۱۳۹۲ شهریور ۲۴, یکشنبه

طبق برنامه

من به شدت این علاقه را دارم که برنامه ریزی خوبی برای کارهای روزانه و هفتگی ام داشته باشم. بر خلاف طبعم که بیشتر به سمت بی قاعده و بی زمان بودن روند زندگی عمل میکند دوست دارم که کارهای روزانه ام را مثلا بیاورم روی کاغد و آخر سر هر کدام که انجام شد یک تیک کنارش بزنم. خیلی دوست دارم که همه چیز را طبق برنامه پیش ببرم و به حد کافی در پایان روز از خودم راضی باشم. خیلی دوست دارم از خودم راضی باشم. این دگردیسی است که مدتها در من در حال رخ دادن است و من کاملا از آن باخبرم و خیلی خوب میشود که هر چه سریعتر مرحله گذار را طی کنم.

۱۳۹۲ شهریور ۴, دوشنبه

در انتظار ویرانی

و حالا من دچارش شده ام! هنوز البته خیلی اثرش معلوم نمیکند. احتمال میدهم روزهای آینده بسیار غمگین، افسرده و درمانده خواهم بود. مثل این میماند که در یک لحظه متوجه میشوی سرما خورده ای و میدانی کار از کار گذشته ولی هنوز ویروس آنقدر پخش نشده در بدنت که اذیتش را متوجه شوی ولی میدانی به سراغت می آید...به زودی و به شدت!

۱۳۹۲ مرداد ۴, جمعه

People Are Busy

اینکه کلا آدم مشغولی باشی حتما لازم نیست که مثلا دائم در رفت و آمد باشی یا مثلا از صبح الطلوع تا شب سر کار باشی. یا مثلا دانشجویی باشی که وقت امتحاناتش باشد و دائم در حال درس خواندان باشد. نه خیر اینطور نیست آدمی که هدفی در زندگی دارد و برای رسیدن به آن به جد تلاش میکند و الویت اول زندگیش لااقل تا مدتی مشخص است آدم مشغولی به حساب می آید. الویتی که میداند میتواند به راحتی تحت شعاع چیزهای دیگر اعم از تفریح و کارهای جانبی دیگر قرار گیرد. من در زندگی ام هدفی دارم و باید برای رسیدن به آن تلاش کنم (وظیفه شخصی خودم میدانم) و میدانم که اگر میخواهم با سرعت بیشتری به آن برسم باید از یک سری چیزها دل بکنم در نتیجه من نماینده تمام عیار یک موجود مشغول هستم حتی اگر از بیرون و نگاه دیگران به نظر نرسد. این موجود شاید در مدیریت بحران خوب عمل نکند چرا که اصولا از هر چیز بحران سازی دوری میکند. و وقتی ببیند که چیزی موجب جولوگیری از هدف نهایی اش میشود و دارد موجب درد سر میشود مانند هر آدم مشغول و بیزی دیگر تحت فشار و در نتیجه دچار پنیک هر چند کوچک میشود. البته هنر آن است که مدیریت شهر این بحران های ناخواسته. اما چه میشود کرد که یکجای کار یک موقعی هم ممکن است افسار از دست برود. خلاصه کلام اینکه ما به اندازه کافی مشغولیت و فکر و ذکر داریم تو رو به خدا شما دیگه به مشغولیت های ما اضافه نکنید. و وقتی میگوییم من خیلی مشغول هستم درک کنید!

۱۳۹۲ تیر ۸, شنبه

نیاز به صدا

به موسیقی جدید احتیاج دارم. به یه ژانر جدید.

۱۳۹۲ تیر ۶, پنجشنبه

Summer Rain

از خاطرات ارنستو...

"حدود نیم ساعت زیر باران قدم زدم تا برسم به خانه آنجلا! گوشم را سپردم به در...صدای همه می آمد! میخوردند و میخندیدند...!دلم ریخت! غمگین و نگران! حالا بیشتر اعصابم از اینکه در راه برگشت باید به چه چیزها که فکر کنم خرد بود! این باران تابستانی را باید تاب میاوردم!" 

۱۳۹۲ تیر ۵, چهارشنبه

زمان تغییر

زمانی که وقت تغییر فرا برسد من متوجه میشوم. تقریبا یاد گرفته ام که تغییر و تنوع را زمانی که نیاز دارم اعمال کنم. اما گاهی از اینکه این تغییر بجای اینکه فراخواننده باشد پس زناننده باشد دل نگران میشوم. مثلا از اینکه بخواهم از این شهر به شهر دیگر مهاجرت کنم بیشتر دلم میخواهد به این خاطر باشد که آن جای دیگر را بیشتر دوست دارم و حالا که باید تغییری بدهم رفتنم خوب و خوشایند خواهد بود. اما بجایش دارد اینطور میشود که هر طور شده باید از اینجا بروم به یک جای دیگر هر جای دیگر. دیگر جایش مهم نیست بلکه کلافگیه من از اینجا دارد وادارم میکند که تن به این تغییر بدهم نه هیجان مکان و شرایط جدید! این موضوع به شدت در حال گریبان گیریه من شده. شده ام مجموعه ای از شک و تردیدها. روز و شبم شده شبیه سازیه تبعات تصمیمی (هر تصمیمی) که در آینده خواهم گرفت و نمیتوانم افق دلخواهم را متصور شوم کاری که سابقا در آن بسیار خوب بوده ام (من همیشه میتوانم هر ایماژی از آینده ام را خوشایند و خوب تفسیر کنم و تصویری راضی از خودم ترسیم کنم و موفق هم بوده ام تا به اینجای کار). القصه نشسته ام و میبینم اوضاع بسیار پیچیده شده است و من نمیتوانم بین دلخواه و آنچه صلاح است موازنه برقرار کنم چون اساسا نمیدانم صلاحم چیست حتی گیرم به دشواری بدانم دلخواهم چیست!

۱۳۹۲ تیر ۳, دوشنبه

نیازمندی به ساماندهی

من از اینکه آدمای دور و برم اونایی که دوستشون دارم و بهم نزدیکن رو درمانده یا خسته یا دل شکسته یا هر نوع غمی تو چشماشون ببینم خیلی ناراحت و دلگیر میشم! راستش نابودم میکنه...! هیچکس هیچ ایده ای نداره که چه بلایی سرم میاره این قضیه هیچی! خودمم هیچ ایده ای ندارم هم که چرا اینطوریم! تنها چیزیه که به شدت گیجم میکنه و نمیتونم توضیح قابل قبولی واسش پبدا کنم. بهم میریزم و باید به این وضعیت سامان بدم...!