‏نمایش پست‌ها با برچسب زندگی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب زندگی. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۳ آذر ۱۳, پنجشنبه

مرگ ِ متن - ۱

برای هرفرد حداقل یک متن وجود دارد که تمام و کمال جذبش بشود. مبهوت کلماتش بشود و همان را بخواند که همیشه میخواسته بخواند با اینکه هرگز نمیدانسته که دقیقا چه چیزی بوده که تمنای خواندنش را داشته. کتابی را شروع  به خواندن میکنی ولی بعد از مدتی کنارش میگذاری. اینکه بگویی جذب کتاب نشدی یک قسمت ِ ماجراست (کتاب خوانهای حرفه ای این مشکل را ندارند) اما قسمت ِ دیگر ماجرا این است که آن متن اصلا مال تو نبوده است. میدانید چه میگویم؟ مثل این میماند که میگویند برای هر زنی حداقل یک مرد مناسبش که باهم خوشبخت شوند آن بیرون است فقط باید پیدایش بکند. برای هر فردی هم یک متنی آن بیرون وجود دارد که خوشبختش میکند فقط باید آنرا پیدا کند. کل ِ ماجرا هم همیشه همین بوده و هست: "بگرد تا پیدایش کنی". چه چیز را؟ هر چیزی را.

نویسنده کیست؟ نویسنده آن خدایی است که میخواهد آن "متن" را تولید کند. این هرس را دارد که خالق آن متن باشد. همان متنی را که دیگران را نشانه بگیرد و خوشبختشان (شاید هم بدبخت) کند. بعضی هایشان میخواهند هر چه بیشتر پیدا کنند آن دیگران را. میخواهند تعداد بیشتری باشند که با متن شان منتهای لذت را میبرند. اما دیگرانی هستند که به فکر آن اقلیت خاص هستند. نمیخواهند همه متنشان "متن" او بشود. فقط آن اقلیت خاص. گاهی اوقات فقط آن یک نفر خاص.

اما کیست که بخواند متن را آنطور که باید؟

من در تمام مدتی که اینجا نوشتم انگار منتظر بوده ام که آن یک نفر متنم را کشف کند و بخواند. هرگز تلاش نکردم که متنم را تبلیغ کنم که شاید آن یک نفر پیدا شود. نمیدانم آن کیست؟ کجاست؟ میتواند هر کسی در هرجایی باشد. حتا ممکن است کسی باشد که فارسی هم بلد نباشد. چقدر غم انگیز که هرگز نخواهم فهمید او کیست و کجاست. متن من هم مانند بسیاری دیگر تنهای تنها بدون اینکه کسی را خوشبخت کرده باشد از این دنیا خواهد رفت.

۱۳۹۳ آبان ۲۵, یکشنبه

نساختن با مشکلات دیگران

خودخواه خود خواسته...

نمیدانم زندگی بقیه چجور است. روابط بقیه با خانواده هایشان چطور است. با دوستان یا همسران و پارتنر هایشان و خلاصه هر کس نزدیکی. اما میدانم چیزی که من مواجه اش هستم عذاب آور شده است دیگر. نمیدانم شاید خاصیت من از همان اول همینطور بوده. اینکه همه می آیند و منفی بافی میکنند برایم! می آیند بجای اینکه چیزهای خوب تعریف کنند چیزهای مزخرفت تعریف میکنند. انگار باید حتما به من گوش زد کنند که ببین ما خیلی زندگیمون سخته! از اینکه همه چیز بد است می گویند. "هوا اینجا خیلی کثیفه" طوری که انگار تنها آنها هستند که مثلا گرفتار هوای کثیف هستند. یا دیگر اینکه: "درسها خیلی سخت اند و من دیگر نمیکشم" طوری که انگار تنها کسی که رو زمین تصمیم به درس خوندن کرده اوست و فقط اوست که گرفتار شده است. انگار فقط اوست که مشکل پول دارد انگار فقط اوست که دلش تنگ شده است انگار فقط اوست که بچه هایش رفته اند آن سر دنیا انگار فقط اوست که باید امتحان زبان بدهد انگار فقط اوست که تنهاست انگار فقط اوست که پدرش مریض است انگار فقط اوست که هم خونه ای بد نصیبش شده انگار فقط اوست که دنبال کار میگردد انگار فقط اوست که آرزوهایش دست نیافتنی هستند یا انگار فقط اوست که آرزو دارد روزی فلان کارا شود انگار مشکل من است که حوصله ات سر رفته انگار تقصیر من است که دیگر مسافرت کمتر میروی انگار من نمیدانم زندگی سخت است و شما میدانید. اینها یعنی چه؟ همه اش تقصیر خودم است. اهمیت داده ام زیاد به چیزهایی که نباید. بزرگترین نقطه ضعف من این است که رحمم می ایاد. این خیلی مشکل اساسی است که من دارم. همه سر من ناله میکنند و من گویا ترحمم  میگیرد شروع میکنم برایشان فلسفه زندگی تعریف کردن که بلکم کمی آرام بگیرند و بعد هم گویا میگیرند این خوبش است البته بدش این است که طوری صحبت مکنند بعدش که انگار تو نمیفهمی ما چه میگوییم تو نمیدانی ما در حال کشیدن چه هستیم. از زمانی که یادم می ایاد فقط این بلایست که سرم آمده است. اصلا میدانند چیست؟ همان بهتر که ندانم…بروید برای خودتان!

