۱۳۹۳ آذر ۱۳, پنجشنبه
مرگ ِ متن - ۱
۱۳۹۳ آبان ۲۵, یکشنبه
نساختن با مشکلات دیگران
۱۳۹۳ تیر ۲, دوشنبه
افت سطح کاری
۱۳۹۳ تیر ۱, یکشنبه
عکس یادگاری
۱۳۹۳ خرداد ۲۲, پنجشنبه
گذار
۱۳۹۳ خرداد ۱۹, دوشنبه
سایه
۱۳۹۳ خرداد ۵, دوشنبه
کسی که چرایی دارد
۱۳۹۲ اسفند ۱۹, دوشنبه
مرحله بعد
۱۳۹۲ آبان ۲۸, سهشنبه
طبق برنامه! چه برنامه ای؟
۱۳۹۲ مرداد ۴, جمعه
People Are Busy
۱۳۹۲ تیر ۵, چهارشنبه
زمان تغییر
۱۳۹۲ تیر ۳, دوشنبه
نیازمندی به ساماندهی
۱۳۹۲ خرداد ۲۹, چهارشنبه
Time Out of Mind
۱۳۹۲ خرداد ۱۴, سهشنبه
در باب زندگی مشترک
۱۳۹۲ خرداد ۱۲, یکشنبه
پول و دیگر هیچ
۱۳۹۲ اردیبهشت ۲۷, جمعه
توهین به خواننده
۱۳۹۲ اردیبهشت ۲, دوشنبه
تمام درهای کانوِنشِنال
۱۳۹۱ آذر ۱۸, شنبه
فرار بر قرار
من هرگز از آنطور آدمهایی که عاشق سیر سفر هستند نخواهم شد. البته به شدت دوست دارم جاهای زیبای دنیا را از نزدیک ببینم و حتی گاهی درونم احساس میکنم علاقه شدیدی به کمپ کردن در طبیعت دارم هر چند به غیر از چند بار بیشتر اینکار را نکرده ام. اما هرگز درک نخواهم کرد آنهایی را که دائم در سفرند. از این شهر به آن شهر از این کشور به آن کشور، یا از این جنگل به آن ساحل، از آن کوه به آن آبشار دائم در سفرند. درک نمیکنم که چطور میشود یکی "بگ پکر" میشود. کسانی که نمیتوانند یکجا بمانند. نمیتوانند یک جا برای مدت قابل توجهی بند شوند آنهایی هستند که نمیتوانند خودشان را تحمل کنند! از جایی به جای دیگر پریدن، سودای دور دنیا را گشتن، عاشق مسافرت بودن یعنی فرار از خود. یعنی من نمیتوانم دیگر خودم را تحمل کنم. چون در واقع در وضع موجود ما دنیا را تحمل نمیکنیم بلکه واکنشمان را، انگیزه امان را، برداشت و ایده ی خودمان را نسبت به این دنیا تحمل میکنیم. ما حقیقتا در حال تحمل خودمانیم. و چه چیز بهتر از سفر و مواجه با دنیای دیگر به امید تغییر در وضع موجود. یا به عبارتی فرار از خودمان! خوب گفته اند که فلانی فرار را بر قرار ترجیح داد!!
۱۳۸۸ اردیبهشت ۲۱, دوشنبه
هر شب
2. پسری را میشناسم که هر شب وقت خواب عکسی را آرام کنار تختش میگذارد، نور چراغ قوهای را روی عکس میاندازد. عکس را آنقدر نگاه میکند که بیاختیار لبخندی بر لبش مینشیند احساس میکند بیریاترین و پاکترین لبخند دنیا در همان لحظه بر لبش نشسته و چراغ قوهاش را خاموش میکند. اما به سرعت از کارش پشیمان میشود و دوباره چراغ قوه را روشن میکند. گویا یادش رفته بود یک قسمت از عکس را ببیند یا اصلاً احساس میکرد خوب به عکس دقت نکرده. اگر عکس دیگر به او لبخند نزند چه؟ اصلا شاید هم آن عکس درست وقتی چراغ را خاموش میکند رفته باشد؟ و آنقدر اینکار را تکرار میکند تا خوابش ببرد. و این ماجراییست که هر شب تکرار میشود...
۱۳۸۸ فروردین ۸, شنبه
بیراهه
آن شب
دستم را گرفته بود و می کشید
زین بعد همه عمرم را
بیراهه خواهم رفت
حسین پناهی