۱۳۸۶ بهمن ۳۰, سه‌شنبه

سؤال

-ببخشید راه فرار از کدوم طرفه؟
+امممممم...از اون طرف!

۱۳۸۶ بهمن ۲۶, جمعه

زنان و پیامبر

واقعه آخرین نماز قبل از رحلت پیامبر:

«پيامبر وقتی پی برد که ديگر قدرت رهبری نماز را ندارد، از ابوبکر خواست تا اين وظيفه را بر عهده بگيرد. عايشه از اين دستور سرپيچی کرد با آنکه ابوبکر پدرش بود و اين عمل به منزله جانشين سياسی پيامبر محسوب می‌شد، او را برای اين کار نامناسب تشخيص داد و عمر را فراخواند. او بعداً عمل خود را به اين صورت توجيه کرد: لحظه‌ای که احساس کرد ابوبکر، جانشين پيامبر خواهد شد وحشت کرد و ترجيح داد که او در حاشيه باشد، زيرا به اختلافات و درگيری‌هايی که به وجود می‌آمد آگاه بود.
وقتی پيامبر صدای عمر را در مسجد شنيد از شدت تعجب و عصبانيت فرياد زد: "ابوبکر کجاست؟" عايشه توضيح داد که عمر را به جای پدرش به اين کار فراخوانده است، زيرا پدرش صدای ضعيفی دارد و بسيار حساس است و وقتی نماز می‌خواند گريه می‌کند، در صورتی که عمر صدای بلند و رسايی دارد. در اين لحظه پيامبر در حال عصبانيّت جمله زير را در مورد عايشه ادا کرد: "در هر زنی مانند معشوق و يار يوسف خيانتکاری نهفته است".»


پانوشتها:

[1] این تیکه را از کتاب زنان ِ پرده نشین و نخبگان ِ جوشن پوش، نوشته‌ی فاطمه مرنیسی ترجمه ملیحه مغازه‌ای، نشر نی انتخاب کرده‌ام.

[2] در مورد جمله پیامبر در مورد زنان خود خانم مرنیسی دو منبع ذکر کرده‌اند: اولی جلد سوم از تاریخ طبری صفحه 195 و دیگری سیره‌ی ابن هشام، جلد چهارم، صفحه 303

[3] بنده سیره ابن هشام را در اختیار نداشتم و جلد سوم تاریخ طبری را هم پیدا نکردم! شما اگر دسترسی به یکی از ایندو دارید بد نیست یک چِکی بی‌زحمت بفرمایید. البته بعید می‌دانم اشتباه باشند، خانم مرنیسی محقق دقیقی هستند.

[4] روایت شیعه از این واقعه کمی متفاوت است. آنها معتقدند که پیامبر بجای ابوبکر علی را می‌فرستد برای نماز. به هر حال کلیت ماجرا همین است.

[5] قصدم باز تایید نیست فقط نقل قول کردم.

[6] مقایسه کنید: [اینجا]

۱۳۸۶ بهمن ۲۵, پنجشنبه

هایکو - 1

اندوه هم می‌رود
زمستان نیز؛
زندگی تنهایم

۱۳۸۶ بهمن ۲۳, سه‌شنبه

دیوارهای انقلاب




عکس: کارتر میگه فرح رو میخوام با نازش
شاه میگه نفتو میدم جاهازش

۱۳۸۶ بهمن ۲۱, یکشنبه

آرامبخش

نمی‌دانم در نوشتن چه چیزی وجود دارد که آرامم می‌کند! فکرم را متمرکز می‌کنم تا بفهمم چه چيز باعث می‌شود که وقتی شروع به نوشتن می‌کنم اين چنين آرام می‌شوم. دقيق می‌شوم می‌بينم آرامشی که نوشتن می‌دهد بخش اعظم‌اش از خيال ِ نوشتن می‌آيد! يعنی وقتايی که حال و روز خوشی ندارم (حال خوش نداشتن که می‌دانيد يعنی چه؟) همين که به يک کاغذ و قلم و شاید بعد از آن به صفحه وبلاگ و آن آخرش دکمه Publish فکر می‌کنم تا حد زيادی آرام می‌شوم و وقتی شروع به نوشتن می‌کنم اوضاع بهتر هم می‌شود.