۱۳۹۳ تیر ۲, دوشنبه

افت سطح کاری

یک مرتبه ای از ناامیدی از دیگران است که به احتمال خیلی زیاد خودشان هم نمیدانند که دیگران را دارند ناامید میکنند. یک کاری میکنند که تقریبا همه چیز را یکهو میبرند زیر سوال که باد با خودت فکر میکنی که چطور و چگونه شده است که متوجه نبودی و با طرف نشست و برخاست کردی! درست مثل این میماند که مثلا در حال خواندن یک کتاب فلسفی خوب هستی و بعد میبینی نویسنده اش یک خدا باور است, چقدر حالت گرفته میشود. بدتر وقتی که کتاب هم چندان چنگی به دل نمیزده!

۱۳۹۳ تیر ۱, یکشنبه

عکس یادگاری

چطور میتوان جاه طلب نبود؟ چطور میتوان هر روز صبح سر کار رفت و فکر گرفتن مقام و پست بالاتر را نکرد؟ فکر کار بهتر را نکرد؟ چطور میشود درس خواند و به این فکر نکرد که باید بیشتر آموخت؟ چطور میشود هر روز فکر این را نداشت که جای بهتر زندگی کرد؟ چطور میشود هر لحظه فکر نکرد که چطور میشود پول بیشتر در آورد؟ چطور می شود به چیزی غیر از این جور چیزها فکر کرد؟

۱۳۹۳ خرداد ۲۲, پنجشنبه

گذار

١. باید تصمیمات مهمی بگیرم! اگر میخواهم تا پنج سال آینده سیگار را ترک کنم (حدسی است که خودم میزنم) باید از الان شروع به کم کردن کنم. قبل از ترک کبری باس چند باری ترک صغری کرده باشم تا دیگر بگذرامش کنار. اصلا شدنی هست؟ الکل بدونه سیگار را چه کنم؟

٢. به سلامتم باید بیشتر برسم. کم کاری کرده ام در حفظ جسم و جانم این چند سال. از اینکه روزی مغز دوست داشتنی ام به زیبایی در حال کار باشد ولی بدنم مانع اش بشود به شدت وحشت دارم. دوست ندارم چنین روزی را ببینم.

٣. همچنان معتقدم که از ذهنم بیشتر باید کار بکشم هنوز برای یادگیری و فعالیت خلاق و تولید فکر بسیار جا دارد. هر چند بیشتر گرفتار مطالعات آکادمیک شده ام که باید تعادل را دوباره با مطالعات که قبلا نیمه کاره ولشان کردم برقرار کنم.

٤. دوباره در حال گذار از یک مرحله به مرحله دیگر هستم! دارم از جایی که در آن دو سال  و نیم در ان زندگی کردم میروم. دارم به جایی میروم که قرار است حداقل چهار سال زندگی کنم. خیلی مهم است که اینجا را خوب تمام کنم و آنجا را عالی شروع کنم.

٥. دو روز دیگر تولدم است!

