‏نمایش پست‌ها با برچسب فضا. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب فضا. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۲ تیر ۶, پنجشنبه

Summer Rain

از خاطرات ارنستو...

"حدود نیم ساعت زیر باران قدم زدم تا برسم به خانه آنجلا! گوشم را سپردم به در...صدای همه می آمد! میخوردند و میخندیدند...!دلم ریخت! غمگین و نگران! حالا بیشتر اعصابم از اینکه در راه برگشت باید به چه چیزها که فکر کنم خرد بود! این باران تابستانی را باید تاب میاوردم!" 

۱۳۹۲ اردیبهشت ۲, دوشنبه

تمام درهای کانوِنشِنال

به کناری رانده شدم وقتی هیکل عظیمش را از روی صندلی بلند کرد و نزدیک توقف کامل مترو در کنار در منتظر ایستاد تا در باز شود. در که کامل باز شد به نظر رسید که چند لحظه ای بیشتر مکث کرد. به نظر امیدوار بود که در بیشتر باز شود و او راحتتر از در رد شود چرا که همیشه فکر میکرد درها مخصوصا در ِ مترو برایش تنگ است. اما راحت از در رد شد و هیچ مشکلی پیش نیامد. او از تمام درهای کانو ِنشنال رد میشد اما همیشه میترسید نکند گیر کند و همه چیز خنده دار شود! چه چیز بیشتر از این میتوانست برایش اعصاب خرد کن تر و غم انگیزتر باشد...؟

۱۳۹۲ فروردین ۲۸, چهارشنبه

فکر سالم

شیر نر با یالهای پرپشتش دنبال من بود! نه آنطور که مثلا دنبال شکاری چیزی باشد بیشتر سعی میکرد خودش را آرام نشان دهد و یک طوری به من بفهماند که نیتش خیر است. یک جوری خودش را مثل یک گربه عظیم الجسه لوس میکرد و دنبالم میکرد. حتی برای اینکه نیت خیرش را ثابت کند به سمت دیگر آدمها می رفت و آنها نوازشش میکردند و بعد با لبخند نگاهی به من می انداختند یک جوری که مثلا بخواهند بفهمانند که این شیر به طور خاص اهلی شده و به کسی حمله نخواهد کرد. من اما با همچنان شک داشتم و هرگز باور نمیکردم. حقیقتی از این واضح تر وجود نداشت: شیر من را خواهد کشت! شیر خیلی یواش، بازیگوشانه و مشکوک دنبالم میکرد و حالا دور یک میز خیلی بزرگ همینطور میچرخیدیم! من ترسم از این بود نکند از بالای میز بیاید سراغم...

