‏نمایش پست‌ها با برچسب دوستانه. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب دوستانه. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۶ تیر ۲۴, یکشنبه

اِهم...اِهم... ;)

طبق شرایط مشخص شده توسط بنیاد نخبگان کشور اینجانب بعنوان یکی از استعدادهای برتر جمهوری اسلامی ایران شناخته شدم...اِهم...خواهش میکنم...خواهش میکنم...اصلا تشویق لازم نیست...اصلا حرفشو نزن...من چاکرتونم...قربونت بگردم....این حرفا چیه...بابا شما دیگه چرا...قربونت میرسم...سلام برسونین حتما...خدمت از ماست...خوبی؟ خوش میگذره؟چه خبر؟...کجایی بابا دلمون تنگید که...**نکته مهم: همه اون تعارف معارفا و از این جور شعر و غزلا که بلد بودم نوشتم! پایان نکته مهم**
خب کجا بودیم؟ آهان! آره دیگه خلاصه الان من خفن حساب میشم، این استعدادهای بهتر بودنم کلی مزایا داره عمرا اگه بهتون بگم. الان دارین از حسادت دق میکنین نه؟ راستشو بگینا...عمرا، من که میدونم.[:دی] .

Now this looks like a job for me
So everybody just follow me
'Cuz we need a little controversy,
'Cuz it feels so empty without me! [lol]

;)

۱۳۸۶ خرداد ۲۴, پنجشنبه

اندر خم یک کوچه

گاهی ما بنا به دلایلی دید درستی نسبت به خود نداریم و نمیتوانیم منصف باشیم! گاهی باید کمی از خود فاصله بگیریم و خود را دوباره برانداز کنیم. نیچه در شعری این نکته را آرزو میکند "چقدر دلم میخواهد اندکی از خویشتن دور شوم تا چهره خویش نکوتر بنگرم". باید گاهی حتی خود را با بقیه مقایسه کرد و دید کجای کاریم. این میتواند درمانی برای بدبینی ما نسبت به خودمان باشد. چرا از خود تعریف نکنیم؟ دوستان و آشنایان عادل اغلب فاصله نیکویی از ما دارند و میتوان به چشم آنان بطور نسبی اطمینان کرد. چون در هر صورت همیشه نمیتوان بی طرف بود.

پس بگذارید نگاهی به کسی بیندازم که مدتی است از خود فاصله ای نگرفته تا به خود بیش از هر زمان دیگر بنازد. و مرور کنیم ویژگیهایی را که در کمتر کسی چنین مجموع و پر رنگ دیده ام:

شوخ طبعی و توانایی شادی آفرینی، به آسانی بامزه و شیرین بودن، زبانی دوست داشتنی و مملو از ظرایف و لطایف، راحتی و روانی رفتار که یقینا حاصل شعور اجتماعی بالاست، بی اندازه محبوب و دوست داشتنی، به راحتی حتی در کوچکترین جزئیات خوش سلیقه بودن، به وضوح هنرمند، طبعی فوق العاده متعادل داشتن تعادلی که برای همه آرامش بخش است، اصرار بی حد و حصر در نداشتن تمام رفتارهای ریز و درشتی که به نوعی جلف یا سبکسری خوانده میشوند، سازنده ترین انتقادها را به بهترین نحو بیان کردن، صراحت و صداقتی که بطور پیش فرض وجود دارد، نوعی مهربانی ذاتی، پاکی ومعصومیتی که دیگران سالهاست از دست داده اند، توانا در به هم ریختن درک شما از واقعیت، به راحتی تسلیم حرف دیگران نشدن و چیزی را به راحتی بدیهی نشمردن، درعین حال طبعی گذرنده داشتن، و مهم آنکه اهل فکر و بحث بودن و داشتن استقلال فکری!

و خیلی چیزهای دیگر...

انصاف بدهیم اگر با این وضعیت عده کثیری از ما سر به بیابان نگذاریم لااقل زیر لب باید زمزمه کنیم ...ما همچنان اندر خم یک کوچه ایم!

پ.ن: هر جور راحتی. ;)

۱۳۸۵ فروردین ۲۸, دوشنبه

زبان و گفتار دروغگو

چندی است که موضوع تفکرم دوباره همان موضوع قدیمی سابق است، یعنی انسان. اینبار به جنبه ای از انسان فکر میکردم که مدتهاست مرا به اندیشیدن وا می داشت. اما اندیشیدن هم فرصت می خواهد و هم جرئت و چون مدتی است که ایندو را بطور نسبی در اختیار دارم، اندیشیدم. اندیشیدم به بزرگترین اشتباه که بزرگترین جرم انسان به خود بالاخص احساساتش و آن زبان و گفتار است...
آری، زبانی که همچون مصنوعات قرون جدید سعی در ماشینی کردن احساسات آدمی دارد. زبان خود با این انگیزه ی ماشینی وار کردن احساس همه چیز را تباه ساخته چه رسد به گفتار که فاصله ای طولانی با زبان دارد. گفتاری که فقط نمودی حقیر و به راستی ابلهانه از آنچه واقعیت دارد است. گفتاری که بوی خودخواهی و دروغ به مشام می رسد. به راستی اگر انسان گفتار نمی آموخت دروغ می آموخت ؟
پس نوشتار آموخت و بعد شعر. آن تلاش مذبوهانه برای رفع اتهام. آن کوششی که سعی در بازگرداندن آب از دست رفته دارد. گویی انسان خود به اشتباهش پی برد که این چنین شعر گفته است !
و اما شاید بپرسید، اگر زبان نبود، اگر گفتار نبود و اگر نوشتار نبود چگونه تاریخی بود، چگونه علمی بود، چگونه حتی خواستی بود ؟ آری، حق با شماست، ولی انسانی که بزرگترین خیانت را به خود کرد، بزرگترین کیفرها را بر خود پذیرفت تا شاید جرمش را جبران و یا فراموش کند، که هرگز نتواند...
به واقع چه باید گفت ؟ آیا باید انسان را ملامت کرد ؟ آیا نباید به خدا شکایت کرد ؟ خدایی که دهان آفرید، عقل آفرید و نیازهای انسان را آفرید تا انسان زبان بسازد و گفتار آموزد تا خدایی ترین بخش وجودش را نابود سازد و بعد به ضعف انسان بخندد، خدایی فریبکار و حیله گر. خدایی که انسان را از جنس خود آفرید و اینگونه والاترین بخش آن جنس را از طریق خود انسان مسدود کرد...

اگه بدبینی ای رو که آخر نوشته درباره خدا و این حرفاست ندید بگیرین (بعدا میگم این بدبینی ها و شکایت ها به خدا بیهوده و حتی بی انصافیه) می خوام ازتون بپرسم که گذشته از این حرفا واقعا باید چیکار کرد ؟ چطوری بهم بفهمونیم چه احساسی داریم ؟ چطوری بهم بفهمونیم همدیگرو دوست داریم ؟
شاید بگین با رفتارامون، با کارامون، با ذاتمون، باروحمون(این دوتای آخری خیلی سخته)...اونوقت من میگم کاملا حق با شماست ولی در آخر اضافه می کنم.....بعضی وقتا هم، با زبونمون، با گفتارمون، با نوشتارمون تا حداقل لج خدا در بیاد...