۱۳۹۳ خرداد ۱۹, دوشنبه

سایه

بسیار ناامید کننده است وقتی متوجه میشوی کسانی که انتظار نداری ته دلشان چیزی باشد یا فکر میکنی لااقل عقل درست و حسابی دارند و دچار توهم و خود پسندی نیستند به همان مزخرفی دیگران هستند. آن هم به لطف یک دهن لق دیگر که می آید مزخرفات دیگران را تحویل میدهد. چقدر آب زیر کاه! چقدر زیرکانه! چقدر حال به هم زن و ابتدایی و  چیپ. بعدش به خیالت می آید که خب خیلی هم انتظاری نداشته ای از این جماعت.

۱۳۹۳ خرداد ۵, دوشنبه

کسی که چرایی دارد

اینکه بدانی چقدر باید بپردازی برای اینکه از یک نقطه به نقطه دیگر بروی حقیقتا هنر میخواهد. کسی قیمتها را خوب درک میکند و قدر زمان را میداند که یک بار سرش کلاه رفته باشد. یک بار قدر هزینه ای که پرداخت کرده است به جایی که میخواسته نرسانده باشدش. ارزان نیست مسافتهای طولانی و صعب العبور، کاش اطرافیانم بفهمند برای تامین هزینه ی سفر باید از خیلی از خرج های بی مورد بزنم. کیست که درک کند؟ 

۱۳۹۲ اسفند ۱۹, دوشنبه

مرحله بعد

من امریکا نیامده ام که خوش بگذرانم. اینجا نیامدم که الافی کنم و وقت و انرژی ام را صرف رفیق بازی و روابط بی خود و بی ارزش بگذارم. من اینجا نیامده ام که دختر بازی کنم یا دوست جدید پیدا کنم. همه اینها یا هیچ جای نقشه هایی که داشتم جا نداشته اند و یا اینکه در اولویتهای بسیار پایین بوده اند. من اینجا آمده ام کاری را که باید مدتها پیش شروع میکرده ام را شروع کنم. من آمده ام که خودم دا آنطور که پیش بینی میکردم و برایش نقشه کشیده بوده ام بسازم. من آمده ام که دیگر وقتم را صرف کارها و فکرهای بیهوده نکنم. من آمده ام که تا زمانی که ذهنم باز و فِرِش است ازش کار بکشم. من نه دوست دارم گوش شنوای کسی باشم نه دوست دارم پایه ثابت هر مهمانی و خوش گذرانی باشم. نه دوست دارم با کسی جنگ کنم و نه آنطور دوستی کنم. نه دوست دارم دل کسی را شاد کنم نه دل کسی را بشکنم. نه دوست دارم دلم برای کسی تنگ شود و نه دوست دارم دل کسی برایم تنگ شود. نه دوست دارم فارسی انقدر صحبت کنم و نه دوست دارم انقدر فارسی باهام صحبت بشود. دوست دارم هر وقت میخواهم از اینجا بروم و پشت سرم را هم نگاه نکنم، دوست دارم بروم مرحله بعدی نه اینکه همش یکجا گیر کرده باشم...

۱۳۹۲ آبان ۲۸, سه‌شنبه

طبق برنامه! چه برنامه ای؟

میشود اینطور فکر کرد:
 
تصور کنید حالتی را که کلی کار است که "باید" انجام بدهی. بعد در یک لحظه به خودت می آیی و بعد احساس میکنی چرا انقدر عوض شده ای؟ چرا انقدر زندگی را جدی میگیری؟ این چه وضعش است که بخواهی حتی اندکی نگران کارهایت باشی که روی سرت خراب شده. بعد میروی و مثلا بیرون به وقت تلف کردن. یا  مثلا چرا بجایش ننوشی؟
 
حالا که اینطوری سر کردی دو حالت دارد. یا به کارهایت نمیرسی و بعد وقتی واقعیت با تمام خشونت به سراغت برگشت میفهمی که عقب افتاده ای و احتمالا موقعیتی را از دست داده ای یا بعدا از دست خواهی داد (البته اگر برایت کمی آینده نگری باقی مانده باشد). به هر حال میتوانی سعی کنی درستش کنی. ولی بعدش دوباره به جایی میرسی که باز به این نتیجه میرسی که نباید زندگی را جدی بگیری و ...!
 
