۱۳۹۰ بهمن ۲۲, شنبه

همان زمين همان اسمان

بيش از چهل روز ميگذرد كه در ايالات متحده هستم و وقت نكرده ام اينجا را بروز كنم. تمام مدت حواسم البته به نوشتن بوده است، يعني طبق معمول شوق نوشتن بوده است اما وقتش جور نميشد. حالا كه دارم اينجا را به روز ميكنم به گمانم تا حدى اين بار از دوشم خالى خواهد شد.

حقيقتا گفتنى چندان نيست. احتمالا من نسبت به تغييرات كلا موجود بى جنبه اى هستم. تغيير كلا برايم عادى است. و اين نه مثلا به خاطر اين است كه زندگي ام پر از تغيير بوده است و حالا ديگر عادت كرده باشم، نه! قضيه بيشتر در خونم هست. ذاتا همينطورى هستم.نه از چيزى مثلا ماتم ميبرد و نه هرگز متعجب ميشوم. اينجا احتمالا جنبه هاي نو و جالبي دارد اما خب فقط جالب است ديگر. القصه خوبم و اوضاع هم خوب است!

۱۳۹۰ دی ۲۱, چهارشنبه

Need more space?

- ببخشيد ادما اونجا چطورين؟
+ اممم...چاقن!

۱۳۹۰ دی ۱۶, جمعه

Stupidity of your existence

من همانجایی می هستم که هستم!

یا

من همانجایی هستم که می هستم!

یا

من همانجایی که می هستم، هستم!

یا

من همانجایی که هستم، می هستم!

۱۳۹۰ آذر ۱۴, دوشنبه

بهترین پیشگوی شهر

من بهترین پیشگوی شهر بودم! گمان هم نمیکردم هیچ جای دیگر کسی به خوبی من از آینده خبر بدهد و پیشگویی کند. من عادت داشتم یک شنل مشکی و بلند بپوشم که کلاه بزرگش را دائم روی سرم میکشیدم و طوری صورتم را عقب میکشیدم که از صورتم زیر سایه کلاه هیچی دیده نشود. نمیدانم متوجه هستید چه جور حالتی را میگویم یا نه؟ تقریبا هیچکس صورت من را ندیده بود. یا دقیقتر بگویم نمیدانستند من همانم که روزها میان مردم با لباسهای عادی پرسه میزند. گاهی اوقات از خودم دلیل این همه پنهان کاری و مرموزیت را میپرسیدم اما واقعا نمیدانستم چرا چنین میکنم. محل زندگیم یک کابین متوسط بود که به دو اسب پالومینوی زیبایم به نامهای آپولو و دیوزین وصلش میکردم که به من اجازه میداد هر جا میخواستم با کابینم بروم و آنجا سکنا گزینم. درون کابینم را پر کرده بودم از اشیای عجیب-غریب و جذاب و بعضا به درد بخور که هیچکس جز خودم از طرز کار و حکمت ِ وجودشان خبر نداشت. یک گوی بلورین و چند دست ورق اعلا، یک آینه و آتاشغالهای دیگر هم ابزارهای رمالیم بودند.

آن روز داشت مثل تمام روزهای دیگر می‌گذشت. دو پیشگویی ِ مرگ، یک پیشگویی ِ ثروتمند شدن، یک پیشگویی ِ دزدی، تعدادی جدایی زن و شوهرها و چند ملاقات با پادشاه...خلاصه از همین روزهای معمولی بود. من میخواستم در ِ کابینم را ببندم و بروم دنبال تهیه‌ی شام که آخرین مشتری من داشت به کابین نزدیک میشد. او هم یک شنل مانند من پوشیده بود اما قهوه‌ای رنگ بود و کلاهش را همانطور که من سر میکردم سرش کرده بود. از من یک سر و گردن کوتاهتر بود حدود 5.5 فوت قدش بود و آرام قدم بر میداشت. من با دستپاچگی رفتم توی کابین وسایل رمالی‌ام را باسرعت روی میز چیدم و آن طرف میز نشستم. شنل و کلاهم را صاف و مرتب کردم تا بالاخره آمد داخل کابین. در یک آن به گمانم آمد که باید زنی باشد. آمد و جلوی من نشست و همچنان کلاهش را از سرش برنداشته بود!

