۱۳۹۰ شهریور ۲, چهارشنبه
درمانگر ِ مسائل زناشویی
بعضی اثرها را باید خواند و خوب هم خواندشان. باید حواست به کوچکترین جزئیات این شاهکار باشد. باید حواست باشد که یک اثر ِ خوب انتظار دارد خوب خوانده شود و تو در آن لحظه انتخاب شده ای آن طور که شایسته است و به بهترین نحو ممکن بخوانیش. تک تک کلمات نیاز به توجه و خوانشی عمیق دارند. باید به خوبی از این فرصت استفاده کنی و لذتش را ببری. باید به تخت بردشان به آرامی بازشان کرد و شروع کرد به خواندنشان و مثلاً به صفحه 133 که رسید خوابت ببرد. خوابی شیرین!
۱۳۹۰ مرداد ۲۸, جمعه
کولاژ
1. حالا که دارم نگاه میکنم نمیتونم بفهمم چرا شروع کردم به وبلاگ نوشتن!؟ اون کسی هم که تشویق به این کارم کرد درست وقتی من شروع کردم به نوشتن به مرور کم کار شد تا دیگه خودشم ننوشت.
2. بعضیها مینویسن که پول در بیارن. بعضی ها مینویسن چون قراره بعداً که مینویسن پول در بیارن. بعضی ها هم مینویسن چون کار بهتری ندارن. بعضی ها هم مثل من خیال برشون میداره که باید حتما بنویسن!...من باید به شما احمقا بفهمونم چقدر متفاوتم...! یا یه چیزی تو همین مایه ها!
3. من انگیزه ام را باید حفظ کنم این تنها کاریست که باید این روزها انجام دهم.
4. یکی از تواناییهای من در تولید منظره ی پیش رویم هستش. من دائم در حال ترسیم آینده هستم. این ولی قسمت خیلی خوب قضیه نیست. قسمت خوبش اینه که اگه الان یه پروانه جلوم مثلا هفت بار بال بزنه تا اینکه هشت بار اون منظره قابلیت داره کلی عوض بشه!
5. من از استفاده ی درست به حروف اضافه در فارسی خیلی اهمیت نمیدهم. Different story in English though!
7. ریحونه تشویقم میکنه بنویسم...من خواب آلود تر از این حرفام اما گویا! خودش شروع کرده !
8. ملت میان پای مزخرفترین عکسایی که تو فیسبوک میذارم لایک میزنن بعد یک عکس از غروب خورشید از مریخ میذارم هیچکس محل نمیذاره. مشکل منم یا اونا؟ شاید مریخ...یا ناسا یا Caltech؟
9. تا زمستان ماندگارم در این کشور گل و بل بل. بیشتر میرم کاخ سعدآباد بجاش!
10. من همینطوریش وقتی حالم خیلی خوب نیست از خیلیا (یعنی خیلیاها) بهتره! چه خجالت آور...چی کار میکنن ملت با خودشون واقعا؟
11. یه زمان هایکو میگفتم! الان اونم نمیتونم بگم!
Follow me on twitter @saman_seyfi. It's just neater than facebook!
2. بعضیها مینویسن که پول در بیارن. بعضی ها مینویسن چون قراره بعداً که مینویسن پول در بیارن. بعضی ها هم مینویسن چون کار بهتری ندارن. بعضی ها هم مثل من خیال برشون میداره که باید حتما بنویسن!...من باید به شما احمقا بفهمونم چقدر متفاوتم...! یا یه چیزی تو همین مایه ها!
3. من انگیزه ام را باید حفظ کنم این تنها کاریست که باید این روزها انجام دهم.
4. یکی از تواناییهای من در تولید منظره ی پیش رویم هستش. من دائم در حال ترسیم آینده هستم. این ولی قسمت خیلی خوب قضیه نیست. قسمت خوبش اینه که اگه الان یه پروانه جلوم مثلا هفت بار بال بزنه تا اینکه هشت بار اون منظره قابلیت داره کلی عوض بشه!
5. من از استفاده ی درست به حروف اضافه در فارسی خیلی اهمیت نمیدهم. Different story in English though!
7. ریحونه تشویقم میکنه بنویسم...من خواب آلود تر از این حرفام اما گویا! خودش شروع کرده !
