۱۳۹۰ مرداد ۷, جمعه

I feed my dog

من از اینکه میتوانم وقتی ماکیاولی میخوانم آنرا تصحیح کنم نگرانم.

۱۳۹۰ مرداد ۴, سه‌شنبه

پاپیولاریتی

به آن اندازه ای که شاگرد اول کلاس حاضر است هوش و استعدادش را بدهد و در عوض جذابی و خوشگلی شاگرد آخر کلاس را داشته باشد، شاگرد آخر کلاس هرگز حاضر نیست زیباییش را بدهد و هوش شاگرد اول کلاس را داشته باشد.

۱۳۹۰ مرداد ۳, دوشنبه

یک پارادوکس اخلاقی

همدلی با دیگران کار بسیار خوب و البته آسانی است. از آنجا که انسان محکوم است عواطفش زودتر از عقلش بر انگیخته شود، همدلی با درد و رنج دیگری بسیار آسانتر از همراهی با فکر آنهاست.( اصلا کدام فکر؟) نتیجه این میشود که عده ای نیات خیرخواهانه شان را در جهت اشتباه حرام ِ شری که با آن مواجه اند میکنند. تلاشهایشان درد را علاج نمی کند، صرفا درمان را به تعویق می اندازد. در واقع این خودش بخشی از مرض است. فقر را نمیشود با حفظ جان فقرا از میان برد. فضایل ایثاگرانه حقیقتاً مانع از تحقق امور ناخوشایند انسانها بوده اند...اما چه میشود کرد؟

۱۳۹۰ فروردین ۲۹, دوشنبه

Not a Mother's Day

من در حال خروج از کشور و شروع زندگی مورد علاقه ام بودم که برای آخرین بار به طور اتفاقی با او مواجه شدم. چاق شده بود و توله اش را بغل کرده بود. هنوز چشمانش زیبا بود و همان جذابی گذشته را داشت، اما نارضایتی را میشد در عمق چشمانش احساس کرد. در دستش خریدهای آن روزش بود. از خاطرم سریع گذشت دستانی که روزگاری قلم موی نقاشی بین انگشتانش می رقصید حالا به چه سرنوشتی گرفتار شده است. من خودم را طوری که اتفاقی به نظر برسد به یک مغازه کفش فروشی رساندم. مغازه در حال تعطیل شدن بود و مغازه دار مرا به زور از مغازه اش بیرون انداخت. فحشی نثارش کردم و انگشتی نشانش دادم! به گمانم هیچکدام را متوجه نشد. رفتم آن سمت بازار که متوجه شدم با پیرمرد مغازه در حال جر و بحث شده است. داشت به او می فهماند که با این گرانفروشی باعث شکل گیری چه خلافکاریهایی در میان جامعه و مردم خواهد شد. و شروع کرد از دولت و حکومت شکایت کردن و فحش دادن به بازارییهای گرانفروش و عوضی ای مانند آن پیرمرد. من به پیرمرد نگاهی انداختم و از اینکه دهن به دهن او شده بود و تا آن زمان از دهانش چند ناسزا هم پرانده بود عصبانی بودم. میخواستم خفه اش کنم و بکشمش. نیست و نابودش کنم مرتیکه ی عوضی ِ گرانفروش را. حتی به سمتش هم حرکت کردم که ناگهان چیزی به خاطرم رسید...بله درست بود دعوا با مغازه دار عاقبتی بهتر از عاقبت ازدواج در پی نخواهد داشت...اینطور بود که راهم را کج کردم و شادمان به فکر سفر در پیش رویم افتادم و امیدوار بودم آن دستها هنوز هم قلم مویی را لمس کنند...!

۱۳۸۹ دی ۲۳, پنجشنبه

when I was young

Ernesto: It baffles me every time I hear about "thinking properly". How is this "thinking properly" even possible? what does "proper" means here? "proper"...! what a comparative term...!

Saman: dude, seriously...! 5 years ago!

