۱۳۹۲ فروردین ۲, جمعه

تصحیح ِ ماکیاولیسم

اینکه باید نقطه ضعف حریف را نشانه گرفت و از همانجا ضربه کاری را وارد کردن یک اشتباه بزرگ است! ضربه کاری هرگز نباید در جایی که انتظار میرود(نقطه ضعف) فرو نشیند. بلکه باید آنرا صرف نقاط قوت حریف کرد یعنی جایی که انتظارش نمیرود! سازه و بخش های ضعیف یک ساختمان به هر حال موجب ریزش آن خواهد شد مهم این است که سازه های قوی را نابود کنی!

۱۳۹۱ اسفند ۳۰, چهارشنبه

تفاوت

تفاوت یا شباهت٫ یک کدامشان مفهوم جعلی ای ست. اما کدامشان؟

۱۳۹۱ اسفند ۲۷, یکشنبه

آپوكاليپس

من بايد بياموزم كه همه چيز را نميشود از نو ساخت. در واقع اين كه هيچ شروع تازه اى وجود ندارد و زندگى ادامه دارد بزرگترين علمى است كه در راه پيشرفت اهميت دارد. من اين موضوع را خوب ميدانم اما باورش را مطمئن نيستم. چگونه ميتوانم به چيزى باور داشته باشم؟ در حالى كه بزرگترين چيزى كه در برابرش به طور اتوملتيك استقامت ورزيده ام باور به باور بوده! چرا؟ ايده هايى از چرايىش دارم كه مشتى مزخرفات است كه حتى به آنها هم باور ندارم. اگر موجودى باشيد كه هميشه احساس كنيد يك جاى كار در حال لنگيدن است تا حدى متوجه وضعيتم ميشويد. اين حس از آدم يك كمدين يك جوكر به تمام معنا ميتواند بسازد. اما در حال دگرديسى ام! به چه؟ به يك نوع موجود احتمالاً باورمندتر، حالاست كه در سن بيست و پنج سالگى مقدار حداقلى از باور را مجاز و سالم ميدانم. نااميد شده ايد؟ باورش آسان است!

سال نو مبارک

برای من رعایت مردم کار بسیار دشواری است. برای من اجرای صحیح آداب و رسوم مکافاتی دارد که بیا و ببین.  اصولا از شوخی گری و طنز به عنوان یک لایه حفاظتی یک سیستم خودکار در جهت رعایت کردن مردم بهره میجویم. مزه پرانیهای من (که به شدت تلاش میکنم کنایی نباشند) این نیاز را برای رعایت کردن مردم از من مبرا میکند. اما به هر حال روزهایی هست که باید همه چیز را کنار بگذارم و سعی کنم از روشهایی که همه استفاده میکنند مردم را رعایت کنم. باید بگویم که از دیدنشان خوشحالم٫ از وجودشان در کنارم راضی ام و مثلا حواسم باشد فرقی بینشان نگذارم و چیزهایی از این قبیل. در عین حال باید کاملا طوری وانمود کنم که همه اینها از ته دل هستند در صورتی که خب ممکن است واقعا نباشند یا لاقل به آن شدت نباشند. برایم کار خیلی دشواری است که سعی کنم مردم و دیگران را به روش خودم دوست داشته باشم روشی که ممکن است حتی بیشتر اوقات سرد و خاکستری و حتی غیر واقعی به نظر برسد. شاید واقعا سردم؟ ...امکان ندارد! :))

۱۳۹۱ اسفند ۲۵, جمعه

وُدكا با طعم انگور

١. از اينكه هنوز هم اينجا را به روز ميكنم به خودم افتخار ميكنم. بيشتر به گمانم به خاصيتى كه در من است و باعث ميشود اينجا را به روز كنم افتخار ميكنم: يعنى لجبازى. نمى دانم چرا اينجا را نگه داشته ام يا اصلا چرا مى آيم چيزى بنويسم.

٢. من خاصيتهاى مختلفى دارم. از اين فكر كه شايد هنوز كودكى هفت ساله ام وحشت ميكنم. لجبازى خاصيتى كاملاً بچه گانه است. گمان ميكنم هنوز قسمتهايى هست در وجودم كه همچنان در كودكى باقى مانده است. من بايد مدتى تنها زندگى كنم تا متوجه خودم شوم. دور از خانه لزوما تنهايى را در ادامه ندارد.

٣. گاهى حسوديم ميشود به مردمى كه وجودشان دچار هيچ شك و ترديدى نيست. در همان چارچوب خشك و سفت و احمقانه خودشان زندگى ميكنند. من اما خودم را مسئول به هم ريختن اين نظم و ترتيب ميدانم. هيچ برايم مشخص نيست چرا بايد مامور بهم ريختن اين چارچوبها باشم. پاسخ اما واضح است چون از خرابى لذت ميبرم!

