وقتی در نوشته قبلی نوشتم "نوشتن یعنی دیگران" تصمیم گرفتم که بیایم و بیشتر توضیح بدهم. هر چند از توضیح دادن چیزی آنقدرها لذت نمی برم و بیشتر تمایل دارم در ادامه نوشته یا گفته ام اضافه کنم. اصولا اگر کسی از من توضیحی بخواهد بی حوصله و تا حدی خشمگین میشوم. همواره اینگونه بوده ام که اگر حرفی زده ام یا چیزی نوشته ام دیگری هر طور بفهمدش و بخوانتش برایم حقیقتا فرقی نداشته: لابد آنطور که او خوانده معنا میداده است دیگر. با این اوصاف ترجیحم این است بیایم و در ادامه این جمله "نوشتن یعنی دیگران" چیزهای بیشتری بنویسم. نکته این جاست که تا همین جا که شما این چند خط را خوانده اید به طرز بسیار رضایت بخشی (برای خودم) توانسته ام این را برسانم که نوشتن حقیقتا یعنی دیگران! من این قضیه را احتمالا به مدلهای مختلف میتوانم "توضیح" بدهم اما تمام تلاشم را میکنم این کار را نکنم و به هر نحو ممکن انجامش ندهم. چرا که توضیح خود به نظرم دیگرانی را در بطن خودش فرض میگیرد (چرا که کسی برای خودش توضیح نمیدهد)...دقت کردید؟ همین جمله اخیر که یک نوع توضیح در پرانتز بود کاملا برای دیگران نوشته شده است: چرا که نویسنده این متن هرگز لازم نمیبیند که خودش را روشن کند. حقیقتا وضعیت گیج کننده ایست! آیا نباید "نوشتن یعنی دیگران" را در محیط غیر دیگرانی توضیح داد؟ اینطور به نظر میرسد هر چیزی را که بخواهی در فضای دیگرانی توضیح دهی قبلا دیگرانی اش کرده ای و این اساسا احمقانه به نظر میرسد که چیزی را که از همان جنس است را بخواهی با همان جنس بفهمانی. اول همان جنس را بفهمان! اما با چه؟ با خودش؟ اما حکایت این اضافه (حتی دیگر اسمش را هم نمیخواهم نوشته بگذارم) ((حواستان به نوشته پرانتزها و ماهیت دیگرانی اشان که دارید؟)) چیست؟ آه کاش میشد انگشت وسطم را نشانتان دهم...
نمایش پستها با برچسب کوشش نظری. نمایش همه پستها
نمایش پستها با برچسب کوشش نظری. نمایش همه پستها
۱۳۹۲ اردیبهشت ۲۷, جمعه
۱۳۹۲ فروردین ۵, دوشنبه
جعل حقیقت با استفاده از سابقه تاریخی
مدل بسیار معروفی در پاسخگویی به حمله خصم هست که دوست دارم اسمش را بگذارم: "جعل حقيقت با استفاده از سابقه تاريخى"
بعنوان مثال فرض كنيد ساسان به اصغر هم خانه ای اش حمله كوچكى بكند و مثلاً بگويد كه "اصغر هرگز در وظايف مشترك خانه همكارى نميكند." اين گزاره حقيقت دارد و در ميان حاضران مايه آبروريزى است. اگر اصغر در مقام انتقام و پاسخگويى بر بيايد يك راه ساده اين است كه با توجه به خطاهاى گذشته ساسان (مخصوصاً آنى كه بيش از يكبار اتفاق افتاده) به سرعت جعل حقيقتى عليه ساسان ترتيب داده پاسخ حمله ساسان را بدهد. مثلاً فرض كنيد ساسان چند بارى از سر حواس پرتى فراموش كرده باشد شير اجاق فر را ببندد. پاسخ اصغر در يك فرصت مناسب اين خواهد بود: "ديشب ساسان در يخچال را نبسته بود (چون کسی که فراموش کرده فر را خاموش کند لابد یک روزی هم فراموش میکند در یخچال را ببندد) در نتيجه شيرى كه امروز صبح خوردم حالمو خراب كرد چون شير خراب شده بود." و بعد براى تاييد بيشتر گزاره و نشان دادن عمق فاجعه اضافه كرد: "حتى دماى يخچال به دماى اتاق رسيده بود."
اين نوع پاسخگويى به حمله خصم ميتواند بسيار مفيد باشد اگر خوب اجرا شود. اما از آنجا كه مردم عادى از بهره هوشى مناسب و کافی در جهت اعمال و استفاده از مغالطات و سفسطه ها را ندارند و اينكه اساساً پاسخگو همواره در موقعيتى بسيار ضعيفتر از حمله كننده قرار دارد رسيدن به نتيجه مطلوب با استفاده از اين سفسطه بسيار دشوارتر است. اصولاً بايد گاهى نشست و فقط حمله را پذيرفت و قبول كرد بهتر است سكوت كرد تا اينكه بيشتر از حد مايه آبروربزى خود شد.
و اما كجاى اين مثال كه برگرفته از واقعيت است ميلنگد. يا اينكه كجاى استدلال اصغر ابلهانه است.
اول: اگر در يخچال از ديشب باز مانده يقيناً تنها اندكى باز مانده. و اگر كمى با سازوكار يخچال آشنايى داشته باشيد متوجه ميشويد كه يخچال براى سرد نگه داشتن محتويات داخل يخچال با توجه به دماى فيكس شده در صورت جهش دما شروع به توليد سرما ميكند. يخچالى كه درش كمى باز مانده موجب ميشود يخچال با توان بيشترى شروع به كار كند و دماى درون را پايين نگه دارد. افزايش دما به اين سادگى اتفاق نمى افتد.
دوم: يخچالى كه دمايش به حدى رسيده كه داخلش به گرميه هواى اتاق است يقيناً شير فاسد شده است و شير فاسد بو و مزه واضح دارد هر شخص عاقلى از خوردنش دست ميكشد.
سوم: ساسان آن شبى كه در يخچال را به ادعاى اصغر باز گذاشته ساعت سه صبح طبق عادت هميشگى خوابيده است و اصغر طبق عادت هميشگى ساعت هشت صبح از خواب بيدار شده است. در مجموع پنج ساعت. در زمان پنج ساعت شير پاستوريزه احتمالاً خراب نميشود چرا كه در يخچال نيمه باز علاوه براينكه سرماى درون خودش را تا مدتى نگه ميدارد موتور بخچال هم كماكمان سرما توليد ميكند. به سختى بشود پذيرفت .
چهارم: اصغر مزخرف ميبافد چرا كه عادت دارد
پنجم: اينكه در يخچال را ساسان باز گذاشته است و موجب خراب شدن شير و مريضيه اصغر شده يقيناً موضوع مهمى است كه اصغر از گفتنش در اولين فرصت غافل نميشود چرا بايد درست بعد از حمله ساسان اين را بگويد؟ (اين پاسخى ابتدايى و ساده اى براى "جعل حقيقت با استفاده از سابقه تاريخى" است.
