۱۳۸۶ آبان ۲۶, شنبه

نمایشنامه: از قوچان تا نیشابور

شخصیتها: من، عطار، پیری میان ِ جمع، او

[کلیشه]: در ناامیدی بسی امید است.

[پرده اول]:
از قوچان خسته و شکسته، نا امید و درمانده به سمت مشهد و از آنجا به نیشابور بر می‌گردم. عطار را ملاقات میکنم. در وصف حالم شعری میگوید. به سمت خانه حرکت میکنم.

[پرده دوم]:
در میان هم مسلکان و دوستان همچنان زار و نزار بالای منبر می روم تا شعر عطار را بخوانم:

به هر راهی که دانستم فرو رفتم به بوی تو
کنون عاجز فروماندم، رهی دیگر نمی‌دانم

پیری از میان جمع که شور و اشتیاق زندگی در چهره‌اش موج می‌زند، می‌گوید:
استقامت بورز پسرم...استقامت بورز...امتحان الهی است...

[پرده آخر]:
فلفور قصد قوچان می کنم.

-------------------------
[نقد و تحلیل نمایش نامه]:

حاضران: زیگموند فروید، ژاک لاکان، فردریش نیچه، میشل فوکو و حافظ

فروید: آن پیر میان جمع نماد «خود ِ برتر» انسان است که مسئول مراقبت و تقویت «خود» است و در مقابل «او» به مساعدت «خود» می پردازد.
لاکان: منظور از «الهی» در امتحان الهی، «دیگری ِ بزرگ» است که همان «او»ست که همه چیز زیر سایه او معنا دارد که او همان معشوق است.
نیچه: قصد بازگشت کردن همانا و دیوانه شدن همانا، که البته دیوانگی را خوش دارم. فوقش میشود یکی مثل من. این جماعت سینه برامده را من خوب میشناسم.
فوکو: با نیچه موافقم. مضاف بر اینکه «حقیقت» راهش فقط از جنون و دیوانگی می‌گذرد.
حافظ: عاقلان نقطه پرگار وجودند، ولی / عشق داند که در این دایره سرگردانند

۱۳۸۶ آبان ۱۲, شنبه

در انتظار ِ مات

اصولاً عادت ندارم به تحولات جهانی و از اينجور مزخرفات فکر کنم. ولی ناپرهیزی کردم و یُخده(=یک خرده) فکر کردم. که البته اين یِهو انديشه-گرفتن ما به تحولات اخير مربوط ميشه. مايلم نتيجه افکارم رو به اطلاعتون برسونم: به نظرم وضعيت خطرناکه! بعععله ديگه نتيجه افکارم همين بود "خطرناک" :دی

به هر حال بنظرم اگه هنوز وضعيت وخيم نشده باشه، لحظه به لحظه رو به وخامت می‌ره. ايران هنوز حرف خودشو می‌زنه، امريکا از هر وقت ديگه ديوونه تر شده، مذاکرات با اروپا به جايی نرسيده، مردم هنوز بيغ تشريف دارن. خيلی از تحليل‌گرها هشدار ِ وقوع ِ جنگ جهانی ِ سوم رو می‌دن. خود بوش هم اعلام خطر کرده. گزينه حمله نظامی به ايران پررنگ‌تر ميشه. چند روز پيش يکی از ساتيد دانشکده علوم سياسی دانشگاه تهران پيش‌بينی می‌کرد امريکا سال آينده حول و حوش اکتبر به ايران حمله می‌کنه.

راستش اصلاً دوست ندارم به اين موضوع فکر کنم. به قول مجتبی "جنگ اصلاً هيچ جای ذهنم نيست." ولی جدای از تمام اين حرفا يه لحظه خودمو اون موقعی تصور کردم که قراره جنگی راه بيفته و بعد اون همه چی تموم شه...