راستش به عنوان موجودی که فکر و ذهنی سرکش ( و به قول يکی از دوستان بی پروا ) دارد، نوشتن رام‌کننده بسيار خوبيست! شايد حتی نوعی مخدر، مخدری که به هر حال به آن اعتياد ندارم. نوشتنی که می‌تواند درست عرصه نمایش این سرکشی‌ها باشد، می‌شود جایی برای آرامشی غریب. با آنکه اين روزها بيش از هر چيز ديگر به آرامش مطلق احتياج دارم و تازه کم‌کم به اين نتيجه رسيدم که آرام بودن هم چيز بدی نيست که خيلی هم خوب است؛ آخر می‌دانيد هميشه از اينکه بگويند آدم آرامی هستم بدم می‌آمده و البته کسی هم نگفته، با اين همه هنوز آنقدرها به نوشتن به چشم يک وسيله درمان نگاه نمی‌کنم. چون اين نوشتن اثر موقتی دارد من هم که نویسنده نیستم. عين مُسکن عمل می‌کند مُسکنی که اثرش زود از بين می‌رود يعنی درست وقتی که نوشتنم تمام می‌شود، کم‌کم همان ناخوشی‌ها دوباره سراغم می‌آيد.

خيلی دلم می‌خواهد خوب بنويسم، زياد بنويسم. خيلی دلم می‌خواهد نوشته‌هايم به خودم نزديک باشند. کار سختی است! خيلی سخت. مخصوصاً برای منی که اين روزها درست و حسابی نمی‌دانم چکار می‌کنم و کجا هستم و اصلاً انگار اين روزها خودم نيستم، (من بدون خودم می‌ميرم). اين روزهايی که دنيا بيش از هر وقت ديگر وجود دارد و خوب است و بيش از هر وقت ديگر کارش «جمله هيچ بر هيچ است» و باز هم خوب است.

۱۳۸۶ بهمن ۱۹, جمعه

پنجمین جشنواره خیریه پیام امید



24،25،26 بهمن!

تهران، خیابان ولیعصر، پایین تر از چهارراه پارک وی، روبروی رستوران سوپر استار، مجتمع فرهنگی تفریحی سپید.

۱۳۸۶ بهمن ۱۸, پنجشنبه

دعوت به دیوانگی

«حقیقت راهش از جنون می­گذرد.»
میشل فوکو

می‌دانم می‌دانم هميشه آدم عاقلی بوده‌ام، ولی بايد اعتراف کنم (همان طور که بارها کرده‌ام) عقل هيچگاه ارضایم نکرده. اينکه از خودم انتظار داشته باشم عقل بورزم، کمترين و عادی‌ترين کاری بوده که می‌توانسته‌ام از خودم انتظار داشته باشم. هيچگاه از کارهای عاقلانه‌ای که انجام داده‌ام آنقدرها راضی نبوده‌ام و نشده که اساسی حالش را ببرم. به نظرم هميشه در عقلانيت يک چيزی «کم» بوده، هميشه يکجای کار می‌لنگد. همیشه اين کمبود را با چيزی از جنس ديوانگی پر کرده‌ام. هميشه سعی کرده‌ام در کارهايم با چسباندن چيزی جنون اميز اين انبوهیه عقلانيتم را تحمل پذير کنم. ولی هنوز هم خيلی پيش می‌آيد که حالم از اين بهم بخورد که چقدر عاقلم!

گاهی از صميم قلب آرزو می‌کنم که کاش تو ديوانگی‌های مرا بپذيری و بفهمی. بفهمی که چقدر نياز دارم تا ديوانه باشم تا تو درکم کنی که بايد ديوانه باشم. همانطور که من سعی می‌کنم عقلانيت تو را بپذيرم و بفهمم. اما هميشه از اينکه با ديوانگی‌هايم به تو آزار رسانده باشم در هراس بوده‌ام. از اينکه با توقع بيجا و بچه‌گانه‌ام تو را ناراحت کرده باشم لرزيده‌ام.

دوست من متوجه شدی در چه تنگنايی هستم؟ می‌بينی کجا گير افتاده‌ام؟ وقتی که عقل می‌ورزم برای خودم کم می‌شوم و وقتی که ديوانه‌ام برای تو. چه کنم جز اينکه از تو خواهش کنم (عاقلانه يا ديوانه‌واريش را بيخيال) دمی از لباس عقل بيرون بيايی، دمی وجود ديوانه‌ات را نشانم دهی! و بگذاری ديوانگی کنم، بگذاری با هم دیوانگی کنیم تا شاید دیوانگی‌هایمان راه رسیدن به تمام مفاهیم نابی باشد که عقل هر دویمان هرگز راه به آنجا نداشته. خواهش می کنم...!