۱۳۸۷ دی ۱۸, چهارشنبه
کار نویسندگی
«سقراط، کسی که نمینویسد.»
نیچه
نیچه
من از آن دست وبلاگ نویسهایی هستم که همواره در انتخاب واژه و یا گزارهی مناسب و درخور در نوشتههایشان تردید دارند. تا میآیم آن چیزی را که در ذهنم میگذرد یا آن چیزی را که به راحتی میتوانم بگویمش را به متنی تبدیل کنم و یا به قول بنیامین نوشتار را وسیلهای جهت تسلط بر اندیشهام قرار دهم در عرصهی بینهایتی از واژهها و معناهایشان و انبوهی از ارجاعات پی-در-پی و پایانناپذیر گیر میافتم و بعضاً به جریانی کشیده میشوم که درست در مقابل جریان و روند شکلگیری ایدهام قرار دارد و ناگزیر تن به نوشتاری خوداندیشانه میدهم و درست همین امر باعث میشود تا بیشتر حرص انتخاب واژهها و ترکیبهای عمداً زیباتر و بدیعتر و حتی شاعرانهتر به جانم بیفتد و البته حتماً متوجه هستید که اینکار برای یک حافظهی ضعیف مثل آنچیزی که من دارم چقدر دشوار است. چرا که معتقدم خلاقیت قویاً به حافظه بستگی دارد. خلاقیت چیزی نیست جز بازتولید اجزا و مولفههایی که پیشتر در کلیتی مستقل وجود داشته و ثبت شدهاند. تمام آن چیزهایی که از آنها بعنوان امر خلاقگونه یاد میشوند تنها بازتولیدی به همراه بهم ریختن و بازآرایی پارههایی از رویدادهاییست که قبلاً اتفاق افتادهاند. نوشتههایی که قبلاً خوانده شدهاند، صحنههایی که در خاطر ماندهاند و یا سخنانی که در یاد ماندهاند،... همه بنمایههایی هستند که صورت و نمایش خلاقیت از آنها ریشه میگیرد.
اگر متنهایی که به این سبک و سیاق نوشته میشوند (و مگر اصلاً طور دیگری هم میشود؟) یعنی از اجزا و مولفههای نظام و کلیتی دیگر (در کلیترین حالت: نظام زبان) برای خلق متنی جدید، کلیتی جدید، نظامی جدید (هر متنی نظامی جدید است) بهره میبرند همه خلاقگونه هستند. این یعنی در هر متنی خلاقیت وجود دارد. ذات خلاق گونه متن ناشی از ذات انتخابی و اختیاری اجزا و مولفههای (و در جزییترین شکل: واژهها و نشانهها) متن دارد که در امتداد گستره و پهنهی اندیشه و تفکر نویسنده حرکت دارد و منحصر میشود. این انتخابگری تفاوت هر متن با دیگری را نشان میدهد، که بیان دیگر ادعای این امر است که: اندیشهها متفاوت هستند!
بگذارید منش ارجاعی و گریزان نشانهها و معنای یک متن را بیشتر توضیح دهم. دریدا، نیچه٬ لیوتار و دیگر پستمدرنها معتقدند که زبان یک معنی را منتقل نمیکند. این دسته از متفکران ایراد زبان را در چندگانگی معانی آن میبینند. آنها معتقدند که هر متنی دارای معانی گوناگون است حتی دقیقترین و ریزبینترین نویسندگان هم زندانیان نظام زبانند. و شاید تنها راه این باشد که نویسنده همراه ِ متن کوتاه خود کتاب قطوری را هم بفرستد و در آن به مفاهیمی که منظور نظر وی نبوده اشاره کند تا برداشتهای جانبی به کلی حذف شود که باز خود آن کتاب قطور هم مسلماً با برداشتهای گوناگون همراه خواهد بود. پس اگر تمام اجزای یک متن که بنا به ذات خلاقگونهاش معناهایشان را در بافت و نظام و متن ماقبل خود بگیرند این روند هرگز پایان نمیپذیرد. بطور مثال ممکن است شما برای اینکه معنای واژه «فرهنگ» را در متنی دریابید به واژههای دیگری مثل: غیرطبیعی، انسان ساخته، تاریخی، سلیقه ای، پرستیژ و... برسید و برای درک هر کدام از این واژهها سراغ متون دیگر بروید و همینطور الی آخر. این وسط اهمیتی ندارد که سراغ چه نوع متنی میروید، میتواند یک قطعه شعر باشد یا یک رمان. این مدام در پی ِ معنا گشتن چالشی است که روبروی خوانندهی متن قرار دارد. و خواندن یعنی خواندن متنهای دیگر! به همین دلیل هم هست که همانطور که گفته شد میتوان هر متنی در کنار متنی که در جستجوی معنای واژه «فرهنگ» در آن بودیم قرار بگیرد.
اما در طرف دیگر نویسنده مخصوصاً نویسندهای که در انتخاب واژههایش با تردید روبروست قرار دارد. مواجهه او با نوشتهاش چگونه است؟ چرا که انتخاب به هر حال اتفاق میافتد و متنی نوشته میشود (شما دارید نوشتهام را میخوانید که تا چند خط دیگر تمام میشود). در این صورت تکلیف بازی بی پایان معنا چه میشود؟ بازی بیپایانی که خواننده با آن روبرو بود. به نظر میرسد نویسنده محل پایان این چالش و بند آمدن بازی معناست و خارج از این بازی قرار دارد. و متنی که نوشته و به آن پایان داده گواه آن است. حتی اینطور بر میآید که انتخاب هم دیگر نمیتواند چندان اهمیت داشته باشد چرا که منش ارجاعی معنا مستقل از خود واژه است. میتوان کلمات را سخاوتمندانه مصرف کرد. به نظر میرسد کار به پایان رسیده است! و حرف بنیامین تحقق یافته و سرانجام اندیشه تحت سلطه نوشتارِ نویسنده در خواهد آمد.
اما وقوع تنها یک متن پایان کار نویسنده و نویسندگی و نوشتار نیست. نویسندهی راستین کسیست که دائم در حال نوشتن است. در هر بار نوشتن نویسنده سرخوردگیای ناشی از گریز معنا و اینکه نمیتوان به کنه معنا دست یافت را حس میکند و همین باعث میشود همواره به فکر نوشتهی بعدی خود باشد. او همیشه میان نوعی شوق و عطش از یکسو و افسردگی و مالیخولیا از سوی دیگر قرار دارد. نویسنده در هر نوشته بر اندیشهاش مسلط میشود و از طرفی ناگزیر به از دست رفتن و ناتمام ماندنش تن میدهد. ژاک دریدا در جاهای مختلف تکرار کرده که هر زمان که مینوشته در فکر نوشتن پیشنویسی از نوشتهای است که زمانی خواهد نوشت. و همواره نوشتههایش را پینوشتهای نوشتههای دیگر میداند که آنها هم خودشان پینوشتهای نوشتههای دیگرند. نوشتار آنطور که بنیامین گفته درست در لحظه وقوع ناپدید میشود. چرا که صرفاً فرایندی یکبار و برای همیشه نیست. نویسندگان بسیاری هستند که هرگز دست از کار نکشیدند. همیشه معنا میگریزد، غایب است. اما میشود همواره جستجوی معنا وجود داشته باشد. همانطور که همواره شور زندگی وجود دارد. عرصهی زندگی و نوشتار مشابهت و در هم تنیدگی پیچیدهای دارند. یا باید همیشه نوشت یا هیچ ننوشت.
۱۳۸۷ مهر ۶, شنبه
آیا فنی جای بدی است؟
یک پاسخ فوری و سراسیمه و با حالتی متعجبانه که پاسخ دهنده بخاطر پرسیدن این سوال خاص به خود میگیرد میتواند این باشد که: "خب، معلومه که فنی جای خوبیه! این چه حرفیه که میزنی؟" و میدانید اگر سوال به نحو دیگری مثلاً اینطور: "آیا فنی جای خوبی است؟" مطرح میشد احتمالا شاهد آن حالت متعجبانه در فرد پاسخ دهنده به این سوال نبودیم. به نظر میرسد سوال اول چیزی را فرض میگیرد و به پرسش میکشد که غیر طبیعیست. این پرسش یقیناً پرسشی تعجب آور است. پرسش "آیا فنی جای بدی است؟" نشان میدهد لااقل عدهی «احتمالاً» قابل ملاحظهای معتقدند فنی جای خوبی نیست و حالا وقتی در مقابل عموم که «احتمالاً» مطمئن هستند دانشگاهی به خوبی فنی وجود ندارد پرسیده شود، برایشان تعجب آور و معنایی جز دیوانگی سوال کننده ندارد مخصوصاً اگر سوال کننده خودش هم دانشجوی فنی باشد! نکته دیگر البته این است که منظور از بد بودن فنی چیست؟ و چه میشد اگر بجایش میپرسیدیم "آیا فنی جای خوبی نیست؟" در هر صورت این سوال به همین شکل سر جایش باقی میماند و با اینکه سوال دوم بیشتر به تیتر یک نوشته از این نوعی که این پست به آن میپردازد، میآید ترجیح بر این است سوال به همان شکل نوع اول باقی بماند. چرا که این سوال عمداً دوست دارد احساسات خواننده را برانگیزد!
جدای از تمام گزارههای مفید و ویتگنشتاینی فوق، بهتر است به واضح نمودن هر چه بیشتر این پرسش بپردازم و سعی کنیم بفهمیم ماجرای بد بودن فنی از کجا دارد آب میخورد و اینکه اصلاً چیز ناخوشایندی - بهتر است از این پس از «ناخوشایند» به جای «بد» استفاده کنیم - وجود دارد یا نه؟ اینکه میگویم بهتر است دیگر از واژهی «بد» استفاده نکنیم به این دلیل ساده است که فنی به هر حال دانشگاه است! و از قضا دانشگاه معتبری هم هست و این یعنی در حد وظایف مشخص ِ یک دانشگاه دارد خوب عمل میکند و مراد از «بد بودن» جدای از اهداف تحریک کنندهاش فقط نشان از به پرسش کشیدن جنبه منفی و ناخوشایند موضوع دارد. که البته واضح است جواب این پرسش وابستگی شدیدی به مخاطب دارد. اما من دقیقاً با آن دسته از افراد کار دارم که در وبلاگها و یا مکالمات دوستانهشان میتوان در مجموع نارضایتی و گِلهگی از دانشکده فنی را دید!
اولاً به نظر نمیرسد فنی در وجه پوئتیکش چیزی پایینتر و نازیباتر از دیگر دانشگاهها باشد. مثلاً آن آجرهای قرمز رنگ و مسخرهی دانشگاه غربی را بر نمای ساختمانش ندارد یا دوری و پرتی دانشگاه شرقی و همینطور هرگز در-هم- و-بر-همی ِ دانشگاه مرکزی را هم ندارد.[1] حتی فنی به گواه شاهدان داخلی و خارجیاش خیلی هم دلفریب و شهوت انگیز است و این نکتهایست مهم! احتمالاً چیزی که ما دنبالش هستیم نه در کالبد فنی که باید در روح آن یعنی آدمهایش جست. اینکه ناخوشایندی و نارضایتی دیگران از فنی به خاطر آدمها و دیگر دانشجویانش در تمامیتی مستقل از فنی بودنشان باشد چندان درست یه نظر نمیآید. چرا که گرد آمدن این افراد کنار هم یک حادثه و اتفاق بوده همچون دیگر حوادث! مگر چند درصد افرادی که به فنی آمدهاند مستقل از رقمهای رتبهشان اینجا آمدهاند؟ چند نفر بودهاند که عشق فنی داشتهاند؟؟! پس باید چیزی باشد که وقتی دانشجویی وارد فنی و فقط فنی میشود گرفتار آن میشود. یعنی فنی کارکردی فراتر از وظیفهی عادی و طبیعیاش بعنوان دانشگاه و محل تحصیل دارد، نوعی «جَو» که فقط مختص فنی ست و مثلاً با جو دانشگاهی دیگر فرق دارد. و باید بگویم این «بد بودن» صرفاً از وجود چنین جَوی نشئت نمیگرد بلکه تا حد زیادی هم به «جو پذیری» و «جو گرفتگی» دانشجوهایش بستگی دارد. امکانات و شرایط ورودی ِ فرد به دانشگاه خیلی در این جو گیر شدن یا نشدن دخالت دارد. مثلاً من به عنوان کسی که بیش از نصف دوستان نزدیک دبیرستانیم همراهم وارد فنی شدهاند تا حدود زیادی از سنگینی ِ وارد شدن به محیطی جدید و منحصر به فرد مانند دانشگاه در امان بودهام. و حالا فرض کنید یک نفر تک و تنها پا به فنی بگذارد. یعنی از آن انبوهی ِ دوستان دبیرستانی خبری نباشد. و مجبور باشد تنهایی با این محیط جدید روبرو شود. دیگر جمع نیرومند دوستان نزدیک دبیرستانی نیستند تا این امکان را بدهند که گرفتار ِ جو ِ فنی شدن به تعویق بیفتد و نتیجه آنکه جذب فرهنگ فنی میشود. فرهنگ و جوی که در ظاهر بسیار هم جذاب به نظر میرسد.
پس اگر مشکلی هست به فرد هم تا حد زیادی بستگی دارد. اما چیز دیگر و مهمتر یقینا همان جو حاکم بر فنی ست. جوی که از مدتها پیش در فنی وجود داشته. طوری که از چارچوب تاریخی خود فراتر رفته و چیزی میشود از جنس اسطوره. این جو که از زمان پدرانمان بوده چیزی نیست جز «غرور فنی بودن»!
«غرور ِ رشته مهندسی خواندن» هم از همین نوع است اما دانشجویان دانشکده فنی در سطحی بالاتر و افزونتر مغروراند. چرا که فنی تنها بخشی از دانشگاه تهران است. و دانشگاه تهران دانشکدههای دیگری مثل علوم و حقوق هم دارد و فنیها بین همدانشگاهیهای خود بین همخوابگاهیهای خود مغرورند. در صورتی که مثلاً دانشجویان دیگر دانشگاهها که فقط مهندسیست فاقد چنین روحیهای هستند. پیامدهای این نوع غرور البته در دانشجویانش واضح است. حتی اگر در محیط کار هم بروید جو فنی بودن یا مثلاً فلان جایی بودن با همین کیفیت حال بهم زنش وجود دارد. ولی موضوع فنی از یک نظر خاص است و آن اینکه با تمام دلفریبی و امکاناتش با نهایت منحصر به فردیش و اصالتش، از درون سرشار از غرور است!
اما حاملان این غرور در فنی چه کسانی هستند؟ درست همانهایی که مثل من و دوستانشان گلهای به دانشگاه سرازیر می شوند! چرا که پدیدهی فرهنگی شدن (همان جو گیر شدن) در همه جا گریز نا پذیراست. این وسط نگاه انتقادی افراد اهمیت دارد. یک نفر که با خیال راحت در جمع دوستان قدیمی وارد دانشگاه میشود از بیاعتنایی بیشتری نسبت به کسی که تک و تنها پا به فنی گذاشته برخوردار است. آن تک نفر همواره نگاهی انتقادیتر خواهد داشت چرا که او تنهاست، دلهره غرق شدن در فضایی دارد که تا غرقش نشوی نمی فهمی چیست. باید دائم حواسش باشد که فلانی به درد دوستی میخورد یا نه؟! آیا باید به فلانی اعتماد کند یا نکند؟! ولی ناگزیر او هم بالاخره غرق این فرهنگ میشود خودش هم تبدیل به یک آدم مغرور حال بهم زن میشود درست مثل ما با این تفاوت که او حالش از ما بهم میخورد!
[1] منظور از دانشگاه غربی، شرقی و مرکزی به ترتیب شریف، علم و صنعت و امیرکبیر است.
جدای از تمام گزارههای مفید و ویتگنشتاینی فوق، بهتر است به واضح نمودن هر چه بیشتر این پرسش بپردازم و سعی کنیم بفهمیم ماجرای بد بودن فنی از کجا دارد آب میخورد و اینکه اصلاً چیز ناخوشایندی - بهتر است از این پس از «ناخوشایند» به جای «بد» استفاده کنیم - وجود دارد یا نه؟ اینکه میگویم بهتر است دیگر از واژهی «بد» استفاده نکنیم به این دلیل ساده است که فنی به هر حال دانشگاه است! و از قضا دانشگاه معتبری هم هست و این یعنی در حد وظایف مشخص ِ یک دانشگاه دارد خوب عمل میکند و مراد از «بد بودن» جدای از اهداف تحریک کنندهاش فقط نشان از به پرسش کشیدن جنبه منفی و ناخوشایند موضوع دارد. که البته واضح است جواب این پرسش وابستگی شدیدی به مخاطب دارد. اما من دقیقاً با آن دسته از افراد کار دارم که در وبلاگها و یا مکالمات دوستانهشان میتوان در مجموع نارضایتی و گِلهگی از دانشکده فنی را دید!
اولاً به نظر نمیرسد فنی در وجه پوئتیکش چیزی پایینتر و نازیباتر از دیگر دانشگاهها باشد. مثلاً آن آجرهای قرمز رنگ و مسخرهی دانشگاه غربی را بر نمای ساختمانش ندارد یا دوری و پرتی دانشگاه شرقی و همینطور هرگز در-هم- و-بر-همی ِ دانشگاه مرکزی را هم ندارد.[1] حتی فنی به گواه شاهدان داخلی و خارجیاش خیلی هم دلفریب و شهوت انگیز است و این نکتهایست مهم! احتمالاً چیزی که ما دنبالش هستیم نه در کالبد فنی که باید در روح آن یعنی آدمهایش جست. اینکه ناخوشایندی و نارضایتی دیگران از فنی به خاطر آدمها و دیگر دانشجویانش در تمامیتی مستقل از فنی بودنشان باشد چندان درست یه نظر نمیآید. چرا که گرد آمدن این افراد کنار هم یک حادثه و اتفاق بوده همچون دیگر حوادث! مگر چند درصد افرادی که به فنی آمدهاند مستقل از رقمهای رتبهشان اینجا آمدهاند؟ چند نفر بودهاند که عشق فنی داشتهاند؟؟! پس باید چیزی باشد که وقتی دانشجویی وارد فنی و فقط فنی میشود گرفتار آن میشود. یعنی فنی کارکردی فراتر از وظیفهی عادی و طبیعیاش بعنوان دانشگاه و محل تحصیل دارد، نوعی «جَو» که فقط مختص فنی ست و مثلاً با جو دانشگاهی دیگر فرق دارد. و باید بگویم این «بد بودن» صرفاً از وجود چنین جَوی نشئت نمیگرد بلکه تا حد زیادی هم به «جو پذیری» و «جو گرفتگی» دانشجوهایش بستگی دارد. امکانات و شرایط ورودی ِ فرد به دانشگاه خیلی در این جو گیر شدن یا نشدن دخالت دارد. مثلاً من به عنوان کسی که بیش از نصف دوستان نزدیک دبیرستانیم همراهم وارد فنی شدهاند تا حدود زیادی از سنگینی ِ وارد شدن به محیطی جدید و منحصر به فرد مانند دانشگاه در امان بودهام. و حالا فرض کنید یک نفر تک و تنها پا به فنی بگذارد. یعنی از آن انبوهی ِ دوستان دبیرستانی خبری نباشد. و مجبور باشد تنهایی با این محیط جدید روبرو شود. دیگر جمع نیرومند دوستان نزدیک دبیرستانی نیستند تا این امکان را بدهند که گرفتار ِ جو ِ فنی شدن به تعویق بیفتد و نتیجه آنکه جذب فرهنگ فنی میشود. فرهنگ و جوی که در ظاهر بسیار هم جذاب به نظر میرسد.