من در جلسات رمالی فقط زمانی که بخواهم نتیجه را به طرفم بگویم با یک صدای دو رگه و خشنی که در آوردنش هم خیلی سخت است پیشگویی‌ام را در خلاصه‌ترین حالت ممکن میگفتم. راستش از هیچ یک از ابزارهایم هم استفاده نمیکردم! من حتی درست نمیدانم تعداد کارتها چقدر است و از آن آینه صبحها برای تراشیدن ریشهایم استفاده میکنم و آن گوی بلورین هم که واقعا فاجعه است! هیچ چیزی تویش دیده نمیشود مگر انعکاس اتاق به طرز کج و معوج. واضح‌تر بگویم من هیچ چیز از علم رمالی نمدانستم! اما همین که از دهنم یک پیشگویی میپراندم به طرز اعجاب انگیزی برای طرف اتفاق می‌افتاد. یک جور حس ششم فوق العاده. و البته تقریبا فهمیده بودم وقتی چیزی را برای کسی پیشگویی کنی اثری میگذارد که طرف به سمت همان پیشگویی کشیده میشود. انگار اویی که چیزی را بعنوان پیشگویی قبول می‌کند فارغ از کاملا چرت بودنش باید اتفاق بیفتد. دنیا او را به همان سمت میکشد که برایش یکی مثل من پیش گویی کرده. نمیدانم متوجه هستید دقیقا چه میگویم یا نه؟

من روبروی آخرین مشتری‌ام نشسته بودم و آرام دستانم را دراز کردم که دستهایش را به من بدهد که من مثلا ادای این را در بیاورم که حالا ارتباط ما باعث میشود من قادر باشم آینده‌ی تو را پیشگویی کنم. قبل از اینکه دستهایش را روی دستهایم بگذارد کلاه شنلش را کنار کشید! حدسم درست بود. زنی بود. موهای مشکی بلند و چشمان خاکستری داشت. صورتی ناز بود اما اگر بیشتر دقت میکردی حسابی ترسناک و مرموز به نظر می‌رسید. من خودم را کنترل کردم، ناسلامتی بهترین رمال شهر بودم که بسیار هم شخصیت مرموز و کنترل شده‌ای هم داشت و اصولا خیلی خنده دار میشود که در آن لحظه که آن زن کلاهش را کنار کشید من بترسم و خودم را سریع بکشم عقب....تصورش را بکنید!

من چشم از چشمهایش بر نمیدانشتم. بعد از چند لحظه‌ی احمقانه یهو آمدم که مثلا بگویم: "در پنج سال آینده متوجه اشتباه بزرگی میشوی!" که او زودتر زبان باز کرد! همه چیز به سرعت گذشت...و او با صدای معمولی رو به من گفت: "وقت ترسیدن فرا رسیده است!" حالا او داشت برای من رمالی می‌کرد! گویا جای پیشگو عوض شده باشد و دنیا در حال بهم ریختن باشد. من چند لحظه گیج بودم و ناگهان متوجه منظورش شدم! به سرعت سرم را چرخاندم و از پنجره ی کابینم بیرون را نگاه کردم! هوا تاریک بود و آسمان ابری و بادی شروع به وزیدن گرفته بود! دلم فرو ریخت! درست بود! وقتش رسیده بود که بترسم...وقت سفر رسیده بود! باید هر چه سریعتر حرکت میکردم! حدود پنج ماه و دو هفته پیش پیشگویی طوفان را اینجا کرده بودم...!

۱۳۹۰ آبان ۲۵, چهارشنبه

دفتر ِ امور اتباع و مهاجرين خارجی

بعد از یک ساعت تازه سرم داغ شده بود! روی صندلی ولو بودم. بوی الکل را احساس نمیکردم، شاید به خاطر لیمویی بود که خورده بودم. دوستانم یکی یکی در حال فرار از زندان بودند! اما متاسفانه رئیس کل زندانها نقشه را اینطور کشیده بود که بگذارند آنها فرار کنند و وقتی مثلا فکرد کردند که آزاد شده اند یک جای دیگر دستگیرشان کنند. من خودم از رییس زندان خودمان شنیده بودم که این در واقع یک تله است تا در نهایت اینطور بیشتر این زندانیان بیچاره را در زندان نگهشان دارند. حتی یکیشان بعد از یک سال دوباره به همین زندان برگردانده شده بود. طعم آزادی را هم تمام این مدت نچشیده بود. از بس هول ِ آزادی را داشت. اما راه حل چه بود؟ با تمام وجود امیدوار بودم این اتفاق نیفتد. من یواشکی در سلولم خیره بودم به نقشه‌ی کشورها که به دیوار آویخته بودم. کشورهایی که قبلاً فکر می‌کردم بزرگتر بودند حالا کوچکتر به نظر می‌رسیدند. تازه یادم آمد انحنای یک کره همه جای آن یکسان است. و شرایط در یک نقشه باز شده کمی فرق دارد. حالا به گمانم الکل یواش یواش در حال پریدن بود! ترس از فرار را در چهره‌ی دوستانم به خاطر می‌آوردم. افتضاح بود! که یکهو سراغ من هم آمد! اجازه دادم فقط تا پنج شماره وجودم از ترس ِ فرار پر شود. یک! دو! سه!...اما یک جای کار ایراد داشت. مشکل همین بود من از ترس لذت میبردم و زمان ترسیدن هنوز فرا نرسیده بود! احساس ترس از دستم فرار میکرد...من میخواستم با تمام وجود بترسم! از ترس ِ فرار بیشتر لذت می‌بردم تا خود فرار! همین می‌شد که فرار وقتش نمی‌آمد که نمی‌آمد...نمیشد که نمیشد!