تقريباً ياد گرفته بودم دنبال حقيقتی نباشم! يه جورايی فهميده بودم که پشت اين زندگی هيچ چيز خاصی قرار نيست باشه. راستش هر جايی که چيزی برام رنگ جديت ميگرفت، يه طوری ته و توشو به هم مياوردم و سعی ميکردم باور نکنم چيزی به اين جديت ميتونه اتفاق بيفته. يعنی منظورم اينه که سعی ميکردم بی‌اهميت باشم. ولی حالا که با خودم فکر می‌کنم می‌بينم که چيزهای زيادی هستن که برام معنای زندگی در همونا خلاصه ميشن و همونها هم هستن که به من انگيزه و اراده و شور زندگی می‌دن. اينکه کسی باشه که عاشقش باشی و حاضرباشی به راحتی براش جون‌ات رو بدی، پدر و مادر و خواهری باشند که دوستشون داشته باشی و بهت اميدواری بدن، دوستان نازنينی داشته باشی که بتونی روشون حساب کنی و برات دل گرمی باشن. دقت که ميکنی ميبينی آنقدر عرضه و هوش و استعداد و ديگر فاکتورهای اجتماعی خوبی هم داری که حداقل به خيال خودتم که شده بتونی در آينده زندگی خوب و راحتی داشته باشی و حتی می‌بينی ميل قدرت خواهی‌ات (ته اصطلاح نیچه‌ای) هم به کفايت ارضايت می‌کند و داری حالش را می‌بری و خلاصه اينکه حال و حولت را می‌کردی و زندگی‌ات تا اينجا هر چی بوده به هر حال راضی‌ات کرده؛ و حالا قرار است از آن طرف دنيا چندتا موشک نا قابل بيايند و همه چيز را تمام کنند، حقيقتا چقدر جا ميخوری! حتی وقتی که عادت کرده بودی از چيزی جا نخوری. از پوچی جا نخوری. ولی حالا در مقابل آخرين حرکت منتظری مات شوی. درست مثل يک اعدامی که منتظره هر لحظه زير پاش خالی شه و... اينجا ديگر آخر خط است. مثل اينکه آدم هر چقدر هم بی‌هدفی ذاتی زندگی را ديده و درک کرده باشه باز هم باورش نميشه که همه چيز هيچ باشه. وای که چقدر حرفهای سارتر و کامو و بقيه دار-و-دستشون خنده دار به نظر ميرسه. حتی فرصت نميکنی به خامنه اي و احمدی نژاد فحش بدی. مات مبهوت مانده اي...

و حالا همه چيز بدتر هم ميشود وقتی يادت مياد ميليونها انسان همينطوری از دست رفته‌اند؛ کسانی که اميد داشته‌اند، عاشق بوده‌اند، با ارزش بوده‌اند، اصلاً بوده‌اند. و وقتی ياد بچه‌ها مي‌افتی ديگر دنيا بر سرت خراب ميشود. حالت از خودت بهم ميخورد که چطور با اين وضعيت به خودت اجازه می دهی فقط به فکر خودت باشی و این مزخرفات رو بنویسی. که اگر هزار و يک دليل و بهانه مسخره نداشتم ميرفتم پيش عشقم، زار زار تو بغلش گريه ميکردم، ميبوسيدمش و خداحافظی ميکردم و و تمام انرژی و وقت و عمرم رو صرف تحقق آزادی و عدالت و صلح و تمام اون کوفت و زهر مارهايی ميکردم که زير حماقت و خیانت بشر نابود شده‌اند...به چهارتا فحش هم نمی ارزم...

۱۳۸۶ آبان ۳, پنجشنبه

چگونه علم دینی میشود

دین و مذهب همیشه نگاهی مشکوک به علم و روش علمی داشته‌اند. با اینکه شاید به نظر برسد که مثلا آیه‌های قرآنی یا سخنان بزرگان ِ دین تکلیف دین و علم را بوضوح روشن کرده باشند - نمونه‌اش همه‌ی آن مزخرفاتی که در کتاب معارف اسلامی دبیرستان به خوردمان دادند - اما همیشه علم موجب ترس و وحشت دین و کِساد شدن کار و کاسبی دین مداری شده طوریکه بزرگترین ملحدین هر زمانه دانشمند و علم پژوه بوده‌اند.

کارکرد علم بر مبنای پژوهش و تحقیق استوار است. یعنی سعی در پیدا کردن دلیل برای هر پدیده‌ای. اما چیزی که باعث نگرانی دین از روش علمی میشود نتیجه‌ی این سعی و تلاش یعنی ایجاد روحیه‌ی «چرا گویی» و «جسارت» ایجاد شده در یک انسان اهل علم است که باعث میشود پا به دیگر حوزه‌ها بگذارد و سعی کند آنها را هم «علمی» کند. در واقع علم گرایی روندیست که میل اصلی آن حل کردن همه چیز در خود است؛ و چیزی که در این جریان جای نگیرد خرافه و مشتی توهم و مزخرفات است، و دین بعنوان حوزه‌ای که بارها و بارها در تعالیمش به جایی می‌رسد که می‌گوید: «بسه دیگه فضولی نکن، به تو این چیزا نیومده!» و مانع هر گونه تحقیق و علت جویی شده دقیقاً معارض با علم و روش علمی است. نیچه اساس هر دین را همین می‌داند: می‌خوای بخواه می‌خوای نخواه، فقط بعداً حالتو گرفتیم نگی نگفتیا... اسمشم می‌گذارد بی‌عقلی نامیرا.