پ.ن 1: اینکه زندگی را جدی نگیری هم هنر میخواهد که نداری.
پ.ن.2: چرا نمیروی و در جنگل زندگی نکنی؟
پ.ن.3: اینجا پر است ا ز آدم بیخاصیت.
 

۱۳۹۲ مرداد ۴, جمعه

People Are Busy

اینکه کلا آدم مشغولی باشی حتما لازم نیست که مثلا دائم در رفت و آمد باشی یا مثلا از صبح الطلوع تا شب سر کار باشی. یا مثلا دانشجویی باشی که وقت امتحاناتش باشد و دائم در حال درس خواندان باشد. نه خیر اینطور نیست آدمی که هدفی در زندگی دارد و برای رسیدن به آن به جد تلاش میکند و الویت اول زندگیش لااقل تا مدتی مشخص است آدم مشغولی به حساب می آید. الویتی که میداند میتواند به راحتی تحت شعاع چیزهای دیگر اعم از تفریح و کارهای جانبی دیگر قرار گیرد. من در زندگی ام هدفی دارم و باید برای رسیدن به آن تلاش کنم (وظیفه شخصی خودم میدانم) و میدانم که اگر میخواهم با سرعت بیشتری به آن برسم باید از یک سری چیزها دل بکنم در نتیجه من نماینده تمام عیار یک موجود مشغول هستم حتی اگر از بیرون و نگاه دیگران به نظر نرسد. این موجود شاید در مدیریت بحران خوب عمل نکند چرا که اصولا از هر چیز بحران سازی دوری میکند. و وقتی ببیند که چیزی موجب جولوگیری از هدف نهایی اش میشود و دارد موجب درد سر میشود مانند هر آدم مشغول و بیزی دیگر تحت فشار و در نتیجه دچار پنیک هر چند کوچک میشود. البته هنر آن است که مدیریت شهر این بحران های ناخواسته. اما چه میشود کرد که یکجای کار یک موقعی هم ممکن است افسار از دست برود. خلاصه کلام اینکه ما به اندازه کافی مشغولیت و فکر و ذکر داریم تو رو به خدا شما دیگه به مشغولیت های ما اضافه نکنید. و وقتی میگوییم من خیلی مشغول هستم درک کنید!

۱۳۹۲ تیر ۵, چهارشنبه

زمان تغییر

زمانی که وقت تغییر فرا برسد من متوجه میشوم. تقریبا یاد گرفته ام که تغییر و تنوع را زمانی که نیاز دارم اعمال کنم. اما گاهی از اینکه این تغییر بجای اینکه فراخواننده باشد پس زناننده باشد دل نگران میشوم. مثلا از اینکه بخواهم از این شهر به شهر دیگر مهاجرت کنم بیشتر دلم میخواهد به این خاطر باشد که آن جای دیگر را بیشتر دوست دارم و حالا که باید تغییری بدهم رفتنم خوب و خوشایند خواهد بود. اما بجایش دارد اینطور میشود که هر طور شده باید از اینجا بروم به یک جای دیگر هر جای دیگر. دیگر جایش مهم نیست بلکه کلافگیه من از اینجا دارد وادارم میکند که تن به این تغییر بدهم نه هیجان مکان و شرایط جدید! این موضوع به شدت در حال گریبان گیریه من شده. شده ام مجموعه ای از شک و تردیدها. روز و شبم شده شبیه سازیه تبعات تصمیمی (هر تصمیمی) که در آینده خواهم گرفت و نمیتوانم افق دلخواهم را متصور شوم کاری که سابقا در آن بسیار خوب بوده ام (من همیشه میتوانم هر ایماژی از آینده ام را خوشایند و خوب تفسیر کنم و تصویری راضی از خودم ترسیم کنم و موفق هم بوده ام تا به اینجای کار). القصه نشسته ام و میبینم اوضاع بسیار پیچیده شده است و من نمیتوانم بین دلخواه و آنچه صلاح است موازنه برقرار کنم چون اساسا نمیدانم صلاحم چیست حتی گیرم به دشواری بدانم دلخواهم چیست!