۱۳۹۲ فروردین ۱۸, یکشنبه

در قطار

قطار به ایستگاه رسید و من آماده سوار شدن. من در حال بازگشتن به وطنم بودم و قرار بود پدر و مادر پدر بزرگ و مادر بزرگم را در کوپه ای در این قطار پیدا کنم. عجیب به نظر میرسید که چرا باید آنها را در قطار ببینم! من دستم چمدانم بود و از راهروی تتگ واگنهای قطار به سمت کوپه موردن نظر میرفتم. در کوپه را باز کردم و همه شان را از نزدیک بعد از مدتها دیدم. قلبم به شدت میزد. کمی احساس غریبی میکردم. نه احساس غریبی نبود! دست و پایم را به هیچ دلیلی گم کرده بودم! به سرعت دلم برای دوستانم در کشوریکه دو سال در آنجا درس میخواندم تنگ شد. به گمانم دلم برای همه شان تنگ شده بود.  دلم برای آنجلا تنگ شده بود. چقدر موقع خداحافظی گریست و من تقریبا سرد و خاموش بودم. حالا دلم رحمم می آمد که چقدر ساده و معصومانه دوستم داشت. متنفرم وقتی احساس ترحم میکنم. نابودم میکند. اما مهم این بود که من دوباره باز میگشتم و دوباره آنجلا را میدیدم. دلم میخواست وقتی برمیگردم هیچ کس از بازگشتم خوشحال و هیجان زده نشود! من نمیخواهم چیزها بزرگ بشوند! دلم نمیخواست که آنجلا وقتی مرا موقع برگشتن در فرودگاه میدید بدود و خندان بیاید در آغوشم. من در طول زندگی در کشوری غریب تازه متوجه شده بودم که چقدر خانواده ام را دوست دارم و چقدر برایم عزیزند. این حس تمام مدت در دوره زندگی ام در کنار آدمهای جدیدی که وارد زندگی ام شده بودند همراهم بود. کسانی که باهاشان درس میخواندم غذا میخوردم می رقصیدم می نوشیدم میخندیدم سیگار میکشیدم هم آغوشی میکردم و در کل زندگی میکردم. آنها شده بودند درمان دلتنگی ای که بخوای نخوای سراغ آدمی در چنین شرایطی می آید. من با این قضیه خیلی خوب کنار می آمدم. اصولا دخالتی در حالات روحی و روانی ام نمیکنم. همه چیز خودش خود به خود سالم و به اندازه کافی مرا در بر میگیرد و زندگی پیش میرود. این طبیعی ترین روند زندگی است. حالا اما که خانواده ام را می دیدم دست و پایم را گم کرده بودم! درست بود که همه شان را صمیمانه در آغوش گرفته بودم و حتی به نظرم چند لحظه ای هم بغض کرده بودم اما حالا که چندین لحظه از همه چیز میگذشت فضا عجیب شده بود و من از اوج احساساتم مدتی بود عبور کرده بودم. باید چه میکردم؟ دیگر جوک گفتنم هم نمی آمد! پدرم کمی چروکهای روی صورتش بیشتر شده بود اما در کل سالم و تندرست بود. مادرم کمی صورتش چاق شده بود و لبخند میزد. پدر بزرگم هم خوب بود و گویا اصلا مریض نیست. من در این وضعیت بودم که تلفنم شروع به زنگ خوردن کرد...تمام این ماجرا شاید در کمتر از سه دقیقه اتفاق افتاد اما گویا سه ساعت طول کشیده است. پشت خط دوستی (دختر) بود که هرگز ندیده بودمش و صدایش را هم نشنیده بودم و فقط از طریق وبلاگهایمان با هم مدتها در تماس بودیم. از تماسش کمی احساس رهایی کردم و مجبور شدم برای اینکه جواب بدهم از کوپه بیرون بروم. نگاههای سنگین افراد داخل کوپه را احساس میکردم چرا که صدای زنانه شخص پشت خط بلند و واضح بود اما بروی خودم نیاوردم و تلفن را در راهروی واگن قطار جواب دادم. حالا خوشحال بودم اما تقزیبا مطمئن بودم که هنگامی که به کوپه برگشتم همه از این تلفن عجیب میپرسند...به سرعت یاد آنجلا افتادم!

۱۳۹۲ فروردین ۱۴, چهارشنبه

شورش

 صحنه اول:

در کوچه ی بسیار باریکی پنهان شده بودم که یکهو یکی از نیروهای ضد شورشی از روبروی کوچه به سرعت عبور کرد. من به آرامی تا سر کوچه آمدم تا ببینم اوضاع چگونه است. مرد پشت یک اتوموبیل کادیلاک قهوه ای رنگ با دقت کمین کرده بود و هر از گاهی به شورشیان آن طرف خیابان تیر اندازی میکرد. من فاصله ام با او زیاد بود نمیتوانستم ریسک کنم و یواش یواش به او حمله ور شوم. باید دل به دریا میزدم و با سرعت به او حمله میکردم و خدا خدا میکردم که مثلا یکهو بر نگردد و مرا ببیند. که دیدن من همانا و کشته شدنم همانا. به ذهنم رسید که راه دیگری ندارم من در آن کوچه بن بست گرفتار بودم و هیچ راه فراری نداشتم دیر یا زود به چنگ نیروهای ضد شورشی می افتادم. به سرعت کوله پشتی ام را رها کردم و به سمت مرد کمین کرده حمله ور شدم.

همین که در راه میدویدم (که در کل چند ثانیه بیشتر طول نکشید) به خیالم آمد که بعد از اینکه کارش را ساختم اسلحه اش نصیب من خواهد شد و این خیلی فکر خوبی بود. همانطور که میدویدم به مرد خیره بودم که همچنان مشغول تیر اندازی بود و هیچ صدایی از من نمیشنوید و این خیلی خوب بود. کاری که کردم شجاعانه بود قدمهای آخر را پریدم و سعی کردم با پاهام یک راست روی سرش فرود بیایم حالا که شتاب زیادی هم گرفته بودم اثر گذاری وزن زیادم روی سرش بی چون و چرا خواهد بود و یا او را میکشت یا بیهوشش میکرد. با اینکه هیچ تعلیم رزمی ندیده بودم فرودم روی سر مرد بیچاره با موفقیت همراه بود و او فورا از حال رفت و من فورا اسلحه را از چنگش در آوردم.

شورشیان از دیدن این صحنه خوشحال شده بودند و به وجد آمدند و هر کدامشان به سمت تیر اندازهای دور و اطراف هجوم بردند و صاحب اسلحه برای خودشان شدند. من اما برگشتم که کوله پشتی ام را بردارم.

صحنه دوم:

پاسی از شب گذشته بود و ما در آخرین طبقه یک ساختمان ۱۲ طبقه گرفتار شده بودیم. همه خسته اما همچنان امیدوار. اینطور به نظر میرسید که اگر قرار باشد همه امان هم کشته شویم ایرادی ندارد ما پیروز میدان بودیم. با شورش ما دیگر همه چیز در کشور شروع به سرنگونی میکرد و ما این موضوع را خوب میدانستیم. من اما نگران اوضاع بودم. به دیگر شورشیان که نگاه میکردم همه امیدوار و راضی از سرنوشتشان در آخرین طبقه این ساختمان منتظر بودند.

صداهایی از بیرون به گوش میرسید. بله نیروهای جدید ضد شورشی که چندین برابر ما بودند وارد ناحیه میشدند. بچه ها از پنجره به آنها تیر اندازی میکردند. اما تعداد آنها خیلی بیشتر بود و هر لحظه به طبقه دوازدهم میرسیدند و همه ماها را از پا در می آوردند.

من به این موضوع کاملا آگاه بودم و هرگز قصد مردن نداشتم. تا آخرین لحظه با دیگران همراهی کردم و تیر اندازی کردم اما دیگر هم خشاب اسلحه ام خالی شده بود و هم دیگر نیروهای ضد شورشی به طبقه رسیده بودند. هیچکدام از ما دیگر حواسش به دیگری نبود و فقط تیر اندازی میکردیم. من در یک آن تصمیم به فرار گرفتم. اصلا شهادت برایم مفهومی نداشت و نمیتوانستم به آن بعنوان گزینه نگاه کنم اما گویا بقیه پذیرفته بودند. به سرعت به سمت دیگر ساختمان رفتم. جایی که پنجره ها به کوچه تنگ و تاریک پشتی باز میشد. پنجره ای را باز کردم و به سرعت مشغول بررسی شرایط شدم. صدای نیروهای ضد شورشی بسیار نزدیک بود.

پنجره چند متری با پشت بام ساختمان مجاور فاصله داشت که میشد با کمی شانس پرید. به هر حال هیچ وقت شرایط عالی نیست و من همین که همین صحنه و امکان فرار را دیدم بسیار امیدوار بودم و در ذهنم هر حرکتی در جهت فرار و دور شدن از آن معرکه قابل انجام بود.

اسلحه را رها کردم و پریدم! خوشحال بودم که به پشت بام رسیده ام. اما ناگهان نگران از اینکه اسلحه ام را که رها کردم کنار پنجره همه را متوجه میکند که من از کجا در رفته ام و به سراغم می آیند. خوشحالیم در کسری از ثانیه تبدیل به اضطراب شد. دوان دوان از پشت بامها میگذشتم. خدا را شکر میکردم نیمه شب بود و هوا تاریک تاریک. من از دیوارها بالا میرفتم و از لبه ها مبپریدم و هر از گاهی پشت سرم را نگاه میکردم. اما هیچکس دنبالم نبود.

صحنه سوم:

دم دمای صبح بود و هوا رو به روشنی میرفت. تقریبا صدای تیر اندازی از تمام نقاظ قطع شده بود. به نظر شورش با شکست مواجه شده بود. من در پشت بام یک هتل گیر افتاده بودم. دوباره برای چندمین بار در آن شب دل به دریا زدم و به سختی از پنجره آخرین طبقه هتل وارد هتل شدم.

اولین کاری که کردم وارد دستشویی شدم. از کوله پشتی ام تیغ و ماشین اصلاح بیرون آوردم. بخاطر می آوردم که آنجلا همواره با چشمانی اشک آلود خاطر نشانم میکرد که هر لحظه برای تغییر قیافه مجهز باشم. ریشهای بلندم را از ته زدم و موهایم را کوتاه کردم. لباسهایم را عوض کردم و تمیزتر به سمت طبقه اول رفتم و اتاقی در همان هتل گرفتم.

هیچ کس به هتل برای بازجویی و جستجو نیامد. اتفاق عجیبی در حال افتادن بود. حس شومی از تمام نقاط شهر که هیچ از تمام نقاط کشور احساس میشد. من کوچکترین اعتنایی دیگر نداشتم. در اولین فرصت باید از کشور فرار میکردم و پیش آنجلا باز میگشتم میدانستم او خیلی نگران است. شورش کار خودش را کرده بود و موفق بود. من سر دسته شورشی ها و باعث اساسی شورش، دیگر کاری برای انجام دادن نداشتم.

صحنه چهارم:

...