پس اگر مشکلی هست به فرد هم تا حد زیادی بستگی دارد. اما چیز دیگر و مهمتر یقینا همان جو حاکم بر فنی ست. جوی که از مدتها پیش در فنی وجود داشته. طوری که از چارچوب تاریخی خود فراتر رفته و چیزی میشود از جنس اسطوره. این جو که از زمان پدرانمان بوده چیزی نیست جز «غرور فنی بودن»!
«غرور ِ رشته مهندسی خواندن» هم از همین نوع است اما دانشجویان دانشکده فنی در سطحی بالاتر و افزونتر مغروراند. چرا که فنی تنها بخشی از دانشگاه تهران است. و دانشگاه تهران دانشکدههای دیگری مثل علوم و حقوق هم دارد و فنیها بین همدانشگاهیهای خود بین همخوابگاهیهای خود مغرورند. در صورتی که مثلاً دانشجویان دیگر دانشگاهها که فقط مهندسیست فاقد چنین روحیهای هستند. پیامدهای این نوع غرور البته در دانشجویانش واضح است. حتی اگر در محیط کار هم بروید جو فنی بودن یا مثلاً فلان جایی بودن با همین کیفیت حال بهم زنش وجود دارد. ولی موضوع فنی از یک نظر خاص است و آن اینکه با تمام دلفریبی و امکاناتش با نهایت منحصر به فردیش و اصالتش، از درون سرشار از غرور است!
اما حاملان این غرور در فنی چه کسانی هستند؟ درست همانهایی که مثل من و دوستانشان گلهای به دانشگاه سرازیر می شوند! چرا که پدیدهی فرهنگی شدن (همان جو گیر شدن) در همه جا گریز نا پذیراست. این وسط نگاه انتقادی افراد اهمیت دارد. یک نفر که با خیال راحت در جمع دوستان قدیمی وارد دانشگاه میشود از بیاعتنایی بیشتری نسبت به کسی که تک و تنها پا به فنی گذاشته برخوردار است. آن تک نفر همواره نگاهی انتقادیتر خواهد داشت چرا که او تنهاست، دلهره غرق شدن در فضایی دارد که تا غرقش نشوی نمی فهمی چیست. باید دائم حواسش باشد که فلانی به درد دوستی میخورد یا نه؟! آیا باید به فلانی اعتماد کند یا نکند؟! ولی ناگزیر او هم بالاخره غرق این فرهنگ میشود خودش هم تبدیل به یک آدم مغرور حال بهم زن میشود درست مثل ما با این تفاوت که او حالش از ما بهم میخورد!
[1] منظور از دانشگاه غربی، شرقی و مرکزی به ترتیب شریف، علم و صنعت و امیرکبیر است.
۱۳۸۷ تیر ۳۱, دوشنبه
نظریاتی در باب ندانستن
اصل ماجرا درست آنجايیست که ما نمیآييم راست و حسينی بگوييم که اصل ماجرا حقيقتاً چيست! اين يعنی اينکه آن چيزی که از ديگران میشنويم يا به ديگران میگوييم يا انعکاس ضعيفی از حقيقت هستند يا اينکه کلاً چيزی جدا از آناند. البته يکی هم اين وسط میتواند بگويد که نخير آقا! من هميشه اصل ماجرا را میگويم، لااقل خيلی جاها گفتهام و از گفتنش باکی نداشتهام. که البته جای تحسين دارد! آدم گاهی از ته دلش میخواهد بيايد همه چيز را بگويد، همه چیز را بریزد بیرون و داد بزند: "آهای مردم من اینم، میبید؟" و بزند خيال خودش و بقيه را راحت کند برود پی کارش. ميلی به «اعتراف» گاهی شدیداً وجود دارد. و اگر کمی بخواهیم تبارشناسیک قضیه را بررسی کنیم شاید بتوان نتیجه گرفت که یکی از انگیزههای ساختن ایدهی «خدا» هم همین میل به اعتراف بوده. میلی که بیشتر از حس گناه میآید! خدا موجودی ست که فقط میشنود! نه حرفی میزند و نه اعترافات بندهاش را رسوا میکند! بهترین شرایط آدمی که اگر وجود داشت برای اعتراف کردن انتخاب میشد!
گذشته از این حرفها به هر حال من شخصاً اعتقادی ندارم که بتوان حقيقت آن چيزی را که مثلاً باعث ميشود از ما فلان کار سر بزند را بيان کرد. يعنی اينکه دليل اصلی فعلهايمان را نمیتوان بيان کرد. يک قسمت ماجرا ميتواند اين باشد که اصولاً گفتار چيزی جز مجموعهای از بازيهای زبانی نيست و نمیتواند حامل حقيقت باشد و اينکه تا بخواهيم حقيقت را بيان کنيم خواه نا خواه وارد بازی زبانی ِ خاصی ميشويم که قواعد خودش را دارد و ما بازی خور زبان ميشويم و درست در لحظه بيان حقيقت پژمرده ميشود. با اين تفاسير احتمالاً کسی در دنيا هرگز نميفهمد که حقيقت درون ما چيست و اين چيزيست که آدمی را گاهی عذاب ميدهد. ميتوان کمی خوشحال بود که لااقل خود آدمی ميداند حقيقت چيست يعنی ميداند درونش چه ميگذرد و ماجرا از چه قرار است. مفهوم «تنهايی» که بسيار مورد توجه شاعران و عارفان و فیلسوفان بوده و به وفور در ترانهها و اشعار به آن اشاره میشود از همين جا آمده. تنهايی جايیست که آدم به راحتی خودش را ميفهد، هم دم خودش ميشود، سنگ صبور خودش است و ...! حالا در امنترين جای دنياست جايی که با هيچ چيز آن بيگانه نيست.
بگذارید همین جا یکی از نظریات بامزهام را بگویم. یعنی بگویم که به نظر بنده حتی آدمی خودش هم نمیداند حقیقت خودش چیست! یعنی اینکه ما با خودمان هم بیگانهایم. ولی مگر میشود آدم با خودش هم بیگانه باشد؟ مگر میشود آدم نداند که چرا چنین میکند و چنان نمیکند؟ مگر میشود آدم نداند در درونش چه میگذرد؟ بیایید یک بار شده به کاری که انجام میدهیم، به حسهایی که داریم فکر کنیم و ردشان را بگیریم ببینیم از کجای وجودمان آب میخورند. مثلا ببینیم حس «عشقی» که به دیگری داریم از کجا میآید. آیا میل جنسیست؟ یا عوامل دیگری را دخیل میدانید؟ آیا نشده خودتان هم ندانید چرا فلان تصمیم را گرفتهاید؟ و درست وقتی دلیلی برایش تراشیدهاید یه جای کار را لنگ حس نکردهاید؟ بارها شده که من شخصاً به آنچه که درونم میگذرد بدبین بودهام و نتوانستهام مطمئن باشم که اصل و منشاء ماجرا را یافتهام! و به این ترتیب تمام نظریات آشکارا ذهنی ِ روانکاوی، مارکسیستی و اگزیستانسیالیستی که رد تمام افعال آدمی را در یک «من ِ» خاص یافتهاند یا به بیان این نوشته «اصل ماجرا» را تعیین کردهاند برایم قابل اطمینان نبودهاند.