۱۳۹۲ تیر ۳, دوشنبه

نیازمندی به ساماندهی

من از اینکه آدمای دور و برم اونایی که دوستشون دارم و بهم نزدیکن رو درمانده یا خسته یا دل شکسته یا هر نوع غمی تو چشماشون ببینم خیلی ناراحت و دلگیر میشم! راستش نابودم میکنه...! هیچکس هیچ ایده ای نداره که چه بلایی سرم میاره این قضیه هیچی! خودمم هیچ ایده ای ندارم هم که چرا اینطوریم! تنها چیزیه که به شدت گیجم میکنه و نمیتونم توضیح قابل قبولی واسش پبدا کنم. بهم میریزم و باید به این وضعیت سامان بدم...!

۱۳۹۲ خرداد ۲۹, چهارشنبه

Time Out of Mind

من نگرانم! من نگران دنیا و کارش هستم. به شدت این روزها به آینده بدبین هستم. نه فقط به آینده ایران بلکه به آینده بشر. به آینده کره زمین بسیار بدبین هستم. چیزهایی میبینم و میخوانم و میشنوم که اساسا نگرانم میکند. هر چقدر بیشتر تاریخ میخوانم بیشتر ترس ورم میدارد که دوباره به احتمال زیاد همان اشتباههای گذشته را تکرار خواهیم کرد. این تحولات ایران اصلا خوشایندم نیستند. هر شب کابوس این را میبینم که نکند همه اینها بازی باشد؟ و مگر در طول تاریخ ما بازی نخورده ایم؟ همه اینها نکند نقشه ای باشد؟ این به خاطرم می آید که یکی آن بالا نشسته و دارد از روی رضایت سر تکان میدهد که همه چیز دارد طبق نقشه پیش میرود. چقدر وحشتناک فقط لحظه ای به این فکر کنید. به اثر مواد مخدر فکر کنید. هر چیزی که موجب شادیه موقت و میل بیشتر میشود افیونی است. این شادیهای موقت نکند اثر افیونی باشد که به خوردمان داده اند؟ از طرفی دیگر به مردم خوشبین و خوش گذران دنیا نگاه میکنی و باز بیشتر ترس ورت میدارد که بله نقشه دارد به خوبی پیش میرود و اینکه بشر هر چه بیشتر ذهنش با افکار بی سر و ته مشغول میشود بیشتر نگران میشوی. بعد می آیی به قسمت بهتر دنیا نگاه می اندازی به جامعه دانشگاهیان دانشمندان و دانشجویان. به دانشمندان و هنرمندان و موسیقی دانها و میبینی اینها نیز در نهایت بازی خور هستند و به شکل بسیار ظریفی کنترل شده اند. همه چیز را کالایی مصرفی میبینم! هر فاجعه زیست محیطی برایم غم انگیز است و گویا هر ضربه ای که به زمین وارد میشود به همان نسبت چیزی هم از من کم میشود. یکهو به نظرت مسیرها همه به ناکجا آبادند و بس. به این فکر میکنی که حتی دانشگاه و درس خواندن هم درست دارد مثل یک کالای مصرفی عمل میکند. یعنی اینجا هم بازی خوریم؟ بعد به یکهو به ذهنت میرسد که نکند داری دوباره چپ میزنی! و بعد از آن طرف هم میبینی چه اشتباه و نقض غرضی در چپ زدن هست و این بارها و بارها به توثابت شده است. در این دنیا هیچ ایده ای نیست که کارگشا باشد. هیچ تعادلی در میان نیست همه چیز به  واسطه دو نقطه افراط و تفریط وجود دارد. تعادل تنها آن فاصله ی بین افراط و تفریط است. هیچ تعادلی دائم نخواهد بود. بند باز روی طناب بندبازی تا ابد دوام نخواهد آورد و بالاخره خواهد افتاد. 