۱۳۹۲ فروردین ۱۳, سه‌شنبه

خواب صبح

در حال دیدن خواب هفت پادشاه بود که ناگهان برایش از آنجلینا تکست آمد: "حامله ام و نمیدانم پدر بچه کیست!" اما منظور تکست مشخص بود پدر خودش است. بیشتر اعصابش از این ناراحت بود که خواب صبحش خراب شده. با اینکه متوجه شد خواب صبح که هیچ دیگر هرگز خواب راحتی نخواهد داشت همچنان حسرت خواب خوبش را میخورد آخر الان هم وقت پدر شدن بود؟! حتی تکست بعدی که آمد: "دروغ اول آوریل" هم باعث نشد دیگر خوب بخوابد.

۱۳۹۱ اسفند ۲۵, جمعه

وُدكا با طعم انگور

١. از اينكه هنوز هم اينجا را به روز ميكنم به خودم افتخار ميكنم. بيشتر به گمانم به خاصيتى كه در من است و باعث ميشود اينجا را به روز كنم افتخار ميكنم: يعنى لجبازى. نمى دانم چرا اينجا را نگه داشته ام يا اصلا چرا مى آيم چيزى بنويسم.

٢. من خاصيتهاى مختلفى دارم. از اين فكر كه شايد هنوز كودكى هفت ساله ام وحشت ميكنم. لجبازى خاصيتى كاملاً بچه گانه است. گمان ميكنم هنوز قسمتهايى هست در وجودم كه همچنان در كودكى باقى مانده است. من بايد مدتى تنها زندگى كنم تا متوجه خودم شوم. دور از خانه لزوما تنهايى را در ادامه ندارد.

٣. گاهى حسوديم ميشود به مردمى كه وجودشان دچار هيچ شك و ترديدى نيست. در همان چارچوب خشك و سفت و احمقانه خودشان زندگى ميكنند. من اما خودم را مسئول به هم ريختن اين نظم و ترتيب ميدانم. هيچ برايم مشخص نيست چرا بايد مامور بهم ريختن اين چارچوبها باشم. پاسخ اما واضح است چون از خرابى لذت ميبرم!

٤.من در دوران كودكى تنها با لگو بازى ميكردم. اسباب بازيهاى معمول هرگز بيش از يك يا دو روز نميتوانست سرگرمم كنند. لگو اما وضعيت ديگرى داشت. لذت ساختن با دست خودم بود كه مرا شيفته لگو ميكرد. هنوز هم گاهى به سرم ميزند چند دلارى خرج چند مجموعه لگو كنم.

٥. در زندگى قبلى ام عاشق همسرم بودم! ساليان دراز در كنار هم زندگى كرديم. چشمان زيتونى و موى تيره. هنگام مرگ قولش دادم كه در زندگى بعدى پيدايش خواهم كرد و دوباره از نو باهم خوشبخت خواهيم بود. و بعد با خيالى راحت از دنيا رفت.

٦. دستگاه توليد نتيجه! دنيايى كه ساخته ايم يك دستگاه نتيجه گيرى است. سرگرم نتيجه بودن بسيار راحت تر است از سرگرم انگيزه بودن. هر قدم انگيزه ايست! هر خط نوشتن انگيزه است.

٧. صداى باد از پنجره به گوش ميخورد من در اتاق تاريكم دراز روى تخت بعد از چرت عصر به فكر اينم كه دوباره اينجا را به روز كنم!

۱۳۹۰ آذر ۱۴, دوشنبه

بهترین پیشگوی شهر

من بهترین پیشگوی شهر بودم! گمان هم نمیکردم هیچ جای دیگر کسی به خوبی من از آینده خبر بدهد و پیشگویی کند. من عادت داشتم یک شنل مشکی و بلند بپوشم که کلاه بزرگش را دائم روی سرم میکشیدم و طوری صورتم را عقب میکشیدم که از صورتم زیر سایه کلاه هیچی دیده نشود. نمیدانم متوجه هستید چه جور حالتی را میگویم یا نه؟ تقریبا هیچکس صورت من را ندیده بود. یا دقیقتر بگویم نمیدانستند من همانم که روزها میان مردم با لباسهای عادی پرسه میزند. گاهی اوقات از خودم دلیل این همه پنهان کاری و مرموزیت را میپرسیدم اما واقعا نمیدانستم چرا چنین میکنم. محل زندگیم یک کابین متوسط بود که به دو اسب پالومینوی زیبایم به نامهای آپولو و دیوزین وصلش میکردم که به من اجازه میداد هر جا میخواستم با کابینم بروم و آنجا سکنا گزینم. درون کابینم را پر کرده بودم از اشیای عجیب-غریب و جذاب و بعضا به درد بخور که هیچکس جز خودم از طرز کار و حکمت ِ وجودشان خبر نداشت. یک گوی بلورین و چند دست ورق اعلا، یک آینه و آتاشغالهای دیگر هم ابزارهای رمالیم بودند.