حالا بگذارید ادامه این نظر بامزهام را برایتان بگویم. یعنی بگویم چرا چنین چیزی اتفاق میافتد و چرا نمیشود کاملاٌ مطمئن باشیم که درونمان چه میگذرد و در ادامه بگویم که اتفاقاً ما خیلی خوب هم میدانیم درونمان چه میگذرد!
به نظر من زمانیکه با عقل و خرد (ابزارهای شناخت) دنبال اصل ماجرا میگردیم به نا کجا آباد کشیده میشویم. یعنی به نظر من عقل هنوز صلاحیت کشف حقیقت را ندارد و این کار اساساً نقض غرض است. ولی اگر کلا بیخیال قضیه باشیم و مطمئن باشبم همه چیز آن پشت مرتب است و خودمان را به حال خودش بگذاریم میتوان اصل ماجرا را نه اینکه فهمید بلکه یک جوری حسش کرد. فقط وقتی حسش کردید سریع بیخیالش باشید، ذات سیلانش را با عقلِ-مجسمه-ساز نسنجید! بگذارید دانسته ندانیم و ندانسته بدانیم!
گذشته از این حرفها به هر حال من شخصاً اعتقادی ندارم که بتوان حقيقت آن چيزی را که مثلاً باعث ميشود از ما فلان کار سر بزند را بيان کرد. يعنی اينکه دليل اصلی فعلهايمان را نمیتوان بيان کرد. يک قسمت ماجرا ميتواند اين باشد که اصولاً گفتار چيزی جز مجموعهای از بازيهای زبانی نيست و نمیتواند حامل حقيقت باشد و اينکه تا بخواهيم حقيقت را بيان کنيم خواه نا خواه وارد بازی زبانی ِ خاصی ميشويم که قواعد خودش را دارد و ما بازی خور زبان ميشويم و درست در لحظه بيان حقيقت پژمرده ميشود. با اين تفاسير احتمالاً کسی در دنيا هرگز نميفهمد که حقيقت درون ما چيست و اين چيزيست که آدمی را گاهی عذاب ميدهد. ميتوان کمی خوشحال بود که لااقل خود آدمی ميداند حقيقت چيست يعنی ميداند درونش چه ميگذرد و ماجرا از چه قرار است. مفهوم «تنهايی» که بسيار مورد توجه شاعران و عارفان و فیلسوفان بوده و به وفور در ترانهها و اشعار به آن اشاره میشود از همين جا آمده. تنهايی جايیست که آدم به راحتی خودش را ميفهد، هم دم خودش ميشود، سنگ صبور خودش است و ...! حالا در امنترين جای دنياست جايی که با هيچ چيز آن بيگانه نيست.
بگذارید همین جا یکی از نظریات بامزهام را بگویم. یعنی بگویم که به نظر بنده حتی آدمی خودش هم نمیداند حقیقت خودش چیست! یعنی اینکه ما با خودمان هم بیگانهایم. ولی مگر میشود آدم با خودش هم بیگانه باشد؟ مگر میشود آدم نداند که چرا چنین میکند و چنان نمیکند؟ مگر میشود آدم نداند در درونش چه میگذرد؟ بیایید یک بار شده به کاری که انجام میدهیم، به حسهایی که داریم فکر کنیم و ردشان را بگیریم ببینیم از کجای وجودمان آب میخورند. مثلا ببینیم حس «عشقی» که به دیگری داریم از کجا میآید. آیا میل جنسیست؟ یا عوامل دیگری را دخیل میدانید؟ آیا نشده خودتان هم ندانید چرا فلان تصمیم را گرفتهاید؟ و درست وقتی دلیلی برایش تراشیدهاید یه جای کار را لنگ حس نکردهاید؟ بارها شده که من شخصاً به آنچه که درونم میگذرد بدبین بودهام و نتوانستهام مطمئن باشم که اصل و منشاء ماجرا را یافتهام! و به این ترتیب تمام نظریات آشکارا ذهنی ِ روانکاوی، مارکسیستی و اگزیستانسیالیستی که رد تمام افعال آدمی را در یک «من ِ» خاص یافتهاند یا به بیان این نوشته «اصل ماجرا» را تعیین کردهاند برایم قابل اطمینان نبودهاند.
حالا بگذارید ادامه این نظر بامزهام را برایتان بگویم. یعنی بگویم چرا چنین چیزی اتفاق میافتد و چرا نمیشود کاملاٌ مطمئن باشیم که درونمان چه میگذرد و در ادامه بگویم که اتفاقاً ما خیلی خوب هم میدانیم درونمان چه میگذرد!
به نظر من زمانیکه با عقل و خرد (ابزارهای شناخت) دنبال اصل ماجرا میگردیم به نا کجا آباد کشیده میشویم. یعنی به نظر من عقل هنوز صلاحیت کشف حقیقت را ندارد و این کار اساساً نقض غرض است. ولی اگر کلا بیخیال قضیه باشیم و مطمئن باشبم همه چیز آن پشت مرتب است و خودمان را به حال خودش بگذاریم میتوان اصل ماجرا را نه اینکه فهمید بلکه یک جوری حسش کرد. فقط وقتی حسش کردید سریع بیخیالش باشید، ذات سیلانش را با عقلِ-مجسمه-ساز نسنجید! بگذارید دانسته ندانیم و ندانسته بدانیم!
۱۳۸۷ اردیبهشت ۲, دوشنبه
مرقد خمینی فراتر از یک بنا
چطور یک آرامگاه مشکل ساز میشود
تبليغات به عنوان يکی از عوامل برای حفظ و بقای هر حکومتی، مجموعهای از نشانهها، نمادها و اسطورههاست که حامل معانیایست که توسط حکومت ساخته شدهاند. معانیای که حکومت برای روی کار آمدن توانسته آنها را بر ديگر معانی و ايدولوئوژیهای دیگر برتری دهد. اين تبليغات دقيقاً روی آن دسته از مفاهيم انگشت میگذارد که احتمال فراموشی آنها زياد است و از آنجا که بشر ذاتاً فراموشکار است، اين دم و دستگاه ِ تبليغ بر ضد فراموشکاری بشر عمل میکنند. مخصوصاً حکومتی مانند جمهوری اسلامی که تماماً ارزشی و دينی بوده و تولدش با انبوهی از تبليغات و شعارهای اخلاقی و دينی همراه بود. بزرگترين ضربهای که میتوان به حکومت وارد کرد حمله به نظام نشانههای آن و کارکردهای آنها است! چرا که اگر هويت نشانه از دست برود به طور مستقيم مرجع و منبع آن يعنی نظام فکری ِ حکومت زير سؤال رفته و رو به ابطال میرود. اين روند میتواند «انقلابی» باشد يا فقط روندی «اصلاح» کننده داشته باشد. به هر حال هرچه نشانهها با شدّت و حِدّت بيشتری بیهويت شوند تغييرات انقلابیتر خواهد بود. انقلاب اسلامی هم که دقيقاً با دگرگونی نشانهها و ارزشها همراه بود همين وضعيت را دارد. حالا فرض کنيد حکومت ایران چه تلاش بیوقفهای برای فراموش نشدن اين معيارها و ارزشها انجام ميدهد.