گفتیم علم سعی می‌کند هر چیزی را در خود حل کند. که اگر چیزی هم حل نشود اصلاً چیز به حساب نمی‌آید. پس دین این وسط چکار کند تا زنده بماند؟ اگر هم جزئی از علم شود که اصلاً اساسش زیر سوال می‌رود. کاری که می‌کند البته کاریست روشن و برآمده از ذات و ماهیت خودش. یعنی اینکه سعی کند علم را دینی کند! کاری که جمهوری اسلامی انجام می‌دهد. همیشه مسئله «ایمان» در روحیه علمی مطرح می‌شود و آنرا لازمه داشتن چنین روحیه‌ای معرفی می‌کنند. مثلاً می‌گویند: "جوانان با داشتن ایمان توانستند فلان رتبه‌ی مسخره را در فلان مسابقات احمقانه کسب کنند" یا اینکه: "دانشمندان با توکل بر خدا و اتکای به او توانستند به چرخه کامل سوخت هسته‌ای برسند." ( خدا حفظشان کناد ) از این مثالها زیاد است. این وسط چه اتفاقی می‌افتد؟
سردمداران جمهوری اسلامی ( که مایلم آنرا مساوی دین بگیرم ) از یک کلک قدیمی استفاده میکنند. ضرب المثلی هست که می‌گه:
"If anyone trying to kill you, you kill him first" یعنی قبل از اینکه علم بیاید و برای دین خطرناک شود، می‌آیند علم را دینی و اخلاقی می‌کنند. این کَلک قدیمی همان مصادره به مطلوب در لباسی مبدل است و آن راست و درست گرفتن دین ( بدون چون و چرا ) و پس از آن تایید علم بواسطه فرض ِ درستی ِ دین. و فوقش اینکه بگویند: علم بدون دین که علم نیست! البته این حرف چِرت است و دین اینرا خوب می‌داند، چه گاهی می‌بینیم چطور با تلاشی مذبوحانه سعی می‌کنند بزرگانی چون زکریای رازی، بوعلی سینا، نیوتن و ... را افرادی اهل دین معرفی کنند. ولی آنها اهل دین نبودند! ضد ِآن هم نبودن! آنها دین را اصلاً به هیچ جایشان نمی‌گرفتند!

۱۳۸۶ مهر ۲۳, دوشنبه

نیاز به خنده

«ما زندگی‌مان را بیش از حد جدی می‌گیریم؛ غُرغُر می‌کنیم و دست‌های‌مان را محکم فشار می‌دهیم، ناسزا می‌گوییم، توضیح می‌دهیم، و هم‌دلی می‌طلبیم. امّا آن‌چه به احتمال زیاد بیش از همه نیاز داریم، شهامتِ خندیدن به زندگی‌مان، و از طریقِ خندیدن، هموارکردنِ راه برای دستیابی به همدلی‌ست. و به این‌ترتیب، حق خندیدن به بزدل‌ها، به کسانی را به دست می آوریم که از فهمیدن سر باز می‌زنند. ما به شدّت به خنده – خنده‌ی شرارت‌آمیز، طعنه‌آمیز، مغرضانه، بی‌رحمانه، تمسخرآمیز – نیاز داریم. تک به تک‌مان و نیز همه‌مان با هم. شاید لااقل آن‌وقت بالاخره بتوانیم سرِ عقل بیاییم، روی پای‌مان بایستیم، و شق و رق راه برویم. بله؛ راهِ دشواری‌ست، امّا تنها راه بوهم به اروپا و تنها راه ورود به جهان در نیمه‌ی دوّم قرن بیستم است. مسلماً در پسِ هر چهره‌ی خندان یک موجودِ انسانی، یک زندگی انسانی وجود دارد – زندگی من، زندگی تو، زندگی او...»

( آنتونین ی. لیهم
ترجمه‌ی فروغ پوریاوری
)

۱۳۸۶ مهر ۱۹, پنجشنبه

y=x

فقط ترسم از این است که رابطه «عشق» و «قدرت» خطی نباشد.