8. ملت میان پای مزخرفترین عکسایی که تو فیسبوک میذارم لایک میزنن بعد یک عکس از غروب خورشید از مریخ میذارم هیچکس محل نمیذاره. مشکل منم یا اونا؟ شاید مریخ...یا ناسا یا Caltech؟
9. تا زمستان ماندگارم در این کشور گل و بل بل. بیشتر میرم کاخ سعدآباد بجاش!
10. من همینطوریش وقتی حالم خیلی خوب نیست از خیلیا (یعنی خیلیاها) بهتره! چه خجالت آور...چی کار میکنن ملت با خودشون واقعا؟
11. یه زمان هایکو میگفتم! الان اونم نمیتونم بگم!
Follow me on twitter @saman_seyfi. It's just neater than facebook!
۱۳۹۰ مرداد ۷, جمعه
۱۳۹۰ مرداد ۴, سهشنبه
پاپیولاریتی
به آن اندازه ای که شاگرد اول کلاس حاضر است هوش و استعدادش را بدهد و در عوض جذابی و خوشگلی شاگرد آخر کلاس را داشته باشد، شاگرد آخر کلاس هرگز حاضر نیست زیباییش را بدهد و هوش شاگرد اول کلاس را داشته باشد.
۱۳۹۰ مرداد ۳, دوشنبه
یک پارادوکس اخلاقی
همدلی با دیگران کار بسیار خوب و البته آسانی است. از آنجا که انسان محکوم است عواطفش زودتر از عقلش بر انگیخته شود، همدلی با درد و رنج دیگری بسیار آسانتر از همراهی با فکر آنهاست.( اصلا کدام فکر؟) نتیجه این میشود که عده ای نیات خیرخواهانه شان را در جهت اشتباه حرام ِ شری که با آن مواجه اند میکنند. تلاشهایشان درد را علاج نمی کند، صرفا درمان را به تعویق می اندازد. در واقع این خودش بخشی از مرض است. فقر را نمیشود با حفظ جان فقرا از میان برد. فضایل ایثاگرانه حقیقتاً مانع از تحقق امور ناخوشایند انسانها بوده اند...اما چه میشود کرد؟
۱۳۹۰ فروردین ۲۹, دوشنبه
Not a Mother's Day
من در حال خروج از کشور و شروع زندگی مورد علاقه ام بودم که برای آخرین بار به طور اتفاقی با او مواجه شدم. چاق شده بود و توله اش را بغل کرده بود. هنوز چشمانش زیبا بود و همان جذابی گذشته را داشت، اما نارضایتی را میشد در عمق چشمانش احساس کرد. در دستش خریدهای آن روزش بود. از خاطرم سریع گذشت دستانی که روزگاری قلم موی نقاشی بین انگشتانش می رقصید حالا به چه سرنوشتی گرفتار شده است. من خودم را طوری که اتفاقی به نظر برسد به یک مغازه کفش فروشی رساندم. مغازه در حال تعطیل شدن بود و مغازه دار مرا به زور از مغازه اش بیرون انداخت. فحشی نثارش کردم و انگشتی نشانش دادم! به گمانم هیچکدام را متوجه نشد. رفتم آن سمت بازار که متوجه شدم با پیرمرد مغازه در حال جر و بحث شده است. داشت به او می فهماند که با این گرانفروشی باعث شکل گیری چه خلافکاریهایی در میان جامعه و مردم خواهد شد. و شروع کرد از دولت و حکومت شکایت کردن و فحش دادن به بازارییهای گرانفروش و عوضی ای مانند آن پیرمرد. من به پیرمرد نگاهی انداختم و از اینکه دهن به دهن او شده بود و تا آن زمان از دهانش چند ناسزا هم پرانده بود عصبانی بودم. میخواستم خفه اش کنم و بکشمش. نیست و نابودش کنم مرتیکه ی عوضی ِ گرانفروش را. حتی به سمتش هم حرکت کردم که ناگهان چیزی به خاطرم رسید...بله درست بود دعوا با مغازه دار عاقبتی بهتر از عاقبت ازدواج در پی نخواهد داشت...اینطور بود که راهم را کج کردم و شادمان به فکر سفر در پیش رویم افتادم و امیدوار بودم آن دستها هنوز هم قلم مویی را لمس کنند...!
۱۳۸۹ دی ۲۳, پنجشنبه
when I was young
Ernesto: It baffles me every time I hear about "thinking properly". How is this "thinking properly" even possible? what does "proper" means here? "proper"...! what a comparative term...!
Saman: dude, seriously...! 5 years ago!
Saman: dude, seriously...! 5 years ago!
اشتراک در:
پستها (Atom)