٤.من در دوران كودكى تنها با لگو بازى ميكردم. اسباب بازيهاى معمول هرگز بيش از يك يا دو روز نميتوانست سرگرمم كنند. لگو اما وضعيت ديگرى داشت. لذت ساختن با دست خودم بود كه مرا شيفته لگو ميكرد. هنوز هم گاهى به سرم ميزند چند دلارى خرج چند مجموعه لگو كنم.

٥. در زندگى قبلى ام عاشق همسرم بودم! ساليان دراز در كنار هم زندگى كرديم. چشمان زيتونى و موى تيره. هنگام مرگ قولش دادم كه در زندگى بعدى پيدايش خواهم كرد و دوباره از نو باهم خوشبخت خواهيم بود. و بعد با خيالى راحت از دنيا رفت.

٦. دستگاه توليد نتيجه! دنيايى كه ساخته ايم يك دستگاه نتيجه گيرى است. سرگرم نتيجه بودن بسيار راحت تر است از سرگرم انگيزه بودن. هر قدم انگيزه ايست! هر خط نوشتن انگيزه است.

٧. صداى باد از پنجره به گوش ميخورد من در اتاق تاريكم دراز روى تخت بعد از چرت عصر به فكر اينم كه دوباره اينجا را به روز كنم!

۱۳۹۱ اسفند ۲۴, پنجشنبه

تو خوبى؟ در حال مرگم باشم اميدوارم بقيه خوب باشن! خودم به جهنم...

۱۳۹۱ اسفند ۱۳, یکشنبه

جهت گیری خصمانه

اولی:

کَج درحالی که لبخند حال بهم زنی بر لبانش نقش بسته. تقریباً همیشه همین گونه هیکل گنده اش را تکان میدهد: کَج همراه با لبخندی حال بهم زن! لبخندش انقدر حال بهم زن است که حتی من را هم مجبور میکند که از او متنفر شوم. چون اصولا من فقط بخاطر اینکه یک لبخند حال بهم زن بر لبان ملت نقش بسته باشد متنفر نمیشوم. خودمانیم دلیل اصلا صحیحی برای متنفر شدن از کسی نیست. اگر قرار باشد از کسی متنفر باشی چیزهای دیگری هست که میتوانی بنا بر آنها از شخصی متنفر باشی. مثلا "آب-زیر-کاهی" یکی از آنهاست. دیگری میتواند "عوضی بودن" باشد. حالا میدانید فاجعه چیست؟ فاجعه اینجاست که طرف لبخند حال بهم زنی بر لبانش است نشان از آب زیر کاهیش دارد و درجا این به خیالت میرسد که حتما یکجایی عوضی گری ای کرده است.حالا است که میتوانی از او متنفر باشی. راستی بهتان گفتم که "کَج" هم هست این آدم؟ کَج... کاملا کَج.

دومی:

این یکی اما یک آب شسته تر است. اما نه؛ شوخی میکنم حقیقتا اینجا کسی از کسی بهتر نیست همه از هم بدترند. قبل از اینکه به دومی بپردازیم یک نکته ای را بگویم برایتان.

زندگی در میان کامیونیتی ایرانی ها (هر جای دنیا که باشند) به مراتب برای افرادی مثل من میتواند دشوار تر و از طرفی خنده دار تر از ایران باشد. اینجا میایی میبینی گلچینی از بدترینها، دزدترینها، عوضی ترینها، آب زیر کاه ترین ها، احمق ترینها، خداباورترینها، نامردترینها دور هم جمع شده اند. (خوب هم بینشان است حقیقتا اما) به خوک دانی ای میماند که خوکها از لولیدن در لجن و کثافت لذت میبرند. نکته اینجاست که اگر در خوک دانی نباشی شانس خندیدن بسیار را از دست میدهی (خوک به شدت موجود مضحکی است) و اگر بمانی در خوک دانی یعنی خودت هم یکی از همانهایی یا لااقل ممکن است به یکی از آنها تبدیل شوی. حالا چرا ایران بهتر است؟ به نظر باید بدتر باشد. نکته اینجاست که آنجا خودت لااقل این حق انتخاب را داشتی که خوک دانیت را خودت انتخاب کنی. اینجا اما اینگونه نیست.

اما دومی: احمق و پر از پیش داوری. خب چیز دیگری نیست بگویم همینها کافیست که متنفر باشم از او.

پ.ن: من حقیقتا از کسی متنفر نیستم.