۱۳۸۹ آذر ۱۲, جمعه

در باب پدر و مادرهای ایرانی


اگر آدم پدری نیکو نداشته باشد باید پدری نیکو دست و پا کند. - نیچه -



خانواده، پدر و مادر البته، برای تمام انسانها به هیچ عنوان همواره و همه وقت چیزهای خوبی نیستند! بهداشتی نیست! عده ای هستند که وجود پدر و مادر برایشان از سنی به بعد چیزی جز رنج و عذاب در بر ندارد. این حسی است که البته به همه روزی دست خواهد داد. در دوران نونهالی شاید بشود آنها را ارزشمند دانست، اما بعد از آن اسمش را من میگذارم بیماری. من نمیتوانم درک کنم چطور دختران جوان از مادرانشان متنفر نیستند؟ مادرانی که دائماً درباره ســــکـ ـس به آنها دروغ میگویند. و آنها را به خیال و افکار ِ خاک گرفته خود از طبیعی ترین چیزها دور نگه میدارند و مطمئن باشید هر دلیلی هم که برای این کارشان داشته باشند احمقانه و غیر قابل قبول است. پدرهای ایرانی هرگز روزی را نمیبینند که با پسرشان درباره هویت و نقش جنسیتیشان به پای صحبت بنشینند. تصور کنید مردی ایرانی را که روزی با پسر مثلا شانزده ساله اش در خیابان راه میرود. پدر چه میکند اگر(تازه اگر) ببیند که حواس پسرش دائم به باسنهای زنان پرت میشود؟ در این زمان پدر(اگر خودش حواسش پرت باسنی نباشد که احتمالاً هست) یا مزخرف می گوید و عقده های جوانی خودش را سر پسر بدبخت خالی میکند و یا خفه می ماند و یا در بدترین حالت پسر را شماتت و سرزنش میکند. آنها حتی حاضر نیستند یک روز خودشان را در آن جایگاه تصور کنند که بیایند و با فرزندشان درباره این موضوعات صحبت کنند چرا که اساساً وظیفه خود نمیدانند. نمی آیند مرد و مردانه درباره مردانه ترین موضوع یعنی زن بحث کنند. حالا چه کسی مرد است؟ نهایت تلاش پدران ایرانی در تعلیم مردانگی به همین جمله که گویا پشتش هزارویک نوع عقده خوابیده است ختم میشود: "مرد که گریه نمیکند"! درست همانطور که جمهوری اسلامی انقدر درباره بیماری ایدز و روابط و بهداشت جنسـ ـی کودکانه و ابلهانه برخورد میکند و گرفتار تعالیم حال بهم زن خودش است، پدر و مادرهای ایرانی هم به همین حال بهم زنی با این موضوع مواجه میشوند. اینجا به سادگی خانواده نمونه کوچک جمهوری اسلامی است! بنیان خانواده در ایران وضعی بهتر از خیلی جاهای دیگر ندارد که اتفاقاً بسیار متزلزل تر هم هست و میزان طلاق در این رابطه ساده لوحانه ترین معیار است. بسیاری از زوجها همینن الانش از هم پاشیده اند اما زن و مرد جرئت جدا شدن از هم را پیدا نمیکنند. این وحشتناک است که ما هنوز مجبوریم پدر و مادرهایمان را رعایت کنیم. سلیقه، تفریح و عشق خودمان را فدای عقاید و پیش داوریهای مریض والدینمان کنیم. شاید عده ای به نفعشان هست که آنها را رعایت کنند و تا آخر عمر همان شلوار خاکستری و پیراهن سفیدی را بپوشند که مامان جونشان برایشان میخریده و هرگز هم نفهمند شاید از رنگ قرمز و تیشرت مشکی خوششان می آمده. یا رشته ای را بخوانند که پدرشان صلاح دیده است در این کشور باید خواند. ولی عده ای هستند با خونهای پررنگ تر که تاب این وضعیت را نخواهند آورد. خانواده اولین نیرنگ جامعه ای همچون ایران است. پدر و مادرهای ایرانی آنقدر بد وظیفه پدر و مادریشان را انجام میدهدند که یا اولین استخدام شدگان و چاکران مامورین نیروی انتظامی هستند یا خود اولین عاملین فسادهای اجتماعی.

۱۳۸۹ آذر ۷, یکشنبه

آن سگ اندلسی را بنگر

هلی کوپترهای زیادی در آسمان بودند. اگر از بالا به شهر نگاه میکردی متوجه میشدی همینطور هلی کوپترها یکی یکی از نقاط کاملاً تصادفی شهر به هوا بلند میشوند. هلی کوپترها به رنگ سبز به شدت تیره بودند وقتی در آسمان میدیدیشان کاملاً هولناک به نظر میرسیدند. ما البته در یکی از این درایو-این سینماها مشغول دیدن یک فیلم ترسناک بودیم. نزدیکهای غروب بود. که یکهو یکی از این هلی کوپترها حدود صد متر آنطرفتر از جا بلند شد. فقط من متوجهش شدم و آنجلینا همینطور پاپ کورنش را میخورد. در یک آن متوجه شدم هلی کوپتر پر است از شهید. عده ای از آنها روی ویلچر بودند بعضیها چفیه بسته بودند. چرخ بال پر از شهید به طرز عجیبی غرش میکرد. گویا برای بلند شدن زور کافی نداشت. بار اول حدود چند متری از زمین بلند شد اما نتوانست کاملاً بپرد و من ترسم بیشتر میشد. بار دوم بود که تقریباً بلند شده بود اما محکم به زمین برخورد کرد. به نظر خلبان احمق نمیدانست ممکن است با این کار موجب انفجار هلی کوپتر شود. همین که برای بار سوم از زمین بلند شد من تصمیمم را گرفتم، ماشین را روشن کردم و گازش را گرفتم و از لابلای ماشینهای دیگر عبور کردیم. آنجلینا همانطور پاپ کورنش را میخورد. و من ترس تمام وجودم را گرفته بود. برگشتم پشت سر را نگاه کردم، هلیکوپتر برای بار سوم و باشدت بیشتری به زمین خورد اما هیچ اتفاقی نیفتاد. از اینکه حماقت کرده بودم و فیلم را از دست داده بودم ناراحت بودم. اما چاره ای نبود. جاده دراز بود و تا خانه خیلی باقی مانده بود. غروب غم انگیزی بود و من با سرعت می راندم یک کادیلاک استیشن مثلاً دهه هفتاد قهوه ای رنگ به گمانم داشتم. پاپ کورنهای آنجلینا در اثر باد به بیرون پرت میشد اما او کماکان مشغول خوردن بود.

پ.ن: آن سگ اندلسی را بنگر برگرفته از دو فیلم "سک اندلسی" به کارگردانی لوئیس بونوئل و "آن اسب کهر را بنگر" اثر فرد زنیمان است.