۱۳۹۲ خرداد ۱۴, سه‌شنبه

در باب زندگی مشترک

من حقیقتا با زندگی مشترک مخالف نیستم! اینکه زنی با مردی در یک خانه با یکدیگر زندگی کنند، روی یک تخت بخوابند، شریک جنسی رایگان و همیشه حاضر داشته باشند، در انجام امور روز مره همکاری کنند، موجب صرفه جوییه اقتصادی بسیاری بشوند (در صورتی که هر دو شاغل باشند)، با یکدیگر تفریح کنند، پای صحبتهای هم بنشینند، بایکدیگر ریز بخندند، دچار دلتنگیهای کوچک بشوند، موجب آرامش در روند زندگی بشوند... همه و همه خوب است و به گمانم بسیار هم باید رضایت بخش باشد مخصوصا با این خیال راحت که هیچ تعهد و زوری در ادامه رابطه نیست!

۱۳۹۲ خرداد ۱۲, یکشنبه

پول و دیگر هیچ

لابد شما هم بارها شنیده اید که مثلا طرف در میان صحبتش به نقطه ای رسیده است که میگوید: "...حالا پولش که اصلا مسئله ای نیست...". اولش گمان میکنی که چقدر خوب است که برای طرف اصلا پولش مسئله ای نبوده حالا موضوع هر چه میخواهد باشد. اما بلافاصله بعد این به خاطر آدم می آید که چقدر دروغ است این! چرا که همیشه پول مسئله بوده است اصلا تنها چیزی که همیشه مسئله است پول است! حتی وقتی که دیگر" پولش مسئله ای نیست".

۱۳۹۲ اردیبهشت ۲۷, جمعه

توهین به خواننده

وقتی در نوشته قبلی نوشتم "نوشتن یعنی دیگران" تصمیم گرفتم که بیایم و بیشتر توضیح بدهم. هر چند از توضیح دادن چیزی آنقدرها لذت نمی برم و بیشتر تمایل دارم در ادامه نوشته یا گفته ام اضافه کنم. اصولا اگر کسی از من توضیحی بخواهد بی حوصله و تا حدی خشمگین میشوم. همواره اینگونه بوده ام که اگر حرفی زده ام یا چیزی نوشته ام دیگری هر طور بفهمدش و بخوانتش برایم حقیقتا فرقی نداشته: لابد آنطور که او خوانده معنا میداده است دیگر. با این اوصاف ترجیحم این است بیایم و در ادامه این جمله "نوشتن یعنی دیگران" چیزهای بیشتری بنویسم. نکته این جاست که تا همین جا که شما این چند خط را خوانده اید به طرز بسیار رضایت بخشی (برای خودم) توانسته ام این را برسانم که نوشتن حقیقتا یعنی دیگران! من این قضیه را احتمالا به مدلهای مختلف میتوانم "توضیح" بدهم اما تمام تلاشم را میکنم این کار را نکنم و به هر نحو ممکن انجامش ندهم. چرا که توضیح خود به نظرم دیگرانی را در بطن خودش فرض میگیرد (چرا که کسی برای خودش توضیح نمیدهد)...دقت کردید؟ همین جمله اخیر که یک نوع توضیح در پرانتز بود کاملا برای دیگران نوشته شده است: چرا که نویسنده این متن هرگز لازم نمیبیند که خودش را روشن کند. حقیقتا وضعیت گیج کننده ایست! آیا نباید "نوشتن یعنی دیگران" را در محیط غیر دیگرانی توضیح داد؟ اینطور به نظر میرسد هر چیزی را که بخواهی در فضای دیگرانی توضیح دهی قبلا دیگرانی اش کرده ای و این اساسا احمقانه به نظر میرسد که چیزی را که از همان جنس است را بخواهی با همان جنس بفهمانی. اول همان جنس را بفهمان! اما با چه؟ با خودش؟ اما حکایت این اضافه (حتی دیگر اسمش را هم نمیخواهم نوشته بگذارم) ((حواستان به نوشته پرانتزها و ماهیت دیگرانی اشان که دارید؟)) چیست؟ آه کاش میشد انگشت وسطم را نشانتان دهم...