آن روز داشت مثل تمام روزهای دیگر می‌گذشت. دو پیشگویی ِ مرگ، یک پیشگویی ِ ثروتمند شدن، یک پیشگویی ِ دزدی، تعدادی جدایی زن و شوهرها و چند ملاقات با پادشاه...خلاصه از همین روزهای معمولی بود. من میخواستم در ِ کابینم را ببندم و بروم دنبال تهیه‌ی شام که آخرین مشتری من داشت به کابین نزدیک میشد. او هم یک شنل مانند من پوشیده بود اما قهوه‌ای رنگ بود و کلاهش را همانطور که من سر میکردم سرش کرده بود. از من یک سر و گردن کوتاهتر بود حدود 5.5 فوت قدش بود و آرام قدم بر میداشت. من با دستپاچگی رفتم توی کابین وسایل رمالی‌ام را باسرعت روی میز چیدم و آن طرف میز نشستم. شنل و کلاهم را صاف و مرتب کردم تا بالاخره آمد داخل کابین. در یک آن به گمانم آمد که باید زنی باشد. آمد و جلوی من نشست و همچنان کلاهش را از سرش برنداشته بود!

من در جلسات رمالی فقط زمانی که بخواهم نتیجه را به طرفم بگویم با یک صدای دو رگه و خشنی که در آوردنش هم خیلی سخت است پیشگویی‌ام را در خلاصه‌ترین حالت ممکن میگفتم. راستش از هیچ یک از ابزارهایم هم استفاده نمیکردم! من حتی درست نمیدانم تعداد کارتها چقدر است و از آن آینه صبحها برای تراشیدن ریشهایم استفاده میکنم و آن گوی بلورین هم که واقعا فاجعه است! هیچ چیزی تویش دیده نمیشود مگر انعکاس اتاق به طرز کج و معوج. واضح‌تر بگویم من هیچ چیز از علم رمالی نمدانستم! اما همین که از دهنم یک پیشگویی میپراندم به طرز اعجاب انگیزی برای طرف اتفاق می‌افتاد. یک جور حس ششم فوق العاده. و البته تقریبا فهمیده بودم وقتی چیزی را برای کسی پیشگویی کنی اثری میگذارد که طرف به سمت همان پیشگویی کشیده میشود. انگار اویی که چیزی را بعنوان پیشگویی قبول می‌کند فارغ از کاملا چرت بودنش باید اتفاق بیفتد. دنیا او را به همان سمت میکشد که برایش یکی مثل من پیش گویی کرده. نمیدانم متوجه هستید دقیقا چه میگویم یا نه؟

من روبروی آخرین مشتری‌ام نشسته بودم و آرام دستانم را دراز کردم که دستهایش را به من بدهد که من مثلا ادای این را در بیاورم که حالا ارتباط ما باعث میشود من قادر باشم آینده‌ی تو را پیشگویی کنم. قبل از اینکه دستهایش را روی دستهایم بگذارد کلاه شنلش را کنار کشید! حدسم درست بود. زنی بود. موهای مشکی بلند و چشمان خاکستری داشت. صورتی ناز بود اما اگر بیشتر دقت میکردی حسابی ترسناک و مرموز به نظر می‌رسید. من خودم را کنترل کردم، ناسلامتی بهترین رمال شهر بودم که بسیار هم شخصیت مرموز و کنترل شده‌ای هم داشت و اصولا خیلی خنده دار میشود که در آن لحظه که آن زن کلاهش را کنار کشید من بترسم و خودم را سریع بکشم عقب....تصورش را بکنید!

من چشم از چشمهایش بر نمیدانشتم. بعد از چند لحظه‌ی احمقانه یهو آمدم که مثلا بگویم: "در پنج سال آینده متوجه اشتباه بزرگی میشوی!" که او زودتر زبان باز کرد! همه چیز به سرعت گذشت...و او با صدای معمولی رو به من گفت: "وقت ترسیدن فرا رسیده است!" حالا او داشت برای من رمالی می‌کرد! گویا جای پیشگو عوض شده باشد و دنیا در حال بهم ریختن باشد. من چند لحظه گیج بودم و ناگهان متوجه منظورش شدم! به سرعت سرم را چرخاندم و از پنجره ی کابینم بیرون را نگاه کردم! هوا تاریک بود و آسمان ابری و بادی شروع به وزیدن گرفته بود! دلم فرو ریخت! درست بود! وقتش رسیده بود که بترسم...وقت سفر رسیده بود! باید هر چه سریعتر حرکت میکردم! حدود پنج ماه و دو هفته پیش پیشگویی طوفان را اینجا کرده بودم...!