اگر دستاوردهای خمينی را به عنوان نماينده بیچون و چرای تمام ارزشها و معيارهای جديد که در قالب جمهوری اسلامی ریخته شده است، در نظر بگيريم ( که حقيقتا هم همینطور است )، میتوان اين نتيجه را گرفت که مهمترين و بيشترين تبليغ روی او انجام ميشود و از طرفی مخالفان هم بيشترين حمله را به او و هر چيز ِ مربوط به او ميکنند. يک صورت بندی اين است که مثلاً جريان اصلی حکومت به بر حق بودن بیچون و چرای خمينی تأکيد دارد، و از طرفی جريانی که تمايل به اصلاح دارد سعی ميکند خوانشی متفاوت از خمينی را ارائه دهد و در آخر جريانهای راديکال داخل و بیشتر خارج کشور که عمدتاً خواستار اصلاحات کلی و دگرگونی در دم و دستگاه حکومتی هستند همه به نوعی خمينی را رد ميکنند. چیزی که به اسم «گذار از خمینی» در بین برخی محافل داخلی مطرح شده همین است که به شدت هم از طرف حکومت مورد حمله وسرکوب قرار گرفته است.
البته در اين که برای هر نوع تغيير چه ملايم چه انقلابی اول از همه بايد ساختارهای فکری و اعتقادی عوض شود شکی نيست. و همانطور که در بالا گفته شد تلاش اصلی بر نقد فکری و ايوئولوژیکی ِ روندی است که مايلم آنرا «خمينی سازی» بنامم متمرکز است. ولی تمام آنچه که به خمينی سازی مربوط است فکری نیست و جنبه تئوريک ندارد! مثلاً عکس خمينی که در تمام رستورانها هم ديده ميشود را در نظر بگیرید! این عکسها همه نوعی تبليغ هستند و از اين نشانهها همه جا وجود دارد و ما در زندگی روزمره بارها با آنها مواجه میشویم. از عکس خمينی در اول ِ کتابهای ِ درسی گرفته تا بصورت تابلو در مغازهها و دانشگاهها. نام گذاری خيابانها، ميدانها، تفريح گاهها، فرودگاهها، بندرگاهها، حوزههای نفتی همه و همه به نام خمينی همه و همه در زير جریان خمينی سازی قرار گرفتهاند. و هر کدام از اينها يادآور همان فرهنگ خاص جمهوری اسلامی و انقلابی است. البته تمام اين مثلهايی که زده شد چيزهايی هستند که به راحتی بعد از پايان حيات فکری و عقيدتی ِ حکومت جمهوری اسلامی قابل تغيير بوده و مشکلی ايجاد نمیکنند. همين حالا هم ميتوان ديد که خيلی از خيابانها که بعد از زمان شاه اسمشان تغيير کرده هنوز هم با همان نامهای قديمی ِ خود توسط مردم شناخته ميشود. و اين نشان میدهد که با اينکه هدف از تغيير اسمها همان تبليغ بوده ولی چندان اثر گذار هم نيستند. اما نشانهها و نمادهای خيلی قویتری هم وجود دارد! نشانهای که قطعاً در دورههای حکومتی آينده دردِ-سر-ساز خواهد بود. و آن «مرقد امام» است!
مرقد امام را از دو جهت میتوان مورد بررسی قرار داد. يکی اينکه چنين بنايی(نشانه) را نميتوان به راحتی از ميان برداشت ( به هر حال محل دفن یک انسان است ) و اين نتيجه میدهد نشانهی بزرگی از جمهوری اسلامی به هر حال در دورههای بعدی به يادگار خواهد ماند. مخصوصاً ميتواند جايی مشکل ساز باشد که حکومتی کاملاً در نقطهی مقابل جمهوری اسلامی روی کار آيد. الان هم خيلی راحت میتوان ديد که همين جمهوری اسلامی چه مشکلاتی با نشانههايی همچون آرامگاه کوروش، پرسپوليس، سالن تئاتر شهر، موزه هنرهای معاصر،... دارد. و هميشه شاهد تعارض به اين نمادها و نشانهها هستيم. (حفاریهای جنب تاتر شهر را بخاطر بياوريد)
چيز ديگری که کمک میکند مرقد امام به عنوان يک نماد و نشانه غير قابل انکار، پايدار و ماندگار تبديل شود، موقعيت جغرافيايی آن نسبت به شهر تهران است. مرقد نسبت به شهر را ميتوان درست نسبت ِ «غريبه» به يک گروه و اجتماع در معنای زيملی آن دانست. يعنی درست در جايی قرار دارد که نه خارج شهر است و نه کامل داخل آن. درست مانند غريبه يا «بيگانه» در سنخ ِ اصطلاح شناسی ِ زيمل که نه بطور کامل عضو گروه و نه خارج از آن قرار دارد. مرقد متعلق به شهر نيست برای همین مشمول قوانين شهری نمیشود يعنی مثلاً نمیتوان به بهانهی تعريض خيابان يا ترميم بافت شهری يا از اين قبيل دلايل و قوانين ِ شهری آنرا تخريب کرد يا به نوعی به آن دست درازی کرد. درست مانند بيگانه که با فاصلهای که از گروه دارد تعهد چندانی به گرايشها و عناصر سازنده گروه ندارد. زيمل میگويد «بيگانه کسی نيست که مثلاً امروز بيايد و فردا برود بلکه درست کسی است که امروز میآيد و اتفاقاً فردا میماند.» مرقد امام هم آمده تا بماند! احتمالاً در روندی به نام «خمينی زدايی» بزرگترين مشکل گلدستههای مرقد امام باشند نه متن سخنرانی امام در بهشت زهرا!