۱۳۹۲ اردیبهشت ۲, دوشنبه

تمام درهای کانوِنشِنال

به کناری رانده شدم وقتی هیکل عظیمش را از روی صندلی بلند کرد و نزدیک توقف کامل مترو در کنار در منتظر ایستاد تا در باز شود. در که کامل باز شد به نظر رسید که چند لحظه ای بیشتر مکث کرد. به نظر امیدوار بود که در بیشتر باز شود و او راحتتر از در رد شود چرا که همیشه فکر میکرد درها مخصوصا در ِ مترو برایش تنگ است. اما راحت از در رد شد و هیچ مشکلی پیش نیامد. او از تمام درهای کانو ِنشنال رد میشد اما همیشه میترسید نکند گیر کند و همه چیز خنده دار شود! چه چیز بیشتر از این میتوانست برایش اعصاب خرد کن تر و غم انگیزتر باشد...؟

۱۳۹۱ آذر ۱۸, شنبه

فرار بر قرار

من هرگز از آنطور آدمهایی که عاشق سیر سفر هستند نخواهم شد. البته به شدت دوست دارم جاهای زیبای دنیا را از نزدیک ببینم و حتی گاهی درونم احساس میکنم علاقه شدیدی به کمپ کردن در طبیعت دارم هر چند به غیر از چند بار بیشتر اینکار را نکرده ام. اما هرگز درک نخواهم کرد آنهایی را که دائم در سفرند. از این شهر به آن شهر از این کشور به آن کشور، یا از این جنگل به آن ساحل، از آن کوه به آن آبشار دائم در سفرند. درک نمیکنم که چطور میشود یکی "بگ پکر" میشود. کسانی که نمیتوانند یکجا بمانند. نمیتوانند یک جا برای مدت قابل توجهی بند شوند آنهایی هستند که نمیتوانند خودشان را تحمل کنند! از جایی به جای  دیگر پریدن، سودای دور دنیا را گشتن، عاشق مسافرت بودن یعنی فرار از خود. یعنی من نمیتوانم دیگر خودم را تحمل کنم. چون در واقع در وضع موجود ما دنیا را تحمل نمیکنیم بلکه واکنشمان را، انگیزه امان را، برداشت و ایده ی خودمان را نسبت به این دنیا تحمل میکنیم. ما حقیقتا در حال تحمل خودمانیم. و چه چیز بهتر از سفر و مواجه با دنیای دیگر به امید تغییر در وضع موجود. یا به عبارتی فرار از خودمان! خوب گفته اند که فلانی فرار را بر قرار ترجیح داد!!

۱۳۸۸ اردیبهشت ۲۱, دوشنبه

هر شب

1. دختری را می‌شناسم که هر شب حول و حوش ساعت 10 به میدانی از میدانهای شهر می‌آید. با زیبایی‌ای خیره کننده و با اندامی که هر مردی را به جنون میکشد و لباسی که طوری بر تنش نشسته که انگار میخواهی همانجا بر روی تنش، همانطور که پوشیده پاره‌اش کنی. هر شب ماشینهای زیادی پشت سرش صف میکشند اما او فقط معصومانه نگاه میکند و هیچ نمی‌گوید و هرگز هیچکدام را محل نمی‌گذارد و سوارشان نمی‌شود. هر شب یک ساعتی می‌آید و آنقدر دور و بر میدان پرسه میزند و منتظر میماند تا خسته و غمگین به خانه برگردد. و این ماجراییست که هر شب تکرار میشود...

2. پسری را می‌شناسم که هر شب وقت خواب عکسی را آرام کنار تختش میگذارد، نور چراغ قوه‌ای را روی عکس می‌اندازد. عکس را آنقدر نگاه میکند که بی‌اختیار لبخندی بر لبش مینشیند احساس میکند بی‌ریاترین و پاکترین لبخند دنیا در همان لحظه بر لبش نشسته و چراغ قوه‌اش را خاموش میکند. اما به سرعت از کارش پشیمان میشود و دوباره چراغ قوه را روشن میکند. گویا یادش رفته بود یک قسمت از عکس را ببیند یا اصلاً احساس می‌کرد خوب به عکس دقت نکرده. اگر عکس دیگر به او لبخند نزند چه؟ اصلا شاید هم آن عکس درست وقتی چراغ را خاموش میکند رفته باشد؟ و آنقدر اینکار را تکرار میکند تا خوابش ببرد. و این ماجراییست که هر شب تکرار میشود...

۱۳۸۸ فروردین ۸, شنبه

بیراهه

بیراهه رفته بودم
آن شب
دستم را گرفته بود و می کشید
زین بعد همه عمرم را
بیراهه خواهم رفت

حسین پناهی