۱۳۹۰ آبان ۲۵, چهارشنبه

دفتر ِ امور اتباع و مهاجرين خارجی

بعد از یک ساعت تازه سرم داغ شده بود! روی صندلی ولو بودم. بوی الکل را احساس نمیکردم، شاید به خاطر لیمویی بود که خورده بودم. دوستانم یکی یکی در حال فرار از زندان بودند! اما متاسفانه رئیس کل زندانها نقشه را اینطور کشیده بود که بگذارند آنها فرار کنند و وقتی مثلا فکرد کردند که آزاد شده اند یک جای دیگر دستگیرشان کنند. من خودم از رییس زندان خودمان شنیده بودم که این در واقع یک تله است تا در نهایت اینطور بیشتر این زندانیان بیچاره را در زندان نگهشان دارند. حتی یکیشان بعد از یک سال دوباره به همین زندان برگردانده شده بود. طعم آزادی را هم تمام این مدت نچشیده بود. از بس هول ِ آزادی را داشت. اما راه حل چه بود؟ با تمام وجود امیدوار بودم این اتفاق نیفتد. من یواشکی در سلولم خیره بودم به نقشه‌ی کشورها که به دیوار آویخته بودم. کشورهایی که قبلاً فکر می‌کردم بزرگتر بودند حالا کوچکتر به نظر می‌رسیدند. تازه یادم آمد انحنای یک کره همه جای آن یکسان است. و شرایط در یک نقشه باز شده کمی فرق دارد. حالا به گمانم الکل یواش یواش در حال پریدن بود! ترس از فرار را در چهره‌ی دوستانم به خاطر می‌آوردم. افتضاح بود! که یکهو سراغ من هم آمد! اجازه دادم فقط تا پنج شماره وجودم از ترس ِ فرار پر شود. یک! دو! سه!...اما یک جای کار ایراد داشت. مشکل همین بود من از ترس لذت میبردم و زمان ترسیدن هنوز فرا نرسیده بود! احساس ترس از دستم فرار میکرد...من میخواستم با تمام وجود بترسم! از ترس ِ فرار بیشتر لذت می‌بردم تا خود فرار! همین می‌شد که فرار وقتش نمی‌آمد که نمی‌آمد...نمیشد که نمیشد!

۱۳۹۰ شهریور ۲۹, سه‌شنبه

آخرین قطار ِ نیمه شب

"ژاک دو ریدال" درست روبرویش نشسته بی‌جهت در دلش فحشش میدهد! "ریمسکی نوخالف" قرار است هم قطار او باشد اما ژاک میخواهد سر به تن ریمسکی نباشد. او را هی می‌خواهد در ایستگاهی جا بگذارد خودش برود جلو بعد ادای آدمهای نگران را در آورد و در ایستگاه بعدی منتظرش باشد و بعدش مثلاً بگوید: "قیمسکی عزیز کدام گوقی ماندی؟" اما همان یکی دو باری هم که به خیال خودش او را جا گذاشته ریمسکی نوخالف در ایستگاه بعدی زودتر از او رسیده و از جایگاه ایستگاه درست وقتی که قطار دارد سرعتش را کم میکند برایش، که قیافه‌ی ماتم زده‌اش از درون کوپه تماشاییست، نیشخند میزند و میگوید: "ژاکِ عزیز چخدر دیر یِرسیدی؟" . تازه خبر هم ندارد که جاده‌های کوهستانی و پوشیده از برف بسیار می‌تواند برای ریمسکی زیباتر از مسیر قطار از میان مزارع انگور باشد. ژاک حتی جرئت نمیکند جلوی رویش دهانش را باز کند و حرفش را بزند! درست روبرویش نشسته است. ریمسکی نوخالف قرار است هم سفرش باشد و مشکلی ندارد درست است که اخلاق مزخرف خودش را دارد اما ژاک میخواهد وجود خودش را در این سفر پر رنگ تر و مهم تر از او جلوه دهد و در نتیجه هر از گاهی تصمیم میگیرد شانسش را امتحان کند که ببیند میتواند هم سفرش را در یک بازی ذهنی شکست دهد یا نه. در اینکه ریمسکی نوخالف از او زیرک‌تر هست هیچ شکی نیست. دلیلش هم این است که ریمسکی میداند ژاک حقیقتاً موجود هوشمندی است اما هرگز به خوبی خودش نمی‌تواند دور بزند! به زعم ریمسکی هوش بیشتر یعنی انعطاف پذیری تا سرعت. با سرعت میشود یکراست رفت و به دیوار خورد اما با انعطاف پذیری میشود از روی آن پرید هر چند معلوم نیست پشتش پرتگاه هست یا نه چون به هر حال خودتان که بهتر میدانید دیوار را لابد برای مقصودی آنجا کشیده‌اند و آدمهای عاقل این را خوب میدانند. این دو هیچکدامشان عاقل نیستند! ریمسکی میتواند به راحتی هوشش را کج کند اما ژاک هوشش سنگین و سریع است که به ضررش تمام خواهد شد. ژاک دو ریدال شاید از ریمسکی نوخالف در چیدن کلمات حرفه‌ای‌تر باشد ولی در یک روند فرسایشی ریمسکی پیروز خواهد شد. دلیلش هم واضح است. ریمسکی بسیار بی‌اخلاق‌تر و بی‌فرهنگ‌تر از ژاک است. اصولاً کسی که منعطف‌تر است و از هر جهتی که سرش را کج کند میتواند برود موجود بی‌اخلاق‌تری هم است. رقاص‌ها بی‌اخلاق ترین و بی‌حیاترین موجودات هستند. ژاک دو ریدال اما بد اخلاق و بد فرهنگ و بد دهن تر است. او در نوع خودش خوب مارمولکی است ریمسکی اما بیشتر به مار می‌ماند. ژاک که دُم ریمسکی را در ایستگاه اول جا میگذارد نمیداند ریمسکی خودش را باز کرده و سرش را به سرعت از ایستگاه بعد آورده است بیرون. ریمسکی نوخالف برای ژاک دو ریدال همیشه به آدمی میماند که ادای این آدمهای پیروز را در می‌آورند و لبخند حال به هم زنش از درون ژاک را نابود می کند؛ ژاک دو ریدال اما درست روبروی ریمسکی نوخالف نشسته و دندان قروچه می‌رود و مشتش را محکم بهم گره کرده و بی جهت در دلش فحشش میدهد...و هر لحظه ممکن است به ریمسکی حمله کند! در یک دعوای فیزیکی این ریمسکی نوخالف است که باید فرار کند!

