۱۳۸۹ فروردین ۳, سه‌شنبه

شکنجه

در حال رانندگی‌ست و صدای آهنگ What it takes را تقریباً بلند کرده! سیگار Lucky Strike نه چندان تازه‌ای که گلویش را میزند تا نیمه کشیده و به بیرون پرت میکند! پایش روی ترمز میرود! دو عدد داف از خیابان با سبکسری رد میشوند! راننده فوراً یاد شب گذشته‌اش می‌افتد و مزه‌ی تلخ الکل دوباره به دهانش برمیگردد. ولیعصر به سمت پارک وی! در چنین فضایی یکهو نگاهش به آن طرف خیابان جلب میشود! همه چیز سریع جلوی چشمانش می‌آید. آخوندی با خنده‌ای منزجر کننده و با لباس قهوه‌ای که لکه‌ی روی آن از همان فاصله هم قابل تشخیص است دارد با مردی گنده و هیکلی که کت و شلوار خاکستری پوشیده و ریش و موی خاکستری دارد رو بوسی میکند...!

۱۳۸۸ اسفند ۲۶, چهارشنبه

مشکل ِ ما ایرانیها

بارها شده که طرف مقابل در خلال حرفهاش (که به احتمال خیلی زیاد مشتی چرندیات هستش) به اینجا میرسه که: "...آخه میدونید مشکل ما ایرانیا اینه که..."! اینجا قشنگ میشه مردی میانسال با موهای رو به خاکستری و کت و شلوار خاکستری و ریش ِ تراشیده رو تصور کرد که با لبخندی روی لبش، بعد از صحبتهاش درست به مرحله‌ای میرسه که احساس میکنه در مقامی هست تا بتونه از مشکل ایرانی جماعت صحبت کنه! شایدم کلاً قضیه یه جور تکه کلام باشه! شاید واقعاً طرف میدونه مشکل ایرانیها چیه؟ شایدم اصلاً این "مشکل ما ایرانی ها" شده یه جور نیرنگ طبقاتی یه جور پیله‌ی محافظتی؟ شایدم مشکل ما ایرانیها اصلاً همین باشه؟ اصلاً کی میگه مشکلی در کاره؟

پ.ن: از من ایرانی‌تر؟

۱۳۸۸ اسفند ۲۰, پنجشنبه

مغلوب ِ کلمات

پر از احساس...
یکی یکی اما،
کلمات را میبازم

۱۳۸۸ اسفند ۱۴, جمعه

Next Time

به نقل از dearoldlove:

The next time I’m in a relationship, I’ll refuse to listen to music together. I’ve ruined too many songs that way.

۱۳۸۸ مهر ۶, دوشنبه

سیگارزدگی

کم کم دارم به آن مرحله‌ی ناخوشایندی میرسم که تحمل تعدادی از اطرافیانم برایم دشوار میشود، درست به سیگاری که به فیلترش رسیده! یعنی میدانید از موجودات دور و برم دیگر چیزی بیشتر از اینها بر نمی‌آید و من بیشتر از اینها نمیتوانم از آنها کام بگیرم. ته سیگارهایی هستند که دیر یا زود باید از شرشان خلاص شد! از این بابت البته هم شرمنده‌ام و هم احساس پریشانی میکنم. شرمنده از اینکه چطور میتوانم انقدر بی‌مقدار باشم که دیگرانی باشند که آنها را تنها موجوداتی بپندارم که قرار است روزی به اتمام برسند و انقدر جنبه و عرضه ندارم که انسانی را با تمام کیفیات تغییر ناپذیرش برای مدتی طولانی تحمل کنم و پریشانم از اینکه مانده‌ام چطوری آن ته سیگار را سر به نیست کنم! کجا بیندازمش که اثری ازش نماند؟ اگر در خانه سیگار کشیده باشید متوجه هستید که چقدر سر به نیست کردن بقایای سیگار از فیلتر گرفته تا بوی دود و خاکستر میتواند دردسرساز باشد. قضیه هم همین جاست. باید حواست باشد که چه کسی میتواند راه به خانه‌ات، به شخصی ترین مکان، به عمق وجودت راه یابد و تو به کدامشان راه میدهی. تا اینجا تقریباً خوب است اما تکلیف آن یه نخ سیگاری که بابت فراموشکاری‌ات ته جیبت جا مانده چیست؟ البته میتواند موضوع درست نقطه مقابل اینها باشد و این من باشم که دیگر چیزی بیشتر از این در چنته ندارد. یعنی مشکل از ریه‌ی من باشد و اختلالی در کام گرفتن پیش آمده. شاید دیگر توان بلعیدن دود و تحمل روح و کیفیات آنها را ندارم، یعنی برایم سخت است موجودی با تمام پیچیدگیهای بعضاً حال بهم زن و بعضاً لذت بخش که حالت گیجی و منگی بسیار کوتاهی را موجب میشدند تحمل کنم و وجودم دیگر نیکوتین اطرافیانم را تحمل نمیکند! در اینصورت باز هم دخلی به این ندارد که هر سیگار به هر حال زمانی تمام میشود و به قول دوستی تنها ته‌اش این میماند: «بعدی رو هستی؟»

۱۳۸۸ شهریور ۲۲, یکشنبه

قضایا

نوشتنمان نمی‌آید ولی دلمان گیر است که بیاید. میلمان به نوشتن است اما دستمان به قلم نمیرود اگر هم میرود چیز درخوری نمی‌تراود یا شاید هم ما دیگر به این سادگیها ارضا بشو نیستیم. قضیه چیست؟ حَشر ِ نوشتن داریم، کمرش را نه! عرق خودمان را هم که در می‌آوریم آه و اوه ِ متنمان در نمی‌آید. قضیه مالیخولیایی هم هست البته. وسواسمان در انتخاب واژه‌ها به حد نهایت و حال بهم زن ِ خود رسیده جانمان در می‌آید تا مطمئن شویم چه ترکیبی کجا مناسب است. سابقاً عادت داشتیم متن از دستمان در برود این بار اما دستمان هم نمی‌آید که حالا بخواهد در هم برود. القصه دچار یبوست زبانی هم شده‌ایم!

۱۳۸۸ شهریور ۱۴, شنبه

ترجیح

- ترجیح میدم روان پریش باشم تا روشنفکر.
+ ببخشید یه بار دیگه؟