۱۳۸۶ مهر ۱۲, پنجشنبه

اصالت ِ دردسر ساز

اول از هر چیز همین اول کاری منظورمو از «اصالت» مشخص می‌کنم. اصالت در اینجا نه بار منفی دارد و نه بار مثبت، نه خوب است نه بد یا به بیان دیگر هر دوست. همینطور «اصیل». چیزی که اصیل است لزوماً چیز خوب یا بدی نیست. منظور از اصالت بیشتر مجموعه رفتارها و اخلاقیاتی است که بصورت عادت در شخص یا گروهی، قشری یا طبقه‌ای از جامعه وجود دارد.

هر یک از ما برای خودمان اصالتی داریم. یعنی می‌توان ما را با توجه به رفتارها و دیگر فاکتورهای اجتماعی در گروه و طبقه‌ای قرار داد که دیگرانی نیز در این طبقه وجود دارند. به نظرم تغییر این اصالت دشوار و اغلب غیر ممکن است و نیازمند زمان بسیار؛ مثلاً در گذر یک نسل. مگر ظاهر قضیه! همیشه تغییرات ظاهری جلوتر از بقیه تغییرات هستند. این بقیه تغییرات احتمالاً همانهایی هستند که اگر دوست داشته باشید «درونی» خوانده می‌شوند. مثلاً شما تقریباً به راحتی می‌توانید مانند دیگری لباس بپوشید یا حتی رفتار کنید و از زندگی لذت ببرید و در کل طور دیگری «تظاهر» کنید. صحبت من این است که هر چقدر هم بتوان این تغییرات را اعمال کرد و به-چیزی-دیگر-بودن تظاهر کرد، آن «اصالت» مادر مرده کار خودش را می‌کند و بالاخره یکجای کار را خراب خواهد کرد. درست مثل همان «ضمیر ناخودآگاهی» که فروید آنرا کشف کرد و توضیح داد که چطور گاهی اوقات این ناخودآگاهی رو می‌آید و همه چیز را لو می‌دهد. اینکه آدم بخواهد آن چیزی که هست را بپوشاند درست مانند این است که برخی ازتمایلات و خواسته‌ها سرکوب شوند و به ضمیر ناخودآگاه رانده شوند.

همانطور که در بالا اشاره کردم می‌توان ظاهر را به راحتی دستکاری کرد و چون اکثر مردم عقلشان به چشمشان است در نگاههای اول به راحتی فریب ظاهر را می‌خورند و در تشخیص اصالت طرف دچار اشتباه می‌شوند. ولی جزئیات همیشه بازگوی ماهیت واقعی هستند. اغلب وقت و حوصله اصلاح جزئیات برای آدمی وجود ندارد. مثلاً با همین جزئیات می‌توان شخص «اِسنوب» ( یا اسناب ) را از غیر اسنوب تشخیص و آن نکته‌ای است که اتفاقاً با همان ظاهر فریبنده ارتباطی تنگاتنگ دارد و آن موضوع «سلیقه» است.

موضوع مهمی که مشخص کننده اسنوب بودن شخصی است یعنی درست جاییکه اسنوب خودش را لو می‌دهد موضوع «سلیقه» است. اسنوب کسی است که با نفی کردن سلیقه‌ی دیگری و تعریف و تمجید از سلیقه‌ی خودش ( همان کلاس گذاشتن ) سعی در بالا کشیدن و مطرح کردن خودش بین بقیه کند. والتر بنیامین در کتاب خیابان یک طرفه در سیزده نهاده در مخالفت با اسنوب و افاده فروش اینگونه می آورد: ( آدم اسنوب در دفتر ِ خصوصی ِ نقد هنری است. در سمت چپ نقاشی یک کودک؛ در سمت راست، یک بت‌واره قرار دارد. او می‌گوید: «آیا این باعث نمی‌شود که پیکاسو به نظر وقت تلف کردن برسد؟»)
خلاصه اسنوب کسی است که احتمالاً تحمل سلیقه‌ی بقیه را ندارد و سلیقه‌ی خودش را بهترین و با کلاس‌ترین می‌داند. ممکن است مثلاً طرفدار بتهوون باشد یا دقیقاً ممکن است عکس این باشد و مانند مثال بنیامین ضد یک مقوله‌ی پرطرفدار یا برجسته باشد و بگوید "پیکاسو وقت تلف کردن است." در کل اسنوب با «برجسته ها» سر و کله می‌زند. حال چه آنها را با اصرار و فخر فروشی قبول داشته باشد و یا باز با همان اصرار و فخرفروشی قبول نداشته باشد. مثلاً ممکن است کسی "کامران و هومن" گوش کند ولی از طرفی هم دیگری را که "شومان" گوش می‌کند مسخره کند و یک جوری متهمش کند که تو حقیقتاً از موسیقی ِ کلاسیک لذت نمی‌بری و هیچی حالیت نیست و فقط داری کلاس می‌گذاری، در واقع متهمشان کند که تو اسنوب هستی نه من. در واقع اسنوب یک اسنوب است و ضد اسنوب هم باز اسنوب است. پس کی این وسط اسنوب نیست؟