۱۳۹۰ شهریور ۲۹, سه‌شنبه

آخرین قطار ِ نیمه شب

"ژاک دو ریدال" درست روبرویش نشسته بی‌جهت در دلش فحشش میدهد! "ریمسکی نوخالف" قرار است هم قطار او باشد اما ژاک میخواهد سر به تن ریمسکی نباشد. او را هی می‌خواهد در ایستگاهی جا بگذارد خودش برود جلو بعد ادای آدمهای نگران را در آورد و در ایستگاه بعدی منتظرش باشد و بعدش مثلاً بگوید: "قیمسکی عزیز کدام گوقی ماندی؟" اما همان یکی دو باری هم که به خیال خودش او را جا گذاشته ریمسکی نوخالف در ایستگاه بعدی زودتر از او رسیده و از جایگاه ایستگاه درست وقتی که قطار دارد سرعتش را کم میکند برایش، که قیافه‌ی ماتم زده‌اش از درون کوپه تماشاییست، نیشخند میزند و میگوید: "ژاکِ عزیز چخدر دیر یِرسیدی؟" . تازه خبر هم ندارد که جاده‌های کوهستانی و پوشیده از برف بسیار می‌تواند برای ریمسکی زیباتر از مسیر قطار از میان مزارع انگور باشد. ژاک حتی جرئت نمیکند جلوی رویش دهانش را باز کند و حرفش را بزند! درست روبرویش نشسته است. ریمسکی نوخالف قرار است هم سفرش باشد و مشکلی ندارد درست است که اخلاق مزخرف خودش را دارد اما ژاک میخواهد وجود خودش را در این سفر پر رنگ تر و مهم تر از او جلوه دهد و در نتیجه هر از گاهی تصمیم میگیرد شانسش را امتحان کند که ببیند میتواند هم سفرش را در یک بازی ذهنی شکست دهد یا نه. در اینکه ریمسکی نوخالف از او زیرک‌تر هست هیچ شکی نیست. دلیلش هم این است که ریمسکی میداند ژاک حقیقتاً موجود هوشمندی است اما هرگز به خوبی خودش نمی‌تواند دور بزند! به زعم ریمسکی هوش بیشتر یعنی انعطاف پذیری تا سرعت. با سرعت میشود یکراست رفت و به دیوار خورد اما با انعطاف پذیری میشود از روی آن پرید هر چند معلوم نیست پشتش پرتگاه هست یا نه چون به هر حال خودتان که بهتر میدانید دیوار را لابد برای مقصودی آنجا کشیده‌اند و آدمهای عاقل این را خوب میدانند. این دو هیچکدامشان عاقل نیستند! ریمسکی میتواند به راحتی هوشش را کج کند اما ژاک هوشش سنگین و سریع است که به ضررش تمام خواهد شد. ژاک دو ریدال شاید از ریمسکی نوخالف در چیدن کلمات حرفه‌ای‌تر باشد ولی در یک روند فرسایشی ریمسکی پیروز خواهد شد. دلیلش هم واضح است. ریمسکی بسیار بی‌اخلاق‌تر و بی‌فرهنگ‌تر از ژاک است. اصولاً کسی که منعطف‌تر است و از هر جهتی که سرش را کج کند میتواند برود موجود بی‌اخلاق‌تری هم است. رقاص‌ها بی‌اخلاق ترین و بی‌حیاترین موجودات هستند. ژاک دو ریدال اما بد اخلاق و بد فرهنگ و بد دهن تر است. او در نوع خودش خوب مارمولکی است ریمسکی اما بیشتر به مار می‌ماند. ژاک که دُم ریمسکی را در ایستگاه اول جا میگذارد نمیداند ریمسکی خودش را باز کرده و سرش را به سرعت از ایستگاه بعد آورده است بیرون. ریمسکی نوخالف برای ژاک دو ریدال همیشه به آدمی میماند که ادای این آدمهای پیروز را در می‌آورند و لبخند حال به هم زنش از درون ژاک را نابود می کند؛ ژاک دو ریدال اما درست روبروی ریمسکی نوخالف نشسته و دندان قروچه می‌رود و مشتش را محکم بهم گره کرده و بی جهت در دلش فحشش میدهد...و هر لحظه ممکن است به ریمسکی حمله کند! در یک دعوای فیزیکی این ریمسکی نوخالف است که باید فرار کند!

۱۳۹۰ شهریور ۱۷, پنجشنبه

Commitment Issues

I can be so understanding and a really good listener...that's why I'm scared of starting a relationship with those women who insanely like me!!