۱۳۹۱ تیر ۱۹, دوشنبه
روزنه اميد
اين كه من هر چه اينجا بيايم و بى هدف و بدون اينكه حقيقتاً متنى براى نوشتن داشته باشم بنويسم، اين امكان را فراهم ميكند كه در آينده حقيقتاً متنى بنويسم و اينجا بگذارمش تا همان تنها خواننده باقى مانده اينجا بخواندش و لذتش را ببرد! حقيقتاً چگونه ميتوان متن خود را دوست نداشت؟
۱۳۹۱ تیر ۱۸, یکشنبه
خلف وعده
اين اصلاً خوشايند نيست! اينكه من به تعهدم پايبند نبودم و اينجا را به روز رساني نكردم به هيچ عنوان خوشايند نيست. به خيالم زمانى كه مى آمدم اين طرف كره زمين آنقدر هيجان و تمناى نوشتن در من بالا ميگيرد كه روزى نخواهد ماند كه چيزى برا نوشتن نداشته باشم. اما چيز ديگرى اتفاق افتاد و نصف ماجرا آنطور كه بايد ميبود نبود، يعنى چيز براى نوشتن عموماً بوده است اما اينجا چيزى نوشته نشده است. به هر صورت رويه به گمانم همين خواهد بود كه بود: نه خواننده اى و نه نوشته اى مگر گهگاه اعترافى به خلف وعده اى كه كردم مانند اين!
۱۳۹۰ اسفند ۲۳, سهشنبه
میانه
هیچ کس به اندازه کسی که در میانه قرار دارد نمیتواند بی عدالتی را ببیند. آنها که در آغاز و انتها هستند دچار قضاوت کردن و پیش داوری میشوند نه دیدن! دیدن و درک کردن با قضاوت کردن از زمین تا آسمان فرق دارد.
این ایده که ما تنها نیستیم و دیگرانی در شرایط دقیقا مشابه ما قرار دارند همواره سالمترین فکریست که میشود افکار غیر واقعی رو از کله انداخت بیرون. (البته اگه تو کله باشن)
داره عید میشه و من عاشق بهارم و متنفر از عید نوروز و سال جدید. همیشه گرفتار نیروهای دوسویی خواهم بود!
۱۳۹۰ بهمن ۲۲, شنبه
همان زمين همان اسمان
بيش از چهل روز ميگذرد كه در ايالات متحده هستم و وقت نكرده ام اينجا را بروز كنم. تمام مدت حواسم البته به نوشتن بوده است، يعني طبق معمول شوق نوشتن بوده است اما وقتش جور نميشد. حالا كه دارم اينجا را به روز ميكنم به گمانم تا حدى اين بار از دوشم خالى خواهد شد.
حقيقتا گفتنى چندان نيست. احتمالا من نسبت به تغييرات كلا موجود بى جنبه اى هستم. تغيير كلا برايم عادى است. و اين نه مثلا به خاطر اين است كه زندگي ام پر از تغيير بوده است و حالا ديگر عادت كرده باشم، نه! قضيه بيشتر در خونم هست. ذاتا همينطورى هستم.نه از چيزى مثلا ماتم ميبرد و نه هرگز متعجب ميشوم. اينجا احتمالا جنبه هاي نو و جالبي دارد اما خب فقط جالب است ديگر. القصه خوبم و اوضاع هم خوب است!
حقيقتا گفتنى چندان نيست. احتمالا من نسبت به تغييرات كلا موجود بى جنبه اى هستم. تغيير كلا برايم عادى است. و اين نه مثلا به خاطر اين است كه زندگي ام پر از تغيير بوده است و حالا ديگر عادت كرده باشم، نه! قضيه بيشتر در خونم هست. ذاتا همينطورى هستم.نه از چيزى مثلا ماتم ميبرد و نه هرگز متعجب ميشوم. اينجا احتمالا جنبه هاي نو و جالبي دارد اما خب فقط جالب است ديگر. القصه خوبم و اوضاع هم خوب است!
اشتراک در:
پستها (Atom)