تبليغات به عنوان يکی از عوامل برای حفظ و بقای هر حکومتی، مجموعهای از نشانهها، نمادها و اسطورههاست که حامل معانیایست که توسط حکومت ساخته شدهاند. معانیای که حکومت برای روی کار آمدن توانسته آنها را بر ديگر معانی و ايدولوئوژیهای دیگر برتری دهد. اين تبليغات دقيقاً روی آن دسته از مفاهيم انگشت میگذارد که احتمال فراموشی آنها زياد است و از آنجا که بشر ذاتاً فراموشکار است، اين دم و دستگاه ِ تبليغ بر ضد فراموشکاری بشر عمل میکنند. مخصوصاً حکومتی مانند جمهوری اسلامی که تماماً ارزشی و دينی بوده و تولدش با انبوهی از تبليغات و شعارهای اخلاقی و دينی همراه بود. بزرگترين ضربهای که میتوان به حکومت وارد کرد حمله به نظام نشانههای آن و کارکردهای آنها است! چرا که اگر هويت نشانه از دست برود به طور مستقيم مرجع و منبع آن يعنی نظام فکری ِ حکومت زير سؤال رفته و رو به ابطال میرود. اين روند میتواند «انقلابی» باشد يا فقط روندی «اصلاح» کننده داشته باشد. به هر حال هرچه نشانهها با شدّت و حِدّت بيشتری بیهويت شوند تغييرات انقلابیتر خواهد بود. انقلاب اسلامی هم که دقيقاً با دگرگونی نشانهها و ارزشها همراه بود همين وضعيت را دارد. حالا فرض کنيد حکومت ایران چه تلاش بیوقفهای برای فراموش نشدن اين معيارها و ارزشها انجام ميدهد.
اگر دستاوردهای خمينی را به عنوان نماينده بیچون و چرای تمام ارزشها و معيارهای جديد که در قالب جمهوری اسلامی ریخته شده است، در نظر بگيريم ( که حقيقتا هم همینطور است )، میتوان اين نتيجه را گرفت که مهمترين و بيشترين تبليغ روی او انجام ميشود و از طرفی مخالفان هم بيشترين حمله را به او و هر چيز ِ مربوط به او ميکنند. يک صورت بندی اين است که مثلاً جريان اصلی حکومت به بر حق بودن بیچون و چرای خمينی تأکيد دارد، و از طرفی جريانی که تمايل به اصلاح دارد سعی ميکند خوانشی متفاوت از خمينی را ارائه دهد و در آخر جريانهای راديکال داخل و بیشتر خارج کشور که عمدتاً خواستار اصلاحات کلی و دگرگونی در دم و دستگاه حکومتی هستند همه به نوعی خمينی را رد ميکنند. چیزی که به اسم «گذار از خمینی» در بین برخی محافل داخلی مطرح شده همین است که به شدت هم از طرف حکومت مورد حمله وسرکوب قرار گرفته است.
البته در اين که برای هر نوع تغيير چه ملايم چه انقلابی اول از همه بايد ساختارهای فکری و اعتقادی عوض شود شکی نيست. و همانطور که در بالا گفته شد تلاش اصلی بر نقد فکری و ايوئولوژیکی ِ روندی است که مايلم آنرا «خمينی سازی» بنامم متمرکز است. ولی تمام آنچه که به خمينی سازی مربوط است فکری نیست و جنبه تئوريک ندارد! مثلاً عکس خمينی که در تمام رستورانها هم ديده ميشود را در نظر بگیرید! این عکسها همه نوعی تبليغ هستند و از اين نشانهها همه جا وجود دارد و ما در زندگی روزمره بارها با آنها مواجه میشویم. از عکس خمينی در اول ِ کتابهای ِ درسی گرفته تا بصورت تابلو در مغازهها و دانشگاهها. نام گذاری خيابانها، ميدانها، تفريح گاهها، فرودگاهها، بندرگاهها، حوزههای نفتی همه و همه به نام خمينی همه و همه در زير جریان خمينی سازی قرار گرفتهاند. و هر کدام از اينها يادآور همان فرهنگ خاص جمهوری اسلامی و انقلابی است. البته تمام اين مثلهايی که زده شد چيزهايی هستند که به راحتی بعد از پايان حيات فکری و عقيدتی ِ حکومت جمهوری اسلامی قابل تغيير بوده و مشکلی ايجاد نمیکنند. همين حالا هم ميتوان ديد که خيلی از خيابانها که بعد از زمان شاه اسمشان تغيير کرده هنوز هم با همان نامهای قديمی ِ خود توسط مردم شناخته ميشود. و اين نشان میدهد که با اينکه هدف از تغيير اسمها همان تبليغ بوده ولی چندان اثر گذار هم نيستند. اما نشانهها و نمادهای خيلی قویتری هم وجود دارد! نشانهای که قطعاً در دورههای حکومتی آينده دردِ-سر-ساز خواهد بود. و آن «مرقد امام» است!
مرقد امام را از دو جهت میتوان مورد بررسی قرار داد. يکی اينکه چنين بنايی(نشانه) را نميتوان به راحتی از ميان برداشت ( به هر حال محل دفن یک انسان است ) و اين نتيجه میدهد نشانهی بزرگی از جمهوری اسلامی به هر حال در دورههای بعدی به يادگار خواهد ماند. مخصوصاً ميتواند جايی مشکل ساز باشد که حکومتی کاملاً در نقطهی مقابل جمهوری اسلامی روی کار آيد. الان هم خيلی راحت میتوان ديد که همين جمهوری اسلامی چه مشکلاتی با نشانههايی همچون آرامگاه کوروش، پرسپوليس، سالن تئاتر شهر، موزه هنرهای معاصر،... دارد. و هميشه شاهد تعارض به اين نمادها و نشانهها هستيم. (حفاریهای جنب تاتر شهر را بخاطر بياوريد)
چيز ديگری که کمک میکند مرقد امام به عنوان يک نماد و نشانه غير قابل انکار، پايدار و ماندگار تبديل شود، موقعيت جغرافيايی آن نسبت به شهر تهران است. مرقد نسبت به شهر را ميتوان درست نسبت ِ «غريبه» به يک گروه و اجتماع در معنای زيملی آن دانست. يعنی درست در جايی قرار دارد که نه خارج شهر است و نه کامل داخل آن. درست مانند غريبه يا «بيگانه» در سنخ ِ اصطلاح شناسی ِ زيمل که نه بطور کامل عضو گروه و نه خارج از آن قرار دارد. مرقد متعلق به شهر نيست برای همین مشمول قوانين شهری نمیشود يعنی مثلاً نمیتوان به بهانهی تعريض خيابان يا ترميم بافت شهری يا از اين قبيل دلايل و قوانين ِ شهری آنرا تخريب کرد يا به نوعی به آن دست درازی کرد. درست مانند بيگانه که با فاصلهای که از گروه دارد تعهد چندانی به گرايشها و عناصر سازنده گروه ندارد. زيمل میگويد «بيگانه کسی نيست که مثلاً امروز بيايد و فردا برود بلکه درست کسی است که امروز میآيد و اتفاقاً فردا میماند.» مرقد امام هم آمده تا بماند! احتمالاً در روندی به نام «خمينی زدايی» بزرگترين مشکل گلدستههای مرقد امام باشند نه متن سخنرانی امام در بهشت زهرا!
اشتراک در:
پستها (Atom)