پ.ن1: احتمالاً کسی که به کار بقیه هیچ کاری ندارد اسنوب نیست. به این جور افراد «بوهمین» می‌گویند.
پ.ن2: من خطرناکترین کار را تو این نوشته کردم یعنی با این اسنوب بودن ور رفتم پس من یک اسنوبم.
پ.ن3: یک اسنوب قبول ندارد که اسنوب است ولی من قبول دارم یک اسنوبم، پس اسنوب نیستم.
پ.ن4: الی آخر...

----
مرتبط:

تراژدی ِ اصالت
کتاب خنده و فراموشی
در باب اخلاق و آداب معاشرت

۱۳۸۶ مهر ۳, سه‌شنبه

یک صورت‌بندی

یک دسته از افراد جامعه هستند که جز بودن کار دیگری نمی‌کنند! آنها هستند، فقط هستند نه بیشتر. خصوصیت اینها این است که بقیه برایشان همه چیز را تدارک دیده‌اند. دیگران بجایشان فکر می‌کنند. اصلاً نه نیازی می‌بینند و نه بلدند که خودشان دست به کار بشوند. وقتی دیگران برایشان فکر کرده‌اند چرا خودشان را اذیت کنند و دست به کار چنین سختی بزنند، چون فکر کردن حقیقتاً برایشان سخت است. امممم...کسی که جز این دسته است یک «عوضی» است.

دسته دیگری هستند که فکر می‌کنند. اجازه نداده‌اند دیگران بجایشان اینکار را کنند. خودشان جسارت کرده‌اند و به قول کانت به تقصیر خود جرئت کرده‌اند از نو فکر کنند. ولی در ضمنی که دنبال جوابند، یا به آنها نمی‌رسند و رنج می‌برند و یا برای خودشان چیزی می‌سازند و سَمبل می‌کنند و خودشان را گول می‌زنند. اینها «احمق» هستند.

و اما آخرین دسته کسانی هستند که فکر کرده‌اند، سوال پرسیده‌اند و وقتی خیلی از سوالات را اساساً مسخره و بی‌جواب دیدند و با اینکه در راه رسیدن به پاسخ رنج کشیده‌اند ولی خودشان را فریب نداده‌اند. اینها مسائل را به گوشه‌ای پرت کرده‌اند و اصلاً به قول ویتگنشتاین بجای اینکه آنها را حل کنند آنها را «منحل» کرده‌اند. اینها شباهتی ظاهری با دسته‌ی اول دارند. فرق اساسی‌شان این است که این دسته بعد از تحقیق به اساساً اشتباه بودن ِ خیلی از مسائل پی برده‌اند و به همین دلیل به آنها بی‌اعتنایند. در صورتیکه دسته‌ی اول از روی بی‌مایگی و زوال قدرت فکری اینگونه‌اند. اینها هم «دیوانه»اند.

می‌توان بصورت ِ البته نه چندان دقیق ولی گویا یک صورتبندی تاریخی از این سه دسته ارائه کرد. دسته‌ی اول یادآور دوران تاریک قرون وسطاست. دسته‌ی دوم مدرنیته تا ظهور نیهیلیسم منفعل و دسته‌ی سوم پس از نیهیلیسم منفعل و فعال تا پسامدرنیته.


پی نوشتها:

[1] به نظرم همه تا حدودی در هر سه دسته جا می‌گیریم. یعنی بعضی جاها جز بودن کاری نمی‌کنیم، بعضی جاها در پاسخ وا مانده‌ایم و رنج می‌بریم و بعضی جاها هم شادمانه بی‌خیال می‌شویم. به بیان ساده‌تر همه‌ی ما هم عوضی هستیم هم احمق و هم دیوانه. حتی شما دوست عزیز!

[2] با ابراز تنفری تمام و کمال و البته بی‌خیالانه به دسته‌ی اول و با تمام احترامی که برای احمقان قائلم بنده ترجیح می‌دهم یک دیوانه بمانم، آررررره آقاجووووووووون. D: