نه! من هرگز موجود بدبینی نیستم و نبوده ام! فقط خیلی راحت میتوانم تمام امکانات ممکن را و مخصوصا بدترین امکان را در هر شرایطی تصور کنم. و اگر همان بدترین شد شانه ای بالا میاندازم و میگویم: "بله احتمالش زیاد بود."
۱۳۹۳ خرداد ۲۲, پنجشنبه
۱۳۹۳ خرداد ۱۹, دوشنبه
سایه
بسیار ناامید کننده است وقتی متوجه میشوی کسانی که انتظار نداری ته دلشان چیزی باشد یا فکر میکنی لااقل عقل درست و حسابی دارند و دچار توهم و خود پسندی نیستند به همان مزخرفی دیگران هستند. آن هم به لطف یک دهن لق دیگر که می آید مزخرفات دیگران را تحویل میدهد. چقدر آب زیر کاه! چقدر زیرکانه! چقدر حال به هم زن و ابتدایی و چیپ. بعدش به خیالت می آید که خب خیلی هم انتظاری نداشته ای از این جماعت.
۱۳۹۳ خرداد ۵, دوشنبه
کسی که چرایی دارد
اینکه بدانی چقدر باید بپردازی برای اینکه از یک نقطه به نقطه دیگر بروی حقیقتا هنر میخواهد. کسی قیمتها را خوب درک میکند و قدر زمان را میداند که یک بار سرش کلاه رفته باشد. یک بار قدر هزینه ای که پرداخت کرده است به جایی که میخواسته نرسانده باشدش. ارزان نیست مسافتهای طولانی و صعب العبور، کاش اطرافیانم بفهمند برای تامین هزینه ی سفر باید از خیلی از خرج های بی مورد بزنم. کیست که درک کند؟
۱۳۹۳ خرداد ۴, یکشنبه
لزوم استقلال
١. هیچ دلیل موجه و منطقی وجود ندارد که انسان از صلاح و رضایتمندی خویش صرف نظر کند.
٢. دیالوگی که بین خدا ناباوران و خدا باوران وجود دارد همچنان سر این موضوع میچرخد که سر آغاز پیدایش چگونه بوده و از کجا شروع شده است. در صورتی که همچنان نیاز به تبار شناسی کلماتی همچون "سرآغاز", "شروع" و "پیدایش" شدیدا وجود دارد. اگر این کلمات اساس و ریشه مذهبی داشته باشند و در بافت و متن مذهبی بوجود آماده باشند خیلی چیزها معلوم خواهد شد.
٣. پیش از وجود علم "خدا" علمی ترین موضوع بوده است.
٤. همه چیز را میشود به نحوه پیدایش مکالمه انسان با بیرون فهمید. ابتدا مکالمه انسان با طبیعت بود. سپس مکالمه انسان با انسان دیگر و بعد از آن مکالمه انسان با خدا. و اما در دوره بعد مکالمات باز سازی شدند. مکالمه انسان با طبیعت تبدیل به مکالمه انسان با جامعه شد. مکالمه انسان با انسان تبدیل به مکالمه انسان با خودش شد و مکالمه انسان با خدا به مکالمه انسان با هیچ (بی خدایی) بدل شد. در دوره باد دوباره تمام مکالمات انسان از نو انجام گرفت. مکالمه انسان با جامعه به مکالمه انسان با تکنولوژی , مکالمه انسان با خودش به مکالمه انسان با واقعیت و مکالمه انسان با بی خدایی به مکالمه انسان با نویسنده تبدیل شد.
٥. من دوست داشته ام زبان شناس بودم.
۱۳۹۳ فروردین ۲, شنبه
اتاق ۲۰۱
از یادداشتهای گلسا مطهری:
"من آدم صادقی هستم! اول از همه سعی میکنم با خودم صادق باشم. این خیلی مهم است که آدم لااقل به خودش دروغ نگوید. اصلاا مگر میشود کسی هم به خودش دروغ بگوید؟ به هر حال هستند آدمهایی که من دیده ام که انگار با خودشان روراست نبوده اند. خیلی بد است چینین وضعیتی چرا که باعث میشود هرگز با دیگران هم روراست نباشند.
برای همین است که دوست دارم هر از گاهی بیایم و همه چیز را از خودم بنویسم که مطمئن شوم همچنان با خودم رو راست هستم...
راستش به تازگی متوجه شده ام که موجود بسیار مزخرفی هستم. البته این را از قبل هم میدانستم. تقریبا درست بعد از کلاس اول متوجه شدم که چقدر حالم از خودم بهم میخورد. گاهی از ته دل میخواهم به تمام کارکنان بیمارستانی که در آن بدنیا آمدم فحش بدهم که چرا گذاشته اند پا به این دنیا بگذارم. به هیچ عنوان آدم دلچسبی نیستم. تقریبا همیشه در تصمیم گیریهایم اشتباه میکنم و در آخر هم البته انقدر بیشعور هستم که متوجهش نمیشوم. بسیار علاقه دارم تیمی از دوستان نزدیک دور خودم جمع کنم. اما هر بار به خاطر دورویی و حال بهم زنی ذاتی ام همه چیز خراب میشود چرا که در نهایت آدمهایی را که نباید می آزارم. من در واقع از یک مرض حاد رنج میبرم که باعث میشود به موجود ریاکاری بدل شوم. با هیچکس تقریبا نمیتوانم بسازم و نمی دانم این چند نفری هم که دور و برم هستند تا کی حاضرند سطح پایین و خجالت آور روابطشان را با من تحمل کنند. عجیب است که تا کنون از چهره من حالشان به هم نخورده و در هنگام صحبت کردن با من روی من استفراغ نکرده اند. میگویند خلایق هر چه لایق و این در مورد من به شدت صدق میکند. هم خانه ای من از من هم بدتر است. اسمش هست پیمان تندبادیان. او همیشه باعث دلگرمی من بوده چرا که با دیدن او متوجه میشوم از هستند کسانی که از من هم پست تر باشند. او آنقدر بی شعور هست که حرفهای من ِ حال بهم زن را بدون چون و چرا میپذیرد. مثلا من او را مجبور کردم که به دوستان سابقش خیانت کند. باور کردنش واقعا مشکل است که چطور بخاطر من که قیافه ام از تاپاله گاو هم زشت تر و چندش تر هست حرف شنوی میکند. واقعا اعصابم را خرد میکند و حالم ازش بیشتر بهم میخورد همین باعث میشود که راحتتر تحملش کنم چرا که من در میان آشغال و کثافت بهتر و راحتتر زندگی میکنم…آه درست مثل یک خوک!"
۱۳۹۲ اسفند ۱۹, دوشنبه
مرحله بعد
من امریکا نیامده ام که خوش بگذرانم. اینجا نیامدم که الافی کنم و وقت و انرژی ام را صرف رفیق بازی و روابط بی خود و بی ارزش بگذارم. من اینجا نیامده ام که دختر بازی کنم یا دوست جدید پیدا کنم. همه اینها یا هیچ جای نقشه هایی که داشتم جا نداشته اند و یا اینکه در اولویتهای بسیار پایین بوده اند. من اینجا آمده ام کاری را که باید مدتها پیش شروع میکرده ام را شروع کنم. من آمده ام که خودم دا آنطور که پیش بینی میکردم و برایش نقشه کشیده بوده ام بسازم. من آمده ام که دیگر وقتم را صرف کارها و فکرهای بیهوده نکنم. من آمده ام که تا زمانی که ذهنم باز و فِرِش است ازش کار بکشم. من نه دوست دارم گوش شنوای کسی باشم نه دوست دارم پایه ثابت هر مهمانی و خوش گذرانی باشم. نه دوست دارم با کسی جنگ کنم و نه آنطور دوستی کنم. نه دوست دارم دل کسی را شاد کنم نه دل کسی را بشکنم. نه دوست دارم دلم برای کسی تنگ شود و نه دوست دارم دل کسی برایم تنگ شود. نه دوست دارم فارسی انقدر صحبت کنم و نه دوست دارم انقدر فارسی باهام صحبت بشود. دوست دارم هر وقت میخواهم از اینجا بروم و پشت سرم را هم نگاه نکنم، دوست دارم بروم مرحله بعدی نه اینکه همش یکجا گیر کرده باشم...
۱۳۹۲ دی ۱۹, پنجشنبه
اشتراک در:
پستها (Atom)