۱۳۹۲ دی ۱۹, پنجشنبه

مکالمه

- ای خدا...!
+ چیکارش داری؟

۱۳۹۲ آبان ۲۸, سه‌شنبه

طبق برنامه! چه برنامه ای؟

میشود اینطور فکر کرد:
 
تصور کنید حالتی را که کلی کار است که "باید" انجام بدهی. بعد در یک لحظه به خودت می آیی و بعد احساس میکنی چرا انقدر عوض شده ای؟ چرا انقدر زندگی را جدی میگیری؟ این چه وضعش است که بخواهی حتی اندکی نگران کارهایت باشی که روی سرت خراب شده. بعد میروی و مثلا بیرون به وقت تلف کردن. یا  مثلا چرا بجایش ننوشی؟
 
حالا که اینطوری سر کردی دو حالت دارد. یا به کارهایت نمیرسی و بعد وقتی واقعیت با تمام خشونت به سراغت برگشت میفهمی که عقب افتاده ای و احتمالا موقعیتی را از دست داده ای یا بعدا از دست خواهی داد (البته اگر برایت کمی آینده نگری باقی مانده باشد). به هر حال میتوانی سعی کنی درستش کنی. ولی بعدش دوباره به جایی میرسی که باز به این نتیجه میرسی که نباید زندگی را جدی بگیری و ...!
 
پ.ن 1: اینکه زندگی را جدی نگیری هم هنر میخواهد که نداری.
پ.ن.2: چرا نمیروی و در جنگل زندگی نکنی؟
پ.ن.3: اینجا پر است ا ز آدم بیخاصیت.
 

۱۳۹۲ شهریور ۲۴, یکشنبه

طبق برنامه

من به شدت این علاقه را دارم که برنامه ریزی خوبی برای کارهای روزانه و هفتگی ام داشته باشم. بر خلاف طبعم که بیشتر به سمت بی قاعده و بی زمان بودن روند زندگی عمل میکند دوست دارم که کارهای روزانه ام را مثلا بیاورم روی کاغد و آخر سر هر کدام که انجام شد یک تیک کنارش بزنم. خیلی دوست دارم که همه چیز را طبق برنامه پیش ببرم و به حد کافی در پایان روز از خودم راضی باشم. خیلی دوست دارم از خودم راضی باشم. این دگردیسی است که مدتها در من در حال رخ دادن است و من کاملا از آن باخبرم و خیلی خوب میشود که هر چه سریعتر مرحله گذار را طی کنم.

۱۳۹۲ شهریور ۴, دوشنبه

در انتظار ویرانی

و حالا من دچارش شده ام! هنوز البته خیلی اثرش معلوم نمیکند. احتمال میدهم روزهای آینده بسیار غمگین، افسرده و درمانده خواهم بود. مثل این میماند که در یک لحظه متوجه میشوی سرما خورده ای و میدانی کار از کار گذشته ولی هنوز ویروس آنقدر پخش نشده در بدنت که اذیتش را متوجه شوی ولی میدانی به سراغت می آید...به زودی و به شدت!

۱۳۹۲ مرداد ۴, جمعه

People Are Busy

اینکه کلا آدم مشغولی باشی حتما لازم نیست که مثلا دائم در رفت و آمد باشی یا مثلا از صبح الطلوع تا شب سر کار باشی. یا مثلا دانشجویی باشی که وقت امتحاناتش باشد و دائم در حال درس خواندان باشد. نه خیر اینطور نیست آدمی که هدفی در زندگی دارد و برای رسیدن به آن به جد تلاش میکند و الویت اول زندگیش لااقل تا مدتی مشخص است آدم مشغولی به حساب می آید. الویتی که میداند میتواند به راحتی تحت شعاع چیزهای دیگر اعم از تفریح و کارهای جانبی دیگر قرار گیرد. من در زندگی ام هدفی دارم و باید برای رسیدن به آن تلاش کنم (وظیفه شخصی خودم میدانم) و میدانم که اگر میخواهم با سرعت بیشتری به آن برسم باید از یک سری چیزها دل بکنم در نتیجه من نماینده تمام عیار یک موجود مشغول هستم حتی اگر از بیرون و نگاه دیگران به نظر نرسد. این موجود شاید در مدیریت بحران خوب عمل نکند چرا که اصولا از هر چیز بحران سازی دوری میکند. و وقتی ببیند که چیزی موجب جولوگیری از هدف نهایی اش میشود و دارد موجب درد سر میشود مانند هر آدم مشغول و بیزی دیگر تحت فشار و در نتیجه دچار پنیک هر چند کوچک میشود. البته هنر آن است که مدیریت شهر این بحران های ناخواسته. اما چه میشود کرد که یکجای کار یک موقعی هم ممکن است افسار از دست برود. خلاصه کلام اینکه ما به اندازه کافی مشغولیت و فکر و ذکر داریم تو رو به خدا شما دیگه به مشغولیت های ما اضافه نکنید. و وقتی میگوییم من خیلی مشغول هستم درک کنید!

۱۳۹۲ تیر ۸, شنبه

نیاز به صدا

به موسیقی جدید احتیاج دارم. به یه ژانر جدید.

۱۳۹۲ تیر ۶, پنجشنبه

Summer Rain

از خاطرات ارنستو...

"حدود نیم ساعت زیر باران قدم زدم تا برسم به خانه آنجلا! گوشم را سپردم به در...صدای همه می آمد! میخوردند و میخندیدند...!دلم ریخت! غمگین و نگران! حالا بیشتر اعصابم از اینکه در راه برگشت باید به چه چیزها که فکر کنم خرد بود! این باران تابستانی را باید تاب میاوردم!"