۱۳۹۰ شهریور ۱۳, یکشنبه

Stolen Bedroom

دستم از زیر پتو افتاده بود بیرون و از لبه تخت آویزان بود! هوای اتاق نسبت به زیر پتو سرد بود و من نمیتوانستم باور کنم که برای اولین بار از سرما بیزار شده ام. همینطور که در حالت خواب و بیداری داشتم فکر میکردم که آخرین باری که از سرما متنفر شده بودم کی بوده است... متوجه صدای قطرات باران که به شیشه پنجره برخورد میکرد شدم. صبح حقیقتاً زیبایی بود. دلم هورری ریخت و من متوجه شدم...!بله حقیقت داشت، من از تخت یک نفره ام بیزار بودم...!

۱۳۹۰ فروردین ۲۹, دوشنبه

Not a Mother's Day

من در حال خروج از کشور و شروع زندگی مورد علاقه ام بودم که برای آخرین بار به طور اتفاقی با او مواجه شدم. چاق شده بود و توله اش را بغل کرده بود. هنوز چشمانش زیبا بود و همان جذابی گذشته را داشت، اما نارضایتی را میشد در عمق چشمانش احساس کرد. در دستش خریدهای آن روزش بود. از خاطرم سریع گذشت دستانی که روزگاری قلم موی نقاشی بین انگشتانش می رقصید حالا به چه سرنوشتی گرفتار شده است. من خودم را طوری که اتفاقی به نظر برسد به یک مغازه کفش فروشی رساندم. مغازه در حال تعطیل شدن بود و مغازه دار مرا به زور از مغازه اش بیرون انداخت. فحشی نثارش کردم و انگشتی نشانش دادم! به گمانم هیچکدام را متوجه نشد. رفتم آن سمت بازار که متوجه شدم با پیرمرد مغازه در حال جر و بحث شده است. داشت به او می فهماند که با این گرانفروشی باعث شکل گیری چه خلافکاریهایی در میان جامعه و مردم خواهد شد. و شروع کرد از دولت و حکومت شکایت کردن و فحش دادن به بازارییهای گرانفروش و عوضی ای مانند آن پیرمرد. من به پیرمرد نگاهی انداختم و از اینکه دهن به دهن او شده بود و تا آن زمان از دهانش چند ناسزا هم پرانده بود عصبانی بودم. میخواستم خفه اش کنم و بکشمش. نیست و نابودش کنم مرتیکه ی عوضی ِ گرانفروش را. حتی به سمتش هم حرکت کردم که ناگهان چیزی به خاطرم رسید...بله درست بود دعوا با مغازه دار عاقبتی بهتر از عاقبت ازدواج در پی نخواهد داشت...اینطور بود که راهم را کج کردم و شادمان به فکر سفر در پیش رویم افتادم و امیدوار بودم آن دستها هنوز هم قلم مویی را لمس کنند...!

