون دین که علم نیست! البته این حرف چِرت است و دین اینرا خوب می‌داند، چه گاهی می‌بینیم چطور با تلاشی مذبوحانه سعی می‌کنند بزرگانی چون زکریای رازی، بوعلی سینا، نیوتن و ... را افرادی اهل دین معرفی کنند. ولی آنها اهل دین نبودند! ضد ِآن هم نبودن! آنها دین را اصلاً به هیچ جایشان نمی‌گرفتند!

۱۳۸۶ مرداد ۲۱, یکشنبه

Everybody knows

Everybody knows that the captain lied!

۱۳۸۶ تیر ۱۸, دوشنبه

درسهایی از قرآن

"و لا تمش فی الارض مرحاً انک لن تخرق الارض و لن تبلغ الجبال طولاً"
"و روی زمین با تکبر راه مرو. تو نمیتوانی زمین را بشکافی و طول قامتت هرگز به کوهها نمی رسد."
اسراء - 37

"و لا تصعر خدک للناس و لا تمش فی الارض مرحاً ان الله لا یحب کل مختال فخور"
"با بی اعتنایی از مردم رو مگردان و مغرورانه بر زمین راه مرو که خدا هیچ متکبر مغروری را دوست ندارد."
لقمان - 18

"و عباد الرحمن الذین یمشون علی الارض هوناً"
"بندگان خداوند رحمان کسانی هستند که با آرامش و بی تکبر بر زمین راه می روند."
فرقان - 63

توضیح: عکس تزئینی است.

به بهانه 18 تیر

مثل پروانه ای در مشت

چه آسون میشه ما رو کشت

۱۳۸۶ اردیبهشت ۱۳, پنجشنبه

آشنا پنداری

هنگامیکه سعد بن ابی وقاص ایران را فتح کرد در مورد کتابها و تالیفات کتابخانه های ایران از عمر کسب تکلیف کرد. عمر به او نوشت: راجع به کتابهایی که گفته ای، اگر در آنها مطالبی موافق کتاب خداست، با وجود قرآن از آنها استغنا حاصل است، و اگر در آنها چیزی برخلاف کتاب خداست، حاجتی به آنها نیست، پس آنها را به آب افکن!

تاریخ علوم عقلی در تمدن اسلامی - ذبیح الله صفا - ص34

در سال 84 بیش از دو هزار جلد کتاب فلسفی منتشر شده است. به گزارش مهر، طبق آماری که از سوی خانه کتاب منتشر شده در سال 84 حدود 2313 جلد کتاب فلسفی منتشر شده است. از این آمار چنین مشاهده میشود که نسبت به ده سال گذشته، یعنی سال 74 که فقط 390 جلد کتاب فلسفی منتشر شده، انتشار کتابهای این حوزه رشد چشمگیر داشته.

شرق - 7 شهریور 1385

به گزارش ایبنا کتب فلسفی در رده سوم کتابهای کم تیراژ در سال 85 قرار گرفت. گزارش خانه کتاب از آمار کتابهای چاپ شده در سال گذشته حاکی از آن است که از 2157 عنوان کتابی که در حوزه فلسفه منتشر شده، تنها 870 عنوان چاپ اول بوده.

اعتماد ملی - 28 فروردین 1386

نتیجه: در سال 84، حدود 156 کتاب فلسفی بیشتر از سال 85 چاپ شده بود، در سال 85 هم که 870 کتاب چاپ اول بوده، پس کلا 1026 کتاب مجوز تجدید چاپ نگرفتند. یا همان افکنده شدن در آب!

۱۳۸۶ فروردین ۲۱, سه‌شنبه

دست نزن بچه!

گیرم رسیدن به چرخه کامل سوخت هسته ای ( و بقیش ) کار دانشمندان داخلی بوده. گیرم به انرژی هسته ای برای تولید برق احتیاج داشته باشیم. گیرم انرژی هسته ای اصولا چیز مفیدی باشه. گیرم احمقی نژاد اونقدرا هم که نشون میده احمق نباشه. گیرم اصلا انرژی هسته ای حق مسلم ماست...

ولی، مگر غیر از این است که چاقویی در دست کودکی خردسال هم برای خودش خطر دارد و هم برای دیگران؟

۱۳۸۵ بهمن ۲۲, یکشنبه

سخنرانی همچون نواختن فلوت

تأثيری که لحن و نوع بيان بر شنونده جدايی از مطالب بيان شده ميگذارد امريست اجتناب ناپذير. گاهی اوقات دليل مخالفت ما با گفتهﺍی فقط به اين دليل است که نوع بيان و لحن آن تأثير چندان مطلوبی بر ما نميگذارد. نيچه ميگويد: "غالبا تنها به اين دليل با عقيدهﺍی مخالفت ميکنيم که لحن بيان آنرا دوست نميداريم." عکس اين قضيه نيز درست است، يعنی دليل موافقت خوشايند بودن لحن بيان است. بطور مثال ميتوان به سخنرانيهای امروزاحمدی نژاد اشاره کرد. کل حرفهای وی ارزش چندانی ندارد ولی لحن بيان وی بسيار تأثير گذار است مخصوصاً برای مخاطبانش، يعنی عوام و توده مردم. سخنرانی احساسی، با هيجان، پيامبرانه، تحريک آميز و ... همه باعث ايجاد موافقت و مقبوليت در بين عوام ميشود.
28 سال پيش خمينی نيز از همين ترفند استفاده ميکرد. اصولا اين ترفند محبوبيت خاصی بين تمام ديکتاتورها دارد، هيتلر و حتی کاسترو نيز از اين دسته اند.
به راحتی ميتوان شباهت اين موضوع را با نواختن فلوت توسط چوپان برای گله اي گوسفند و بز مشاهده کرد.

۱۳۸۵ آذر ۲۲, چهارشنبه

چرا رأی میدهم

1. چون از تاریخ درس گرفتم. همین شورای شهر تهران بود که احمقی نژاد رو شهردار کرد که باعث شد یکی که حداكثر به درد كمك راننده قائم مقام امور آب و فاضلاب روستاي غضنفر آباد از توابع زابل ميخوره ( به نقل از یکی از دوستان ) بشه شهردار، بعدشم که ...

۲. چون اگه حالم از حکومت و آدماش بهم میخوره، میخوام از شهردارمون کمتر حالم بهم بخوره. حداقل بشه در و دیوارا رو تحمل کرد.

۳. چون دارودسته همینا بود که حداقل باعث شدن کاتالوگ آبمیوه گیریمون زبان فارسی هم داشته باشه. خدا رو چه دیدین شاید ایندفعه کاتالوگ ماساژور دور چشم هم فارسی داشته باشه.

4. چون راه بهتری نداریم.

لیست تهران: محمدعلی نجفی، احمد مسجد جامعی، معصومه ابتکار، پیروز حناچی، زهرا صدر اعظم نوری، قاسم تقی زاده خامسی، حبیب زاده، الهه راستگو، دوستی، تقوی نژاد، کریمی، نوذر پور، شهاب الدین طباطبائی، هادی ساعی، ابوطالبی.
سوابقشون اصلاً مهم نيست (چون همشون پدر سگند و همه اينو ميدونيم) ولي ميتونيد اینجارو ببینید.