۱۳۸۹ آذر ۷, یکشنبه

آن سگ اندلسی را بنگر

هلی کوپترهای زیادی در آسمان بودند. اگر از بالا به شهر نگاه میکردی متوجه میشدی همینطور هلی کوپترها یکی یکی از نقاط کاملاً تصادفی شهر به هوا بلند میشوند. هلی کوپترها به رنگ سبز به شدت تیره بودند وقتی در آسمان میدیدیشان کاملاً هولناک به نظر میرسیدند. ما البته در یکی از این درایو-این سینماها مشغول دیدن یک فیلم ترسناک بودیم. نزدیکهای غروب بود. که یکهو یکی از این هلی کوپترها حدود صد متر آنطرفتر از جا بلند شد. فقط من متوجهش شدم و آنجلینا همینطور پاپ کورنش را میخورد. در یک آن متوجه شدم هلی کوپتر پر است از شهید. عده ای از آنها روی ویلچر بودند بعضیها چفیه بسته بودند. چرخ بال پر از شهید به طرز عجیبی غرش میکرد. گویا برای بلند شدن زور کافی نداشت. بار اول حدود چند متری از زمین بلند شد اما نتوانست کاملاً بپرد و من ترسم بیشتر میشد. بار دوم بود که تقریباً بلند شده بود اما محکم به زمین برخورد کرد. به نظر خلبان احمق نمیدانست ممکن است با این کار موجب انفجار هلی کوپتر شود. همین که برای بار سوم از زمین بلند شد من تصمیمم را گرفتم، ماشین را روشن کردم و گازش را گرفتم و از لابلای ماشینهای دیگر عبور کردیم. آنجلینا همانطور پاپ کورنش را میخورد. و من ترس تمام وجودم را گرفته بود. برگشتم پشت سر را نگاه کردم، هلیکوپتر برای بار سوم و باشدت بیشتری به زمین خورد اما هیچ اتفاقی نیفتاد. از اینکه حماقت کرده بودم و فیلم را از دست داده بودم ناراحت بودم. اما چاره ای نبود. جاده دراز بود و تا خانه خیلی باقی مانده بود. غروب غم انگیزی بود و من با سرعت می راندم یک کادیلاک استیشن مثلاً دهه هفتاد قهوه ای رنگ به گمانم داشتم. پاپ کورنهای آنجلینا در اثر باد به بیرون پرت میشد اما او کماکان مشغول خوردن بود.

پ.ن: آن سگ اندلسی را بنگر برگرفته از دو فیلم "سک اندلسی" به کارگردانی لوئیس بونوئل و "آن اسب کهر را بنگر" اثر فرد زنیمان است.

۱۳۸۹ فروردین ۲۰, جمعه

شَیاد

[با هیجانی که افتضاح جلویش را گرفته:] اوه خدای من چه کلکسیون محشری دارین شما! یعنی این ها مجموعه تمام کارهای [...یک شاعر معروف] است که من میبینم؟ من شیفته ی کارهاشم برعکس که هرگز کارهای [...اسم یک شاعر معروفتر] رو نخوندم. به نظرم فضاسازیش کاملاً سطحی و عامه پسنده!

بعد از آن یکی از کتابها را بدون اجازه برمیدارد و اتفاقاً یعنی کاملاً اتفاقی شعر محبوبش هم می آید.

۱۳۸۹ فروردین ۳, سه‌شنبه

شکنجه

در حال رانندگی‌ست و صدای آهنگ What it takes را تقریباً بلند کرده! سیگار Lucky Strike نه چندان تازه‌ای که گلویش را میزند تا نیمه کشیده و به بیرون پرت میکند! پایش روی ترمز میرود! دو عدد داف از خیابان با سبکسری رد میشوند! راننده فوراً یاد شب گذشته‌اش می‌افتد و مزه‌ی تلخ الکل دوباره به دهانش برمیگردد. ولیعصر به سمت پارک وی! در چنین فضایی یکهو نگاهش به آن طرف خیابان جلب میشود! همه چیز سریع جلوی چشمانش می‌آید. آخوندی با خنده‌ای منزجر کننده و با لباس قهوه‌ای که لکه‌ی روی آن از همان فاصله هم قابل تشخیص است دارد با مردی گنده و هیکلی که کت و شلوار خاکستری پوشیده و ریش و موی خاکستری دارد رو بوسی میکند...!

۱۳۸۸ تیر ۱۱, پنجشنبه

جشن ِ بدرود

این وبلاگ میتواند آغاز یک دوران باشد. دورانی که سرآغاز آن حس سر خوردگی ِ نویسنده وبلاگ از واماندگی در فهم ِ چیزها بود. این حس ِ توام با پایان گریزی موجب تولد "آپوکالیپس" شد.